رشته حقوق

تحقیق با موضوع خانواده، ازدواج

دانلود پایان نامه

مرد که همچنان آتش انتقامش از گداها سرد نشده بود، همیانی از زنبورهای قرمز خرید و به در زندان برد. “ولی کور” را صدا کرد و گفت این همیان را بگیر تا من جایی بروم و برگردم. ولی کور که خیلی طمعکار بود، فکر کرد چیزی نصیبش شده، فوراً در همیان را باز کرد. باز شدن در همیان همان و نیش زدن زنبورها همان.


آنقدر زنبورها گداها را نیش زدند که بدن آن‌ها مانند خمره ورم کرد بود و به ناله افتاده بودند. مرد که این صحنه ها، را دید سراغ رئیس زندان رفت و با ناراحتی گفت که گداها از رطوبت زیاد ورم کردهاند و در حال مردن هستند. اگر اجازه بدهی آن‌ها را بیرون از شهر ببرم. رئیس زندان هم قبول کرد و پولی به مرد داد تا آن‌ها را از شهر بیرون ببرد و خانه‌ای برایشان بساز. مرد، بیرون از شهر رفت و کپری از نی‌های خشک برای گداها ساخت و آن‌ها را به آنجا برد، وقتی گداها در کپر خوابیده بودند، مرد دور تا دور کپر را آتش زد و کپر آتش گرفت و شعله ور شد و گداها که راه فرار نداشتند در آتش سوختند و مرد با خیالی راحت راهی خانه‌اش شد.
2-12 دست و پا چوبی یا قصه دو برادر
روزی روزگاری در شهری دور، دو برادر در کنار هم زندگی می‌کردند. یکی از آن‌ها بسیار ثروتمند و آن دیگری فقیر و نیازمند و خانه‌اش دیوار به دیوار خانه‌ی او بود.
برادر ثروتمند، زن بدجنس و حسودی داشت، طوری که هیچ کمکی به کسی نمی‌کرد و از آنجا که چشم دیدن خانواده‌ی برادر شوهرش را نداشت تا آنجا که می‌توانست آن‌ها را اذیت می‌کرد و با حرفهایش آن‌ها را آزار می‌داد. و تحقیرشان می‌کرد. شوهرش هم از ترس او جرأت کمک کردن تکّه نانی به برادرش را نداشت.
یک روز که زن مرد فقیر حامله بود و ماه آخر را می‌گذراند، هیچ نانی در خانه نداشت و نمی‌دانست چه کار کند؟ آن قدر گرسنه بود که بوی نانی که از خانه‌ی برادر شوهرش می‌آمد او را گرسنه و گرسنه‌تر می‌کرد. طوری که تحملش را از دست داد و به بهانه‌ی آتش آوردن برای قلیان، چندبار به خانه‌ی آن‌ها رفت اما زن برادر ثروتمند، که در حال نان پختن بود، نه اعتنایی به او کرد و نه نانی به او داد.
زن فقیر دوباره به بهانه‌ای دیگر، به خانه‌ی او رفت، تا بالاخره زن ثروتمند با عصبانیت نان سوخته‌ای را به طرف او انداخت و به او گفت: می‌دانم برای یک تکه نان این همه می‌روی و می‌آیی، این نان را بگیر و از اینجا برو.
زن، نان سوخته را برداشت و با قلبی شکسته به خانه‌اش رفت و با گریه به شوهرش گفت: اگر همسایه‌ی یک شخص کافر بودیم بهتر از همسایگی با برادرت بود. گرسنه بودم و برای نان به بهانه‌های مختلف به خانه‌ی شان رفتم ولی زن برادرت، هیچ تعارفی نکرد و در نهایت این نان سوخته را به من داد و از من خواست که دیگر به خانه‌اش نروم. بعد ادامه داد من دیگر نمی‌توانم اینجا بمانم! بیا همین امشب از اینجا برویم و در بیابان زندگی کنیم! همسایه‌ی حیوانات هم که باشیم بهتر از همسایگی با اینهاست. مرد که کاری از دستش برنمی آَمد، سکوت کرد و هر چه داشتند جمع کرد و شبانه راهی بیابان شدند.
بعداز چند روز آواره بودن در بیابان، نصفه‌های شبی، درد زایمان سراغ زن آمد. زن از درد به خود می‌پیچید و کمک می‌خواست، اما هیچ کس جز شوهرش آنجا بود که کمکش کند و او هم کاری از دستش ساخته نبود.
مرد با ناراحتی به او نگاه ‌کرد و گفت: حالا قابله از کجا بیاورم؟ چه کار می‌توانم کنم؟ نه خانه‌ای است و نه نوری که بروم و کمک بیاورم. زن با ناراحتی او را آرام کرد و گفت: خدا بزرگ است بعد با قلبی شکسته با خدا راز و نیاز کرد. ناگهان در دل تاریکی شب، هفت زن ناشناس به طرف آن‌ها آمدند. فوراً چادری آماده کردند و زن را به درون آن بردند و به او گفتند: ما به تو کمک می‌کنیم تا بچه ات بدنیا بیاد، اما قبل از آن باید قولی به ما بدهی! قول دهی که شرط ما را بپذیری، شرط ما این است که اگر بچه ات دختر بود، کاری به او نداریم و او را به تو خواهیم بخشید اما اگر بچه ات پسر باشد او را خواهیم کشت. زن در اوج نالیدن و درد چاره‌ای جز پذیرفتن نداشت. با اندوهی فراوان قبول کرد و خود را به سرنوشت سپرد. بچه که به دنیا آمد، دختر زیبایی بود. دختری که باعث شادی همه‌ی آن‌ها شد به طوری که هفت زن از برکت خود به او بهره‌ای دادند. یکی به او زیبایی، دیگری به او برکت، یکی دیگر به او نیرویی داد که وقتی گریه می‌کرد باران می‌بارید، آن دیگری به او قدرتی داد که وقتی می‌خندید گلها می‌روییدند و دیگری برکتی به او داد که وقتی از خواب بیدار می‌شد، سکه‌ای زیر سرش پیدا می‌شد و بالاخره آخرین زن به او قدرتی داد که وقتی برروی زمین پا می‌زد چشمه‌ای روان می‌شد.
هفت زن برای چند روز آن‌ها، غذا پختند و از آن‌ها خداحافظی کردند و رفتند. وقتی دختر شروع به گریه ‌کرد ابرها جمع ‌شدند و شروع به باریدن ‌کردند طوری که بعد از مدتی، بیابان خشک و بی آب و علف، سبز و خرم و با دنبال خنده‌های او پر از گل و گیاه شد. هر روز که از خواب برمی خواست سکه‌ای طلا زیر سرش پیدا می‌شد و با قدم برداشتن، او چشمه‌های زیادی در بیابان‌ها جاری شدند. و آن منطقه‌ی بیابانی به خاطر چشمه‌های فراوان سرسبز و به شهری بزرگ تبدیل شد و آن‌ها یکی از ثروتمندان شهر شدند و همه‌ی مردم فقیر را دور خود جمع کردند و به برکت دخترشان، به همه کمک می‌کردند و با همه مهربان بودند. دختر که مانند قرص ماه و خورشید زیبا بود، هر روز بزرگ و بزرگتر می‌شد.
از آن طرف یک روز، پسربرادر ثروتمند که حالا جوانی زیبا و تنومند شده بود به پدر و مادرش گفت: آیا من اقوام پدری یا عمویی ندارم؟ مادرش با تمسخر به او گفت: البته که داری! تو عموی فقیری داشتی که از بس فقیر بود شبانه به همراه زنش از اینجا فرار کردند و هیچ اثری از خود برجا نگذاشتند. بعد هرچه توانست به آن‌ها بدوبیراه گفت و آن‌ها را مسخره کرد. پسر که از حرفهای مادرش خیلی ناراحت شده بود به پدر و مادرش گفت: من باید عمو و زن عمویم را پیدا کنم و آن‌ها را به اینجا بیاورم تا در کنار ما به خوبی زندگی کنند و از فقر و فلاکت نجات پیدا کنند. هرچه مادرش او را از این کار منع کرد و به او غرولند کرد، پسر قبول نکرد و فردای آن روز برای پیدا کردن عمو و زن عمویش رهسپار بیابان شد. روزها در راه بود و از کسانی که در راه می‌دید پرس و جو می‌کرد و نشانی‌های آن‌ها را می‌داد تا بلکه آن‌ها را پیدا کند.
بالاخره بعد از چندین هفته، آن‌ها را پیدا کرد و خودش را به آن‌ها معرفی نمود. عمو و زن عمویش او را با مهربانی پذیرفتند و از او به خوبی استقبال کردند و از آنجا که بسیار مهربان و با محبت بود. از او خواستند مدتی نزد آن‌ها بماند. پسر، وقتی دخترعمویش را دید صد دل عاشق او شد و از عمویش او را خواستگاری کرد. ابتدا زن عمویش راضی نبود اما وقتی عشق دختر را نسبت به پسر احساس کرد، رضایت داد و آن‌ها با همدیگر ازدواج کردند.
بعدازمدتی، از عمویش اجازه خواست که همسرش را به دیدن پدر و مادرش ببرد. آن‌ها هم قبول کردند و پسر همراه عروس زیبایش، رهسپار خانه‌ی پدری‌اش شد. بعد از چندروز، آن‌ها به پیرزنی برخوردند که کنار خانه‌ای ایستاده بود. پیرزن وقتی پسر و دختر را با آن همه ابهت و زیبایی دید به طرف آن‌ها رفت و به دختر گفت که من خاله‌ی شوهرت هستم ونمی گذارم در این غروب به راه تان ادامه دهید و شبی را اینجا مهمان نباشید! باید برای صرف شام اینجا بمانید! بعد با چرب زبانی و قربان صدقه رفتن، آن‌ها را وارد خانه‌اش کرد و به بهانه‌ی تاریک شدن هوا، آن‌ها را وادار کرد که شب آنجا بمانند. هرچه آن‌ها بهانه آوردند و نپذیرفتند و اصرار به رفتن کردند، فایده‌ای نداشت و در نهایت تسلیم خواسته‌ی پیرزن شدند و آنجا ماندند.
خانه‌ی پیرزن دو طبقه داشت. طبقه‌ی بالا مخصوص مهمانان مرد بود و طبقه‌ی پایین متعلق به میهمانان زن.
پیرزن، پسر را به طبقه‌ی بالا برد و دختر را در کنار دخترانش تنها گذاشت و به پذیرایی از پسر مشغول شد. وقتی پسر به خواب رفت، پیرزن به همره یکی از دخترانش که خیلی زشت و بدجنس بود و اسمش فاطول بود، نقشه‌ای کشید که فاطول را به جای زن پسر، عوض کند. برای همین دختر را به اتاقی بردند و دهانش را بستند و لباسهایش را در آورند و او را در اتاق زندانی کردند. بعد فاطول تا آنجا که می‌توانست آرایش کرد و خودش را شبیه به دختر آراست و لباسهای او را پوشید و با ورد و جادویی که مادرش خواند و در صورت او دمید، در چشم پسر، تا حدودی شبیه دختر شد، طوری که فردای آن شب وقتی پسر، او را دید پیش خودش گفت: چقدر تغییر کرده و عوض شده است! اما آن قدر او را دوست داشت، که صورت نه چندان قشنگ فاطول را زیبا دید و اصلاً به ذهنش نرسید که این زن کسی غیر از همسر مهربان و قشنگش است.
وقتی به راه افتادند دختر به او گفت: مرا فاطول صدا بزن! من از اسم فاطول خوشم می‌آید. پسر پذیرفت و به طرف خانه‌ی شان حرکت کردند و بعد از مدتی به آنجا رسیدند. مادر پسر وقتی دختر را دید و فهمید این دخترعموی پسرش است و عروسش شده، از عصبانیت خیلی بدو بیراه گفت و آه و ناله کرد و ادامه داد و گفت: آن فقیران بدبخت چطور توانستند تو را فریب بدهند و دختر به این زشتی را به تو بدهند؟ چطور فریب آن‌ها را خوردی؟ آن‌ها کجا و ماکجا؟ من اجازه نمی‌دهم با این دختر ازدواج کنی! این برای کلفت ما خوب است نه عروس اما.
پسر بی تفاوت به عصبانیت مادرش، گفت که او دخترعمویش است و او را مثل جانش دوست دارد و بعد فاطول را با احترام و محبت زیادی به طبقه‌ی بالا برد.
روزها از آمدن آن‌ها به آن خانه می‌گذشت. فاطول به خوبی نقشش را بازی می‌کرد و به هر شیوه‌ای بود پسر را فریب می‌داد و در کنار او به خوشی روزها را می‌گذراند.
از آن طرف، پیرزن که دختر را نزد خود نگه داشته بود، برای اینکه دختر فرار نکند و موضوع را به کسی نگوید، چشم هایش را در آورد و جلوی سگ خانه‌اش انداخت.
روزها گذشت و پیرزن که مطمئن شده بود، دختر کور شده است و جایی را نمی‌بیند و نمی‌تواند جایی برود هر وقت می‌خواست جایی برود در خانه را قفل نمی‌کرد و بیرون می‌رفت.

مطلب مشابه :  رستم و اسفندیار

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید