تحقیق با موضوع غرق شدن، دختر و


Widget not in any sidebars

پادشاه متوجه شد که دختر راضی به ازدواج با او نمیشود، برای همین برای به دست آوردن دل دختر، به او خیلی محبت میکرد اما فایده‌ای نداشت. روزی، پادشاه به او گفت که به همراه زنانش، به عنوان سوگلی آن‌ها، با قایق به آن طرف رودخانه برود و تفریح کند. دختر هم با زنان پادشاه سوار قایق شد و قایق حرکت کرد. وسط رودخانه که رسیدند دختر با میخی که در لباسش پنهان کرده بود، قایق را سوراخ کرد و قایق پر از آب شد. همه‌ی زنان برای نجات خودشان، در رودخانه پریدند و شنا کنان خود را به ساحل رساندند. اما دختر به آن طرف رودخانه شنا کرد. پادشاه که این صحنه‌ها را از دور میدید به سربازان دستور داد به دنبال دختر بروند و او را دستگیر کنند اما دیگر دیر شده بود، چون دختر شناکنان خودش را به آن سوی رودخانه رساند و به سرعت فرار کرد و از دید سربازان محو شد. وقتی خبر ناپدید شدن دختر به گوش چوپان رسید، او گله‌اش را رها کرد و گریان رو به بیابان گذاشت و رفت. پادشاه هم که عشق دختر در دلش لانه کرده بود و نمی‌توانست آن را فراموش کند به آن طرف رودخانه رفت و به دنبال دختر به راه افتاد.
روزها گذشت و دختر خسته و ناتوان به شهری رسید که مردم آن شهر همه سیاه پوش بودند. فهمید پادشاه آن شهر چند روز پیش مرده است پیش خودش گفت اگر بخواهم چند روز در این شهر بمانم باید لباس مردآن‌های بپوشم تا راحت‌تر باشم. برای همین، لباس مردانه‌ای خرید و موهای خود را زیر کلاهش پنهان کرد و در شهر به راه افتاد. آن روز، روزی بود که باید برای پادشاه جانشینی پیدا می‌کردند. چون پادشاه آن کشور فرزندی نداشت، باید همه مردم را در میدان شهر جمع میکردند و همای پادشاهی را به پرواز در می‌آوردند تا بر شانهی یکی از آن‌ها بنشیند. همای پادشاهی بر شانهی هر کس فرود میآمد و مینشست او پادشاه آن شهر می‌شد.
دختر هم در گوشه‌ای از میدان به مردم و همای پادشاهی نگاه میکرد، همای پادشاهی در آسمان چرخید و چرخید، ناگهان بر شانهی دختر فرود آمد و نشست. همه به گوشهی میدان نگاه کردند و غریبه‌ای با لباسهای فقیرآن‌های دیدند. وزیران و دیگر درباریان فریاد کشیدند: قبول نیست، امکان ندارد. این غریبه نمی‌تواند پادشاه شود… دوباره همای پادشاهی را به پرواز در آوردند همای پادشاهی در آسمان چرخید و دوباره بر شانه‌ی دختر فرود آمد. وزیران که خیلی عصبانی شده بودند از غریبه خواستند که از شهرشان بیرون برود. دختر از میدان شهر کم کم دور می‌شد که دوباره همای پادشاهی برای بار سوم بر شانه‌اش فرود آمد. یکی از وزیران که مرد بسیار دانا و مهربانی بود به دیگر وزیران و مردم گفت: شاید این غریبه شانس شهرمان باشد. شاید خدا این طور خواسته است. من میگویم بگذارید چند مدت پادشاهی کند، اگر کاردان و لایق نبود او را عزل میکنیم. همه‌ی مردم و وزیران حرف او را پذیرفتند و دختر را که فکر میکردند مرد باشد با مراسم با شکوهی بر تخت پادشاهی نشاندند.
مدتها از پادشاهی دختر گذشت. شهر سرو سامان گرفت. بیشتر وزیران و همهی مردم از پادشاه جدید راضی بودند و او را دوست داشتند و هر فرمانی ا که او می‌داد با جان و دل قبول میکردند.
روزی دختر با وزیر دانا خلوت کرد و به او گفت: ‌ای وزیر! من به شما اعتماد دارم. رازی دارم که میخواهم با شما در میان بگذارم. وزیر دانا گفت: قبله‌ی عالم به سلامت باشد! قلب من محرم اسرار شماست. دختر گفت‌ای وزیر! من مرد نیستم، دختری هستم که لباس مردانه پوشیدم و همه گمان کردند من مرد هستم. وزیر دانا با مهربانی به او گفت: مهم این است که شما سزاوار پادشاهی هستید و لایق و دانایید.
دختر گفت: میخواهم نقاشی مطمئن و مورد اعتمادی را حاضر کنی تا صورت مرا بر پردهای بزرگ، نقاشی کند. وزیر، امر پادشاه را اطاعت کرد و نقاش ماهری را احضار کرد. دختر لباس زیبای زنانه‌ای پوشید و در اتاقی مخصوص نشست. نقاش هم صورت و اندام دختر را با همان زیبایی بر پردهی بزرگی در حالت ایستاده کشید. آن قدر آن نقاشی زیبا بود که هر کس آن را می‌دید مات و مبهوت می‌شد.
سپس دختر به وزیر گفت: این نقاشی را به دیوار دروازه شهر آویزان کن! آن قسمت از دروازه که دستور داده ام برای مسافران خسته از راه، ظرفی از آب خنک بگذارند تا رفع تشنگی کنند.
وزیر اطاعت کرد. دختر اضافه کرد و گفت‌ای وزیر! میخواهم سربازانی مطمئن آنجا بگماری که هر مسافر خسته‌ای از دروازه رد شد و آب خورد و نقاشی را دید و این تصویر به نظرش آشنا آمد یا آهی کشید یا حرفی زد، فوراً دستگیر کنند و به زندان ببرند تا وقت معینی که خودم تعیین میکنم.
وزیر اطاعت کرد و دستور پادشاه را مو به مو اجرا کرد.
روزها گذشت و سربازان منتظر مسافران بودند و هر مسافری که از دروازه رد می‌شد و به شهر می‌آمد را زیر نظر داشتند. هر مسافری که آن نقاشی را می‌دید زیبایی آن را تحسین میکرد و بر نقاش آن آفرین می‌گفت. بعد از چندین ماه درویش احمد از دروازهی شهر رد شد و خواست آب بخورد، ناگهان چشمش به تصویر افتاد، لیوان از دستش بر زمین افتاد و آهی جگر سوز کرد و گفت: پری من تو را در آسمان‌ها میجویم، اینک تصویر تو بر دروازهی این شهر چه می‌کند؟ تو کجایی؟ و اشک از چشمانش سرازیر شد و آبی نخورد و به گریه افتاد. سربازان فوراً او را گرفتند و به زندان بردند. بعد از چند روز، پسر جهود خسته و تشنه از دروازه رد شد. لیوان آبی خورد و چشمش به تصویر افتاد آهی کشید و گفت کجایی؟ او را هم گرفتند و به زندان بردند به دنبال پسر جهود سه دزد و درجه دار نظامی هم یکی پس از دیگری آمدند و آهی کشیدند و به زندان رفتند. وقتی چوپان به دروازهی شهر رسید و عکس را دید شروع به گریه و زاری کرد و گفت: ‌ای خواهرم کجایی؟ سربازها او را هم گرفتند و به زندان بردند. چند روز بعد هم، پادشاه به زندان رفت. دختر دستور داده بود که هر کدام از زندانیان را جدا از هم نگه دارند و از نظر خواب و خوراک و لباس نسبت به آن‌ها کوتاهی نکنند.
یک روز دختر به وزیر دستور داد که چادری بزرگ و شاهانه در میدان شهر به پا کند و همه‌ی وزیران و درباریان را در میدان جمع کند تا با آن‌ها سخن بگوید. وزیر هم در میدان شهر چادر بزرگ و شاهانه‌ای به پا کرد و همهی درباریان و مردم را در میدان جمع کرد سپس پادشاه دستور داد به امر او زندانیان را برای بازجویی یکی یکی بیاورند. و نیز دستور داد در کنار جایگاهش درویش احمد را روی صندلی جداگانه‌ای بنشانند و دور تا دور او را پرده بکشند به طوری که نه کسی او را ببیند و نه او کسی را.
فرمان پادشاه اجرا شد. همه‌ی وزیران و مردم تعجب کرده بودند و می‌گفتند چرا جمع شده اند؟ چه اتفاق مهمی رخ داده است؟ و پادشاه چه می‌خواهد بگوید؟ بعد از ساعتی دختر از جایش بلند شد و به مردم رو کرد و با صدای بلندی گفت: ‌ای مردم! آیا من پادشاه شما نیستم؟ همه گفتند آری. گفت: آیا تا به حال از من دروغی شنیده اید؟ یا خطایی دیده اید؟ همه گفتند: هیچ گاه. شما بهترین پادشاه این شهر بوده اید. پادشاه ادامه داد پس از شما می‌خواهم که این چند ساعت را تحمل کنید و بعد درباره‌ی من و پادشاهی ام قضاوت کنید همه قبول کردند و ساکت شدند.
پادشاه پسر جهود را احضار کرد و به او گفت خودت را معرفی کن و بگو چرا وقتی تصویر دروازه را دیدی، آهی کشیدی؟ پسر جهود هم با صدای بلند خودش را معرفی کرد و جریان عاشق شدن… توطئه چینی علیه دختر در حمام و جمع کردن پسرها زیر پنجره… و نامه نوشتن… و کشته شدن دختر توسط درویش احمد و آواره شدن خودش را برای پیدا کردن دختر اعتراف کرد.
پادشاه دستور داد او را در گوشه‌ای بنشانند. سپس سه دزد را احضار کرد. آن‌ها هم قضیه‌ی پیدا کردن دختر و درمان کردن و قرار برای ازدواج و ناپدید شدن دختر و آواره شدن خودشان را تعریف کردند.
بعد درجه دار نظامی را فرا خواند. او هم ماجرای عاشق شدن و لباس عوض کردن و فرار دختر و آواره شدن خود را تعریف کرد.
نوبت چوپان که رسید، چوپان با اشک از پیدا کردن دختری که برایش مثل خواهر بود تا حلوا درست کردن و غرق شدن دختر در آب و سر به کوه و بیابان گذاشتن خود را گفت.
پادشاه هم از جریان حلوا تا عاشق شدنش و فرار دختر و آواره شدن خودش را تعریف کرد.
درویش احمد پشت پرده نشسته بود و گوش می‌داد. با شنیدن اعتراف‌ها با خود گفت: ‌ای وای برتو درویش احمد! این سرگذشت آوارهگی عشقت است، عشقی که گناهش پاکدامنی بود و بس.‌ای وای بر تو درویش احمد!
پادشاه بلند شد رو به مردم کرد و گفت آیا این سرگذشت برای شما جالب و عبرت انگیز بود؟ آیا این دختر به نامزد و معشوقش وفادار نبود؟ همه گفتند آری قبله‌ی عالم! وفادار و پاک دامن بود.
سپس دستور داد پرده از اطراف درویش احمد کنار رود. درویش احمد با چشمانی اشکبار و اندوه فراوان نشسته بود و گریه می‌کرد. همهی نگاه‌ها متوجهی درویش احمد شد. درویش احمد جلو پادشاه تعظیم کرد و زانو زد و گفت: من درویش احمد مسبب همه‌ی این کارها هستم مجرم واقعی من هستم.
دختر به طرف تخت پادشاهی رفت و لباس شاهانه‌اش را درآورد و روی تخت گذاشت. زیر لباس شاهانه‌اش لباس زنانه‌ی زیبایی پوشیده بود، برگشت و در حضور مردم تاجش را درآورد و موهایش را افشان کرد. همهی مردم، وزیران و درباریان دهان شان از تعجب باز مانده بود هر یک میگفتند این چه قضیه است؟ این که دختر است! این که همان تصویر دروازه است! چقدر زیباست! انسان نیست پری است!

                                                    .