رشته حقوق

تحقیق با موضوع ترس و لرز، کشاورزی

دانلود پایان نامه

فصل دوم:
قصه‌های بازنویسی‌شده
2- قصه‌های بازنویسی شده
2-1 مَتَتی
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود.
روزی روزگاری در دهی دور افتاده، هفت دختر با پدر و نامادریشان زندگی می‌کردند. آن‌ها کارهای خانه را انجام می‌دادند، هیزم جمع می‌کردند، میوه‌های جنگلی به خانه میآوردند و تا آنجا که برایشان امکان داشت قناعت می‌کردند.
آن‌ها دخترانی عاقل و زیبا بودند و کاری نمیکردند که پدرشان ناراحت شود یا نامادریشان بر آن‌ها خرده بگیرد. اسم کوچک‌ترین آن‌ها متتی بود. متتی زرنگ‌تر و عاقلتر از بقیه‌ی خواهرانش بود و از آن جا که حرف هایش درست و عاقلانه بود و از طرفی خودش هم دلسوز و مهربان، همهی خواهرانش او را دوست داشتند و حرفهای او را گوش می‌دادند. خانوادهی آن‌ها، خانوادهای فقیری بودند و پدرشان که نه زمینی برای کشاورزی داشت و نه گاو و گوسفندی، برای سیر کردن شکم خانوادهاش به شکار میرفت و هر روز نه کبک بزرگ شکار می‌کرد و به خانه می‌آورد. ولی نامادری، زن بدجنسی بود و درصدد بود تا از دخترها خطایی ببیند تا آن‌ها را از چشم پدرشان بیندازد. اما دختران مهربان‌تر و عاقل‌تر از آن بودند که کسی را آزار بدهند یا خطایی کنند. زن که نمی‌توانست ایرادی از آن‌ها بگیرد، شروع به نالیدن کرد. هر روز می‌گفت: آه ما چقدر فقیر هستیم! چقدر بدبخت هستم! اگر تعدادمان کمتر بود وضعمان بهتر بود. من از این زندگی خسته شده ام.
هر شب، وقتی مرد به خانه می‌آمد از وضع‌شان شکایت میکرد و می‌گفت: ما فقط دو نفر هستیم و تو هر روز با سختی نه کبک به خانه می‌آوری، اگر هفت دخترت نباشد ما هر روز آن هفت کبک را می‌فروشیم و زندگی راحت تری پیدا میکنیم و وضع مان بهتر می‌شود و از این فقر نجات پیدا می‌کنیم. بعد ادامه می‌داد تو باید دخترانت را گم و گور کنی! اگر این کار را نکنی من دیگر نمی‌توانم با این وضع، زندگی کنم. هر چه شوهرش او را نصیحت میکرد و می‌گفت آن‌ها دختران خوبی هستند، این کار گناه دارد، مادر ندارند، این حرفها را نزن! فایده‌ای نداشت! زن آن قدر گفت و گفت و بهانه آورد و اخم و غرلند کرد که مرد به ناچار قبول کرد. زن به او گفت: دختران را به بهانهی سیسه جمع کردن شب هنگام به جنگل ببر و رهایشان کن و پنهان از چشم آن‌ها، به خانه بیا. مرد که یک لحظه مهر پدری در وجودش خاموش شده بود، به او قول داد که این کار را خواهد کرد.
یک روز صبح زود، دختران را از خواب بیدار کرد تا برای چیدن سیسه به کوهستان بروند، آن‌ها هم خودشان را آماده کردند و با پدرشان به راه افتادند.
رفتند و رفتند و رفتند تا به درختان سیسه رسیدند. پدرشان درختی را تکاند و دخترها شروع به جمع کردن سیسه‌ها کردند. هنوز غروب نشده بود که پدرشان به دخترها گفت: من بالای درخت می‌روم که ادرار کنم، مبادا به بالا نگاه کنید! آن‌ها قبول کردند و سرشان را پایین انداختند و باز هم مشغول جمع کردن سیسه‌ها شدند. پدر، مشک آب را با خودش بالای درخت برد و آن را سوراخ کرد و از آن طرف درخت پایین پرید و به سوی خانه فرار کرد. هوا تاریک شده بود و آن‌ها خیال می‌کردند، پدرشان هنوز روی درخت مشغول ادرار کردن است. ساعتی گذشت و آب مشک روی زمین میریخت ولی آن‌ها خجالت می‌کشیدند به بالا نگاه کنند. وقتی آب قطع شد، متتی بالای درخت را نگاه کرد و مشک آب را دید و فهمید پدرشان به آن‌ها کلک زده است و آن‌ها را رها کرده و گریخته است. وقتی متتی جریان را برای خواهرانش تعریف کرد، آن‌ها شروع به گریه کردند و به طرف خانه به راه افتادند.
اما راه خانه را بلد نبودند و به هر طرف که می‌رفتند فقط درخت بود و کوه. ساعت‌ها خودشان را با میوه‌های جنگلی سیر کردند و از آب چشمه نوشیدند. تا پس از چندین روز سرگردانی در جنگل از دور، دودی دیدند. به سمت دود حرکت کردند و دیدند دودی از دودکش خانهی بزرگی خارج می‌شود. در خانه باز بود و آن‌ها به خاطر گرسنگی و تشنگی به درون خانه رفتند و به دنبال غذا گشتند.
غذاهای زیادی روی اجاق بود و یک صندلی و تخت بزرگی در گوشهی اتاق گذاشته شده بود. هفت خواهر شروع به خوردن غذاها کردند. متتی گفت: این خانه و این غذاهای متعلق به دیو است. زود باشید، تا دیو به خانه نیامده است، خانه را تمیز کنید و برای او غذا بپزید. دخترها شروع به تمیز کردن خانه و غذا پختن کردند و خودشان را در تاپو پنهان کردند. بعد از ساعتی دیو به خانه آمد و غذایش را خورد و نفس عمیقی کشید و گفت: « بو میاد بو میاد بوی آدمی زاد میاد، جن و پری زاد میاد، کی تو خونه‌ی منه؟ » هیچ کس چیزی نگفت. همه‌ی نفس‌ها از ترس بالا نمیآمد. دیو چند بار حرفش را تکرار کرد و شروع به گشتن خانه کرد.
متتی که دید خواهرهایش از ترس دارند می‌میرند و دیو هر لحظه ممکن است در تاپو را باز کند و تک تک آن‌ها را بخورد، زود در تاپو را باز کرد و بیرون پرید و درگوشه‌ای پنهان شد و با صدای بلند به دیو گفت: برادر! دیو گفت: جان برادر! متتی گفت: قسم بخور که مرا نمیخوری. دیو قسم به جان مادرش خورد که او را نمی‌خورد. متتی نزد دیو رفت با او صحبت کرد و دیو را سرگرم کرد و کارهایش را برایش انجام داد.
بعد از ساعتی متتی به دیو گفت: برادر! قسم بخور که خواهرهایم را نمی‌خوری تا آن‌ها را نزد تو بیاورم. دیو دوباره قسم خورد که آسیبی به آن نمی‌زند. متتی خواهرانش را صدا زد و آن‌ها با ترس و لرز نزد دیو آمدند. متتی به دیو گفت: ما خواهرانت هستیم که تو را گم کرده بودیم سالها به دنبال تو گشتیم تا تو را پیدا کردیم و حالا به نزدت آمدهایم. خواهران متتی برای دیو غذا درست کردند، لباس‌های او را عوض کردند و شستند و برای او بالش آورند. متتی می‌دانست که دیو، هر چند قسم هم خورده باشد، وقتی گرسنه شود، به سراغ آن‌ها می‌آید و آن‌ها را می‌خورد. بخاطر این به خواهرانش گفت: باید هر چه زودتر از این جا برویم و گرنه دیو ما را می‌خورد.
نصفه‌های شب همه خوابیده بودند و صدای خر و پف دیو هم بلند بود. اما متتی نمیتوانست بخوابد، میترسید اگر بخوابد، دیو بلند شود و خواهرهایش را بخورد. دیو از پهلویی به پهلوی دیگر میچرخید و خودش را به خواب می‌زد تا در وقتی مناسب به سراغ دخترها برود و آن‌ها را در خواب بخورد. وقتی مطمئن شد آن‌ها خوابیدهاند، بالای سرشان رفت و گفت: کی خووَ کی دیار ؟
متتی گفت: همه خووَن و متتی دیار
دیو گفت: متتی پَلت بُرا ،
رَخِت سیاه،
پَ نی چته خووت نیا ؟
متتی گفت: اوسُ کِه روز روزونم بی،
هفت خیگ دوشو وقت خوو بالا سرم بی

مطلب مشابه :  وضعیت اقتصادی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید