رشته حقوق

تحقیق با موضوع شایستگی، خواندن

دانلود پایان نامه

کره اسب، دارویی به “کَچَلَک” داد و غیب شد. پسر دارو را با در چشم پدرش ریخت و چشم هایش بینا شد.


بعد از چند روز آن‌ها با سپاهی بزرگ برای خواستگاری دختر کوچک پادشاه حرکت کردند و به آنجا رسیدند: پادشاه و وزیر و همه‌ی مردم آن شهر با احترام به استقبال آن‌ها آمدند و همه‌ی شهر را برای ورود آن‌ها با گل و چراغ تزئین کرده بودند.
بعد از مراسم خواستگاری، هفت شبانه روز برای عروسی “کَچَلَک” با دختر کوچک پادشاه جشن گرفتند و پایکوبی کردند و رقصیدند. بعد از چند روز “کَچَلَک” به همراه پدر و عروس مهربان و زیبایش به کشور خودش بازگشت و سالیانی دراز در کمال خوشبختی و خرمی در کنار هم زندگی کردند.
2-5- دختر دال
در روزگاران بسیار قدیم، زنی بود که بچه دار نمی‌شد و حسرت داشتن بچه‌ای به دلش مانده بود، اما چاره‌ای جز تحمل نداشت.
روزی تنها و غمگین در اتاق نشسته بود و به داشتن بچه فکر می‌کرد و اشک می‌ریخت. ساعتی گریه کرد و آهی کشید و بعد بلند شد و به حیاط رفت. تخم بزرگی وسط حیاط افتاده بود. زن جلو رفت و تخم را برداشت و اطرافش را نگاه کرد و چون کسی را ندید، تخم را میان پارچهای گذاشت و پارچه را مانند قنداق بچه دور آن، پیچاند، طوری که انگار بچهای در میان آن به خواب رفته بود و با خوشحالی آن را در گهوارهای که خودش درست کرده بود، گذاشت و شروع به تکان دادنش کرد و لالایی خواند. آن قدر غرق در لالایی خواندن بود که فراموش کرد، برای شوهرش غذایی درست کند یا چای و آب آماده کند. وقتی شوهرش به خانه آمد، خانه را به هم ریخته و کثیف دید و زن را غرق در لالایی خواندن! زن از جایش بلند نشد که آب یا غذایی برای شوهرش بیاورد. مرد که خسته و عصبانی بود، با صدای بلندی گفت: چه کار می‌کنی؟ پس بلند شو آبی، نانی آماده کن! مگر نمی‌بینی خسته و کلافهام.
زن گفت: مگر نمی‌بینی، دستم بند است، بچه ام گریه می‌کند، نمی‌توانم. مرد گفت: چرا، می‌بینم اما بچه! بچه کجا بود؟ زن گفت: مگر نمی‌بینی بچه ام در گهواره خوابیده است و دارم برایش لالایی میخوانم. مرد می‌دانست زن بچه دار نمی‌شود و دلش بچه میخواهد، دلش به حال زن سوخت و ناراحت شد و به او گفت، خودم تکانش میدهم تو به خانهی همسایه برو و برایم قلیان را بیاور. وقتی زن به خانهی همسایه رفت تا قلیان را بیاورد مرد درون گهواره را نگاه کرد و پارچه را باز کرد و تخم را دید. عصبانی شد و تخم را پشت دیوار خانه انداخت. وقتی زن به خانه آمد و به سراغ گهواره رفت دید، چال هست و خاگ نیست . گریه کرد و کنار گهواره نشست و دیگر برای پیدا کردن تخم بیرون نرفت.
کلاغی که در آن اطراف نشسته بود، تا تخم را دید آن را برداشت و به لانه‌اش برد. لانه‌ای که در وسط کوه بلندی بود و دست هیچ انسانی به آن نمی‌رسید.
وقتی خورشید غروب کرد و همه جا تاریک شد. تخمی که کلاغ با خودش به لانه برده بود چون چراغی تابان میدرخشید و لانهی کلاغ را روشن کرده بود. کلاغ تخم را با نوکش شکست و در کمال تعجب، دختر بسیار زیبایی درون تخم دید. مهر دختر در دل کلاغ نشست و او را مانند جوجه‌های خودش پذیرفت و از او مراقبت کرد. هر غذایی که برای بچه هایش می‌آورد به دختر هم می‌داد.
سالها گذشت و دختر بزرگ و بزرگتر شد. روزی پسر پادشاه به کوه رفت. رودخانه‌ای در کنار کوه روان بود. آب آن آنقدر زلال و شفاف بود که پسر هوس کرد مقداری از آن را بخورد ایستاد و به رودخانه نگاه کرد، عکس درختان، آسمان، پرندگان و کوه مانند آینه در آب مشخص بود.
پسر نشست و خواست دستش را در آب ببرد و مشتی آب بخورد که عکس دختر زیبایی را درون آب دید. صورتش را برگرداند و به دختر که در وسط کوه نشسته بود نگاه کرد. زیبایی دختر او را به تعجب واداشت. در عمرش دختری به زیبایی آن ندیده بود.
با دیدن او نه یک دل که با صد دل عاشق دختر شد. هر چه تلاش کرد که راهی پیدا کند و از کوه بالا برود و با دختر حرف بزند موفق نشد.
شیب کوه آن قدر زیاد بود که بالا رفتن از آن، غیر ممکن بود. نا امید به قصر برگشت و فوراً” تمام ماجرا را برای پدرش تعریف کرد و اضافه کرد، هیچ دختری را به اندازهی او دوست ندارد و با هیچ دختر دیگری، ازدواج نخواهد کرد. پادشاه که قرار بود دختر برادرش را برای پسرش خواستگاری کند، مخالفت کرد، اما وقتی اصرار او را دید، سکوت کرد و خواسته‌اش را قبول کرد.
پسر و اطرافیانش هر چه تلاش کردند که دختر را به دام بیندازند موفق نشدند.
یک روز پیرزنی به قصر پادشاه آمد و به پسر پادشاه گفت: این کار را فقط من می‌توانم انجام بدهم. آن را به من بسپارید. تنها کاری که شما باید کنید این است که مرا به آن کوه ببرید و برای من یک روسری سفید با یک صابون سفید و یک روسری سیاه با یک صابون سیاه و سنگ چخماق و یک کاسه‌ی بسیار زیبا و سبک و سوزن نخ کرده بیاورید. وقتی کارم تمام شد و دود بلند شد، شما بیایید و دختر را ببرید. تمام وسایل را در پارچه‌ای گذاشتند و به پیرزن دادند و او را سوار بر الاغی کردند و به طرف کوه بردند. پیرزن از روی الاغ پیاده شد و کنار آب نشست.
پیرزن آتش را روشن کرد و کنار آب نشست. روسری سفید را در آب خیس کرد و صابون سیاه را به آن زد. دختر از بالای کوه به او نگاه می‌کرد فریاد کشید، آهای! پیرزن! این کار را نکن! پیر زن جواب داد: تو چه کسی هستی و کجایی؟ دختر گفت: من در کمر لال هستم. پیرزن که همه چیز را می‌دانست خودش را به کوچه‌ی علی چپ زد و گفت: تو کجا هستی؟ دختر گفت من بالای سرت هستم. پیرزن گفت: عزیزم من کور هستم و این روسری اربابم است که باید آن را بشویم، اگر آن را نشویم یا خرابش کنم، اربابم مرا دعوا می‌کند و مرا از خانه‌اش بیرون میکند و من آواره می‌شوم. بعد روسری سیاه را خیس کرد و صابون سفید را به آن زد. دختر دوباره فریاد زد: نه این کار را نکن! پیرزن به او گفت: اگر می‌توانی بیا و نشانم بده که چه کار کنم. ثواب دارد، چشمهایم نمی‌بیند بیا و به من کمک کن! دختر گفت: من نمیتوانم پایین بیایم.
پسر پادشاه تا چندین ماه، با مهربانی و عشق آداب درباری را به دختر یاد داد و وقتی دختر از هر لحاظ، شایستگی ازدواج با او را پیدا کرد، با رضایت کامل با هم ازدواج کردند.
بعد از مدتی، دختر دال پسر زیبایی به دنیا آورد و با تولد این پسر زندگی آن‌ها عاشقانه‌تر و زیباتر شد طوری که هر کس آن‌ها را می‌دید به خوشبختی و عشق آن‌ها غبطه میخورد.
سالی آمد و سالی رفت. دختر دال دوباره بچهدار شد.
دختر عموی پسر پادشاه که سالها عاشق پسر عمویش بود و از اینکه پسر عمویش با او ازدواج نکرده بود، کینه‌ی زیادی از پسر در دلش داشت به زندگی آن‌ها حسادت می‌کرد و از آنجا که هنوز عشق پسر عمو در دلش شعله ور بود و آن را فراموش نکرده بود، در صدد انتقام از پسر عمویش بود. برای همین روزی نزد دختر دال رفت و از او خواست که برای شنا، لب رودخانه بروند. در کنار رودخانه درختان بلند بید وجود داشت و هر کس برای شنا به آن جا می‌آمد با طناب و شاخه‌ی درختان بید، تاب بازی می‌کرد. دختر عمو به او گفت: درختان بلند اینجا، برای تاب بازی مناسبند، اجازه بدهید اول موهای مان را به شاخه‌ها ببندیم و تاب بازی کنیم. بعد شنا کنیم دختر قبول کرد. موهای دختر دال آن قدر بلند بود که نمی‌توانست خودش آن‌ها را به شاخه ببندد. دختر عمو موهای دختر دال را چنان محکم بست که به راحتی باز نمی‌شد اما موهای خودش را که کوتاه بود به آرامی گره بست و هر دو شروع به تاب بازی کردند. وقتی از تاب بازی خسته شدند دختر گفت: با آنکه شما حامله هستید اما بر آمادگی شکم شما خیلی قشنگ است، مخصوصاً وقتی که این لباسها را میپوشید اجازه میدهید لباسهایتان را چند لحظه بپوشم و پارچه روی شکم بگذارم و ببینم آیا مثل شما زیبا میشوم؟ دختر دال که خیلی مهربان بود قبول کرد و لباس هایش را درآورد و به دختر عمو داد. دختر عمو لباس دختر دال را پوشید و زیر لباس چند پارچه به عنوان شکم گذاشت و به طرف دختر آمد دختر با مهربانی گفت: شما هم بسیار زیبا شده اید.
ناگهان دختر عمو به او خندید و پا به فرار گذاشت و رفت. هر چه صدایش کرد و فریاد زد دختر عمو! دختر عمو! برگرد! لباسها را برای خودت نگه دار، برگرد و موهایم را باز کن، فایده‌ای نداشت و دختر عمو برنگشت.

مطلب مشابه :  زنان سرپرست خانوار

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید