رشته حقوق

تحقیق با موضوع تیراندازی، سرمایه

دانلود پایان نامه

خُم‌تر دوز !
زن هم برای او پیراهنی دوخت و به او داد.
گنجشک حالا صاحب پیراهنی شده بود. پیراهن را نزد زنی دیگر برد و به او گفت: بَر بَر!
ار نَ وَ بَر!
خُم‌تر بَر !
آن زن پیراهن را تن گنجشک کرد.
حالا دیگر گنجشک، کسی شده بود. لباسی داشت، سر گذشتی داشت و مهم‌تر این که فهیمده بود که همه به حرف‌های او گوش می‌دهند و از او حساب میبرند. کارش به جایی رسید که بر بالای قصر پادشاه نشست و با صدای بلند فریاد می‌زد‌ای پادشاه عرب نشین عیالت بُ گو قچ بنشین .
هر روز بر بام قصر میرفت و این شعر را میخواند. پادشاه و ساکنان قصر از دست گنجشک گستاخ، عصبانی شده بودند، اما هیچ کس نمی‌توانست گنجشک را بگیرد یا او را با تیر بزند.
هرچه فکر کردند عقلشان به جایی نرسید، تا اینکه پیرزنی نزد پادشاه آمد و گفت: من راه به دام انداختن او را می‌دانم. پادشاه گفت: چگونه؟ گفت من بریزه را روی بام قصر می‌ریزم تا وقتی گنجشک بر بام نشست، پایش به آن بچسبد و نتواند پرواز کند. پادشاه موافقت کرد. پیرزن، شب هنگام بریزه را روی بام ریخت و همه منتطر ماندند. فردای آن شب گنجشک طبق عادت همیشگی روی بام نشست و شعرش را خواند. در حین خواندن احساس کرد که پاهایش نمی‌تواند حرکت کند. نگاه کرد و دید پاهایش به کف بام چسبیده است، هرچه تقلا کرد نتوانست خود را نجات دهد. نگهبانان که کمین کرده بودند فوراً به طرف او آمدند و گنجشک را گرفتند و پایین بردند. پادشاه فوراً دستور داد گنجشک را بکشند. جلاد برای کشتن گنجشک حاضر شد. چاقویش را تیز کرد و برگردن گنجشک گذاشت. گنجشک گفت: پدر سگ چه چاقوی تیزی داره! وقتی خواستند پرهای او را بکنند، او را در آب جوش انداختند، گنجشک گفت پدر سگ چه آو گرمی داره! وقتی خواستند به سیخش بکشند، گفت: پدر سگ چه سیخ تیزی داره! وقتی نمک بر او پاشیدند فریاد کشید پدر سگ چه نمک شوری داره! وقتی خواستند کبابش کنند و بر آتش گذاشتندش داد کشید پدر سگ چه تش تندی دارد، وقتی پادشاه خواست او را به دندان بکشد و او را بخورد، گنجشک گفت پدر سگ چه دندان تیزی داره! وقتی پادشاه قورتش می‌داد، داد زد پدر سگ چه بُتِ تنگی داره! وقتی در معده‌ی پادشاه افتاد گنجشک جیغ کشید و گفت پدر سگ چه کُم گندی داره!
پادشاه فهمید از پس این گنجشک بر نمی‌آید و نمی‌تواند بگذارد گنجشک هر چه میخواهد بگوید و آبرویش را ببرد. فکری به خاطرش رسید، به نگهبانان دستور داد و گفت شما آماده باش، باشید هر وقت من برای قضای حاجت بیرون رفتم، با خارج شدن گنجشک فوراً به او تیراندازی کنید و گنجشک را بکشید. آن‌ها هم آماده شدند و کمین کردند. وقتی پادشاه برای قضای حاجت رفت و گوشه‌ای نشست گنجشک فوری از روده‌ی پادشاه بیرون آمد و پرواز کرد، نگهبانان با دیدن گنجشک تیرهای خود را به سمت پادشاه رها کردند، اما دیگر دیر شده بود و گنجشک فرار کرده بود. و همه‌ی تیرها به پشت و ماتحت پادشاه اصابت کرد و پادشاه را کشت.
2-10 درویش احمد
روزی روزگاری درده دوری، پیرزنی با تنها پسرش زندگی میکرد. اسم این پسر، درویشاحمد بود. درویش احمد پسری زیبا، با صدای حیرت انگیزی بود، طوری که هر وقت شروع به خواندن میکرد، هیچ کس، گذشت زمان را احساس نمیکرد.
آن‌ها زندگی فقیرانه‌ای داشتند و هر چه درویش احمد کار میکرد، نمی‌توانست از عهدی مخارج زندگیشان برآید. شبی درویش احمد که از وضع زندگیشان خسته و ناامید شده بود به مادرش گفت که فردا به شهر می‌رود و کاری دست و پا می‌کند تا شاید بتواند از فقر و فلاکت نجات پیدا کنند.
چندین روز از آمدنش به شهر گذشت، اما کاری پیدا نکرد. نا امید در گوشه‌ای از میدان شهر نشست و آرام زمزمه کرد و خواند. بعد از ساعتی سرش را بلند کرد و متوجه شد عده‌ای دور او جمع شده اند و به صدای او گوش میدهند مردم برای تشکر از صدای خوب او و خواندنش، به او مقدار زیادی سکه دادند.
از فردای آن روز درویش احمد به میدان شهر می‌رفت و بساط خود را پهن و شروع به خواندن میکرد و از این راه امرار معاش میکرد، تا اینکه کم کم سرمایه‌ای بدست آورد و مقداری از سکه هایش را برای مادرش فرستاد و برای خودش در شهر اتاقی هم اجاره کرد و از کارش راضی بود.
روزی از روزها، دختر پادشاه کنیز خود را برای خرید به میدان شهر فرستاد چند ساعت از رفتن کنیز گذشت اما خبری از او نشد.
از آن طرف، کنیز که برای خرید به میدان شهر رفته بود با دیدن جمعی از مردم جلو رفت و درویش احمد را دید. چنان محو زیبایی و صدای گرم او شد که وقتی به خودش آمد دید‌ای وای! غروب شده است و خریدی نکرده است و مغازه‌ها بسته شده اند.
شتابان به قصر برگشت و شرمسار جلو دختر پادشاه ایستاد و اعتراف کرد که حواسش پرت شده است و به این دلیل، امر شاهزاده را فراموش کرده است. دختر پادشاه که خیلی عصبانی شده بود به کنیز گفت: چه چیزی مهمتر از دستور من، حواس تو را پرت کرد؟
کنیز که نمیتوانست دروغ بگوید ماجرای میدان شهر و درویش احمد و صورت زیبا و صدای مسحور کننده‌اش را برای دختر تعریف کرد و اضافه کرد که انسان با دیدن درویش احمد و شنیدن صدایش، عاشق او می‌شود و همه چیز را فراموش می‌کند.
دختر پادشاه که خیلی کنجکاو شده بود به او گفت که برای اثبات حرفش فردا صبح با نقاب به میدان شهر می‌رود و درویش احمد را می‌بیند.
فردای آن روز دختر پادشاه با لباس مبدل و روبند مخصوص به میدان شهر رفت و درویش احمد را دید. با دیدن صورت زیبای درویش احمد و صدای قشنگ او، صد دل عاشق او شد و چنان محو تماشای درویش احمد شد که گذشت زمان را احساس نکرد. وقتی به خودش آمد متوجه شد که شب شده است و درویش احمد پولها و بساطش را جمع کرده و از آن جا رفته است.

مطلب مشابه :  حقوق کشورهای کامن لا

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید