رشته حقوق

تحقیق با موضوع جوانمردی، شرمساری

دانلود پایان نامه

وقتی دامادها به آن قسمت رسیدند و چادر و حیوانات وحشی را دیدند، ترس تمام وجودشان را گرفت، خواستند فرار کنند که “کَچَلَک” با صدای بلندی از آن‌ها خواست نترسند و جلو بیایند.
از آن‌ها پرسید درآن صحرا چه می‌کنند؟ آن‌ها هم ماجرای کور شدن پادشاه به خاطر ازدواج دختر کوچک شان و درمان با گوشت آهو، و به صحرا آمدن شان و پیدا نکردن آهو را برای او تعریف کردند.
“کَچَلَک” گفت: به شرطی آهو به شما می‌دهم که مهر غلامی خود را بر کتف یا کمرتان بزنم. آن‌ها قبول کردند و لباس خود را در آوردند. “کَچَلَک” مهر غلامی خود را بر کتف آن‌ها زد. آن‌ها با خود می‌گفتند چه اشکالی دارد؟ کسی که این نشان را نمی‌بیند. بعد “کَچَلَک” شش آهو انتخاب کرد و آن‌ها را کشت. موقع بریدن سر آن‌ها می‌گفت مزه و خاصیتش در کله پاچه اش! بعدگوشت آهو‌ها را به آن‌ها داد.
دامادها از او تشکر کردند. موقع رفتن ناگهان یادشان به “کَچَلَک” افتاد. با تمسخر گفتند: قبله‌ی عالم! نوکر ما “کَچَلَک” زشت و بد شکلی است، که به دنبال ما می‌آید، این کله پاچه‌ها را به او بدهید. بعد آن‌ها با خوشحالی به طرف شهر، تاختند. “کَچَلَک” فوراً یال کره را آتش زد و نزد قاطر لنگش با لباس کچلی ظاهر شد. دامادها که دیدند “کَچَلَک” تازه اول راه است، مسخره‌اش کردند و آدرس چادر را به او دادند و گفتند: ما آهو شکار کردیم و کله پاچه‌اش را نزد مردی در بالای کوه گذاشته ایم برو و آن‌ها را برای خودت و زن بی عقلت بیاور! “کَچَلَک” با لحن پیرمردانه‌ی خود از آن‌ها تشکر کرد و رفت.
تا چند روز پادشاه و زنش از گوشت آهوها خوردند اما چشمهای شان خوب نشد. یک روز دختر کوچک آن‌ها یکی از کله پاچه‌ها را شست و آن را پخت و کاسه‌ای برای پدر و مادرش به قصر آورد. هر چه آن‌ها را با مهربانی صدا زد، آن‌ها به او اعتنایی نکردند دختر کاسه را برداشت و دل شکسته برگشت. وزیر که این صحنه را دید به پادشاه گفت: قبلهی عالم! تو پدر این دختر هستی، حالا او به خاطر کم سنی، بی عقلی کرده است، شما گذشت کنید قلبش را نشکنید!گناهی نکرده است. جز اینکه مرد زشتی را دوست داشته و با او ازدواج کرده است. آنقدر گفت تا دل پادشاه نرم شد و دختر را صدا زد. دختر که خیلی خوشحال شده بود کاسه را جلوی پدر و مادرش گذاشت و در گوشه‌ای ایستاد. ابتدا آن‌ها شروع به غر زدن کردند و گفتند حال مان به هم می‌خورد، حتما دست “کَچَلَک” به این کاسه خورده است. وزیر دوباره آن‌ها را نصیحت کرد و آن‌ها هم به خاطر وزیر، کمی از آن را با اکراه خوردند، اما احساس کردند خیلی خوشمزه است، شروع به خوردن کردند و با اشتهای کامل همه‌ی کله پاچه را خوردند.
کمی بعد چشمان شان را باز و بسته کردند، سرشان را به اطراف چرخاندند. وزیر گفت: قبله‌ی عالم! چه اتفاقی افتاده است؟ پادشاه گفت: احساس می‌کنم نور می‌بینم. زن پادشاه هم، او را تصدیق کرد.
وزیر با خوشحالی به دختر گفت: آیا باز هم کله پاچه داری؟ دختر گفت: البته و زود پیش “کَچَلَک” رفت و به او گفت: چه خوب شد که صبح از من خواستید این کله پاچه را برای پدر و مادرم ببرم، چشمهای شان بهتر شده است، دوباره کله پاچه می‌خواهند.
خلاصه دختر، ظرف چند روز کله پاچه‌ها را پخت و برای پدر و مادرش برد و پادشاه و زنش با خوردن کله پاچه‌ها بینایی خودشان را به دست آوردند و کمی از دختر راضی شده بودند.
هفته‌ها گذشت یک روز صبح که موذن روی بام رفت تا اذان بگوید، خواست بگوید الله اکبر، زبانش بند آمد و گفت اَه… اَه… الله هفت مرگ. فوراً از بام پایین آمد و نزد پادشاه رفت همه‌ی مردم با صدای موذن از خانه‌های خودشان بیرون آمدند و از همدیگر می‌پرسیدند چه اتفاقی افتاده؟ چه شده؟ موذن سراسیمه نزد پادشاه رفت و با ترس به پادشاه گفت: قبله‌ی عالم! دور تا دور شهر را محاصره کرده اند! پادشاه و وزیر به بالای قصر رفتند و دیدند دور تا دور شهر را محاصره کرده اند. وزیر به پادشاه گفت ما که با کسی، جنگ نداریم، باید مطمئن شویم که این سپاه قصد جنگ دارد و اگر قصد جنگ دارد به چه دلیل می‌خواهد با ما بجنگد! پادشاه می‌داند که ما توان مقابله با این سپاه را نداریم و اگر جنگ بشود، شهر ما با خاک یکسان خواهد شد. اگر پادشاه اجازه بدهد من نزد پادشاه آن‌ها می‌روم و با آن‌ها مذاکره می‌کنم… پادشاه قبول کرد و وزیر با پرچم سفیدی نزد آن‌ها رفت هر چه نزدیک‌تر می‌شد، ترسش بیشتر و بیشتر می‌شد.
دور تا دور شهر را چادر زده بودند و انواع و اقسام حیوانات درنده و وحشی در زیر چادرها نشسته بودند و چادر بزرگ شاهآن‌های در وسط چادرها برپا شده بود و پادشاهی بسیار جوان و زیبایی بر روی تخت نشسته بود.
وزیر کفشش را پر از خاک کرد و بر گردن انداخت و با قرآن به طرف چادر پادشاه جلو رفت. التماس کنان بر خاک افتاد و زانو زد و طلب بخشش کرد و گفت به ما رحم کنید قبله‌ی عالم!هر امری داشته باشید ما برای شما انجام می‌دهیم، اما از جنگ و خونریزی بگذرید! پادشاه جلو رفت و وزیر را بلند کرد و بر صندلی نشاند و به او گفت من قصد جنگ و خونریزی ندارم. فقط از شما می‌خواهم که همه‌ی مردم شهرتان را به این جا بیاورید! تک تک افرادتان را.
وزیر اطاعت کرد و برگشت و همهی جریان را برای پادشاه تعریف کرد. به سرعت همهی مردم شهر به همراه پادشاه و خانواده‌اش و درباریان نزد پادشاه جدید به صف ایستادند. شش داماد پادشاه وقتی از دور چادر و حیوانات را دیدند، فهمیدند که این پادشاه همان شخصی است که در صحرا دیده اند فوراً از ترس، خودشان را در آلونک مرغ‌ها پنهان کردند.
پادشاه با ترس نزد پادشاه جدید رفت و طلب بخشش نمود و به او تعظیم کرد. پادشاه جدید به طرف او رفت و با احترام او را کنار خودش بر تخت نشاند.
پادشاه که محو زیبایی و وقار پادشاه جدید شده بود، ترسش کمتر شد و به او گفت: قربانت شوم آیا شما دنبال شخص خاصی می‌گردید؟ پادشاه جدید گفت: پس هفت دامادت کجا هستند؟ پادشاه نگاهی به جمعیت کرد و وزیر را فرا خواند و از او پرسید که دامادها کجا هستند؟ وزیر فوراً با سربازانش به شهر رفت و دامادها را با وضع کثیفی از آلونک مرغ‌ها بیرون آورد و به سراغ “کَچَلَک” به باغ رفت، اما اثری از “کَچَلَک” نبود و دختر که تنها در باغ نشسته بود اظهار بی خبری کرد و به همراه وزیر به صحرا نزد پادشاه آمد.
همهی مردم با دیدن سر و وضع به هم ریخته و کثیف دامادها، شروع به خندیدن کردند. دامادها که از ترس، خودشان را خیس کرده بودند، جلو پادشاه جدید زانو زدند. پادشاه جدید گفت: اینها که شش نفر هستند، پس داماد دیگر کجاست؟ وزیر گفت قبلهی عالم! آخرین داماد پادشاه، “کَچَلَک”ی است که فقیر و بدبخت است و کاری به کسی ندارد هر چه گشتیم او را ندیدیم، فقط همسرش در باغ بود که او را با خودمان آوردیم. سپس دختر کوچک پادشاه با لباسهای فقیرانه اما صورتی زیبا نزدیک آمد و گفت که “کَچَلَک” از صبح زود غیبش زده است. نزدیک‌تر که شد پادشاه را شناخت آن چهره‌ی زیبا، آن موهای قشنگ، آن هیکل تنومند، کسی جز شوهرش، “کَچَلَک” نبود. “کَچَلَک” با احترام او را روی صندلی نشاند و با اشاره به او فهماند که چیزی نگوید و سکوت کند.
دختر در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید، آرام لبخندی زد و روی صندلی نشست. پادشاه جدید به دامادها گفت: آیا شما کسانی نبودید که به صحرا آمدید و آهویی شکار نکردید و به من التماس کردید که آهو به شما بدهم؟ گفتند: آری تصدقت شویم! گفت: آیا من بر پشت شما مهر غلامی نزدم که تا ابد غلام من خواهید بود نه غلام شاه تان؟ آن‌ها با شرمساری سکوت کردند. پادشاه جدید گفت: لباس هایتان را در بیاورید و مهر غلامی را به پادشاه تان و مردم شهرتان نشان دهید! آن‌ها مهر غلامی را به همه نشان دادند. پادشاه و همه‌ی مردم از کار خفت باری که آن‌ها انجام داده بودند، آن‌ها را مواخذه کردند. بعد رو به دختران پادشاه کرد و گفت: آیا شما نبودید که دست خواهرتان را شکستید و او را مسخره کردید که به شما گفت سوار کار زیبایی میدان مسابقه، “کَچَلَک”، شوهر اوست؟
آن‌ها با شرمساری و با تعجب گفتند شما همان سوارکار هستید! خودتان هستید! پادشاه بالای سکوی رو به روی مردم ایستاد و گفت: ‌ای مردم! من “کَچَلَک” هستم، همان شخص زشتی، که بیشتر شما مرا مسخره می‌کرد. همهمه‌ای بین مردم به پا شد. هیچ کس باور نمی‌کرد.
آن وقت پادشاه پوست گوسفند را بر سر و تن خود پوشاند و خود را مثل “کَچَلَک” همیشگی درآورد تا همه باور کنند او “کَچَلَک” است. مردم تا او را دیدند از کارهای گذشته‌ی شان پشیمان شدند و سرشان را به زیر انداختند “کَچَلَک” پوست را در آورد و به پادشاه و مردم رو کرد و گفت: من پسر فلان پادشاه هستم و بنا به دلایلی شهرم را ترک کردم و به اینجا آمدم. بعد رو کرد به پادشاه و گفت: من دختر شما را دوست دارم، چون او تنها کسی بود که هیچ وقت مرا مسخره نکرد و مرا همان طور که بودم از ابتدای ورودم همیشه دوست داشت و با من مهربان بود و وقتی مرا بدون پوست کچلی دید عاشق من شد و در روز خواستگاری، خلاف میل شما مرا انتخاب کرد، و با آنکه می‌دانست با بودن در کنار من به سختی زندگی خواهد کرد، مرا پذیرفت و چندین سال با وجود سختی‌های زیاد و شماتت‌های اطرافیان سکوت کرد و بخاطر من از زندگی راحت و مرفهاش گذشت و در گوشه‌ی باغ در فقر و فلاکت با من ساخت و رابطه‌ی خواهر و برادری من را قبول کرد و صبر کرد و از من جدا نشد. حالا در حضور این مردم او را از شما خواستگاری می‌کنم و از شما پادشاه بزرگ می‌خواهم با میل خودتان با ازدواج ما موافقت کنید! پادشاه او را در آغوش کشید و از او عذرخواست و به او گفت بخشش تو در حق ما، نشانه‌ی جوانمردی و بزرگواری توست. من با افتخار با ازدواج شما موافقت می‌کنم.
چند روز بعد “کَچَلَک” از پادشاه و دخترش خداحافظی کرد تا نزد پدرش برود و با او رسما به خواستگاری دختر بیاید.
وقتی نزد پدرش رسید پدرش از داغ او کور شده بود و او را نمی‌شناخت. “کَچَلَک” خودش را معرفی کرد و سرگذشتش را برای او تعریف کرد. پادشاه او را در آغوش کشید و گریست و از تنهایی و غم و فراق او نالید.
وقتی “کَچَلَک” تنها شد یال کره اسب را آتش زد و به او گفت برای چشمان پدرم دارویی درست کن تا بینا شود و مرا ببیند.

مطلب مشابه :  راهکارهای کاربردی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید