تحقیق با موضوع اعتماد به نفس، خانواده


Widget not in any sidebars

وقتی پسر پادشاه و پسرش به زیر‌درخت‌ میآمدند، شاخه‌های انار به راحتی پایین می‌آمدند و بهترین و بزرگترین انار را جلوی دست‌شان قرار می‌دادند و آن‌ها انارها را می‌چیدند و با لذت می‌خوردند. ولی هر وقت دختر عمو میآمد شاخه‌ها آن قدر به بالا کشیده می‌شدند که دست دختر عمو به انار نمیرسید و او دست خالی بر میگشت. فصل پاییز تمام شد و تنها یک انار روی درخت مانده بود. پسر پادشاه و پسرش به اتفاق هم به حیاط آمدند و انار را چیدند. وقتی پسر پادشاه، خواست انار را نصف کند انار در دستش ترکید و دانه‌های آن روی زمین پخش شد و یک دانه‌ی درشت و قرمز آن مانند نوری به سمت در ورودی قصر پرواز کرد و رفت.
پسر پادشاه با دیدن این صحنه‌ی عجیب و غریب به دنبال دانهی انار به درون قصر آمد. دانه‌ی انار پله‌های قصر را رد کرد و به اتاق خواب پسر پادشاه رفت. پسر با تعجب به دنبال دانه‌ی انار به اتاقش رفت. هرچه گشت دانه‌ی درخشان انار را ندید. ناگهان از پشت کمد صدای زیبای زنش را شنید که می‌گفت: قربان! لطفا داخل نشوید من لباس بر تن ندارم. پسر پادشاه که انگار از خواب چند ساله بیدار شده بود، با صدای دختر دال تمام تنش لرزید و دستش را به دیوار تکیه داد. گویی طلسم جادوی چند ساله، از بدنش خارج می‌شد.
صدای زیبای همسرش را شنید که از او خواهش می‌کرد برایش لباس بیاورد.
فوراً کنیزکی را صدا زد و از او خواست لباس زنآن‌های حاضر کند. کنیز لباس زیبایی را حاضر کرد و به دختر در پشت کمد داد. وقتی دختر لباس را پوشید به طرف پسر پادشاه آمد به او لبخند زد و دستانش را در دست گرفت. آن‌ها طوری به هم نگاه می‌کردند که انگار سالیان سال همدیگر را ندیده و از هم جدا افتاده بودند.
پسر به دختر گفت: آه انگار سالیان سال است دور از تو زندگی می‌کردم در حالی که تو همیشه در کنارم بودی، دختر با مهربانی دست او را کشید و بر روی صندلی نشاند و کنارش نشست و همهی اتفاقها را برای او تعریف کرد.
آن‌ها در حال گفتگو بودند که ناگهان دختر عمو و پسر کوچکش به اتاق پسر پادشاه آمدند.
وقتی دختر عمو در اتاق را باز کرد از تعجب در میانه‌ی در خشکش زد. پسر کوچک دختر دال، دوان دوان به طرف مادرش آمد و خودش را در آغوش او افکند و او را بوسید و به او گفت این سالها کجا بودی؟ مادرش گفت من در کنار شما بودم هیچ وقت شما را تنها نگذاشتم همیشه با شما بودم.
پسر پادشاه به طرف دختر عمو رفت و به او گفت: چطور توانستی؟ چطور من این چند سال تو را با قیافه‌ی واقعی ات ندیدم و تو را نشناختم؟ چطور توانستی مرا جادو کنی؟ چطور توانستی به همسر من ظلم کنی؟ چطور زندگی مرا ویران کردی؟ چطور؟ آنقدر عصبانی شد که فوراً به خادمش دستور داد اسب چموشی حاضر کنند تا دختر عمو را به دم اسب ببندند و او را روی سنگلاخ‌ها بکشند تا تکه تکه شود. ولی دختر دال، با مهربانی او را آرام کرد و گفت: چون خداوند مرا دوباره نزد شما فرستاد و جانی دوباره به من بخشید، من از حقم می‌گذرم و او را می‌بخشم و از تو می‌خواهم که تو هم او را عفو کنی.
پسر پادشاه به خاطر اینکه دختر دال را بسیار دوست داشت خواهش او را پذیرفت و دختر عمو را بخشید و آزاد کرد و به دختر عمو گفت، تا اخر عمرش حق ندارد پایش را به دربار شاه بگذارد. بعد او را روانه‌ی خانه‌ی پدرش کرد. دختر دال با همسر و پسرش سالیان سال در کنار هم با عشق و شادی زندگی کردند و خوشبخت بودند.
2-6 علی سینا
روزی روزگاری در شهر بزرگی پسری به نام علی سینا با مادر پیرش زندگی میکرد. علی سینا پسر شجاع و زرنگی بود و از هیچ کاری واهمهای نداشت و از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بود. برای خرج و مخارج زندگی شان تا آنجا که می‌توانست کار میکرد و در کنار تلاشش بلند پرواز بود و برای رسیدن به رویا هایش تلاش میکرد.
روزی از روزها جشن بزرگی در شهر برگزار شد و همهی مردم و خانواده‌های دربار و خانوادهی پادشاه در آن جشن شرکت کردند. دختر پادشاه در بین مردم راه می‌رفت و با آن‌ها حرف می‌زد و می‌خندید و در کنار آن‌ها شاد بود. علی سینا به اتفاق دیگر دوستانش در آن جشن شرکت کرده بود و با آن‌ها حرف می‌زد و میخندید و شاد بود. ناگهان چشمش به دختر پادشاه افتاد و صد دل عاشق دختر پادشاه شد. علی سینا به طرف دختر رفت و خودش را معرفی کرد و با او گرم صحبت شد اما هنوز نمی‌دانست که آن دختر زیبا، دختر پادشاه است. دوستانش به طرف علی سینا رفتند تعظیمی به دختر کردند و لباس علی سینا را کشیدند. او را در گوشه‌ای بردند و به او گفتند: این دختر زیبا، دختر پادشاه است، چطور او را نشناختی؟ علی سینا که حسابی تعجب کرده بود، نزد دختر پادشاه رفت و به خاطر گستاخی‌اش عذرخواهی کرد و به خانه رفت، مدت‌ها با خودش کلنجار رفت، تا دختر را فراموش کند، ولی عشق دختر پادشاه تمام قلب او را تسخیر کرده بود و قلبش را به درد می‌آورد و از طرفی جرات ابراز آن را نداشت. هر چه سعی کرد آن دختر را فراموش کند و به روال عادی زندگی برگردد برایش غیر ممکن بود.
شبی به مادرش گفت: مادر فردا به قصر، نزد پادشاه برو و برای من از دخترش خواستگاری کن. مادر علی سینا با تعجب به او نگاه کرد. فکر میکرد علی سینا شوخی می‌کند یا دیوانه شده است؟ گفت: چی؟ دختر پادشاه؟ خواستگاری؟ بعد کمی آرام شد و گفت معلوم هست چه میگویی؟ این چه فکر و خیال باطلی است؟ دختر پادشاه کجا و تو فقیر و بدبخت کجا؟ علی سینا گفت: همین که گفتم، باید به خواستگاری دختر پادشاه بروی! روز‌ها می‌گذشت و هر شب علی سینا با اصرار از مادرش می‌خواست که به خواستگاری دختر پادشاه برود ولی مادرش قبول نمی‌کرد. بالاخره با اصرار و پافشاری علی سینا پیر زن به قصر رفت و با التماس از نگهبانان خواست که او را نزد پادشاه ببرند، نگهبانان دلیل آمدنش را پرسیدند اما او چیزی نگفت و همچنان التماس میکرد. وزیر که از آن نزدیکی میگذشت جلو آمد و علت شلوغ کردن آن‌ها را پرسید، پیرزن به طرف وزیر رفت و از او خواست او را نزد پادشاه ببرد، وقتی وزیر علتش را پرسید او گفت: پسری دارم که پایش را در یک کفش کرده که باید دختر پادشاه را برای من خواستگاری کنی. هر چه نصیحت و پندش می‌دهم، فایده‌ای ندارد. دل وزیر برای پیرزن سوخت و دلش نیامد قلبش را بشکند، اما با مهربانی به او گفت: ‌ای پیرزن اگر پادشاه این سخن را بشنود، قیامتی به پا می‌کند و پسرت را به خاطر گستاخی‌اش حلق آویز می‌کند، تو به خانه ات برو، من، خواسته‌ی شمار را طوری به پادشاه می‌گویم که عصبانی نشود. پیرزن قبول کرد و به خانه رفت و ماجرا را برای علی سینا تعریف کرد.
علی سینا ناراحت شد و نپذیرفت و باز به مادرش اصرار کرد که باید به قصر برود. روزهای زیادی مادرش مظلومانه بیرون از قصر، زیر درختی می‌نشست و به قصر نگاه میکرد. یک روز وقتی پادشاه با اسب به قصر بر میگشت، پیرزن را دید، به وزیرش رو کرد و گفت: ‌ای وزیر!مدت هاست که این پیرزن را جلوی در قصر می‌بینم، چیزی نمیگوید و فقط نگاه میکند، به نظرت مضمون دلش چیست؟
وزیر گفت: قبلهی عالم سلامت باشند! راستش را بخواهید این پیرزن پسری دارد که چند وقتیست او را مجبور می‌کند که به قصر بیاید و از شما برای دخترتان خواستگاری کند. پادشاه عصبانی شد و گفت: چه گستاخ! بی جا کرده است! بعد به وزیر گفت: پسرش را احضار کنید، وزیر به پادشاه گفت: قربانت گردم! رحم کنید! همین یک پسر را دارد، حتما” دیوانه شده است، او را عفو کنید!پادشاه به وزیر گفت: می‌خواهم این مرد گستاخ را از نزدیک ببینم و بدانم به چه علت به خودش اجازه داده است به این فکر بیفتد؟ ماموران سراغ علی سینا رفتند و او را گرفتند و به قصر آوردند.
پادشاه به علی سینا گفت: آیا تو، این جسارت را کرده‌ای که مادرت را به خواستگاری بفرستی؟ علی سینا با صلابت مردآن‌های گفت: بله قربان. من دختر شما را دوست دارم و میخواهم او را از شما خواستگاری کنم. پادشاه عصبانی شد و گفت: با چه شهامتی این سخن را بر زبان میآوری؟ پشتت به چه گرم است که گستاخانه و بدون هراس این حرف‌ها را به زبان می‌آوری؟ تو چه داری که این ادعا را می‌کنی؟ نه مال و نه مکنتی داری و نه اصل و نسبی؟ آیا می‌خواهی سرت را به باد بدهی؟ دلت به حال مادر پیرت نمیسوزد؟ علی سینا با صلابت و اعتماد به نفس همیشگی‌اش گفت: قبله‌ی عالم! شاید از مال دنیا چیزی نداشته باشم و یا از نظر اصل و نسب کسی را نداشته باشم اما من کسی هستم که روی پای خود می‌ایستم و هر کاری که اراده کنم، انجام می‌دهم.
پادشاه که از حاضر جوابی علی سینا متعجب شده بود و از اعتماد به نفس او خوشش آمده بود گفت: بسیار خوب! بسیار خوب! به شرطی دخترم را به تو می‌دهم که کاری را که نه کسی تا به حال شنیده و یا دیده است را انجام دهی. آن وقت قبول می‌کنم با تنها دخترم ازدواج کنی.
علی سینا به پادشاه و اطرافیانش قول داد که خواسته و شرط پادشاه را عملی خواهد کرد.
علی سینا روزها در این فکر بود که چه کاری انجام دهد که نه کسی آن را شنیده باشد و نه دیده؟ هر چه مادرش به او التماس میکرد و گریه زاری می‌کرد که علی سینا نزد پادشاه برود و طلب بخشش کند، او نمیپذیرفت.
یک روز صبح علی سینا وسایلش را جمع کرد و با مادرش خداحافظی کرد و به او گفت: مادر من باید شرطم را عملی کنم، از اینکه در خانه بنشینم و دست روی دست بگذارم چیزی عایدم نمی‌شود، باید به دنبال هدفم بروم و اینجا را ترک کنم. هر چه مادرش گریه و زاری کرد و از او خواهش کرد که ترکش نکند و خودش را آواره نکند فایده‌ای نداشت، چرا که علی سینا تصمیم خودش را گرفته بود.
علی سینا ماه‌ها از این شهر به آن شهر می‌رفت، به هر چه که میرسید و برایش عجیب بود دقت میکرد اما تمام آن چیزهای عجیب و غریب، باز هم توسط شخصی انجام شده بود و آن چیزی نبود که پادشاه میخواست. سالی آمد و سالی رفت علی سینا شهر‌ها را ترک کرد و به بیابان‌ها رفت تا بلکه چیزی ببیند که همه از انجام آن عاجز باشند. گذشت سال‌ها و دیدن مردم‌های مختلف او را با تجربه کرده بود. هر چیزی که می‌دید به راحتی از آن نمی‌گذشت، در مورد آن خوب فکر می‌کرد و علت به وجود آمدنش را می‌پرسید و به خاطر می‌سپرد. بعد از چند سال علی سینا به راحتی می‌توانست کتاب هایی را که عجیب و غریب بودند، یا کتابهائی را که با رمز نوشته شده بودند بخواند. دیگر چیزی نبود که علی سینا از انجام آن عاجز باشد یا از آن سر در نیاورد. علی سینا با تجربه‌ی بسیار شهر و روستا‌ها را پشت سر گذاشت و به بیابان رو کرد تا در بیابان به آرامش برسد یا باز هم تجربه کسب کند. به بیابان و صحرای بزرگی رسید که هیچ جنبنده‌ای در آن دیده نمی‌شد. هوا گرم و زمین خشک بود، علی سینا تشنه و گرسنه روز‌های زیادی لنگ لنگان به سمت جلو حرکت می‌کرد. ناگهان چیزی مثل ابری سیاه در آسمان ظاهر شد و به سرعت باد، روی زمین فرود آمد و علی سینا را گرفت و با خود به آسمان برد. علی سینا تا به خودش آمد متوجه شد در دستان دیو سیاه بزرگی گرفتار شده است. نه جرات فریاد زدن داشت و نه خیال رها شدن. هر کاری می‌کرد یا دیو او را یک لقمه می‌کرد یا او را از آن بالا روی زمین می‌انداخت و صد تکه می‌شد. ناچار خود را به سرنوشت سپرد و سکوت کرد. دیو رفت و رفت، از آبادی‌ها گذشت و چند نفر دیگر را دزدید و با خود برد. بیابان‌ها و آبادی‌ها و شهر‌ها را پشت سر گذاشت و به دریا رسید. وسط دریا با سرعت فرود آمد و درون غاری رفت که آنجا زندگی‌ میکرد. بعد علی‌ سینا و بقیه را به صف کشید و از آن‌ها اسم شان را پرسید. علی‌ سینا از همان روزی که شهرشان را ترک کرد و راهی سفر شد، اسم واقعیش را به کسی نگفته بود و به هر شهر یا آبادی که میرسید اسمی را انتخاب می‌کرد و می‌‌گفت اسم من فلان اسم است. وقتی‌ نوبت علی‌ سینا شد، دیو سیاه صدای وحشتناکی‌ از خودش در آورد و گفت اسم تو چیست؟ علی‌ سینا، که حسابی‌ ترسیده بود، اسم دیگری گفت و از ترس چشمانش را به زمین دوخت. دیو هوم بلندی گفت و آن‌ها را به زندان انداخت.

                                                    .