رشته حقوق

تحقیق با موضوع خانواده دو، اسباب بازی

دانلود پایان نامه

روزی که پیرزن بیرون رفته بود و دختر احساس کرد کسی در خانه نیست، یادش آمد که موقع عبور از آنجا، کنار خانه‌ی پیرزن، یک دکان نجاری وجود دارد. برای همین با سختی، خود را به دکان نجاری رساند و با جمع کردن سکه‌های زیر سرش و دادن آن‌ها به نجار از او خواست، لباس چوبی ایی که تمام بدنش را در برگیرد، بسازد. وقتی نجار او را دید از او پرسید که غریب به نظر می‌رسی، در خانه‌ی پیرزن چه می‌کنی؟ چرا چشم هایت کور است؟ دختر که گریه‌اش گرفته بود همه‌ی سرگذشتش را برای نجار تعریف کرد و زار زار گریست. نجار که از سرگذشت دختر خیلی ناراحت شده بود و دلش برای او می‌سوخت به او قول داد تا آنجا که بتواند به او کمک کند تا از دست پیر زن بدجنس نجات پیدا کند نجار با تمام مهارتش لباس چوبی مناسبی برای دختر ساخت، وقتی لباس آماد شد. یک روز که پیرزن از خانه بیرون رفته بود مخفیانه لباس را برای دختر آورد و او را برتن دختر پوشاند و دست او را گرفت تا او را از خانه‌ی پیر زن دور کند سگ خانه که این چند مدت با دیدن حال و روز دختر، خیلی دلش برای او می‌سوخت دلش نیامد چشم‌های دختر را بخورد، آن‌ها را نگه داشته بود تا یک روز به دختر پس دهد. برای همین وقتی دختر را در حال فرار کردن دید با مهربانی جلو آمد و چشم‌های دختر را به او داد. دختر چشم‌ها را سر جایش گذاشت و دوباره چشم هایش بینا شد و با خوشحالی از نجار و سگ خداحافظی کرد و با همان لباس‌های چوبی به طرف خانه‌ی عمویش به راه افتاد. پرسان پرسان خانه‌ی عمویش را پیدا کرد و خودش را به عنوان کلفت معرفی کرد و از زن عمویش خواست که اجازه دهد به عنوان کلفت در خانه‌اش مشغول کار شود. این طور بود که دختر به صورت ناشناس به خانه‌ی آن‌ها وارد شد و فوری شوهرش را دید و فاطول را در لباس‌های زیبا شناخت اما چیزی نگفت و سکوت کرد و مشغول کارهای خانه شد. اما چون دست و پایش چوبی بود نمی‌توانست به سرعت کارها را انجام دهد، به خاطر همین فاطول و مادر پسر به او بسیار ظلم می‌نمودند و او را اذیت می‌کردند و سر او داد می‌کشیدند و گاهی او را کتک می‌زدند به این بهانه که کارها را به خوبی انجام نمی‌دهد


پسر که پسر خوب و مهربانی بود نمی‌توانست ببیند که آن‌ها آنقدر به او ظلم می‌کنند و دلش برای دست و پا چوبی می‌سوخت به همین علت برای اینکه کمتر اذیت شود او را مسئول چراندن دو گاو که یکی از آن‌ها کور بود، کرد و او را در باغ خانه‌ی شان نگه داشت.
دختر هر روز دو گاو را به صحرا می‌برد و به گاو کور می‌گفت: گاو کور تو بچر! و گاو بُر تو نگاه کن! بعد لباس چوبی را در می‌آورد و در آب چشمه حمام می‌کرد.
روزها از آمدن دختر به آن خانه می‌گذشت یک روز که همه‌ی خانواده دور هم نشسته بودند و با هم حرف‌ می زدند فاطول گفت: تعجب می‌کنم چرا این گاو کور این قدر چاق و گاو بُر این قدر زرد و لاغر؟ زن عمو گفت: کار، کار دست و پا چوبی است. باید کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌اش باشد باید حساب او را برسیم! بعد گفتند باید او را از باغ بیرون کنیم! پسر دلش برای دست و پا چوبی سوخت و چون می‌دانست او غریب است، به آن‌ها اطمینان داد که خودش علت را می‌فهمد برای همین یک روز سرزده به باغ آمد و دختر زیبایی شبیه همسرش درون آب دید. پسر که مدتها به فاطول شک کرده بود که چرا این قدر با روز اولش فرق کرده است، با دیدن دختر شکش بیشتر شد و پیش خودش گفت: نکند این دختر، دختر عمویم است؟ برای همین آرام آرام نزدیک شد و انگشتری را که روزی به دختر داده بود آرام برداشت و پشت درخت‌ها پنهان شد و پیش خودش گفت: این همان انگشتری است که یک روز به او دادم، فاطول به من گفت که آن را گم کرده است. اگر این دختر دختر عمویم است اگر بفهمد انگشتر گم شده است، چون مرا خیلی دوست دارد، گریه خواهد کرد و با گریه‌ی او باران خواهد بارید.
دختر وقتی لباس هایش را پوشید به دنبال انگشتر گشت اما انگشتر را پیداد نکرد هر چه این طرف و آن طرف گشت آن را پیداد نکرد. از شدت ناراحتی شروع به گریه کرد هم زمان با گریه‌ی او ابرها در آسمان چمع شدند و اسمان شروع به باریدن کرد. پسر آرام و دور از چشم او انگشتر را سر جایش گذاشت و باز پنهان شد دختر وقتی انگشتر را دید شروع به خندیدن کرد و با خنده‌ی او گلها روییدند و شکفتند. پسر که دیگر می‌دانست این دختر، همان دختر عمو و همسر عزیزش است به سرعت به طرف خانه رفت. وقتی به خانه رسید به مادرش گفت: امشب دست و پا چوبی باید غذای مراب بیاورد! هر چه مادرش و فاطول به او گفتند این دست و پاچوبی خیلی دست و پا چلفتی است، نمی‌تواند از پله‌ها بالا بیاید و غذای تو را بیاورد، پسر قبول نکرد وقتی دست و پا چوبی به خانه آمد زن به او گفت: امشب تو باید غذای ارباب را ببری! هر چه دست و پا چوبی اصرار کرد که نمی‌تواند فایده‌ای نداشت. دختر غذای پسر را بالا می‌برد و برای اینکه چشم در چشم او نشود، روی پله‌ی دوم و سوم غذا را می‌ریخت و دوباره باز می‌گشت تا بلکه از آوردن غذا منصرف شوند، ولی فایده‌ای نداشت.
برای بار هفتم غذا را به هر سختی بود بالا برد و به اتاق پسر وارد شد پسر به او نگاه عمیقی کرد و به او گفت: لباسهای چوبی ات را دربیاور! دختر قبول نکرد ولی در نهایت با اصرارهای پسر، لباس‌های چوبی‌اش را در آورد و مانند روز اول که پسر او را دیده بود زیبا و خواستنی به نظر رسید. پسر تا او را دید او را با عشق کنار خود نشاند و از او خواست همه چیز را برایش تعریف کند. دختر تمام ماجرا را برای او تعریف کرد، از زندانی شدنش توسط پیرزن و فاطول و کور شدن و کمک‌های نجار و لباس چوبی تا سگ مهربان. در پایان گفت برای اینکه دوست داشتم تو را هر روز ببینم و در کنارت باشم به عنوان کلفت به اینجا آمدم. پسر وقتی جریان را شنید فورا فاطول را حاضر و او را وادار کرد که اعتراف کند بعد از اعتراف فاطول او را به دم اسب وحشی بست و او را در بیابان سنگلاخی هی کرد. وقتی اسب به خانه بازگشت هیچ چیز جز تکه‌ای از بدن فاطول نمانده بود که پسر آن را در پارچه‌ای گذاشت و برای پیر زن فرستاد. آنگاه در کمال شادی در کنار همسرش زندگیش را آغاز کرد و سالیان درازی در کمال خوشبختی در کنار هم زندگی کردند.
2-13 پند پدر
روزی روزگاری، در شهر کوچکی، پیرمردی در بستر مرگ، تنها پسرش را نزد خود فرا خواند. پسر با چشمانی اشکبار کنار او نشست و دستهای او را گرفت. پیرمرد با چشمانی بی فروغ، نگاهی به پسرش کرد و گفت: پسرم! من تا این لحظه از تو راضی بودهام، خدا هم از تو راضی باشد! اما قبل از مرگم میخواهم سه پند گرانبها که حاصل تمام سالهای زندگیم است به تو دهم و بعد با خیالی راحت بمیرم. از تو میخواهم برای خوشبخت شدنت این سه پند را به کارگیری و بدانی هر چه که میگویم بر اساس تجربهی چندین سالهام است. از تو میخواهم آن‌ها را آویزهی گوشت کنی تا خیال من از بابت تو، در این در این زمینهها، راحت باشد. پسر با چشمانی اشکبار به او نگاه میکرد. پیرمرد دستان پسرش را فشرد و با تمام توانش ادامه داد: پسرم! اولین پندم این است که هیچ وقت رازت را با همسرت در میات نگذاری چرا که زنان محرم اسرار شوهرانشان نیستند. اگر ادعا کنند که خودشان را فدای تو میکنند و یا مدام از عشق خود، نسبت به تو حرف بزنند تو به هوش باش! و اسرارت را بازگو نکن! چرا که پشیمان خواهی شد و پشیمانی دیگر سودی برایت نخواهد داشت.
دوم آنکه از نوکیسه هیچ گاه قرض نکن! چرا که به او نمیتوان اعتماد کرد زیرا تازه به مال و منال رسیده است و خیلی زود رنگ عوض میکند. و اگر در پرداختن آن کمی دیر شود آبروی تو را میبرد و سوم آنکه هیچگاه با سرباز یا مامور حکومت دوست نشوی! زیرا اگر مانند برادرت باشد از تو نمیگذرد و به تو رحم نمیکند. پیرمرد این سه پند را به پسرش گفت و نفسهای آخرش را کشید و مرد.
روزها و روزها از مرگ پیرمرد میگذشت. پسر سه پند پدرش را مدام به یاد میآورد و پیش خودش میگفت: باید این سه پند را تجربه کنم تا به درستی و یا نادرستی آن‌ها ایمان بیاورم. برای همین ابتدا با ماموری از حکومت دوست شد. مدتها از دوستی آن‌ها گذشت و آن‌ها با همدیگر آنقدر دوست شدند که با هم پیوند برادری بستند و رابطهی آن‌ها چنان نزدیک شده بود که تحمل یک ساعت دوری از هم را نداشتند. گویی روحی بودند که در دو قالب دمیده شده بود. پسر پیش خودش میگفت: محال است در این دنیا، مردی دوست یا برادری دلسوز مانند دوست من داشته باشد.
از طرفی پسر زنی داشت که چنان عاشق و شیفتهی پسر بود که عشقش زبانزد مردم شهر بود. آن چنان که هر روز و هر ساعت قربان صدقهی پسر می‌رفت و دور او را میگرفت و کارهایش را انجام میداد و آن قدر عزیزم، جانم، سرورم، قربانت شوم میگفت که حد و حساب نداشت. هر روز برای پسر قسم میخورد که اگر عزراییل بخواهد جان تو را بگیرد، خودم به جای تو جان میدهد. پسر پیش خودش میگفت: خدایا پدرم چه نصیحتهای عجیبی به من کرده است! محال است زنم، روزی علیه من حرفی بزند یا قلب مرا بشکند یا اگر رازی داشته باشم آن را برملا کند. او با تمام وجود به من می‌گوید: اگر تو بدترین مرد عالم باشی، باز هم خواستار توام و با تو میمانم. چطور ممکن است کسی بهتر و دلسوزتر از او پیدا کنم من اگر رازی داشته باشم فقط او میتواند محرم اسرار باشد. چون حتم دارم مرا از جانش بیشتر دوست دارد.
روزها گذشت یک روز پسر تنها در خانه نشسته بود. صدای جیغ و فریادی از خانه‌ی همسایه بلند شد. سراسیمه بیرون رفت و علت فریاد کشیدن آن‌ها را پرسید یکی گفت: پسر بچهی همسایه از صبح تا به حال گم شده است و به خانه نیامده، کسی نمیداند کجا و یا چه بلایی سرش آمده است؟
پسر به خانه برگشت هوا کم کم تاریک میشد. فکری به ذهنش رسید. فوری گوسفندی را گرفت آنرا کشت و در ملافهای پیچاند و در وسط حیاط خانه‌اش خاک کرد. بعد نزد مردی که تازه کار و بارش خوب شده بود و به تازگی سرمایهای بدست آورده بود رفت و چند سکهی سیاه قرض کرد و گفت: ضرورتی پیش آمده که باید به سفری بروم برای همین مجبور هستم این پول را از شما قرض کنم. مرد با چرب زبانی گفت: این چه حرفیست! این سکهها قابل تو را ندارد برو هر وقت که توانستی پس بیاور! اگر چه مقدار ناچیزی است و اصلا ارزشی ندارد. پسر از او تشکر کرد و به طرف خانه رفت. شب وقتی پسر و زن در کنار هم نشسته بودند. زن شروع بیقربان صدقهی پسر رفت. پسر از او پرسید: مرا خیلی دوست داری؟ زن با آب و تاب بسیار، بارها و بارها قسم خورد که او را از جانش بیشتر دوست دارد. پسر گفت: به گمانم هیچکس در این دنیا به اندازهی تو مرا دوست ندارد. زن حرف او را تصدیق کرد. بعد پسر آهی کشید و گفت: اما من خطایی کردهام. کار بسیار وحشتناکی انجام دادهام و از این بابت مضطرب و پریشانم و نمیدانم چه کار کنم؟ زن با چرب زبانی با لحنی دلسوزانه به او گفت: هر خطایی که کرده باشی تو نزد من بیگناه هستی. آن را با من در میان بگذار چرا که من محرم اسرار توام و اگر جانم برود، آن را بر زبان نخواهم آورد و آن را در دلم با خود به گور خواهم برد. پسر مکثی کرد و به او گفت: راستش را بخواهی، امروز که تو اینجا نبودی، پسر همسایه مشغول بازی بود اسباب بازیش درون حیاط افتاد. با صدای پریدن او به درون حیاط سراسیمه از خواب بیدار شدم. آنقدر عصبانی و آشفته شده بودم که اختیار را از دست دادم و اصلاً نفهمیدم چه میکنم؟ پسر را گرفتم و آنقدر کتکش زدم که بیچاره مرد. من هم از ترس، سر و تن خونی او را درون ملافهای گذاشتم و در وسط حیاط خانه، خاک کردم. زن ابتدا برای شوهرش گریست و بعد به او اطمینان خاطر داد که پا به پایش میماند و این راز را در دلش نگه میدارد. چرا که او عزیز دلش است و او را چون جانش دوست دارد.
نزدیکیهای ظهر شده بود، پسر سکههای مرد نوکیسه را زیرسقف چوبی خانه‌اش پنهان کرد و مشغول غذا خوردن شد. غذا را با بیمیلی میخورد. زن به او گفت: عزیز دلم چرا غذا نمی‌خوری؟ آیا خوشمزه نیست؟ مرد اخمی کرد و گفت: آری، اصلاً خوشمزه نیست، به این میگویند غذا؟ بعد زن چیزی گفت و مرد چیز دیگری. آن قدر بحث و مرافعه کردند که پسر بلند شد و سیلی محکمی به صورت زن زد. زن فوری از اتاق بیرون رفت و پا برهنه روی بام خانه رفت و جیغ کشید و فریاد زد‌ای هوار، ‌ای داد،‌ ای بیداد… ‌ای مردم،‌ ای همسایهها، شوهر من، پسر همسایه را کشته است و در حیاط خانه دفن کرده است… ‌ای مردم.. بیایید! هرچه شوهرش به او اصرار کرد و از خواهش نمود که ساکت شود، فایدهای نداشت.
زن صدایش را آن قدر بالا برد که بیشتر مردم دور آن‌ها جمع شدند و سربازها اطراف پسر را محاصره کردند. اولین کسی که بر دست پسر دستبند زد، دوستش بود که با او پیوند برادری بسته بود. پسر متعجب از عکسالعمل دوستش به او گفت: کمی آرامتر، آخر تو جدای از دوستی، برادر من هم هستی! دوستش گفت: دوست و برادر را کنار بگذار! دوستی و برادری تمام شد. مأمور دولت نه دوست میشناسد نه برادر را. آه از نهاد پسر بلند شد. هنگامی که او را از در خانه‌اش خارج میکردند، مرد نوکیسه، دوان دوان خودش را به او رساند و گفت: باید قرضم را پس دهی، بعد به سربازها گفت تا این مرد قرضم را ندهد، نمیگذارم از در خارج شود. پسر به او گفت: لااقل صبر کن ببین سرانجام من چه میشود؟ آن قرض که جز چند سکهی سیاه، چیز دیگری نبود، ارزش زیادی نداشت! نوکیسه فریاد زد: سکه سکه است. سیاه و زرد ندارد. باید سکههایم را پس دهی! پسر به او اطمینان داد که آن‌ها را به او پس خواهد داد.
پسر را نزد قاضی بردند و حکم اعدام او، فوری نوشته شد. دوست مأمورش او با بیرحمی به طرف جلو هل میداد و او را پای چوبهی دار آورد. هرچه پسر به او اصرار میکرد که آرامتر و ملایمتر باشد، انگار نه انگار که صدای او را میشنید. وقتی خواست طناب دار را دور گردن پسر بیندازد، پسر رو به قاضی کرد و گفت: ‌ای قاضی محترم! قبل از مرگ سخنی دارم، اگر اجازه دهید تا آن را بازگو کنم!
قاضی موافقت کرد و پسر رو به جمعیت کرد و با صدای بلند از مردم معذرت خواست که آن‌ها را در آن ظهر آنجا کشانده است. بعد ادامه داد: ‌ای مردم! غرض اصلی من از این کار، اثبات پند پدرم بود. میخواستم ببینم آیا پند او براستی بر اساس تجربه بود و یا فقط حرف و سخنی بیاساس؟ حالا به این نتیجه رسیدهام که حرفهایش بر اساس تجربه بوده است.‌ای مردم او قبل از مرگش از من خواست که راز دل با زن نگویم حتی اگر او خودش را عاشق و دلباختهی من بداند و دوستی با مامور و سرباز حکومتی برقرار نکنم، اگر چه مانند یک روح در دو قالب باشیم و از نوکیسه قرض نکنم اگر چه به اندازهی چند سکهی سیاه باشد.‌ای مردم! من حرف پدرم را بیاساس میخواندم و میخواستم خلاف آن را ثابت کنم اما اینک باور دارم که اشتباه می‌کردم، زن من همانطور که بیشتر شما شنیدهاید، خودش را کشته مردهی من می‌خواند. من برای اثبات پند پدرم، گوسفندی را کشتم و در ملافهای گذاشتم و در حیاط خانه‌ام دفن کردم و به او گفتم: آن پسر گمشدهی همسایه است که من او را اتفاقی کشتم. هنوز چند ساعت از گفتن این راز نگذشته بود که مرا رسوای عام و خاص کرد و بر بام خانه رفت و جار زد، من قاتل پسر همسایه هستم هنوز چند لحظه از آمدن سربازها نگذشته بود که این ماموری که ادعا میکرد دوست و برادر من است و سالهای سال است که مانند یک روح در دو پیکر بودیم، دستبند بر دستم زد و مرا روی زمین انداخت و بیاعتنا به پیوند دوستی و برادریمان، بیرحمانه هر چه که میتوانست در حق من انجام داد. این مرد نوکیسه نیز که برای اثبات حرف پدرم، دیشب چند سکهی سیاه از او گرفته بودم، هنوز چند ساعت از آن نگذشته بود که برای چند سکهی بیارزش آبروی مرا جلوی همه برد و از من میخواست در آن وقت و مجال تنگ، سکه هایش را باز گردانم.
غرض من اثبات حرف پدرم بود که حاصل شد. من نه کسی را کشتهام و نه سکه‌های نوکیسه را خرج کردهام قاضی سربازانش را به خانهی پسر فرستاد تا درستی حرف پسر را اثبات کند. آن‌ها هم گوسفند را از زیر خاک درآوردند و سکههای سیاه نوکیسه را از زیر تیر چوبی سقف خانه پیدا کردند و نزد قاضی بردند.
قاضی نگاهی به پسر کرد و سکه‌ها را به نوکیسه داد و پسر را آزاد کرد.
2-14 هفت برادر
روزی روزگاری در دهی دور، زنی با هفت پسرش زندگی میکرد. پسرهایش دوست داشتند خواهری داشته باشند و به مادرشان اصرار میکردند دختری به دنیا بیاورد. تا اینکه مادرشان باردار شد و آن‌ها بیصبرانه منتظر تولد بچه بودند و آرزو میکردند بچهی مادرشان دختر باشد. آن‌ها همیشه صبح زود به کوه میرفتند و هیزم جمع میکردند و غروب به خانه باز میگشتند. یک روز که مادرشان درد زایمان گرفت و شروع به آه و ناله کرد، پسرها به او گفتند: مادر! غروب وقتی به خانه آمدیم اگر بچه دختر بود آرد بیز را جلوی در خانه آویزان کن و اگر بچه پسر بود تیر و کمان را.

مطلب مشابه :  سپرده های بانکی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید