تحقیق با موضوع زندگی خوب، ترس و لرز

روزها گذشت. شکم دختر هر روز بزرگ و بزرگ‌تر میشد، طوری که هر کس چشمش به شکم او می‌افتاد از او میپرسید چرا شکمت بزرگ و برجسته شده است؟ دختر هم که از این وضع واقعا خجالت میکشید از خانه بیرون نمیآمد. روزی زن به برادرها گفت: شما چقدر بیغیرت هستید! خواهرتان جلوی چشم تان شکمش بالا آمده است و باعث بیآبرویی شده و شما بیتفاوت از کنار او میگذرید به او هیچ نمیگویید سزای دختری که عمل نامشروع انجام داده و کار خلافی کرده است، چیست؟ خواهر شما حامله شده است و باید این لکهی ننگ را از این خانه بیرون ببرید و آن را نابود کنید تا آبروی مان بیشتر از این نرفته است.
Widget not in any sidebars

غوغایی بین برادرها به پا شد. هر چه دختر قسم میخورد که پاکدامن است و خطایی نکرده است فایدهای نداشت. برادرها با وجود محبت زیادی که به او داشتند، مجبور شدن به خاطر آبرویشان دختر را مجازات کنند. بالاخره تصمیم گرفتند او را بکشند. یکی از آن‌ها گفت: ما که نمیتوانیم در خانهی خودمان او را بکشیم، بهتر است دور از چشم مردم، او را در جنگل یا کوهی ببریم و او را سر به نیست کنیم. هر چه دختر گریه میکرد و التماس مینمود فایدهای نداشت. قرعه به نام برادر کوچک افتاد و او که دختر را مانند جانش دوست داشت دختر را به کوه برد تا او را بکشد. اما دلش به حال او سوخت و به او گفت: نمیتوانم تو را بکشم، اما مجبورم تو را در کوه تنها بگذارم و بروم. بعد پرندهای را کشت و خونش را به لبهی چاقویش مالید و رفت و دختر را در کوه رها کرد و به خانه آمد و به همه گفت: خواهرم را کشتم و این خون اوست.
هوا تاریک شده بود دختر تنها و غمگین در گوشهای نشسته بود و گریه میکرد و از ترس نمیتوانست قدمی بردارد. ناگهان صدای هی هی چوپانی را شنید. با ترس و لرز به طرف چوپان رفت و تقاضای کمک کرد. چوپان که معصومیت و زیبایی او را دید دلش به حال او سوخت و او را به خانه‌اش برد. دختر همهی ماجرای زندگیش را برای چوپان و زنش تعریف کرد و در پایان شروع به گریه کرد و باز هم قسم خورد که بی گناه است و خطایی نکرده است.
وقتی حرفهای دختر تمام شد، زن چوپان و چوپان نگاهی به هم کردند و با مهربانی به دختر گفتند، نگران نباش! ما را به عنوان پدر و مادرت قبول کن! ما که بچه‌ای نداریم تو به عنوان دختر ما با ما بمان و با ما زندگی کن!
دختر قبول کرد و از آن‌ها تشکر کرد و پیش آن‌ها ماند.
تا چندین روز چوپان و زنش، از شیر بزی که تازه زایمان کرده بود، به دختر دادند و او را مجبور کردند بدود. او شیر میخورد و با تمام توان میدوید. بعد از چند روز دختر شروع به استفراغ و اسهال کرد. آن قدر این حالت برای او طول کشید که جز پوست و استخوان، از او چیزی نماند و تمام بچه قورباغهها و زالوها و کرمها از شکم او خارج شدند و شکمش صاف و صاف شد.
سالها گذشت دختر در کنار چوپان و زنش زندگی می‌کرد و هر روز زیبا و زیباتر می‌شد.
روزی برای پادشاه مهمان آمد و آن‌ها مجبور شدند برای خرید گوسفند به خانهی چوپان بروند. پسر پادشاه که میخواست برای مهمان‌های پدرش سنگ تمام بگذارد، خودش برای انتخاب گوسفند با زیر دستانش، به خانهی چوپان آمد و چشمش به دختر افتاد و صد دل عاشق او شد و همانجا او را از چوپان خواستگاری کرد و بعد از چند روز بعد از جشنی مفصل که هفت شبانه روز طول کشید با او ازدواج کرد. دختر در کنار پسر پادشاه زندگی خوبی داشت و دو پسر زیبا بدنیا آورد.
بعد از چندین سال یک روز که دختر و دو پسرش به خانه‌ی چوپان آمده بودند، مردی وارد خانهی چوپان شد و با چوپان برای خرید گوسفند حرف میزد. دختر از پشت پنجره، مردی را دید. فورا او را شناخت و فهمید یکی از برادرهایش است.
بعد چوبی را به پسرش داد و به او گفت: مثل اسب بر این چوب سوار شو و نزد آن مرد برو و دور آن مرد بچرخ و بگو اسب چوبی جو بخور! جو بشکن! جو بخور! اگر از تو پرسید، چطور یک اسب چوبی میتواند جو بخورد؟ تو بگو چطور یک دختر بکر، می‌تواند حامله شود؟
پسر چوب را برداشت و روی آن نشست و مانند اسب دور مرد یورتمه میرفت و میچرخید و میگفت اسب چوبی جو بشکن! جو بخور!
مرد که از حرف پسر، تعجب کرده بود به او گفت: چگونه یک اسب چوبی می‌تواند جو بخورد و پسر به او گفت: چطور یک دختر بکر می‌تواند حامله شود؟ رنگ از رخسار مرد پرید. ناگهان تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد. فکر اینکه شاید کسی از بارداری خواهرش مطلع گشته است و او را بشناسد و به او طعنه بزند، باعث شد با عصبانیت از پسر بپرسد: این حرف را چه کسی به تو یاد داده است؟ پسر گفت: مادرم که در خانه است. مرد با عصبانیت به درون خانه رفت و دید زنی زیبا با لباسی شاهانه نشسته است. خواست برگردد که دختر او را صدا زد و به او گفت: آیا من را نمیشناسی؟ مرد اظهار بیاطلاعی کرد. دختر جلو رفت و به او گفت: من خواهر تو هستم که سالها پیش به من تهمت زدید و به کوه بردید که مرا بکشید، در حالی که من بی گناه بودم. بعد با مهربانی دست برادرش را گرفت و کنار او نشست همهی ماجرا را برای او تعریف کرد و به او گفت که زن برادرش به خاطر حسادت این تهمت را به او زده است. ولی خواست خدا بود که من به بهترین مقام برسم آنگاه برادرش را در آغوش کشید و گریست.
برادرش شرمنده از روی او، تقاضای بخشش کرد و به او قول داد زن برادرش را به سزای عملش خواهد رساند. بعد با سرعت به سراغ برادرهایش رفت و همهی ماجرا را برای آن‌ها تعریف کرد.
آن‌ها هم زن بدجنس را حاضر کردند و موهای آن را به دم اسب چموشی بستند و او را در خارستانی هی کردند. اسب آن قدر در میان خارستان تاخت تا آنجا که اثری از زن باقی نماند. بعد از مدتی برادرها به اتفاق خانوادههایشان به نزد خواهرشان آمدند تا در کنار او زندگی کنند. آن‌ها سالیان درازی در کمال خوشبختی در کنار هم زندگی کردند و خوشحال بودند.
2-15 سه شاهزاده
روزی روزگاری در کشوری دور، پادشاهی بود که سه پسر جوان داشت. این سه شاهزاده در زیبایی، پهلوانی تیزاندازی و اسب سواری مانند یکدیگر بودند، اما کوچکترین شاهزاده، از دو برادر دیگرش جسورتر و شجاع‌تر بود. آن‌ها دختر عموی زیبا و مهربانی داشتند که آن قدر دوست داشتنی بود که هر سه شاهزاده عاشقش بودند و برای رسیدن به او با همدیگر رقابت میکردند.
دختر عموی آن‌ها آن قدر مهربان بود که دلش نمیآمد با انتخاب یکی از آن‌ها دل دو برادر دیگر را بشکند و آن‌ها را ناراحت کند. برای همین به هر سه نفر آن‌ها جواب منفی داده بود.
پادشاه که رقابت سه پسرش را برای رسیدن به دختر عمویشان میدید، برای اینکه به ماجرا فیصله دهد و از طرفی دختر برادرش را عروس خودش کند، هر سه نفر آن‌ها را نزد خود فراخواند و پس از نصیحت‌های فراوان به آن‌ها گفت: هر کدام از شما لیاقت ازدواج با دختر برادرم را دارید، و من نمیتوانم یکی از شما را انتخاب کنم، چرا که هر سه نفر شما بینظیر هستید. برای همین تصمیم گرفتهام به هر کدام از شما سرمایهای یکسان بدهم، تا شما به صورت ناشناس به کشورهای دور دست بروید و تجارت کنید. هر کدام از شما سرمایهاش بیشتر از دو برادر دیگرش شود، یا شیای بخرد که بیهمتا باشد، دختر برادرم نصیب او خواهد شد. اما باید این سفر یک سال بیشتر طول نکشد و سال دیگر همین موقع برگشته باشید.
شاهزادگان قبول کردند و سکه‌ها را از پدرشان گرفتند و بعد از چند روز راهی سفر شدند.
روزها رفتند و رفتند تا جایی که جاده به سه کشور منتهی می‌شد جایی که برادران باید از همدیگر جدا می‌شدند و تک و تنها به سفرشان ادامه می‌دادند.
آن‌ها از همدیگر خدا

                                                    .