رشته حقوق

تحقیق با موضوع تبدیل شدن، کشاورزی

دانلود پایان نامه

غار دیو بزرگ و روشن بود. قسمت بزرگی‌ از آن مخصوص حیواناتی از قبیل؛ اسب، الاغ و گاو بودند که تعدادشان بی شمار بود. طرف دیگر غار، اتاق‌های مخصوص خود دیو بود و طرف دیگرش زندان مردانی بود که دیو آن‌ها را می‌دزدید و به آنجا می‌‌برد. دیو به حیوانات و به زندانیان غذا‌های جور وا جور می‌داد و آن‌ها را چاق می‌‌کرد و آن‌ها را می‌‌خورد، بعد هر چند روز یک بار به پرواز در می‌‌آمد و دوباره با خود آدمهای زیادی به زندان می‌‌آورد و موقع‌اش که می‌‌‌رسید آن‌ها را یک لقمه می‌‌کرد. علی‌ سینا به خاطر سفر چند ساله‌اش بسیار لاغر و نحیف شده بود، از این رو دیو ازخوردن او امتناع می‌‌کرد و منتظر بود که علی‌ سینا چاقتر شود. روزی دیو جلوی آن‌ها مقدار زیادی آذوقه گذاشت، و در زندآن‌ها را قفل کرد و خارج شد. علی‌ سینا فهمید که دیو برای چند روز به غار بر نمی‌‌گردد، برای همین تصمیم گرفت هر طور شده است قفل زندان را باز کند و نگاهی‌ به اطراف بیاندازد. به خاطر تجربه‌‌های زیادی که در سفر کسب کرده بود، به راحتی‌ در زندان را باز کرد و بیرون آمد. بقیهی زندانیان از ترس دیو، سر جایشان نشستند و تکان نخوردند. علی‌ سینا به اتاق‌های دیو سر می‌‌کشید و از اینکه دیو آن همه کتاب و وسایل مخصوص داشت تعجب می‌کرد. از آنجا که علی‌ سینا عاشق کتاب خواندن بود، شروع به خواندن کتاب‌‌ها کرد. هر روز کتابی‌ می‌خواند و آن را در ذهنش می‌‌سپرد. و پس از خواندن آن را سر جایش می‌گذاشت و مرتب می‌‌کرد. تا اینکه بعد از چند روز دیو از سفر برگشت و با خودش چند نفر دیگر را آورد و آن‌ها را در زندان ‌‌انداخت. وقتی‌ به اتاق هایش رفت، بوی آدمی زاد‌ را در اتاقش حس کرد، هوم بلندی گفت و به سراغ زندانیان آمد و از آن‌ها پرسید؛ آیا بین شما کسی هست که بتواند کتاب بخواند، همه گفتند: قربانت شویم ما اصلا سواد خواندن نداریم. دل دیو کمی‌ آرام شد. دیو هر روز چند اسب یا الاغ یا گاو یا انسان را می‌‌خورد و بعد کمی‌ روی دریا پرواز می‌‌کرد و دوباره به غار بر می‌‌گشت. بعد از چند روز دیو دوباره مقدار زیادی آذوقه جلوی زندانیان گذاشت و پرواز کرد و رفت. علی‌ سینا دوباره از زندان بیرون آمد و به طرف اتاق دیو رفت. کتاب‌های بزرگی‌ روی قفسهی کتاب خانهی دیو بود. علی‌ سینا یکی‌ از آن‌ها را برداشت و شروع به خواندن کرد اما دید، آن کتاب به رمز نوشته شده است. او که تمام این رمز و راز‌ها را یاد گرفته بود شروع به خواندن کتاب کرد. آن کتاب، کتاب جادویی دیو بود. در آن نوشته شده بود هر کس این کتاب را بخواند به هر شکلی‌ که نیت کند، در می‌‌آید. علی‌ سینا کتاب را حفظ کرد و آن را سر جایش گذاشت. پیش خودش گفت: تمرین می‌‌کنم ببینم این کتاب درست می‌‌گوید یا نه؟ بعد گفت: من نیت می‌‌کنم موش شوم، ناگهان تمام بدن علی‌ سینا شروع به لرزیدن وحشتناکی‌ کرد و در یک چشم به هم زدن جمع و جور شد و به شکل موش در آمد. علی‌ سینا از ترس نزدیک بود قالب تهی کند. گفت: نیت می‌‌کنم علی‌ سینا شوم بعد وردی را خواند و به شکل اولش در آمد، نفس راحتی‌ کشید و استراحتی‌ کرد و دوباره نیت کرد و به شکل دیگری در آمد. آنقدر تمرین کرد که ورد ها، ورد زبانش شد و دیگر از تبدیل شدن به چیزی نمی‌‌‌ترسید.
روزی کتاب دیگری خواند، آن کتاب هم با رمز نوشته شده بود و نوشته شده بود هر کس این کتاب را بخواند می‌‌تواند به وسیلهی شاخه‌ی درخت انار، انسان‌ها را تبدیل به حیوان کند و حیوان‌ها را به شکل انسان در آورد. ناگهان علی‌ سینا یادش آمد، دیو همیشه ترکهی اناری در دست دارد. علی‌ سینا ترکهی اناری دیو را که در گوشه اتاق بود، برداشت و به زندان رفت. جلوی‌ چشم بقیه زندانیان ترکهی اناری را به شانهی اسبی زد، اسب لرزش شدیدی پیدا کرد و در یک چشم بر هم زدن به شکل دختری زیبا در آمد. همه از تعجب دهان شان باز ماند.
علی‌ سینا خودش هم تعجب کرده بود و به لکنت افتاده بود. دختر زیبا به او گفت: تعجب نکن همه‌ی حیواناتی که این جا می‌‌بینی‌ زن یا دختر یا بچه هستند که این دیو زشت و پلید آن‌ها را از شهر و آبادیشان دزدیده و به اینجا آورده و برای اینکه آن‌ها را به راحتی‌ بخورد آن‌ها را به شکل حیوان در می‌‌آورد و در اینجا نگاه می‌‌دارد و شما مردان را در آن طرف زندانی می‌کند.
علی‌ سینا ترکهی اناری را به شانهی همهی حیوانات زندان زد و در کامل تعجب دید که دختر راست می‌‌گوید و همهی آن ‌ها، زنان یا دختران یا بچه‌های کوچکی هستند که دیو آن‌ها را از خانه‌هاشان می‌‌دزدید و به آنجا می‌‌آورد. صدای گریه و شیون زنان و بچه‌ها بلند شد و علی‌ سینا غرق در افکار خود در گوشه‌ای نشست و به این فکر می‌‌کرد سرگذشت شان به کجا ختم می‌‌شود؟
تا وقتی‌ دیو برگشت آن‌ها به صورت اولیه‌ی خود بودند اما همین که علی‌ سینا احساس کرد موقع بازگشت دیو به غار است با ترکهی اناری همهی آن‌ها را به شکل حیوان درآورد و همه چیز را سر جایش گذاشت و به زندان رفت و در زندان را قفل کرد.
دیو شکار زیادی نکرده بود. عصبانی‌ و خشمگین همه چیز را به هم می‌ریخت و فریاد می‌‌کشید. چند نفری را که با خود آورده بود به صف کشید و با خشم از آن‌ها پرسید کدام یک از شما علی‌ سینا است؟ همه‌ی آن‌ها گفتند ما علی‌ سینا نیستیم. ولی‌ دیو فریاد میکشید و گفت دروغ می‌‌گویید و در یک لحظه چند جوان را تکه تکه کرد و جلوی همه زندانیان آن‌ها را بلعید. بعد عربده‌ای کشید و به اتاق رفت.
همه زندانیان ترسیده بودند، یکی‌ می‌‌گفت، معلوم نیست چرا این دیو هر کس را می‌‌آورد از او می‌‌پرسد آیا اسمت علی‌ سیناست یا نه؟ علی‌ سینا که واقعا ترسیده بود به فکر فرو رفت اما عقلش به جایی‌ نمی‌‌‌رسید. نمی‌‌‌دانست آیا باید بگوید علی‌ سیناست یا نه؟ فردای آن روز دیو دوباره به بیرون رفت. علی‌ سینا هنوز یکی‌ از کتاب‌ها را نخوانده بود. هر لحظه انتظار داشت که دیو او را صدا بزند و بگوید وقت خوردن توست. زود در زندان را باز کرد و به طرف اتاق دیو رفت. هر چه دیگر زندانیان او را صدا زدند که نرو! دیو الان بر می‌‌گردد، گوش نکرد. علی‌ سینا گفت: یک کار نیمه کاره دارم باید آن را انجام دهم شاید امروز نوبت من باشد که خورده شوم. باید آن کار را انجام بدهم.
علی سینا که احساس می‌کرد دیو به زودی بر می‌گردد. فوراً کتاب کوچکی را که دیو پشت کتابهای دیگر قایم کرده بود، درآورد و سریع شروع به خواندن کرد. کتاب با رمز نوشته شده بود. ولی علی سینا سریع آن را خواند، خواند و خواند تا به این خط رسید که دیو به دست مردی به اسم علی سینا کشته می‌شود. ناگهان احساس کرد دیو درحال فرود آمدن در غار است. فوراً برگه‌های کتاب را تکه تکه کرد و فرار کرد. دیو سراسیمه در حالی که در اصلی غار را نبسته بود، به غار آمد. وقتی علی سینا دیو را دید از ترس رنگش مثل گچ سفید شد و نمی‌توانست حرکت کند. همهی زندانیان صدایش زدند اما او هیچ صدایی نمی‌شنید. دیو فریاد زد علی سینا؟ در حالی که دیو به سمت علی سینا خیز برداشته بود تا او را بگیرد و تکه تکه کند، علی سینا یک لحظه نیت کرد که کبوتری بشود و پرواز کند. در یک لحظه علی سینا مثل کبوتری شد و مثل تیری که از تفنگ خارج شود به پرواز در آمد و رفت. دیو به درون اتاق رفت و دید همه چیز به هم ریخته است و فهمید علی سینا همه کتاب‌ها را خوانده است و همهی جادو را می‌داند. فوراً” نیت کرد و به صورت عقابی شد و به پرواز در آمد. و از غار خارج شد و به دنبال علی سینا حرکت کرد. علی سینا که مانند کبوتری در آمده بود دریا را رد کرد و شهر‌ها را گذراند و به شهر خودش رسید. علی سینا بال بال زد و روی دیوار خانه‌اش نشست و مادرش را صدا زد. مادرش برگشت و کبوتری روی دیوار دید، کبوتر فوری پایین آمد و به شکل علی سینا شد و به پیرزن که از ترس در حال مردن بود با خواهش و التماس گفت: مادر! من علی سینا هستم، دیوی به دنبال من است و می‌خواهد که مرا بخورد، الان می‌رسد و مرا، پسرت را، علی سینا را، تکه تکه می‌کند. من خودم را به صورت الاغی در می‌آورم، هر کس، هر انسانی، هر خریداری آمد و گفت: الاغت را بده! یا الاغت را بفروش! قبول نکن! اگر قبول کردی مرا با دست‌های خودت. بقیه جمله‌اش را نگفت و وقتی صدای بال بال عقاب را شنید نیت کرد و به صورت خری در آمد و جلوی مادرش ایستاد. مادرش که از تعجب و ترس هاج و واج مانده بود و گیج و منگ شده بود، به الاغ نگاه می‌کرد. دیو از بالای خانه، دید که علی سینا به صورت الاغی درآمده است، فوراً نیتی کرد و به شکل خریدار الاغ در آمد و داد زد، الاغ می‌خرم! الاغ می‌خرم! بعد در خانهی علی سینا را باز کرد و وارد حیاط شد و به پیرزن گفت: الاغت را به من بفروش! پیرزن که حرف‌های علی سینا را به خاطر سپرده بود، گفت: الاغ من فروشی نیست! دیو گفت: ده سکه! پیرزن از تعجب به او نگاه کرد و پیش خودش گفت: ده سکه؟ بابت یک الاغ؟ اما باز یاد حرف‌های علی سینا افتاد. دیو گفت: 40 سکه! پیرزن که قلبش با شنیدن 40 سکه لرزید آب دهانش را قورت داد و خواست بگوید نه اصلا”! دیو گفت: 100 سکه! پیرزن با تعجب گفت: صد سکه؟ پیش خودش گفت: صد سکه؟ با صد سکه، زندگیم عوض می‌شود. بعد یادش به علی سینا افتاد، پیش خودش گفت: علی سینا کجا و اینجا کجا؟ علی سینا مرده است؟ این اگر علی سینا بود که الاغ نمی‌شد. به دیوگفت: قبول و ریسمان دور گردن الاغ را به مرد داد. دیو تا خواست صد سکه را در دست پیرزن بگذارد و ریسمان را از دست پیرزن بگیرد، علی سینا نیت کرد و گفت: خورجین الاغ شوم و فوری به شکل خورجینی در آن طرف آخور درآمد. دیو به پیرزن گفت آن خورجین را هم، می‌خواهم و وقتی سکه‌ها را به پیرزن داد و خواست خورجین را بر دارد، علی سینا نیت کرد و به شکل سوزنی شد و در کاه‌های درون آخور افتاد و ناپدید شد. دیو زود به شکل پیرمردی درآمد و الکی برداشت و شروع به بیختن کاه‌ها کرد. پیرزن که از تعجب دو چشمش از حدقه در آمده بود به آن‌ها نگاه می‌کرد. پیرمرد تمام کاه‌ها را بیخت و سوزن را ته الک دید. علی سینا فوراً نیت کرد و دوباره شبیه کبوتری شد و به پرواز در آمد و دیو به دنبال او به صورت عقابی بال زد و رفت. علی‌ سینا با تمام توان خود از روی خانه‌‌های شهر، عبور می‌‌کرد و از ترس نمی‌‌‌توانست از شهر خارج شود و به صحرا برود چون می‌‌دانست آنجا نفس کم می‌‌آورد و دیو بالاخره او را خواهد خورد. علی‌ سینا رفت و رفت تا به قصر پادشاه رسید از در قصر پادشاه وارد سالن شد. همه‌ی درباریان، وزیران و پادشاه با خانواده‌اش در سالن نشسته بودند. علی‌ سینا دور سالن چرخید و عقاب به دنبال او وارد سالن شد و به دنبال کبوتر افتاد. علی‌ سینا از این طرف سالن به آن طرف می‌‌رفت و دیو به دنبال او پرواز می‌کرد. همه‌ی اهالی سالن به این صحنه نگاه می‌‌کردند که ناگهان علی‌ سینا نزدیک پادشاه رفت و نیت کرد که نگینی بر تاج پادشاه شود. یک دفعه در حضور همه‌ی حضّار کبوتر در تاج پادشاه حل شد و ناپدید گشت. دیو هم از در ورودی قصر بیرون رفت و نیت کرد که پیرمرد فرتوتی شود. همه حاضران می‌‌گفتند؛ پس کبوتر کجا رفت؟ چه شد؟ ناگهان پیرمرد فرتوتی به سالن آمد و با گریه و زاری به پادشاه نزدیک شد. گفت: قبله عالم! همیشه آرزوی من این بود که از نزدیک شما را ببینم و تاج شما را لمس کنم و بمیرم. وزیران دستور دادند که فوری پیرمرد را از قصر بیرون کنند ولی‌ پادشاه دلش به حال پیرمرد سوخت و تاجش را در آورد و خواست در دست پیرمرد بگذارد. همهی چشم‌‌ها خیره به تاج پادشاه و پیرمرد بود. همین که پادشاه تاج را در دست پیرمرد گذاشت، علی‌ سینا نیت کرد و اناری شد و ترکید و دانه هایش به اطراف ریخته شد و جلوی‌ چشم همه، پیرمرد به خروسی تبدیل شد و شروع به خوردن دانه‌های انار کرد. نوک می‌زد و دانه‌ها را تند تند قورت می‌‌داد. لحظه‌ی نوک زدن به آخرین دانه‌ی انار، علی‌ سینا نیت کرد و فوراً روباهی شد و گردن خروس را به دندان گرفت و فشار داد. هنگامی که خروس نفس‌های آخرش را می‌‌کشید، دیو نیت کرد و به شکل اولش در آمد و جلوی‌ چشم همه، خروس مثل دیوی بزرگ و بزرگ‌تر شد و بیشتر فضای سالن را اشغال کرد.
اما دیگر دیر شده بود. علی‌ سینا با تمام توان خود، دیو را خفه کرد و مرد. پادشاه و خانوادهاش و همهی حاضران از ترس و تعجب به این صحنه‌ها نگاه می‌‌کردند. ناگهان جلوی‌ چشم همه، علی‌ سینا نیت کرد و به شکل خودش در آمد. همه از تعجب از هم می‌پرسیدند، این دیگر چه سحر و جادوئی است؟ این که آدم شد! چه اتفاق‌های عجیبی‌! در عمرمان چنین اتفاقی‌ ندیده بودیم و تا به حل نشنیده بودیم. علی‌ سینا به طرف پادشاه رفت و گفت: قبلهی عالم! من علی‌ سینا هستم. آیا شرطتان را به یاد میآورید؟ همهمه‌ای در سالن بلند شد کسی‌ گفت؛ آری این علی‌ سینا است؟ مگر او زنده است؟ … گفته بودند که مرده… چقدر ضعیف شده است؟ و… و…
پادشاه به علی‌ سینا نگاه کرد و او را شناخت. به او گفت؛ علی‌ سینا تو بنا به قولی‌ که داده بودی، کاری را کردی که تا به حال هیچ کس آن را انجام نداده و آن را ندیده است و حتی تا به حل هیچ کس آن را نشنیده است. آن گاه از جایش بلند شد و به طرف علی‌ سینا رفت و او را در آغوش گرفت و گفت؛ می‌‌دانم به خاطر هدفت سال‌های سال زجر و سختی کشیدی تا به این درجه رسیده ‌ای. من بر سر قولم هستم و من با کامل میل دخترم را به تو می‌‌‌دهم. به خصوص که دخترم تمام این سال‌ها منتظر تو بوده است.
بعد از چند روز علی‌ سینا به همراه پادشاه و تنی چند از وزیران و درباریان به لب دریا رفتند و علی‌ سینا با اجازه‌ی پادشاه وردی خواند و همه‌ی به صورت پرنده در آمدند و به طرف غار دیو پرواز کردند. وقتی‌ به درون غار رفتند علی‌ سینا باز وردی خواند و همه آن‌ها را به صورت واقعی شان در آورد. علی‌ سینا تمام غار و تمام اتفاق‌های زندان و دیو را برای همراهانش تعریف کرد و در حضور همه با ترکه اناری همه حیوانات را به شکل اول شان در آورد. همهی زندانیان اطراف او جمع شدند و از او تشکر کردند. بعد علی‌ سینا نیت کرد و تمام ساکنین آنجا به شکل گنجشکی در آمدند و به طرف خشکی پرواز کردند. کنار دریا علی‌ سینا همهی آن‌ها را به شکل اول شان در آورد و آن‌ها را رهسپار خانه‌های شان کرد. مدتی‌ بعد علی‌ سینا به عنوان وزیر اول پادشاه انتخاب شد و با دختر پادشاه ازدواج کرد و با درایت و کاردانیش، کشور را سرو سامان بخشید و سالیان سال در کامل خوشبختی‌ و در کنار هم زندگی‌ کردند و خوشبخت شدند.
2-7 مهرهی مار
روزی روزگاری در دهی دور، پیرزنی با تنها پسرش در کنار هم زندگی میکردند. پدر پسر، نجار ده بود که چند ماه از فوتش میگذشت و آن‌ها که نه زمینی برای کشاورزی داشتند و نه گله‌ای و نه گاوی، هر روز فقیر و فقیرتر می‌شدند. هر روز وسیله‌ای از خانهی شان را برای فروش به شهر می‌بردند و با پول آن غذا میخریدند. روزها همین طور میگذشت، زمانی رسید که در خانهی شان جز وسیلههای نجاری که از پدر مانده بود، چیز دیگری وجود نداشت. شبی پیرزن به پسرش گفت: پسرم فردا این چکش را به شهر ببر و آن را بفروش و برای خانه آذوقه بخر.
پسر فردای آن روز چکش را برای فروش به شهر برد، اما نزدیکی‌های شهر، عده‌ای را دید که سگی را می‌زدند. جلو رفت و علت را پرسید یکی گفت: این سگ تکه نانی دزدیده است، باید آنقدر او را بزنیم تا بمیرد. پسر دلش به حال سگ سوخت و به آن‌ها گفت این چکش را بگیرید و سگ را به من بدهید. آن‌ها هم قبول کردند، چکش را گرفتند و سگ را به او دادند. پسر، سگ را که بسیار رنجور و تنش خونی شده بود با خود به خانه آورد و ماجرا را برای مادرش تعریف کرد و در آخر گفت میخواهم از این سگ تنها، نگهداری کنم. مادرش چیزی نگفت و آن شب گرسنه خوابیدند. فردای آن روز مادرش اره را به او داد که آن را بفروشد و آذوقه بخرد. پسر به شهر رفت. اره را فروخت و به دکان آذوقه‌ای رفت. همین که خواست آذوقه بخرد، صدای جار و جنجالی از پشت سرش شنید، وقتی برگشت و پشت سرش را نگاه کرد، دید عده‌ای گربه‌ای را گرفته اند و میخواهند او را خفه کنند، علت را پرسید فهمید که گربه از مغازه‌ای دزدی کرده است. دلش تاب نیاورد و به رحم آمد و پول اره را به آن‌ها داد و گربه را خرید و به خانه برد و ماجرا را برای مادرش گفت. مادرش خیلی ناراحت شد و گفت: خودمان کم بودیم، سگ و گربه هم اضافه شدند. تو که می‌دانی که چیزی برای خوردن نداریم، چطور پول آذوقه را در عوض این سگ و گربه دادی؟ پسر، مادرش را دلداری داد و گفت که دلم برای آن‌ها سوخت و نمی‌توانستم ببینم که آن‌ها این دو موجود زبان بسته را به خاطر تکه نانی بکشند. مادرش، دیگر به او چیزی نگفت. آخر شب چندین میخ آهنی به پسر داد و گفت که اینها تنها چیزی هستند که در این خانه مانده است، فردا آن ر بفروش و غذایی بخر و با خودت بیاور که از گرسنگی خواهیم مرد. پسر دستان مادرس را بوسید و به او قول داد که فردا با غذا به خانه خواهد آمد.
فردای آن روز میخ‌ها را فروخت و آذوقه خرید و شاد و امیدوار به طرف ده برگشت. در راه چند نفر را دید که بچه مار زیبایی را گرفته اند، آن بچه مار تاج کوچکی با نگین قرمزی بر سر داشت. آن‌ها او را برای فروش به شهر می‌بردند. گاهی او را اذیت میکردند. بچه مار هم، فقط و فقط به آن‌ها نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت. پسر که حسابی دلش به رحم آمده بود، نمی‌توانست چه کار کند؟ نه پولی داشت که بچه مار را بخرد و آزاد کند و نه می‌توانست غذا را در ازای بچه مار به آن‌ها بدهد، بنابراین به راهش ادامه داد، اما کمی که از آن‌ها دور شد یاد اشک‌های بچه مار و مظلومیت او افتاد، دلش تاب نیاورد و برگشت و آن‌ها را صدا زد و بچه مار را در ازای آذوقه خرید و به خانه برد و طبق معمول روزهای قبل، ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. مادرش با اینکه چند روزی غذا نخورده بود و توانی نداشت، دلش نیامد قلب پسرش را بشکند. چیزی به او نگفت و خوابید. پسر که حسابی از مادرش خجالت میکشید، بچه مار را به گوشه‌ای برد. ناگهان بچه مار به حرف در آمد و از پسر برای نجات دادنش تشکر کرد و از او خواست او را به جنگل ببرد و مادرش را پیدا کند. پسر که حسابی شوکه شده بود، به خودش آمد و چون قلب مهربانی داشت تصمیم گرفت دل بچه مار را شاد کند برای همین قبول کرد و به طرف جنگل با بچه مار به راه افتاد. همین طور که با هم می‌رفتند، بچه مار به او گفت: من بچهی ملکهی مارها هستم اگر تو مادرم را پیدا کنی و مرا به او بدهی هر چه که خواستی مادرم به تو خواهد داد. پسر هم خوشحال شد و به راهشان ادامه دادند تا به جنگل رسیدند. بچه مار به پسر گفت: وقتی مرا به مادرم دادی او از تو سؤال می‌کند که چه میخواهی؟ تو بگو که مهرهی قرمزی که زیر زبانت است را میخواهم. آن مهره با ارزش‌ترین مهره است که هر خواسته‌ای داشته باشی در یک چشم به هم زدن برای تو حاضر میکند، اما به مادرم نگو من این راز را به تو گفتهام. پسر هم از بچه مار تشکر کرد و به راهش ادامه داد تا به وسط جنگل رسید. آن جا مار بسیار زیبایی را دید که گریه میکرد و بچه‌اش را صدا می‌زد. پسر به مار گفت: نشانیهای بچه ات را بده شاید او را دیده باشم. مار زیبا گفت: من ملکهی مارها هستم که بچه ام را که تاجی با نگین قرمز بر سر دارد، گم کردهام. پسر، بچه مار را به او داد و گفت این هم بچه‌ی زیبای تو که من آن را پیدا کرده ام. ملکه‌ی مارها که از پیدا شدن بچه‌اش خیلی خوشحال شده بود به پسر گفت: هر چه که بخواهی در ازای پیدا کردن بچهام به تو می‌دهم. پسر به او گفت: من فقط مهره‌ی قرمز زیر زبانت را می‌خواهم. ملکه‌ی مارها با تعجب گفت: چیز بسیار مهم و گرانبهایی را از من می‌خواهی که از دست دادنش برای من بسیار سخت و غیر ممکن است. در این حین، بچه مار، ماجرای خودش را برای مادرش تعریف کرد و گفت: این پسر جان مرا نجات داد با اینکه پولی نداشت مرا خرید و به دنبال پیدا کردن تو، این همه راه را با من آمد. ملکه‌ی مارها با شنیدن حرفهای بچه‌اش با رغبت کامل، مهره را از زیر زبانش در آورد و به پسر داد و به او گفت: این مهره را بگیر و هرچه خواستی از او بخواه و از او مانند جانت مواظبت کن، بعد از پسر تشکر کرد و با بچه‌اش در جنگل به راه افتاد و رفت پسر که خیلی خوشحال شده بود، مهره را زیر زبانش گذاشت و به سرعت خانه آمد و مادرش را از خواب بیدار کرد و مهره را به او نشان داد و همه‌ی ماجرا را برای او تعریف کرد. مادرش خیلی خوشحال شد و به پسر گفت بیا مهره را امتحان کنیم. بعد آن‌ها چشمانشان را بستند آرزو کردند که مهره برای آن‌ها یک قصر زیبا با غذاهای فراوان حاضر کند. بعد از چند لحظه که چشمانشان را باز کردند، دیدند وسط یک قصر زیبا با اتاق‌های قشنگ و غذاهای زیاد و خوشمزه ایستاده اند. باورشان نمی‌شد. برای همین به طرف حیاط قصر دویدند و با کمال تعجب دیدند که قصر وسط حیاط خودشان ساخته شده است. با خوشحالی زیاد به درون قصر آمدند و به همراه گربه و سگ عذا خوردند و خوابیدند.
روزها گذشت و آن‌ها ثروتمند شده بودند. حالا دیگر هرچه می‌خواستند داشتند.
بعد از چند مدت، پسر از مادرش خواست برای خواستگاری دختر پادشاه، به قصر پادشاه برود. مادرش نزد پادشاه رفت و از دختر او برای پسرش خواستگاری کرد. پادشاه به او گفت: اگر پسرت تواست قصری مانند قصر من برای دخترم درست کند دخترم را به او می‌دهم. قصری که یک خشت آن از طلا و خشت دیگرش از نقره باشد. مادر به خانه برگشت و همه‌ی ماجرا را به پسرش گفت. آن شب پسر مهره را از صندوقچهاش در آورد و از او خواست برایش قصری از خشت‌های طلا و نقره حاضر کند. فردای آن روز وقتی از خواب بیدار شدند قصری زیباتر از قصر پادشاه در کنار قصر خودشان دیدند با تمامی اسباب و اثاثیهی مجلل.
آن روز پسر و مادرش به قصر پادشاه رفتند و رسماً از دختر پادشاه خواستگاری کردند. پادشاه بعد از دیدن قصر با شکوه پسر، دخترش را به او داد و آن‌ها با یکدیگر ازدواج کردند. چندین ماه از ازدواج آن‌ها میگذشت. در این مدت پسر به همه‌ی فقیران کمک میکرد و نیاز آن‌ها را برآورده می‌ساخت.
پسر، روزی از روزها به شهر رفت، پیرزن فرتوتی با لباس فقیرانه‌ای دید که در گوشه‌ای نشسته است و گدایی میکند. دلش به حال پیرزن سوخت به او گفت: نگران نباش بیا در قصر من زندگی کن! قصر من قصر بزرگی است و تو به راحتی می‌توانی آنجا زندگی کنی. پیرزن از پسر تشکر کرد و همراه پسر به قصر آمد. آن‌ها به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردند. اما پیرزن نیت بدی داشت. روزی از روزها که پسر خانه نبود، پیرزن نزد زن پسر آمد و کنارش نشست و با مهربانی به زن گفت: من فکر میکنم شوهرت تو را خیلی دوست دارد و از تو عزیزتر در این دنیا نداشته باشد.
زن گفت: همین طور است که تو میگویی. پیرزن ادامه داد. مردی که همسرش را خیلی دوست داشته باشد همهی اسرارش را به او میگوید و چیزی را از او مخفی نمیکند، آیا شوهر تو هم، این گونه است؟ زن جواب داد: البته که این طور است. پیرزن با زیرکی خاصی گفت: آیا به تو گفته است که چگونه این قدر ثروتمند شده است؟ زن گفت: من هیچ وقت از او نپرسیده‌ام. پیرزن گفت: دخترم تو اگر زن زرنگی باشی باید از تمام اسرار شوهرت، با خبر باشی و از او بپرسی.
زن به فکر فرو رفت و در مورد شوهرش کنجکاو شد و شب هنگام به شوهرش گفت: تو چگونه این قصر را ساختی و این همه طلا و نقره را از کجا بدست آوردی؟ پدرت که یک نجار بود این همه ثروت را از کجا آوردی؟ شوهرش از جواب دادن طفره می‌رفت و جواب درستی نمی‌داد. زن بیشتر و بیشتر اصرار کرد تا شوهرش واقعیت را به او بگوید. باز هم شوهرش جوابی نداد، در آخر زن با گریه به او گفت: تو اگر مرا دوست میداشتی همهی اسرارت را به من می‌گفتی، درست فکر میکردم تو مرا دوست نداری! شوهرش که او را خیلی دوست می‌داشت و نمی‌توانست گریه‌های زنش را ببیند، همهی ماجرا را به او گفت و از او خواست که این راز را به کسی نگوید.

مطلب مشابه :  تعهدات قراردادی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید