تحقیق با موضوع امانت داری، ناخودآگاه


Widget not in any sidebars

با عجله به قصر برگشت و تمام ماجرا را برای کنیزش تعریف کرد و به او گفت که فردا باز هم برای شنیدن صدای درویش احمد به میدان شهر می‌رود.
عشق درویش احمد باعث شد تا او هر روز به میدان شهر برود و درویش احمد را ببیند و غروب به قصر باز گردد. روزها از پی هم میگذشت و او نمی‌دانست چگونه عشق خود را به درویش احمد ابراز کند.
غروب یکی از روزها وقتی درویش احمد بساطش را جمع کرد و به طرف خانه‌اش راه افتاد، دختر پادشاه آرام آرام او را تعقیب کرد. درویش احمد متوجه شد کسی او را تعقیب می‌کند، برای همین مسیرش را تغییر داد و از کوچه پس کوچه‌ها رفت. دختر هم به سرعت به دنبال او راه افتاد. ناگهان درویش احمد برگشت و در یک لحظه دست دختر را گرفت و با دست دیگرش روبندش را کنار زد و به او خیره شد. با دیدن صورت زیبای دختر طوری محو زیبایی و ملاحت او شد که ناخودآگاه احساس کرد دلبستگی خاصی به او پیدا کرده و صد دل عاشق او شده است، آرام دست دختر را رها کرد و قدمی به عقب برداشت و با مهربانی به او گفت: ‌ای پری چرا دنبال من میآیی؟ دخترکه دیگر نمیتوانست عشق خود را پنهان کند با گریه و شرم خودش را معرفی کرد و به او گفت مدت هاست عاشقش شده است و نمیتواند بیشتر از این صبر کند و رازش را درون قلبش مخفی کند. درویش احمد با شنیدن حرف‌های دختر، عشقش بیشتر شد و او هم به دختر پادشاه ابراز عشق کرد. بعد قرار گذاشتند که درویش احمد شبانه به قصر دختر برود.
از آن شب به آن‌ها با همدیگر، درویش احمد شبانه از دیوار قصر بالا می‌رفت و تا پاسی از شب نزد دختر میماند و نزدیک صبح به خانه‌اش باز میگشت.
پسر وزیر، که سالها عاشق دختر بود و دور و بر او میگشت و به او ابراز عشق کرده بود، متوجه شد مردی شبانه به قصر دختر می‌رود و از آنجا که دختر، اعتنایی به او نمی‌کرد و به او جواب رد داده بود، این موضوع را به گوش همه رساند.
پادشاه با شنیدن این خبر و مطمئن شدن از آن آنقدر عصبانی شد که تصمیم گرفت دخترک را بکشد، اما چون دخترش مادر نداشت و تنها بود و از طرفی بسیار مهربان بود، دلش نیامد، ولی برای جلوگیری از بی آبرویی تصمیم گرفت دختر را بی نام و نشان به جای دور دستی، بفرستد تا به این وسیله جلوی صحبت‌های دیگران را بگیرد و مانع از اتفاق بدی شود. بنابراین نجاری را احضار کرد و از او خواست صندوقی چوبی به اندازه‌ی دخترش درست کند و قفل صندوقی را درون صندوق بگذارد تا فقط دختر بتواند آن را باز یا بسته کند. وقتی صندوق آماده شد به دختر گفت به خاطر بی آبرویی که بوجود آورده‌ای فردا تو را درون صندوق میگذارم و به یکی از نوکرها میدهم تا تو را در میدان شهر بفروشد، تا ننگ این بیآبرویی پاک شود و از حرف وزیران و درباریان آسوده شوم.
دخترکه میدانست کاری از دستش ساخته نیست، از پدرش طلب بخشش نمود و از او خداحافظی کرد. شبانه کنیزش را نزد درویش احمد فرستاد و او را از اتفاق‌ها باخبر کرد و از درویش احمد خواست فردا صبح هر طور که خودش میداند صندوق را بخرد که در غیر این صورت هیچ وقت او را نخواهد دید.
صبح آن روز، دختر، تمام طلا و جواهرات خود را داخل صندوق گذاشت و درون صندوق رفت و در صندوق را از داخل قفل کرد. سپس پادشاه او را به خادمش داد و از او خواست آن را به میدان ببرد و به اندک قیمتی بفروشد.
خادم صندوق را برای حراج به میدان شهر برد و فریاد زد قیمت صندوق ده سکه است.
پسر وزیر که از جریان با خبر شده بود صبح زود برای خرید صندوق، به میدان شهر رفته بود. درویش احمد هم با لباسهای مبدل، زودتر از پسر وزیر در میدان حاضر شده بود و هر چه سکه داشت برای خرید صندوق با خود آورده بود. وقتی خادم پادشاه فریاد زد صندوق با قیمت ده سکه حراج شد، پسر وزیر جلو آمد و گفت این پانزده سکه. درویش احمد پشت سر پسر وزیر فریاد زد 20 سکه. پسر وزیر برگشت و دید مرد بسیار زیبایی با لباسهای گران قیمتی پشت سرش ایستاده است. پسر وزیر گفت 25 سکه… درویش احمد گفت 40 سکه… 60 سکه… 100 سکه… 150 سکه… 200 سکه… 300… پسر وزیر گفت 900 سکه… درویش گفت 1000 سکه.
پسر وزیر که فکر نمی‌کرد کسی این صندوق را با این قیمت بخرد در برابر درویش احمد سکه کم آورد و چون نتوانست بیشتر از 900 سکه مبلغی بگوید با عصبانیت میدان را ترک کرد و رفت.
درویش احمد صندوق را خرید و به خانه‌اش برد. وقتی دختر از صندوق بیرون آمد از درویش احمد تشکر کرد و به او گفت: پسر وزیر حتما ما را پیدا خواهد کرد و مرا به زور از تو خواهد گرفت، بهتر است فردا صبح زود، مرا با کاروانی که به ده تان می‌رود نزد مادرت بفرستی. من آنجا منتظرت میمانم تا برگردی و با خیال راحت با هم ازدواج کنیم. درویش احمد قبول کرد و روز بعد، صندوق را به رئیس کاروان سپرد و سکه‌های زیادی به او داد و از او خواست صندوق را مانند جانش محافظت کند و آن را به مادرش بسپارد و به او گفت نامزدم درون صندوق است و از او خواست موقع استراحت صندوق را آرام بر زمین بگذارد و وسایل راحتی را برای نامزدش مهیا کند و این راز را در دلش نگه دارد.
رئیس کاروان که مرد خوب و امانت داری بود به او قول داد که رازش را به کسی نخواهد گفت. کاروان به طرف ده به راه افتاد. نزدیکی‌های ظهر که برای استراحت توقف کردند، رئیس کاروان صندوق را آرام روی زمین گذاشت. دختر برای غذا خوردن بیرون آمد و با مهربانی از رئیس کاروان تشکر کرد و از او پرسید آیا در آن اطراف استراحت گاهی وجود ندارد؟ رئیس کاروان گفت: این جا صحرای خشکی است و هیچ جای استراحتی، برای مسافران وجود ندارد. دختر کمی مکث کرد و بعد مقداری سکه و طلا به او داد و از او خواست که آن سکه‌ها را به معمار مطمئنی بدهد تا استراحت گاهی برای مسافران در آن منطقه بسازد و نام آن استراحت گاه را به اسم درویش احمد بزند.
رئیس کاروان هم بنا به خواست دختر آن سکه‌ها را به معماری داد و از او خواست استراحت گاهی با اسم درویش احمد در آن منطقه بسازد.
روزها کاروان در راه بود، هر جا توقف میکردند، دختر سکه هایی، به رئیس کاروان میداد تا به اسم درویش احمد در آن مناطق، کاروان سرا، مسجد، حمام و هرچه لازم بود بسازند.
کاروان به ده رسید. رئیس کاروان صندوق را به خانهی گلی درویش احمد برد و آن را به مادرش سپرد و برگشت.
مادر درویش احمد، هر چه دور تا دور صندوق را گشت، قفلی بر روی آن ندید. با خود زمزمه کرد: درویش احمد پسرم! این چه صندوق عجیبی است که برایم فرستادی؟
یک لحظه در صندوق باز شد و دختر از صندوق بیرون آمد. مادر درویش احمد که در عمرش دختری به آن زیبایی ندیده بود با تعجب به او گفت: تو جن هستی؟ پری هستی؟ چطور از این صندوق بیرون آمدی؟ دخترکه فهمید پیرزن خیلی ترسیده است او را با مهربانی آرام کرد و گفت: نامزد درویش احمد است. پیر زن که از وجود چنین دختر زیبا و مهربانی خیلی خوشحال شده بود خدا را شکر کرد که چنین دختری نصیب پسرش شده است.
فردای آن روز، دختر از مادر درویش احمد خواست که معمار مطمئنی را به خانه بیاورد تا با او صحبت کند. وقتی معمار آمد، دختر روبندی به صورتش زد و سکه‌های زیادی به معمار داد و از او خواست که قصر زیبایی به جای خانهی گلی شان بسازد. معمار هم که از دیدن آن همه سکه خوشحال شده بود فوراً شروع به کار کرد و ظرف چند روز، قصر بسیار زیبایی برای آن‌ها ساخت و اسباب و اثاثیهی مجللی برای آن‌ها فراهم کرد.
دختر روی تک تک اتاق ها، اسم مینوشت. اتاق مادر درویش احمد… اتاق همسر درویش احمد… اتاق خواب درویش احمد… اتاق غذاخوری درویش احمد… اتاق نوکران درویش احمد. او قصر را با سلیقه‌ی خود برای آمدن درویش احمد تزئین کرد و حیاط قصر را پر از گل‌های رنگارنگ و زیبا کرد و در کنار مادر درویش احمد با خوشحالی روزها را می‌گذراند و منتظر درویش احمد بود که بیاید و با او ازدواج کند.
روزی از روزها پسر همسایه که پسر مرد جهود ثروتمندی بود، بر بام قصرش رفت و به اطراف نگاه میکرد. از بالای قصر به حیاط درویش احمد نگاه کرد و دید دختری به زیبایی فرشتهگان در حال گل چیدن است. پسر با دیدن دختر چنان عاشق او شد که از حال رفت و بیهوش روی بام افتاد. دختر با دیدن این صحنه فوراً به درون قصر رفت و خودش را مخفی کرد. وقتی نوکران و کنیزان پسر جهود، خبردار شدند فوراً بالای بام رفتند و جیغ و فریاد کشیدند که وای پسر ارباب! وای پسر ارباب… از هوش رفته است… مرده…

                                                    .