رشته حقوق

تحقیق با موضوع اطمینان، احترام

دانلود پایان نامه

فردای آن روز پیرزن با چربزبانی همهی ماجرا را از زیر زبان دختر بیرون کشید. پیرزن به او گفت: مشخص شد که شوهرت تو را خیلی دوست دارد که راز به این مهمی را با تو در میان گذاشته است، اما وقتی، به عشق او اطمینان کامل پیدا کن که جای مهره را، نشانت بدهد.


زن، شب دوباره با ترفندهای زنانه از شوهرش خواست که مهره راببیند. شوهرش هم از گوشهی قصر صندوقچه را بیرون آورد و مهره را به او نشان داد.
فردای آن روز همهی ماجرا را برای پیرزن تعریف کرد تا به او نشان دهد که شوهرش چقدر دوستش دارد. پیرزن گفت: من نمی‌توانم حرفت را باور کنم، امکان ندارد مردی این قدر زنش را دوست داشته باشد که جای مهره‌ی به این با ارزشی را به او نشان دهد چه برسد به اینکه خود مهره را هم نشانش دهد.
زن که حسابی با حرفهای پیرزن تحریک شده بود و می‌خواست، درستی حرفش را به پیرزن اثبات کند، دست پیرزن را گرفت و به گوشهی قصر برد و صندوقچه را باز کرد و مهره را به او نشان داد. پیرزن در یک لحظه مهره را از دست دختر قاپید و آن را در دهانش گذاشت و فوراً آرزو کرد که این قصر و حال و روز پسر مثل سابق شود و خودش در شهر دیگری صاحب همین قصر شود. هر چه زن التماس کرد و فریاد کشید، دیگر دیر شده بود قصر و تمام اثاثیه آن در یک لحظه محو شدند و چیزی در آنجا نماند جز خرابه‌ای با مادر پسر و سگ و گربهی شان و پیرزن هم محو شده بود.
وقتی پسر برگشت دید نه قصری وجود دارد نه کاشانه‌ای. دوان دوان به طرف مادر و زنش رفت و مضطربانه و با ناراحتی زیادی از آن‌ها علت را جویا شد. بعد از فهیمدن ماجرا مأیوسانه روی زمین نشست. وقتی پادشاه از حال و روز دخترش با خبر شد، دخترش را به قصر برد و پسر را با مادر و سگ و گربهاش تنها گذاشت.
روزها میگذشت و پسر غمگینتر از همیشه، در گوشه‌ای می‌نشست و افسوس میخورد.
روزی سگ به گربه گفت: این پسر جان ما را نجات داد، ما را در سخت‌ترین لحظات تنها نگذاشت و به ما کمک کرد. او ما را در روزهای تنگدستیاش و در روزگار ثروتمندیش ما را پناه داد و فراموشمان نکرد، حالا نوبت ماست که محبت هایش را جبران کنیم و به او کمک کنیم، ما باید پیرزن را پیدا کنیم و مهره را از او بگیریم و به صاحب مان بدهیم. گربه گفت: چگونه؟ سگ گفت: من با شامه ام رد پای پیرزن را پیدا میکنم و به دنبال او می‌روم تا خانه‌اش را بیابم، گربه هم به او گفت: من هم به دنبال تو میآیم و تو را تنها نخواهم گذاشت.
سگ روزها و روزها اطراف خانه را بو کشید تا بالاخره رد پای پیرزن را پیدا کرد و با گربه به طرف رد پا حرکت کردند. آن‌ها روزها و شب‌های زیادی راه رفتند تا قصر زیبای پیرزن را در گوشه‌ی شهری دور، پیدا کردند.
بدون اینکه پیرزن بفهمد تمام قصر را گشتند و بو کشیدند اما مهره را پیدا نکردند. ناامید در خرابهای نشستند. گربه به سگ گفت: ما تمام قصر را گشتیم اما نشانی از مهره پیدا نکردیم نتیجه میگیریم که پیرزن مهره را در صندوقچه یا جایی پنهان نکرده، او به احتمال زیاد، مهره را در سوراخ‌های قصر پنهان کرده است که متأسفانه ما نمیتوانیم آن سوراخ‌ها را پیدا کنیم، این کار، کار ما نیست، کار موش هاست. یک لحظه فکری به ذهنش رسید گفت فهمیدم باید از موش‌ها کمک بخواهیم. سگ گفت: چه میگویی؟ هر موشی تو را دید فرار میکند چطور کمکمان خواهد کرد. گربه گفت: این کار با من! تو دنبال من بیا!
سگ به دنبال گربه در خرابه‌ها به راه افتاد. گربه بو میکشید، نگاه می‌کرد و گوش تیز می‌کرد، از دور، در خرابه‌ای نوری دیدند، آرام آرام نزدیک شدند و خودشان را در گوشهای مخفی کردند. در آن خرابه عدهای موش به پایکوبی و رقص مشغول بودند و در گوشهی دیگر، دو موش بر تخت عروسی نشسته بودند. جشن عروسی پسر شاه موش‌ها بود. گربه که این صحنه‌ها را نگاه کرد در یک لحظه میان موشها جست و موش داماد را در چنگالهای خود گرفت و خواست او را بخورد. همهی موش‌ها به او التماس کردند که موش داماد را نخورد. اما گربه به ظاهر نشان می‌داد که قصد خوردن موش داماد را دارد. شاه موش‌ها به صدای بلند و با حالت التماس از گربه تقاضا کرد که موش داماد را آزاد کند چون شب عروسیش است در عوض هرچه گربه بخواهد به او خواهد داد. گربه به شاه موش‌ها گفت: من از شما میخواهم که در قصری که در آن طرف شهر است، بروید و مهرهی گران بهایی را پیدا کنید و برایم بیاورید، در آن صورت من این موش را آزاد میکنم. بعد نشانی قصر را به موش‌ها داد. به فرمان شاه موش ها، همهی موش‌ها بسیج شدند و به طرف قصر پیرزن حرکت کردند، تمام سوراخ‌های قصر، کمدها، زیر تخت ها، اتاق‌ها را گشتند اما مهره را پیدا نکردند.
شاه موش‌ها گفت: مهره پیش خود پیرزن است و بهترین جا برای پنهان کردن مهره، زیر زبانش است. پیرزن به خواب عمیقی رفته بود و موش‌ها اطراف او ایستاده بودند و نمی‌توانستند چطور دهان پیرزن را باز کنند و مهره را از دهانش خارج کنند.
یکی از موش‌ها گفت: من می‌دانم باید چکار کنیم. باید فلفل جلوی دماغ پیرزن بگیریم تا او عطسه کند و چون دندان ندارد، موقع عطسه کردن مهره از دهانش بیرون بپرد.
یکی از موش‌ها به آشپزخانه رفت، دمش را در قوطی فلفل کرد و به سراغ پیرزن آمد. آرام دمش را جلو دماغ پیرزن گرفت. پیرزن با نفس کشیدن، و بو کردن فلفل، عطسهی بلندی کرد و در آن حال مهره از دهانش به بیرن پرتاب شد و از خواب بیدار شد، تا به خودش آمد که مهره را بردارد، یکی از موش‌ها مهره را برداشت و فرار کرد و به دنبال او همهی موش‌ها از قصر پیرزن، خارج شدند و به طرف خرابه رفتند و مهره را به گربه دادند و گربه هم موش داماد را آزاد کرد و به همراه سگ به طرف شهرشان حرکت کردند.
در راه به رودخانه‌ای رسیدند که آب زیادی داشت. گربه با دیدن آب رودخانه ترسید و به سگ گفت من نمی‌توانم از این رودخانه عبور کنم. سگ او را دلداری داد و گفت بر پشت من سوار شو تا از رودخانه عبور کنیم. گربه هم مهره را در دهانش گذاشت و بر پشت سگ سوار شد و حرکت کردند. وقتی وسط رودخانه رسیدند، چشم گربه به آب زلال رودخانه و ماهی‌های قرمز ته رودخانه افتاد. یادش آمد که مدت هاست غذایی نخورده و خیلی گرسنه‌اش است. برای همین دهانش را باز کرد تا یکی از ماهی‌های رودخانه را بگیرد و بخورد. همین که دهانش را باز کرد مهره از دهانش به ته رودخانه افتاد و جلو چشم سگ و گربه ماهی قرمزی آن را دید و فوراً آن را بلعید.
گربه و سگ به آن طرف رودخانه رسیدند و با حسرت به ماهی قرمزی که مهره را بلعیده بود، نگاه می‌کردند. در همین حین ماهیگیری به طرف رودخانه آمد، تورش را در آب انداخت و بعد از کمی انتظار تور را از آب بیرون کشید. ماهی قرمزی که مهره را بلعیده بود، در تور افتاده بود. گربه و سگ با دیدن ماهی در گوشه‌ای پنهان شدند و منتظر ماندند تا ماهیگیر تور را پهن کند و ماهیها را جدا کند. در یک لحظه گربه جستی زد و خود را در میان ماهی‌ها انداخت و ماهی را به دهان گرفت و خیلی سریع فرار کرد.
در گوشه‌ای شکم ماهی را پاره کردند و مهره را برداشتند و به طرف شهرشان دویدند.
وقتی به خانه رسیدند، دیدند پسر ناراحت و غمگین نشسته است. آن‌ها به طرف پسر رفتند و مهره را به او دادند. پسر با دیدن مهره جانی دوباره گرفت، خوشحال و شاد به هوا پرید و از گربه و سگ تشکر کرد و مهره را به مادرش نشان داد و فوراً آرزو کرد که همه چیز مثل قبل شود، در یک چشم به هم زدن آن‌ها وسط قصر زیبایشان ایستاده بودند با همان اسباب و اثاثیه.
بعد از چند روز پادشاه دخترش را نزد شوهرش فرستاد و از او معذرت خواست و آن‌ها مانند قبل در کنار هم با شادی زندگی کردند.
یک روز پسر از مهره خواست که آن پیرزن بدجنس به قصرش با همان فلاکت و بدبختی حاضر شود. وقتی پیرزن را دید به او گفت: آیا این سزای خوبی است؟ آیا من به تو بیاحترامی کردم؟ آیا به تو پناه ندارم؟ آیا به تو محبت نکردم؟ جواب محبت و کمک کردن ناسپاسی نیست!!
بعد دستور داد اسبی حاضر کنند، پیرزن را به دم اسب بست و اسب را، هی کرد و اسب پیرزن را تا دور دست‌ها به دنبال خود کشید، طوری که چیزی از پیرزن باقی نماند و پیرزن بدجنس به سزای اعمالش رسید و آن‌ها سالیان دراز در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردند.
2-8 بز و میش

مطلب مشابه :  شرایط اساسی صحت عقد بیع

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید