رشته حقوق

تحقیق با موضوع مراسم سوگواری، تیراندازی

دانلود پایان نامه

پسر هسته‌ها را گرفت و به طرف شهرش حرکت کرد. وقتی به شهر رسید، هیچ کسی در شهر نمانده بود. همه‌ی خانه‌ها خراب شده بودند و هیچ اثری از موجود زنده‌ای در شهر نبود. در حالی که با تعجب اطرافش را نگاه می‌کرد یک دفعه دید، خواهرش به دنبال خروسی افتاده است که یک پا دارد و خون از پای دیگرش روی زمین جاری است و از دست دختر فرار می‌کرد و بال بال می‌زد.
دختر همین که برادرش را دید، خروس را رها کرد و به طرف او آمد و در حالی که چشمانش از طمع دیدن پسر برق می‌زد، به او سلام کرد و از دوریش نالید و برادر را به قصر خرابهشان برد و افسار اسب را گرفت و برد و به او گفت: می‌خواهم اسب را بیرون ببرم و آب بدهم. برادرش که فهمیده بود، دختر همه‌ی ساکنان شهر و پدر و مادرش را، خورده است و اگر از دستش فرار نکند، او را هم خواهد کشت، تصمیم گرفت، قبل از برگشتن دختر فرار کند و جانش را نجات دهد.
پسر به در قصر نرسیده بود که ناگهان با اسب برگشت. خون از بدن اسب جاری بود. دختر به او گفت: برادر! اسب تو سه پا دارد سه پا! پسر گفت: آری می‌دانم. دختر رفت و فوری برگشت و گفت اسب دو پا دارد، دو پا دارد! پسر از خونی که بر لباس دختر پاشیده شده بود، به وحشت افتاد. گفت: می‌دانم. دختر به سرعت رفت و برگشت و خون از لباسش جاری بود، گفت: اسبت یک پا! یک پا دارد!
پسر که تمام بدنش به لرزه در آمده بود، جرأت جواب دادن نداشت، با سر اشاره کرد که می‌داند. دختر به سرعت باد رفت تا بقیه‌ی اسب را بخورد. در این حین پسر، با تمام توانش شروع به فرار کرد و جرأت این را که به پشت سرش نگاه کند نداشت و به سرعت می‌دوید. از شهر خارج شده بود که دختر با دو حرکت مثل باد خودش را به پسر رساند و به پسر که رنگش مثل زعفران زرد شده بود، و توان حرکت نداشت، نگاه وحشتناکی کرد و گفت: برادر عزیزم! کجا؟ تو که با من خداحافظی نکردی؟ اجازه بده، دست دور گردنت بیندازم و تو را ببوسم.
پسر که میدانست چیزی از عمرش باقی نمانده است، یک لحظه تمام توانش را جمع کرد و تا آنجا که توان داشت، پا به فرار گذاشت! دختر یک قدم برداشت و خواست گردن پسر را بگیرد که پسر یادش به هسته‌ی خرما افتاد. هسته‌های خرما را روی زمین انداخت و با صدای بلندی فریاد زد “کمال!”‌های! “شمال” !‌های! رسیدید رسیدید، نرسیدید خورده شدم.
هسته‌های خرما به سرعت رشد کردند و راه دختر را سد کردند. دختر به سرعت سرش اره و پاهایش تیشه شد و شروع به قطع کردن شاخ و برگ درخت‌ها کرد.
پسر همچنان فریاد می‌زد شمال! های! کمال! های! خورده شدم. دختر، درخت سوم را قطع کرد و دستش را دراز کرد که گردن پسر را بگیرد که ناگهان سگ‌ها رسیدند و به دختر حمله کردند و او را تکه و پاره کردند.
پسر نفس راحتی کشید و با خیال راحت نزد خواهرهایش رفت.
بعد از چند روز به آن‌ها گفت: من یک مأموریت دیگری دارم که شاید خیلی طول بکشد، ولی در عوض به نفع ماست. از آن‌ها خداحافظی کرد و به سراغ گنج در جزیره رفت. سنگ را برداشت و شکاف بزرگی زیر سنگ دید. شکاف تا جایی که مشخص بود، تا قعر زمین پله داشت. از پله‌ها پایین رفت. رفت و رفت تا به شهری رسید. نزدیک شهر، مردی به آرامی زمین را شخم می‌زد. جلو رفت و سلام کرد ولی مرد انگشتش را به علامت سکوت بر لبانش چسباند و با ترس گفت: آرام تر! بعد جلو آمد و گفت: شیری در این بیشه است که اگر صدایت را بشنود، من و تو و گاوها را خواهد خورد. پسر به او گفت نترس! من تیر و کمان دارم و در تیراندازی بسیار ماهر هستم، اگر به ما حمله کرد، او را خواهم کشت. پسر شروع به شخم زدن کرد و به دنبال گاوها هی هی می‌کرد و مرد کشاورز از ترس، خودش را در گوشه‌ای مخفی کرده بود. یک مرتبه، شیر غرش کنان به طرف شان آمد در عرض یک لحظه گاوی را به دندان گرفت و خورد و خواست به طرف پسر حمله کند که پسر دو تیر در کمان خود گذاشت و به طرف شیر پرتاب کرد. شیر بر زمین افتاد و کشته شد.
مرد کشاورز با خوشحالی فریاد زنان به سمت شهر دوید و میگفت: شیر کشته شد! پسر شیر را کشت! قهرمان شیر را کشت!
مردم به طرف بیشه آمدند و جنازه‌ی شیر را روی زمین دیدند و به پایکوبی مشغول شدند و از پسر تشکر کردند. وقتی خبر کشته شدن شیر توسط پسر به گوش پادشاه رسید، پادشاه او را احضار کرد و به او گفت: هیچ کس در این شهر جرأت کشتن این شیر را نداشت، اما تو آن قدر شجاع هستی که بدون هیچ هراسی شیر بیشه را کشتی، حالا به خاطر شجاعتت، دخترم را به عقد تو در می‌آورم.
پس از چند روز پسر با دختر پادشاه ازدواج کرد و سالهای سال در کمال خوشحالی و خوشبختی در کنار هم زندگی کردند.
2-4- “کَچَلَک”
روزی روزگاری در کشوری، پادشاهی بود. پادشاه زن مریضی داشت که ماه‌ها در بستر افتاده بود.
آن‌ها پسر نوجوانی داشتند که بسیار زیبا و مهربان بود. روزی مادر مریضش او را صدا زد و به او گفت: پسرم من دارم می‌میرم ولی بسیار، نگران آیندهات هستم و از این که تو تنها هستی و خواهر و برادری نداری ناراحت و غمگینم، برای همین از تو می‌خواهم که از پدرت که تو را خیلی دوست دارد، بخواهی که یک کره اسب سیاه قیطان ، برای تو بگیرد و بیاورد.
پسر قبول کرد و از پدرش خواست که یک کره اسب سیاه از نژاد قیطان برای او بگیرد تا با او بازی کند و از تنهایی درآید. پادشاه که پسرش را خیلی دوست داشت، قبول کرد، اما کسی نمی‌توانست کرهی اسب قیطان را بگیرد.
اسب قیطان، اسب بزرگ و تیز پای سیاهی بود که در کنار دریا زندگی می‌کرد، و هر گاه وقت زایمانش می‌رسید، وسط دریا می‌رفت و کره‌اش را به دنیا میآورد و آن را در میان امواج دریا رها میکرد، و خودش به خشکی باز میگشت.
پادشاه از وزیران خود خواست هر طوری که خودشان می‌دانند کره‌ی اسب قیطان را برای پسرش بگیرند. وزیران بهترین رام کننده‌های اسب کشور را جمع کردند و از آن‌ها خواستند کره‌ی اسب قیطان را زنده برای پسر پادشاه بگیرند و به قصر بیاورند. رام کنندگان هم مدتها در کمین اسب قیطان نشستند و وقتی فهمیدند زمان زایمان اسب رسیده است او را محاصره کردند و کره‌اش را گرفتند و برای پادشاه آوردند. پادشاه هم با خوشحالی کره را به پسرش داد. پسر آن قدر کره را دوست داشت که اتاقکی جلوی در ورودی قصر درست کرد و کره را به آنجا برد. حال مادرش هر روز بدتر و بدتر می‌شد تا اینکه لحظه‌ی آخر زندگی‌اش پسر را صدا زد و آرام در گوش او وصیت هایش را گفت و در آخر گفت: آن قدر کره را محبت کن که با تو دوست شود و با تو حرف بزند. تو باید به همه‌ی حرف‌های کره گوش بدهی و به آن عمل کنی. بعد دست‌های پسرش را با مهربانی گرفت و صورت پسرش را بوسید و چشم از جهان فرو بست. بعد از مراسم سوگواری، پادشاه زن دیگری اختیار کرد و طی چند سال سه دختر بدنیا آورد. پسر همچنان بزرگ و زیباتر می‌شد. و طبق وصیت مادرش آن قدر به کره محبت کرد تا کره با او دوست شد و با او حرف زد. کره او را در همه‌ی کارها راهنمایی می‌کرد و از او میخواست تا همیشه پاک زندگی کند. برای همین با آن که بسیار زیبا و دلربا بود و خواهان بسیاری داشت پاک دامن و چشم پاک بود و به هیچ دختر یا زنی، نظری نداشت. زن پادشاه مدتها عاشق پسر شده بود و هر چه به پسر ابراز عشق می‌کرد، پسر به او اعتنایی نمیکرد و دست از پا خطا نمی‌کرد. زن با ترفندهای گوناگون، می‌خواست پسر را به دام خود بکشد و از او کام بگیرد، اما پسر پاک دامن، خیانتی نمی‌کرد و خودش را از دید زن پدر دور نگه می‌داشت. زن که انتظار این همه بی مهری و بی اعتنایی را نداشت به فکر افتاد که پسر را از بین ببرد. به خاطر این بارها و بارها برای کشتن او نقشه کشید اما کره، همهی نقشه‌های او را به پسر می‌گفت و آن‌ها را نقش برآب می‌کرد.
یک روز به او میگفت امروز زن بابا برای تو غذای مورد علاقهات را پخته است، از آن نخور و غذای دیگری بخور، چون در آن غذا زهر ریخته است.
وقتی زن بابا با چرب زبانی غذایی مورد علاقه‌ی او را جلویش می‌گذاشت و از او می‌خواست آن را بخورد، پسر قبول نمی‌کرد و می‌گفت دلم نمی‌آید این غذای خوشمزه را به تنهایی بخورم، آن را نمیخورم و از غذای سادهی شما میخورم و زود برای خودش غذا میکشید و میخورد.
روز بعد که زهر را در غذای دیگری می‌ریخت، کره به او خبر می‌داد و به او میگفت از آن غذا نخورد.

مطلب مشابه :  شبکه پرسپترون چند لایه

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید