رشته حقوق

تحقیق با موضوع دلواپسی، خانواده

دانلود پایان نامه

از طرفی دیگر پسر پادشاه و دختر بی مادر سالیان سال در کنار هم در کمال خوشبختی، زندگی کردند.


2-3- سر اره و پا تیشه
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود.
در روزگاران بسیار قدیم، پادشاهی بود که هفت پسر داشت و آرزو می‌کرد دختری داشته باشد.
بعد از سالها یکی از زنان او دختری به دنیا آورد و پادشاه چنان خوشحال شد که سر از پا نمی‌شناخت.
شبی که دختر به دنیا آمد، یکی از اسب‌های قصر گم شد، و رد خونی در قصر هم پیدا بود. شب دوم کره اسبی ناپدید شد و باز هم رد خونی در راهرو قصر پیدا بود. شب سوم و بقیه‌ی شبهای دیگر نیز، حیوان یا انسانی گم می‌شد.
تا اینکه پسر کوچک پادشاه که پسر مهربانی بود، تصمیم گرفت، شب بیدار بماند و همه جا را زیر نظربگیرد تا شاید بتواند کسی را که هر شب، شبیخون می‌زند، پیدا کند.
بخاطر همین، شب بیدار ماند و کشیک داد، نصفه‌های شب چشمانش سنگین شد و داشت خوابش میبرد که ناگهان با صدایی بیدار شد. هر چه نگاه کرد، نه چیزی دید و نه صدایی شنید.
صبح روز بعد، باز هم یکی از حیوانات قصر گم شده بود و رد خونی تا درون قصر کشیده شده بود. ترس و وحشت بین ساکنان قصر و همه‌ی مردم دیده می‌شد و هر کس از ترس ناپدید شدن، قبل از غروب به خانه می‌رفت و در خانه‌اش را محکم می‌بست و آن را قفل می‌کرد.
پسر، یکی از شبها کشیک داد تا بلکه چیزی بفهمد یا چیزی ببیند. برای همین یکی از انگشتان دستش را برید و کمی نمک در زخمش ریخت، که از درد، خوابش نبرد. نصفه‌های شب، صدای آهسته‌ای را شنید. آهسته و پاورچین به دنبال صدا به در ورودی قصر رفت، در قصر باز شده بود. پسر به دنبال صدای پا، آرام آرام رفت، تا به اسطبل اسب‌ها رسید، درِ اسطبل باز بود. آرام وارد اسطبل شد و در کمال ناباوری دید، خواهر تازه به دنیا آمده اش، روی پاهایش ایستاده است و به اسب‌ها نگاه میکند. از تعجب نزدیک بود فریاد بکشد. اما یکدفعه، سر خواهرش مثل اره شد و پاهایش مثل تیشه. در یک چشم برهم زدن، یکی از اسب‌ها را تکه و پاره کرد و آن را بلعید و دهانش را پاک کرد و آرام به طرف قصر رفت و در گهواره‌اش خوابید. پسر که شاهد این اتفاق‌های وحشتناک بود از ترس و وحشت، بی حال شد و روی زمین افتاد. صبح روز بعد وقتی به هوش آمد، فکر کرد اشتباه کرده است و هر چه شب قبل دیده است، فقط خوابی بوده و بس! برای همین آن شب، در گوشه‌ای از اتاق خواب، مخفی شد. نصفه‌های شب که شد، خواهرش از گهواره بیرون آمد و به طرف در قصر رفت، نگهبانی که کنار در قصر ایستاده بود را به گوشه‌ای کشاند و تکه تکه کرد و در جا، آن را بلعید.
پسر که مطمئن شده بود این دختر، موجودی خطرناک و مسبب همه‌ی اتفاق‌های اخیر است، صبح روز بعد، همه‌ی جریان را برای پدرش تعریف کرد و وقتی بهت و حیرت و ناباوری پدرش را دید، قسم خورد که راست می‌گوید و قسم خورد، چنین اتفاق وحشتناکی را نه شنیده و نه دیده است که بخواهد این قصه را از خودش بسازد. پادشاه که از حرف‌های پسر ناراحت و عصبانی شده بود، با او دعوا کرد و گفت: تو به خاطر حسادتت، این دروغ‌ها را می‌گویی و گرنه چطور نوزادی که در گهواره است، ممکن است چنین کاری کند؟
هر چه پسر به پدرش گفت که حداقل برای اثبات حرفم، چند شب دختر را زیر نظر داشته باشید! پدرش بیشتر عصبانی شد و به او گفت: به خاطر جسارت و گستاخیت، از این جا بیرون برو و اگر بخواهی راجع به دختر من این دروغ‌ها را بگویی یا شبی دیگر او را زیر نظر بگیری، باید اینجا را ترک کنی و خودت را گم و گور کنی.
پسر که از حرف پدرش خیلی ناراحت شده بود، به پدرش گفت که از این قصر می‌رود ولی شما باید مواظب این مردم و رعیت باشید و این حرف را، جدی بگیرید.
پسر با دلواپسی از آینده‌ی پدر و مردم شهرش و غمگین از حرف‌های پدر، سر به کوه و بیابان گذاشت و شهرش را ترک کرد و رفت. غروب که شد، خسته و کوفته به باغی رسید، خواست شب را در باغ بگذراند که دید در باغ هفت دختر دور هم نشسته اند و حرف می‌زنند. بعد از چند لحظه در باغ باز شد و هفت بز وارد باغ شدند و هفت دختر، هفت کاسه را برداشتند و بزها را دوشیدند و نان در آن ریختند و مشغول خوردن شدند. پسر که خوب دقت کرد فهمید هفت دختر، کور هستند و چیزی را نمی‌بینند، چون خیلی گرسنه‌اش بود، از هر کاسه‌ای یک لقمه برداشت و خورد. وقتی دخترها، غذایشان را خوردند، یکی از آن‌ها گفت: من یک لقمه از شکمم خالی است. بقیه‌ی خواهرانش هم، همین را گفتند. خواهر بزرگ‌تر فهمید کسی در باغ است. با صدای بلند گفت،‌ای کسی که این جا هستی، می‌دانم آدمی زاد هستی، اگر مرد هستی، بیا و برای ما سروری و برادری کن و این بزها را به صحرا ببر و از شیرش هم، خودت بخور، هم به ما بده و اگر هم زن هستی بیا و در حق ما خواهری کن.
پسر پادشاه جلو رفت و خودش را معرفی کرد و گفت: من به جای برادر در کنار شما می‌مانم. دخترها هم قبول کردند و خوشحال بودند که مردی در کنارشان است و مواظب آن‌ها خواهد بود.
از آن روز به بعد، بزها را به صحرا میبرد و برمیگشت و با دخترها غذا میخورد و مانند خواهر و برادر کنار هم زندگی میکردند یک روز که دور هم نشسته بودند، خواهر بزرگتر به برادرش گفت: برادر! هوا دارد گرم میشود و علف کمیاب، این کوهی که تو هر روز بزها را به آن جا می‌بری، اسمش “برآفتاب” است و روبه روی این کوه، دره‌ای است که به آن نِسَه می‌گویند. آنجا جایی است پر علف و بسیار خنک و به خاطر درختان، سایه‌های زیادی دارد. اگر بزها به این طرف رفتند، مواظب باش، چون دیو بدجنس و وحشتناکی آنجا زندگی می‌کند، مبادا یک وقت به خواب بروی یا اگر بزها به دره رفتند، تو به دنبالشان بروی، که دیو تو را خواهد گرفت و تو را خواهد کشت. کارهای این دیو، برعکس است مثلا اگر به تو بگوید: تو را در آب بیندازم یا به کوه؟ اگر گفتی کوه، تو را در آب خواهد انداخت و یا به عکس.
پسر، گله را به کوه برد و چون علف‌ها خشک شده بود ند تا نزدیکی نسه رفتند. هوای خنک آنجا و درختان سایه دارش پسر را خواب کرد. وقتی چشمانش را باز کرد، اثری از گله، ندید. به دنبال گله به دره‌ی نسه رفت که یک دفعه سر و کلهی دیو وحشتناکی پیدا شد و در یک چشم برهم زدن، پسر را در دستانش گرفت و فشار داد.
دیو فوراً سیخ داغی را بلند کرد و نزدیک پسر برد، پسر با ترس گفت: می‌خواهی چکار کنی؟ دیو گفت: می‌خواهم آن را در چشمانت فرو کنم تا جای مرا پیدا نکنی؟ بعد دیو در کمال بی رحمی سیخ داغ را روی دست‌های پسر گذاشت که بوی کباب شدنش بلند شد بعد به پسر گفت: حالا بگو ببینم تو را در کوه بیندازم یا در آب؟
پسر به یاد حرف خواهرش افتاد، گفت: در کوه! دیو او را بالای سرش برد و چرخاند و او را به سرعت به وسط دریا پرتاب کرد. پسر به طرف جزیره‌ی کوچکی که در آن نزدیکی بود، شنا کرد. در آن جزیره فقط یک درخت و یک سنگ وجود داشت. پسر، بدن خسته و کوفته‌اش را به زیر درخت رساند و سرش را روی سنگ گذاشت و از درد بیهوش شد. متوجه نشد که چند شبانه روز بیهوش بود اما وقتی کم کم از بیهوشی در می‌آمد و بین خواب و بیداری بود، احساس کرد هفت کبوتر، روی درخت بالای سرش نشسته اند و مشغول حرف زدن به زبان انسان‌ها هستند. یکی از آن‌ها گفت: اگر آدمی زادی که زیر این درخت به خواب رفته است، بیدار بود، اگر برگ این درخت را خشک کند و آن را بکوبد و ساییده شدهی آن را در چشم نابینا بریزد آن شخص فوراً بینا می‌شود. دومی گفت: اگر بیدار شود و از شاخه‌ی این درخت بچیند و آن را به انسان دیوآن‌های بزنه، عاقل می‌شود. سومی گفت: اگر بیدار باشد و این سنگ را جابجا کند، زیر این سنگ گنج بزرگی پیدا می‌کند.
چهارمی گفت: اگر بیدار باشد و پوست این درخت را به پایش ببندد و پایش را به دریا بزند، آب دریا خشک می‌شود و از دریا رد می‌شود. پسر تا این جمله را شنید، دیگر طاقت نیاورد تا حرف بقیه‌ی کبوترها را بشنود. فوراً بلند شد و کمی از برگ و شاخه‌ی درخت چید و از پوست درخت کند و بر پاهایش بست و به دریا زد. آب دریا فوراً خشک شد و پسر از آن عبور کرد و او به سرعت به طرف خواهرهایش رفت. وقتی نزد آن‌ها رسید، برگ درخت را کوبید و در چشم خواهرهایش ریخت و چشمان آن‌ها فوراً خوب شد و بینا شدند.
بعد از چند روز به آن‌ها گفت: خواهرهای عزیزم! من هشت سال از پدر و مادرم دور بودهام و آن‌ها را ندیده ام، دوست دارم نزد آن‌ها بروم و آن‌ها را ملاقات کنم و ببینم چه بلایی بر سر خانواده و شهرم آمده است؟ خواهرانش قبول کردند و از او خداحافظی کردند و به او سه عدد هسته‌ی خرما دادند و گفتند: اگر کسی به تو حمله کرد و به دنبالت افتاد هستهها را روی زمین بینداز، هستهها فوراً سبز می‌شوند و شاخ و برگ می‌دهند و مانع از رسیدن او به تو می‌شوند. و اگر گرفتار شخص خطرناکی شدی که نتوانستی با او مقابله کنی سگ هایمان را صدا بزن و بگو “شمالم!” های! “کمالم!” های”! رسیدید رسیدید، نرسیدید من خورده شدم.

مطلب مشابه :  اختیار طلاق در روایات

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید