به هر زحمتی بود دختر به هوش آمد. “کَچَلَک” گوشه‌ای ایستاده بود و با نگرانی به دختر نگاه میکرد. دختران دست خواهرشان را گرفتند و از باغ خارج شدند. وقتی از در خارج می‌شدند دختر کوچک برگشت و نگاه پر محبتی به “کَچَلَک” کرد و رفت. قلب “کَچَلَک” لرزید او که همیشه از رفتار دختر کوچک خوشش می‌آمد حالا عاشق او شده بود.
Widget not in any sidebars

سالی آمد و سالی رفت. روزی وزیر هفت میوهی رسیده و هفت کارد را در ظرفی گذاشت و نزد پادشاه برد. پادشاه دانست کار وزیر حکمتی دارد. وقتی از او علت کارش را پرسید؟ وزیر گفت قبلهی عالم! شما هفت دختر دارید و هیچ کدامشان ازدواج نکرده اند. دختر مانند میوه است که اگر رسید باید خورده شود. اگر بماند پلاسیده می‌شود. تو هم باید به فکر دخترانت باشی و از آن‌ها بخواهی که هر کدام برای خود شوهری اختیار کنند. پادشاه که مرد خوب و فهمیدهای بود حرف وزیر را قبول کرد و به وزیر گفت: فردا دستور بده تا همهی مردان جوان، در میدان شهر به صف بایستند تا دختران من بهترین آن‌ها را انتخاب کنند.
فردای آن روز تمام مردان جوان، اعم از وزیران و درباریان و رعیت، همه با بهترین لباس‌ها و اسب هایشان به صف ایستاده بودند تا دختران پادشاه آن‌ها را به عنوان همسر خود انتخاب کنند.
هفت دختر در حالی که هر کدام یک نارنج بزرگ و سبزی در دست داشتند با لباسهای زیبا به میدان آمدند. هر مردی آرزو داشت نارنج به سوی او پرتاب شود و او انتخاب گردد.
شش دختر پادشاه، شش جوان رعنا و زیبا را انتخاب کردند و نارنج را به سینه‌ی آن‌ها زدند. اما دختر کوچک پادشاه به هیچ مردی نگاه نکرد. هر چه پدر و مادرش از او خواستند کسی را انتخاب کند، او قبول نکرد و سکوت کرد. پادشاه به وزیرش گفت آیا به نظر تو مرد دیگری در شهر هست که به میدان نیامده باشد؟ وزیر گفت: قبلهی عالم! هیچ مردی از فقیر تا ثروتمند در شهر نمانده است و همهی شان اینجا حاضر شده اند. پادشاه گفت! سربازانت را بفرست تا یک بار دیگر در شهر جستجو کنند.
وقتی سربازان برگشتند، گفتند قبلهی عالم! هیچ مردی در شهر نبود جز “کَچَلَک”، که در گوشه‌ی میدان خودش را مخفی کرده است و از بس زشت و تنفر انگیز است ما به او نزدیک نشدیم. پادشاه به سربازان گفت او هم از شهروندان و رعیت ماست، حق انتخاب شدن دارد حتی اگر کچل و گر باشد. سربازان به طرف “کَچَلَک” رفتند و با عصبانیت به او دستور دادند که به میدان بیاید. “کَچَلَک” گفت: من نمی‌توانم بیایم. آخر به چه دردی میخورم؟ اگر به میدان بروم همه فرار می‌کنند. سربازها سر او داد کشیدند و گفتند زبان درازی نکن. امر، امر پادشاه است وگرنه تو آدم محسوب نمی‌شوی.
“کَچَلَک” لنگان لنگان مانند پیرمردها با چهره‌ای زشت به میدان آمد و آخر صف ایستاد. دختر فوراً به سمت “کَچَلَک” رفت و نارنج را به سینه‌ی “کَچَلَک” پرتاب کرد. همه‌ی مردم و پادشاه و دختران و دامادها از تعجب خشک شان زده بود. پادشاه گفت: حتما اشتباهی شده است.. “کَچَلَک” را دورتر نشاندند دوباره دختر نارنجش را به سینه‌ی “کَچَلَک” پرتاب کرد. یکی می‌گفت این دیگر چیست؟ آن یکی می‌گفت: حتماً دختر پادشاه کور شده است!. و یکی می‌گفت حتما دیوانه و خل شده است! سه بار دختر پادشاه نارنج را به سینهی “کَچَلَک” پرتاب کرد. هر چه خواهران و پدر و مادرش با او صحبت کردند و نصیحتش کردند، هر چه به او گفتند خوب فکر کن! مگر دیوانه شده ای؟ چرا با این همه جوان خوب، زیبا و رعنا “کَچَلَک” به این زشتی را انتخاب می‌کنی؟ فایده‌ای نداشت.
وزیر به پادشاه گفت: قبله‌ی عالم! این دختر حقی برای انتخاب داشت و این “کَچَلَک” را انتخاب کرد شما هم راضی به این انتخاب شوید.
پادشاه و زنش که آن دختر را بیشتر از بقیه‌ی دخترانش دوست داشتند، با ناراحتی حرف وزیر را پذیرفتند ولی به وزیر گفتند به شرطی ما موافقت میکنیم که دیگر چشممان به این دختر و “کَچَلَک” نیفتد و هرگز آن‌ها را نبینیم و هیچ، ارث و جهیزیه‌ای هم به او نمی‌دهیم و دستور می‌دهیم که او در فقر و فلاکت با “کَچَلَک” در گوشه‌ی باغ زندگی کند.
جشن مفصل عروسی دختران، با پایکوبی و رقص تمام شد و همه به خانه‌های خود رفتند و پادشاه و زنش ناراحت و غمگین در گوشه‌ای از قصر نشستند و برای دختر کوچک شان گریه کردند.
دختر و “کَچَلَک” هم، در گوشه‌ی باغ در اتاق کوچکی زندگی خودشان را شروع کردند. شب عروسی، “کَچَلَک” با مهربانی گفت: می‌دانم تو می‌دانی من کچل نیستم و می‌دانم تو از همهی آن‌هایی که دیده ام مهربانتری و مرا دوست داری ولی در حال حاضر با این که دوستت دارم نمی‌توانم با تو ازدواج کنم. ما از این به بعد، مانند خواهر و برادر کنار هم زندگی می‌کنیم تا روزی که همه چیز درست شود. دختر چون “کَچَلَک” را خیلی دوست داشت قبول کرد و مانند خواهر و برادر در کنار هم زندگی خودشان را شروع کردند. ماه‌ها از ازدواج آن‌ها گذشت پادشاه و زنش هر روز برای دخترشان گریه می‌کردند و از سرگذشتی که برای خود انتخاب کرده بود ناراضی بودند. اما چاره‌ای جز قبول واقعیت نداشتند. هر چه وزیر آن‌ها را نصیحت می‌کرد فایده‌ای نداشت. چشمان پادشاه و زنش به علت گریهی زیاد، کم سو شده بود. روزی از روزها جشن سوارکاری برگزار شد. همه برای تماشا آمده بودند. شب قبل از مسابقه، “کَچَلَک” به دختر گفت: فردا من با لباس مبدل در مسابقه شرکت می‌کنم، اگر مرا دیدی و شناختی چیزی نگو که خواهرانت تو را اذیت می‌کنند. قبل از مسابقه “کَچَلَک” یال کره اسب سیاه را آتش زد و موضوع مسابقه را برای او تعریف کرد. کره اسب در یک چشم برهم زدن لباس شاهانه‌ی برای پسر حاضر کرد و پسر بعد از پوشیدن آن‌ها سوار کره اسب شد و در میدان مسابقه رفت و نفر اول شد. همه‌ی دامادها که بسیار مغرور و بی ادب بودند می‌گفتند این غریبه کیست؟ از کدام کشور است؟ اما کسی او را نمی‌شناخت دختران پادشاه با حسرت به قیافه‌ی زیبای پسر و هیکل تنومندش نگاه میکردند و از هم می‌پرسیدند، این مرد زیبای بی همتا کیست و از کجا آمده است؟
دختر کوچک که نزدیک آن‌ها بود با خوشحالی گفت این شوهر من، “کَچَلَک” است. دخترها که آن روز، هزار بد و بیراه به دختر گفته بودند، او را مسخره کردند و به او خندیدند و گفتند: همنشینی با “کَچَلَک” دیوانه تو را هم مثل خودش خل کرده است. حیف پدر و مادرمان که چسشمان شان را برای تو کور میکنند احمق بی شعور و…
دختر را هل دادند. دختر روی زمین افتاد و دستش شکست. شب، “کَچَلَک” بر دست دختر مرهم گذاشت و به او گفت: مگر نگفتم به کسی نگو که سوار کار غریبه من هستم؟ دختر با مهربانی گفت: دوست داشتم همه بدانند که من با چه کسی ازدواج کرده ام. “کَچَلَک” به او گفت ناراحت نباش به موقع‌اش همه می‌فهمند و دیگر تو را مسخره نمی‌کنند و فحش نمی‌دهند و کتکت نمی‌زنند.
یک روز پادشاه و زنش از خواب بیدار شدند و متوجه شدند جایی را نمیبینند و کور شدهاند. هر چه طبیبان بان دارو در چشم پادشاه و زنش ریختند فایدهای نداشت.
همهی دربار و دختران پادشاه نگران و ناراحت بودند، تا اینکه دعانویسی به آن‌ها گفت در دعای آن‌ها آمده که گوشت آهو، برای بینایی چشم آن‌ها خوب است.
دامادها برای اینکه خودی نشان بدهند و ابراز وجود کنند، مغرورانه اعلام کردند که فردا برای شکار به صحرا و کوه می‌روند.
دختر کوچک پیش وزیر آمد و گفت خواهش میکنم بگذارید در این کار مهم، شوهر من هم با آن‌ها برود تا اگر پدر و مادرم چشمهایشان خوب شد از تقصیر من بگذرند و یا کمی از من خشنود شوند. وزیر که می‌دانست دختر، دختر خوب و مهربانی است و دلش به حال وضعیت بد دختر می‌سوخت از دامادها خواست “کَچَلَک” را با خود ببرند.
دامادها با افادهی بسیار گفتند، باعث آبروریزی ماست که بگوییم این “کَچَلَک” باجناق ماست اما بخاطر خواهش شما، می‌تواند به عنوان نوکر ما به دنبال مان بیاید. وزیر قبول کرد و به دختر خبر داد.
فردای آن روز، دامادها مغرورانه لباس شکار پوشیدند و سوار بر اسبان تیزپایشان راهی صحرا و کوه شدند. “کَچَلَک” هم سوار قاطر لنگی شد و اسباب و اثاثیهی سفر را با خود برد.
دامادها هر چه در صحرا و کوه گشتند، آهویی پیدا نکردند. غروب شده بود، نمی‌توانستند دست خالی به شهر برگردند نشستند و آتشی روشن کردند و با خود قرار گذاشتند که تا وقتی آهو شکار نکنند به شهر باز نگردند. بعد یادشان به “کَچَلَک” افتاد، شروع به مسخره کردن او کردند و خندیدند.
از آن طرف “کَچَلَک” یال کره اسب را آتش زد. کره اسب فوراً حاضر شد. “کَچَلَک” گفت می‌خواهم چادر بزرگ شاهانه‌ای در فلان قسمت کوه در مسیر دامادهای پادشاه، بر پا کنی و تمام جانوران این صحرا و کوه را در آنجا جمع کنی تا در خدمت من باشند. کره اسب هم فوراً چادر شاهانه‌ایی بر پا کرد و تخت زیبایی برای نشستن “کَچَلَک” حاضر کرد و لباس شاهانه‌ای بر تن “کَچَلَک” کرد و شیهه‌ای کشید. همهی جانوران وحشی حاضر شدند و با ادب کامل وارد چادر شدند و در دو طرف تخت نشستند.

                                                    .