رشته حقوق

تحقیق با موضوع حسین کرد، افسردگی

دانلود پایان نامه

پسر جهود را به قصر بردند و بعد از ساعت‌ها با تلاش طبیبان و دعانویسان به هوش آوردند اما او نه میتوانست حرفی بزند و نه حرکتی کند. فقط چشمانش باز بود و به سقف اتاق نگاه میکرد و آه میکشید.
روزها گذشت و پسر جهود خوب نشد و لال و بدون حرکت روی تخت درازکش بود. روزی پیر زنی به قصر جهود آمد و به او گفت پسرت را درمان میکنم به شرطی که او را از نزدیک ببینم و با او خلوت کنم. جهود هم قبول کرد و به او قول داد اگر پسرش خوب شد هر اندازه او سکه بخواهد، به او خواهد بخشید.
پیر زن چندین روز نزد پسر رفت و با ترفند و زرنگی و تجربه‌ای که داشت به او نزدیک شد و اعتمادش را جلب کند و با مهربانی و چرب زبانی پسر را به حرف کشاند و کم کم که زیر دلش را کشید، فهمید که عاشق دختر همسایه شده است، بعد پیر زن به او قول داد به هر طریقی که ممکن باشد دختر را نزد او می‌آورد و به او می‌رساند.
روزها گذشت و پسر نسبت به روزهای قبل بهتر شده بود. او هر روز روی بام قصرش میرفت و به حیاط دختر نگاه میکرد تا بلکه او را ببیند اما دختر از درون قصر بیرون نمی‌آمد و اعتنایی به او نمیکرد از آن طرف هم پیر زن هر روز به در قصر دختر میرفت و استدعای کمک می‌کرد و از کنیزان میخواست که اجازه بدهند که وارد قصر شود و استراحتی کند. اما کنیزان بنا به خواست دختر به هیچ کس اجازه‌ی ورود به قصر را نمی‌دادند..
یک روز پیر زن با خبر شد که مادر درویش احمد و کنیزان به اطراف رفته اند و هیچ کس جز دختر در قصر نمانده است. با سرعت پشت در قصر رفت و ساعت‌ها در زد. دختر از اینکه در را باز کند، می‌ترسید اما به خاطر به صدا در آمدن مداوم در، عصبانی شده بود و از طرفی می‌ترسید که اگر پسر جهود بفهمد کسی در قصر نیست، از پشت بام قصرش، وارد حیاط آن‌ها شود و آسیبی به او برساند. برای همین در را آرام باز کرد و وقتی پیر زن را دید، خیالش راحت شد و نفس راحتی کشید و از ترس تنها بودن و آمدن پسر جهود، پیر زن را به داخل قصر آورد و برایش آب و غذا برد و با مهربانی کنارش نشست و روبند را باز کرد و با او شروع به حرف زدن کرد. پیرزن که زیبایی دختر را دید، پیش خودش گفت: پسر جهود حق دارد با دیدن این همه زیبایی از هوش برود، فقط من می‌توانم این دختر را از قصرش بیرون بکشم و به دست پسر جهود بسپارم.
بعد پیر زن با مهربانی و چرب زبانی شروع به حرف زدن کرد. زیبایی او را تحسین کرد، رفتارش را ستود و آن قدر اعتماد دختر را به خود جلب کرد که دختر رازش را برای او فاش کرد و گفت که نامزد درویش احمد است و آنقدر درویش احمد را دوست دارد که حاضر است برای او جان بدهد و بعد برای پیر زن از غم دوری درویش احمد گفت و آه کشید و ناله کرد و اشک ریخت. پیر زن سر دختر را روی زانویش گذاشت و به او گفت: تو با این همه زیبایی، خیلی غمگین و افسرده به نظر میرسی. باید تا برگشت درویش احمد از این افسردگی در بیایی و شاد و خوشحال شوی. برای همین از قصر بیرون برو، کمی در ده قدم بزن، در اطراف گردش کن، با زن‌های جوان آشنا شو و با آن‌ها حرف بزن. این گونه که خودت را در قصر زندانی کرده‌ای تا آمدن درویش احمد زیباییات از بین میرود و زشت و پیر میشوی، آن وقت اگر درویش احمد تو را ببیند از تو متنفر میشود و با تو ازدواج نمیکند.
خلاصه آن قدر گفت و گفت که دختر باور کرد که زشت و افسرده شده است و از پیرزن خواست که فردا برای آشنایی با زنان جوان، او را به حمام ببرد.
پیر زن خوشحال از موفقیت به دست آمده فوراً یادداشتی برای پسر جهود نوشت که مرغ زیبا به دام افتاد. فردا او را به بهانه‌ی حمام برای تو خواهم آورد سعی کن برای فردا، حمام را اجاره کنی و نگذاری کسی به حمام برود. یادداشت را تا کرد و به حیاط پسر جهود انداخت.
شب، مادر درویش احمد به قصر آمد و پیر زن را دید. دختر با خوشحالی به او گفت که پیر زن مهربان و بی پناهی است، می‌خواهم در این قصر در کنارمان زندگی کند.
مادر درویش احمد با اینکه از ته قلب راضی به ماندن پیر زن نبود اما به خاطر شاد شدن دختر راضی شد که پیرزن آنجا بماند.
فردای ان روز، دختر لباس هایش را جمع کرد و روبند به صورت زد و به همراه پیرزن بدون کنیزانش به طرف حمام حرکت کرد. پیرزن هم لباسهای دختر را زیر بغل گذاشت و با عزیزم، جانم، قربانت شوم، دست دختر را گرفت و حرکت کرد. به حمام که رسیدند، پیر زن، در حمام را باز کرد و به دختر گفت آن قدر دوستت دارم که تو باید جلوتر از من وارد حمام شوی. دختر حرف پیر زن را گوش داد و وارد حمام شد. در یک لحظه پیر زن در حمام را گرفت و محکم بست و پشت در را قفل کرد و به سرعت از آن جا دور شد. دختر هر چه داد کشید و از پیر زن خواست که در را باز کند فایده‌ای نداشت. وقتی از فریاد زدن و کمک خواستن نا امید شد غمگین و ناراحت پشت در حمام نشست، ناگهان پسر جهود از ان طرف حمام در حالی که مست بود و میخندید به طرف او آمد و با تمسخر به او گفت در آسمان‌ها دنبال تو می‌گشتم اما حالا روی زمین، رو بهروی خودم، پیدایت کردم و نزدیک و نزدیک‌تر آمد. دختر هر چه از او خواهش کرد که آسیبی به او نرساند فایده‌ای نداشت پسر اصرار داشت که از او کام بگیرد ولی دختر تسلیم خواسته‌ی پسر جهود نمی‌شد. در همان حین که پسر جهود دست دختر را گرفته بود و به طرف خود میکشاند دختر برای دفاع از خودش، آفتابهی مسی سنگینی که کنار دستش بود را برداشت و محکم به سر پسر جهود کوبید و کلید را از جیب پسر بیرون آورد و در را باز کرد و به سرعت به قصر رفت.
پسر جهود با سر و رویی خونی به قصر آمد و از فرط عصبانیت به همه ناسزا میگفت. پیر زن به او گفت: حالا که دختر حاضر به تسلیم نیست باید آبرویش را ببری و کاری کنی که او نتواند با درویش احمد ازدواج کند. با عشقی که در وجود او نسبت به درویش احمد دیدم محال است بتوانیم از طریق خود دختر، این کار را عملی کنیم پس باید کاری کنیم که درویش احمد از ازدواج با او منصرف شود و از او متنفر.
پیرزن و پسر جهود هر چه نقشه کشیدند تا دختر را به بهانه‌ای از قصر بیرون بکشند تا به طریقی باعث بیآبرویش شوند موفق نشدند، تا اینکه پسر جهود به پیشنهاد پیرزن هر روز جوانان ده را جمع میکرد و پشت قصر، زیر پنجرهی اتاق دختر، مینشستند و تخمه و میوه و شراب میخوردند و نعره میکشیدند.
بعد از مدتی پسر به پیشنهاد پیر زن از زبان مادر درویش احمد، برای درویش احمد نامهای نوشت که درویش احمد پسرم! این چه بلای خانمان سوزی بود که برایم فرستادی؟ میخواستی مایه‌ی آرامشم شوی یا اینکه عذاب بزرگی بر سرم نازل کنی؟ این چه زن بدکارهای بود که برایم فرستادی؟ هر روز پشت خانه با جوانان ده مینشیند و میخندد و تخمه و شراب و میوه می‌خورد. باعث بیآبروی مان شده است، طوری که از غم این رسوایی کمرم خم شده است و از خجالت نمیتوانم در چشم کسی نگاه کنم. هر چه زودتر بیا و این مایه‌ی ننگ را از روی زمین محو کن. بعد نامه را در دستمالی که متعلق به مادر درویش احمد بود و چند روز قبل، آن را دزدیده بود گذاشت و به رئیس کاروان داد تا آن را به درویش احمد برساند.
درویش احمد وقتی نامه را خواند از فرط عصبانیت بساطش را جمع کرد و فوراً با کاروانی دیگر به طرف ده راه افتاد. پیش خودش می‌گفت: مادرم راست میگوید اگر او دختر خوبی بود که پدرش او را نمی‌فروخت! اگر خوب بود که به من ابراز عشق نمی‌کرد. اما وقتی یاد مهربانی و عشق دختر میافتاد پیش خودش میگفت: امکان ندارد. امکان ندارد حتما با مادرم بحثی داشته است و مادرم این نامه را با عصبانیت نوشته است.
در مسیر راه هر چه جلوتر میرفت، میدید نوشته است استراحت گاه درویش احمد از فلان ده. مسجد درویش احمد… حمام درویش احمد….
پیش خودش گفت چه کسی این مکان‌ها را به نام من ساخته است؟
وقتی به ده رسید شب شده بود و هوا تاریک! طوری که نمی‌توانست خانه‌اش را تشخیص دهد. هر چه گشت از خانه‌ی قدیمی‌اش اثری ندید. به جای خانه قصری دید که دور تا دور آن چراغانی بود. یک بار دیگر قصر را دور زد تا بفهمد آیا درست آمده است یا نه؟ ناگهان زیر پنجره‌ی یکی از اتاق‌های قصر، مقدار زیادی پوست میوه، تخمه و شیشههای شکسته‌ی شراب دید، پیش خودش گفت: حتما این خانهی من است و این هم آثار همان تخمه‌ها و میوه‌ها و شراب هایی است که مادرم در نامه‌اش نوشته بود، قبل از اینکه کسی بیدار شود باید مخفیانه به قصر بروم و او را در خواب بکشم.
درویش احمد آرام از دیوار قصر بالا رفت و از یکی از پنجره‌ها داخل قصر شد. درون قصر آن قدر زیبا و با سلیقه تزئین شده بود که درویش احمد مات و مبهوت به آن‌ها نگاه میکرد. نوشته‌های روی در هر اتاق را خواند. اتاق مادر درویش احمد را رد کرد اتاق خواب درویش احمد را نگاه کرد و به اتاق همسر درویش احمد که رسید، دستگیرهی در را آرام چرخاند و در را باز کرد و دختر را با همان زیبایی و معصومیت همیشگی‌اش در خواب دید.
یک لحظه، تصمیم گرفت او را بیدار کند و از او تمام مسائل را بپرسد. اما پیش خودش گفت، اگر با او هم کلام شوم، آن قدر دوستش دارم که اگر کلامی بگوید از مجازاتش میگذرم، بهتر است تا در خواب است او را بکشم و خود را از این ننگ نجات بدهم برای همین به طرف دختر رفت و خنجرش را در آورد و چندین ضربه به دختر زد و او را درون پتویش پیچاند و از بالای پنجره قصر به پایین قصر انداخت و روی تخت دختر دراز کشید وخوابید.
فردای آن شب، چند ساعت از صبح گذشت اما صدایی از اتاق دختر بلند نشد. مادر درویش نگران شد که این پری همیشه صبح زود بیدار می‌شد و با مهربانی او را بیدار میکرد و با او صبحانه میخورد چرا امروز دیر کرده است؟ برای همین چند بار در اتاق دختر را زد و چون صدایی نشنید، در را باز کرد و درویش احمد را روی تخت دختر دید. به طرف او رفت و با صدای بلندی گفت درویش احمد! پسرم! عزیزم! خوش آمدی، وقتی چشمان متورم و اشک آلود درویش احمد را دید نگران شد و ادامه داد عزیزم نامزد مهربان و زیبایت کجاست؟ حتما به اتاق دیگری رفته است و ادامه داد که پسرم! چه قدر دختر خوب و مهربان و پاک دامنی است! این فرشته را از کجا آوردی؟ این مایهی آرامش را چگونه پیدا کردی؟ خدا از تو راضی باشد! از وقتی وارد زندگی مان شده، انگار در بهشت را به رویم باز کرده است آن قدر تو را دوست دارد که برای دیدنت بی تاب شده بود! چه شانسی به تو رو کرده است!

مطلب مشابه :  نگرش به آموزش عالی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید