رشته حقوق

تحقیق با موضوع اضطراب، موضوع

دانلود پایان نامه

زن بابا پیش خودش فکر کرد، این پسر فقط با کره وقتش را میگذراند و با کس دیگری در قصر حرفی نمی‌زند. نکند کره با او حرف بزند و همه چیز را به او خبر دهد؟
برای همین هر روز یکی از دخترانش را می‌فرستاد تا در اتاقک کره، پنهان شوند و ببیند آیا کره با او حرف می‌زند؟
ابتدا کوچکترین دخترش را فرستاد. دختر دید که کره با پسر حرف می‌زند و خبرها را به او می‌دهد اما به مادرش چیزی نگفت، چون برادرش را خیلی دوست داشت. دختر دوم هم چیزی به مادرش نگفت اما دختر دیگرش که مانند مادرش بدجنس بود به مادرش گفت: کار، کار کره است، تمام ریز و درشت کارها را به پسر می‌گوید و او را راهنمایی می‌کند.
نامادری که از دست کره خیلی عصبانی شده بود تصمیم گرفت کره را از بین ببرد، برای همین نزد طبییب و دعا نویس مخصوص خودش رفت و به آن‌ها مقدار زیادی سکه‌ی طلا داد و از آن‌ها خواست که اگر پادشاه شما را احضار کرد که مرا معالجه کنید شما بگویید در دعا آمده است که باید گوشت کرهی سیاه را بخورد تا از مرگ نجات پیدا کند. آن‌ها هم دستور او را اطاعت کردند.
زن، خودش را به مریضی زد و آه و ناله کرد و خودش را به مردن زد. هیچ طبیبی نتوانست زن را درمان کند. او خود را چنان به بیهوشی زد که اطرافیان خیال کردند، نفسهای آخر را میکشد، برای همین پادشاه سراسیمه شد و از وزیران خواست طبیب و دعانویس با تجربه‌ای را پیدا کنند تا زن را از مرگ نجات دهند.
بلاخره با راهنمایی دختر بزرگ زن، طبیب و دعا نویس را بر بالین زن آوردند و آن‌ها وقتی زن را دیدند گفتند در دعایش آمده است که این زن اگر به همین زودی گوشت کره‌ی سیاه قیطان را نخورد خواهد مرد. پادشاه که پسرش را خیلی دوست داشت و می‌دانست جان پسرش به این کره بسته است قبول نکرد اما وقتی دعانویس و طبیب او را تحت فشار قرار دادند و گفتند که سال دیگر کرهی دیگری بگیرد و به پسر بدهد، دلش کمی به راه آمد، اما دستور داد که چیزی از این موضوع به پسرش نگویند.
صبح زود وقتی پسر خواست به کلاس برود دستی بر سر کره کشید و خم شد او را ببوسد، کره آرام در گوشش گفت، امروز مرا به بهانه‌ی اینکه گوشت من دوای درد نامادریت است میکشند. تمام سعیت را بکن که از مدرسه فرار کنی و مرا نجات بدهی من سه شیهه می‌کشم.
شیهه‌ی اول یعنی مرا برای کشتن بردند! شیهه دوم یعنی مرا روی زمین برای کشتن خواباندهاند. شیهه سوم یعنی کارد بر گلویم گذاشته اند.
اگر توانستی مرا نجات بدهی که دادی! اگر نه مرا می‌کشند و به دنبال من نامادری تو را هم با روشی دیگر خواهد کشت. به استادت سکه‌ی طلا داده اند تا اجازه ندهد از دستش فرار کنی، تمام تلاشت را بکن که سر وقت بیایی. اگر پافشاری کرد و مانع از آمدنت شد نمک در چشمانش بپاش و فرار کن و خودت را به من برسان و از پدرت بخواه تا جلاد دست نگه دارد و به پدرت بگو، مادرت درباره‌ی کره وصیت کرده است که قبل از مرگ کره، سه بار دور قبرش بچرخی.
پسر در کلاس استاد نشسته بود اما فکر و قلبش پیش کره بود و نمی‌توانست اضطراب خودش را پنهان کند، برای همین بلند می‌شد و می‌نشست. استاد که سکه‌های زیاد از زن گرفته بود تا مراقب پسر باشد او را زیر نظر داشت و به او می‌گفت سر جایش بنشیند و تکان نخورد. ناگهان اولین صدای شیهه‌ی اسب بلند شد. پسر از جایش بلند شد به طرف در رفت، اما استادش جلوی او را گرفت و نگذاشت از در خارج شود. شیهه دوم را که شنید زیر دست استاد زد و نمک در چشم او پاشید و به طرف قصر با تمام توانش دوید. صدای شیهه‌ی سوم را، وقتی شنید که به در قصر رسیده بود. فریاد زد، صبر کنید! صبر کنید! پادشاه با دست به جلاد اشاره کرد که دست نگه دارد. پسر به پدرش گفت مادرش وصیت کرده است با کره سه دور، دور، قبرش بچرخد. پادشاه که پسر را بسیار دوست داشت قبول کرد. همه بر سر قبر مادر پسر رفتند. نامادری دستور داد برای اینکه پسر فرار نکند دور تا دور قبر، سربازها چسبیده به هم بایستند تا مبادا پسر از بین آن‌ها فرار کند. پسر سه دور، دور قبر چرخید و چشمانش را بست و کره به پرواز درآمد و از بالای سر همه‌ی ‌سربازها گذشت و به بالای سر پادشاه رسید. پسر نامه‌ای را به طرف پادشاه انداخت و با کره تا دور دستها به پرواز درآمد.
پادشاه نامه را باز کرد و خواند. پسر تک تک کارهای نامادری و راهنمایی‌های کره و سرگذشت خودش را برای پدرش تعریف کرده بود.
پادشاه ناراحت شد و با عصبانیت دستور داد زن و دخترانش، طبیب، دعانویس و استاد را احضار کنند. پس از بازجویی از تک تک آن‌ها وقتی مطمئن شد، زن مقصر تمامی این اتفاق‌ها است، دستور داد تا قاطر چموشی آوردند و موهای زن را به آن بستند و آن را در خارستانی هی کردند. قاطر چنان به تک میرفت که بعد از ساعتی هیچ اثری از زن بر روی زمین باقی نماند و پادشاه، با حسرت پسر از دست رفته اش، تنها ماند.
کره اسب و پسر در بیابانی فرود آمدند مدتی راه رفتند تا به نزدیکیهای شهری رسیدند. کره به پسر گفت: من از این به بعد نمی‌توانم کنار تو باشم. باید در این جا از همدیگر جدا شویم. اشک در چشمان پسر جمع شد. کره به او گفت نگران نباش از این به بعد تو باید روی پاهای خودت بایستی و از خودت مواظبت کنی. سپس کمی از یال‌های خود را کند و به پسر داد و به او گفت هر گاه به من نیاز داشتی یا کمکی خواستی، مقداری از این یال را آتش بزن! فوری حاضر می‌شوم و خودم را به تو می‌رسانم. پسر یال کره را در دستمالی پیچاند و در جیبش گذاشت و کره را بوسید و در یک لحظه کره به سرعت به آسمان پرواز کرد و محو شد.
پسر به طرف شهر به راه افتاد. نرسیده به شهر چوپانی را همراه گله‌ای دید، به او گفت: یکی از این گوسفندانت را در عوض سکه‌ای به من بفروش! چوپان چاق‌ترین گوسفند گله‌اش را گرفت و به او داد. پسر فکری به ذهنش رسید و به چوپان گفت من آن گوسفند مریض و گر را می‌خواهم چوپان قبول کرد و پسر گوسفند را کشت و گوشتش را به خود چوپان داد و پوستش را برداشت. پشم گوسفند را تراشید و آن را پوشید طوری که هر که او را می‌دید خیال می‌کرد کچل است و مریضی لاعلاجی در اندامش دارد. پسر به شهر رفت. هر جا می‌رفت همه از او فرار می‌کردند. روزی، وزیر پادشاه، او را در گوشه‌ای از شهر دید، دلش به حالش سوخت و از پادشاه خواست که به خاطر رضای خدا، او را به عنوان باغبان در باغش به کار گیرد. پادشاه هم، حرف وزیر را قبول کرد و پسر را که “کَچَلَک”، صدایش می‌زدند به باغ برد و از او خواست همان جا زندگی کند.
روزها گذشت، “کَچَلَک” به باغ می‌رسید. درخت‌ها را آبیاری می‌کرد و گلهای زیبایی در باغ میکاشت. باغ پادشاه سرسبز و خرم شده بود. گل‌های “کَچَلَک” در باغ شکفته شده بود و بوی آن‌ها هر انسانی را مست می‌کرد.
پادشاه آن شهر، هفت دختر داشت. روزی آن‌ها برای چیدن گل به باغ آمدند. “کَچَلَک” در را برای آن‌ها باز کرد دخترها با دیدن “کَچَلَک” او را مسخره کردند و از او خواستند تا هر چه زودتر از جلو چشمانشان دور شود.
دختر کوچک پادشاه دلش به حال “کَچَلَک” سوخت و از خواهرانش خواست او را اذیت نکنند و با مهربانی به “کَچَلَک” نگاه کرد و با او حرف زد. آن‌ها گل چیدند و به قصر رفتند.
روزهای بعد، چون خار گل ها، دست دختران پادشاه را اذیت می‌کرد، به “کَچَلَک” دستور دادند که برای آن‌ها دسته گل درست کند. “کَچَلَک” برای همه‌ی آن‌ها دسته گل درست می‌کرد اما دسته گل دختر کوچک را از همه قشنگ‌تر درست می‌کرد و همیشه به او محبت بیشتری می‌کرد.
بقیه دخترها به دختر کوچک می‌خندیدند و سر به سرش می‌گذاشتند و مسخره‌اش می‌کردند. روزی از روزها وقتی دخترها به باغ آمدند. “کَچَلَک” داشت در چشمه‌ای که در وسط باغ بود خود را می‌شست.
دختر کوچک که از بقیه‌ی دخترها جلوتر بود، ناگهان از لا به لای شاخه‌ها پسری را به زیبایی خورشید دید، تا پسر برگشت، نگاهش در نگاه دختر گره خورد و دختر روی زمین افتاد و بیهوش شد. پسر زود کلاه کچلی و لباس گرش را پوشید و صدایش را مانند صدای پیر مردان کرد و گفت دخترم، دخترم چه شده؟
دخترها با عصبانیت بر سرش فریاد کشیدند: زودتر از این جا برو، قیافهی زشت تو را دید و بیهوش شد.

مطلب مشابه :  تعهّدات مؤجر در قرارداد اجاره کشتی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید