رشته حقوق

تحقیق با موضوع آتش خاموش، نفر از

دانلود پایان نامه

دیو رفت و هفت خمره دوشاب آورد و بالای سرشان گذاشت. بعد از ساعتی گشتی زد و دو باره برگشت و گفت: کی و خووَ کی دیار؟


متتی که می‌دانست دیو تا آن‌ها را نخورد، نخواهد خوابید، مراقب بود و نمی‌خوابید. به دیو گفت: همه وَخووَن و متتی دیار.
دیو گفت: متتی پَلت بُرا، رَخِت سیاه، پَ نی چته خووت نیا؟
متتی گفت: اوسُ که روز روزونوم بی، هفت اسب سه زین کرده‌ی آماده، بالای سرمون بی.
دیو به سرعت هفت اسب سیاه زین کرده بالای سرشان حاضر کرد و بعد از ساعتی با عصبانیت بالای سر آن‌ها آمد و دید متتی بیدار است، با خشم به او گفت: متتی پَلت بُرا، رَخِت سیاه، پَ نی چته خووت نیا؟
متتی که می‌دانست دیو خیلی عصبانی است و صبرش تمام شده، گفت: ما قبل از خواب تا در الک آب نخوریم، نمی‌توانیم بخوابیم. دیو الک را برداشت و به سرعت سرچشمه رفت ولی هرچه الک را در آب می‌برد تا آن را پر از آب کند، آب از سوراخ‌های الک خارج می‌شد و فایده‌ای نداشت. از آن طرف، متتی که می‌دانست دیو این بار همه‌ی آن‌ها را در یک لحظه خواهد خورد، خواهرانش را زود بیدار کرد و ماجرا را برای آن‌ها تعریف کرد و به آن‌ها گفت: باید خمره‌ها را زیر پتوهایمان پنهان کنیم و سوار بر اسب‌ها شویم و به سرعت فرار کنیم. دیو که از آب آوردن با الک خسته و عصبانی شده بود به سرعت به خانه آمد و به طرف دخترها رفت تا آن‌ها را در خواب بخورد. اما وقتی پتوها را برداشت جز خمره‌ی دوشاب چیز دیگری زیر آن‌ها ندید. فهمید که دخترها فرار کرده اند. ردپایشان را گرفت و به سرعت به دنبال آن‌ها دوید. دخترها با اسب می‌تاختند و دیو به سرعت به دنبال آن‌ها می‌دوید.
دخترها از رودخانه گذشتند و دیو پشت سر آن‌ها به رودخانه رسید. فریاد کشید: متتی! متتی! چرا بدون خداحافظی رفتید؟ صبر کنید تا من بیایم و از شما خداحافظی کنم. من برادر شما هستم، تازه پیدایتان کرده‌ام، نمی‌توانم بگذارم تنها بروید. متتی به خواهرانش گفت: اگر فرار کنیم دیو از رودخانه رد میشود و فوراً به ما می‌رسد و ما را می‌خورد.
بهتر است صبر کنیم تا دیو بیاید. شاید با گریه دلش را به رحم آوردیم و کاری کردیم که ما را آزاد کند. در هر صورت این دیو تا ما را نخورد، دست بردار نیست. باید شانس مان را امتحان کنیم. همه قبول کردند. متتی لب رودخانه ماند و با صدای بلند به دیو گفت: برادر جان! هر چه تو بگویی ما قبول می‌کنیم. دیو که می‌دانست دخترها در چنگالش هستند، خیالش راحت شد. از متتی پرسید: متتی خواهر عزیزم! شما از کدام قسمت رودخانه به آن طرف رفتید؟ متتی به رودخانه نگاه کرد، یک طرف رودخانه عمقش بیشتر بود و گردابی داشت که با کف سفیدی آن گرداب مشخص نبود، می‌دانست تنها راه نجات شان همین گرداب است. پس به دیو گفت: برادر! پایت را روی آن سنگ سفید بگذار و به این طرف رودخانه بیا. دیو که همه‌ی حواسش به خوردن دخترها بود، و هوا هم گرگ و میش بود و هنوز روشن نشده بود، پایش را روی کف سفید گذاشت که به این طرف رودخانه بپرد که ناگهان گرداب او را درون خود کشید و زیر آب برد. دخترها همه به لب رودخانه آمدند و با ترس و وحشت به آب نگاه کردند. بعد از ساعتی جسد مردهی دیو روی آب آمد و آن‌ها با خیال راحت به راهشان ادامه دادند، مدتها در جنگل در خرابهای زندگی کردند.
روزی پسر پادشاه با چند نفر از دوستانش برای شکار به جنگل رفت. وقتی خواستند آتش روشن کنند و شکارها را کباب کنند، آتش خاموش شد. پسر پادشاه از دوستش خواست به آن خانه برود و شکارها را کباب کند. وقتی برگشت کباب‌ها سوخته شده بودند. وقتی پسر پادشاه علت سوخته شدن کباب‌ها را پرسید، دوستش گفت که در آن خانه هفت دختر زیبا زندگی می‌کنند که از بس زیبا هستند، حواسش پرت شد و کبابها سوختند. پسر پادشاه و دوستانش به خانه‌ی هفت دختر رفتند و وقتی زیبایی و وقار آن‌ها را دیدند، صد دل عاشق آن‌ها شدند و از آن‌ها خواستگاری کردند. پسر پادشاه از متتی خواستگاری کرد. متتی به او گفت: من با هر مردی ازدواج کنم، یک جفت پسر و دختر کاکل زری به دنیا می‌آورم که هر شب یک سکه‌ی طلا زیر سرشان است. پسر پادشاه و دوستانش به اتفاق دخترها به شهر رفتند و در جشن مفصلی با آن‌ها ازدواج کردند. بعد از مدتی، متتی حامله شد. او به همه گفته بود که یک پسر و یک دختر کاکل زری در شکمش است. وقتی متتی خواست زایمان کند دو تا از زنان بدجنس قصر برای به دنیا آوردن بچه‌ها نزد متتی آمدند. آن‌ها که از متتی متنفر بودند که چرا پسر پادشاه با او ازدواج کرده است، درصدد ضربه زدن به متتی بودند و برای اینکه حرف متتی دروغ از آب درآید دو توله سگ، زیر لباسشان مخفی کردند و به اتاق آمدند. وقتی متتی به خاطر به دنیا آمدن بچه هایش ضعف کرده بود، آن‌ها بچه‌ها را با توله سگها عوض کردند و بچه‌ها را مخفی کردند و داد زدند: متتی دو توله سگ به دنیا آورده است پسر پادشاه که این خبر را باور نمی‌کرد. به اتاق آمد و توله‌ها را دید و از فرط ناراحتی فوراً از اتاق خارج شد. دو زن بدجنس بچه‌ها را به کوه بردند و در شکاف درختی گذاشتند و به خانه آمدند. خبر به دنیا آوردن دو توله سگ توسط متتی در تمام شهر پیچید و همه‌ی افراد دربار، پسر پادشاه را شماتت کردند که متتی او را فریب داده است و از او خواستند او را بکشد. پسر پادشاه که متتی را خیلی دوست داشت، نمی‌توانست او را بکشد. پس دستور داد برای همیشه او را زندانی کنند.
سالها گذشت، پسر پادشاه به جای پدرش به شاهی رسید، روزی به پادشاه گفتند در کنار کوه، پیرزنی باغ بسیار قشنگی دارد و در آنجا خانه‌ی زیبایی ساخته است، بهتر است برای تفریح به آنجا سفری کنید. پادشاه قبول کرد و با وزیران و چند نفر دیگر به آنجا رفت. باغ پیرزن، باغ بسیار زیبا و سرسبزی بود. درختان میوه دار سایه انداخته بودند و آب چشمه در زیر آن‌ها روان بود و گل‌های رنگارنگ در همه جای باغ دیده می‌شد. پادشاه آرام آرام باغ را نگاه می‌کرد و به طرف خانهی پیرزن که در وسط باغ بود، رفت. ناگهان دو بچهی زیبای کاکل زری به طرف او آمدند و به او لبخند زدند. پادشاه، با دیدن گل‌ها و درخت‌ها و بچههایی به آن زیبایی، احساس عجیبی پیدا کرد، به طرف بچه‌ها رفت و آن‌ها را در آغوش گرفت و بوسید. پیرزن گفت: قبلهی عالم! اگر شما افتخار بدهید و ساعتی بنشینید، من سرگذشتم را برای شما تعریف میکنم پادشاه که خیلی کنجکاو شده بود، نزد پیرزن نشست و آماده شنیدن شد. پیرزن گفت: چند سال پیش، از مال دنیا، بزی داشتم که با چوپان به کوه می‌رفت. بعد از مدتی متوجه شدم که بزم شیری ندارد و چوپان هم اظهار بی اطلاعی می‌کرد. برای اینکه علتش را بفهمم، به دنبال بز به کوه آمدم و در کمال تعجب دیدم که بز از گله جدا شد و نزدیک درختی رفت و دو بچه‌ی کوچک شروع به خوردن شیر بز کردند. پیرزن ادامه داد که: او سراغ بچه‌ها رفت و آن‌ها را از درخت بیرون آورد، اما دید چند سکه‌ی طلا زیر پای بچههاست. سکهها را برداشت و به همراه بچه‌ها به خانه آمد، از آن‌ها مواظبت کرد ولی هر شب یک عدد سکه زیر سر بچه‌ها پیدا می‌شد. با جمع کردن آن سکه ها، پیرزن باغ و خانه را درست کرده بود و با آن‌ها روزگار را به خوبی می‌گذراند. پادشاه با شنیدن حرف‌های پیرزن فوراً از جایش بلند شد و به طرف بچه‌ها رفت و آن‌ها را در آغوش گرفت و بوسید. و با صدای بلند گفت: این‌ها بچه‌های من هستند. همه با تعجب گفتند: قربان این چه حرفی است؟ پادشاه گفت: دوستان من را حاضر کنید! وقتی دوستان پادشاه نزد او آمدند. پادشاه به آن‌ها گفت: چندین سال پیش وقتی متتی و خواهرهایش را دیدیم، متتی به من چه گفت؟! دوستانش گفتند: متتی گفت: که با هر مردی ازدواج کند یک جفت پسر و دختر کاکل زری به دنیا می‌آورد که هر شب زیر سرشان یک سکه طلا است. پادشاه خوشحال شد و همه‌ی ماجرا را حدس زد و فهمید که مقصر اصلی آن دو زن هستند که هنگام به دنیا آمدن بچه‌ها در اتاق متتی بودند.
فوراً آن‌ها را احضار کرد و از آن‌ها بازجویی کرد. وقتی آن‌ها به گناه خود اعتراف کردند، پادشاه دستور داد موهایشان را به دم اسب تیزپایی ببندند و در سنگلاخها بکشند تا چیزی از آن‌ها باقی نماند. بعد به سرعت به زندان رفت و متتی را از زندان بیرون آورد و از او معذرت خواهی کرد و تمام ماجرا را برای او تعریف کرد و او را به قصر برد و در کنار بچه هایش به خوبی زندگی جدیدی را شروع کردند.
بعد از مدتی یک روز که هفت دختر کنار هم نشسته بودند و حرف می‌زدند، پیرمرد فرتوتی نزدشان آمد و از آن‌ها تقاضای نانی کرد تا از گرسنگی نمیرد. متتی که خیلی مهربان بود او را روی تخت نشاند و دستور داد غذا برای پیرمرد بیاورند. ناگهان متتی پیرمرد را شناخت و فهمید که پدرش است اما چیزی به روی خودش نیاورد. با مهربانی از پیرمرد سرگذشتش را پرسید. پیرمرد گفت: دخترم! من هفت دختر داشتم که مادرشان مرده بود و من با زنی دیگر ازدواج کرده بودم. از برکت دخترها هر روز نه کبک شکار می‌کردم و به خانه می‌آورم، اما زنم از آن‌ها ناراضی بود و دنبال بهانه‌ای بود تا آن‌ها را از خانه بیرون کند. من تا مدتها راضی نمی‌شد، اما بالاخره، شیطان در جلدم رفت و مهر پدری را نادیده گرفتم و آن‌ها را در جنگل بردم. وقتی آن‌ها مشغول سیسه جمع کردن بودند، آن‌ها را در تاریکی شب رها کردم و به خانه آمدم. بعد از آن‌ها هر وقت به شکار می‌رفتم، هیچ چیزی شکار نمیکردم و دست خالی به خانه می‌آمدم. من از کارم پشیمان بودم ولی پشیمانی سودی نداشت. برای همین زنم را رها کردم و برای پیدا کردن دخترانم سالهاست که آواره و سرگردانم. نمیدانم آن‌ها کجای این دنیا هستند؟ ‌ای کاش زنده باشند و یکروز من آن‌ها را ببینم و بعد بمیرم. متتی و خواهرانش که از تعجب سکوت کرده بودند و آرام اشک می‌ریختند. خودشان را به پدرشان معرفی کردند و سرگذشت شان را برای او تعریف کردند و گفتند پس از سالیان درازی که سختی کشیده اند، اینک به آرامش رسیده اند و خوشبخت هستند. بعد پدرشان آن‌ها را در آغوش گرفت و خوشحال شد و به همراه آنان به قصر رفت. آن‌ها سالیان سال در کمال خوشبختی در کنار هم زندگی کردند.
2-2 زن “لیلی” درست کن
روزی روزگاری در شهر کوچکی، مرد ثروتمندی زندگی می‌کرد. این مرد، زنی زیبا و دختری کوچک داشت. آن‌ها در کنار هم عاشقانه زندگی می‌کردند. روزی دخترش با دوستانش نزد زنی که “لیلی” درست می‌کرد و مشهور به زنِ “لیلی” درست کن بود، رفت. همه‌ی دخترها برای خودشان “لیلی” خریدند، اما دختر سکه‌ای با خود نبرده بود که “لیلی” بخرد، ناچار به خانه رفت و با پدرش به خانهی زن “لیلی” درست کن بازگشت. زن “لیلی” درست کن با دیدن پدر دختر، عاشقش شد و چون نمی‌توانست کاری کند، با مهربانی زیادی به آن‌ها گفت: که فردا برای خرید “لیلی” بیایند دختر روز بعد نزد زن رفت، اما زن، برای او “لیلی” درست نکرد و وعدهی روزهای بعد را به او داد. تا اینکه با ناراحتی اصرار و التماس کرد که برایش “لیلی” درست کند. زن به او گفت: به شرطی برایت “لیلی” درست می‌کنم که مادرت را بکشی! دختر خیلی تعجب کرد ولی زن به او گفت: تا وقتی مادرت زنده باشد، برایت “لیلی” درست نمی‌کنم. تو اگر “لیلی” دوست داری باید مادرت را بکشی، باید او را در چاه حیاط تان بیندازی! دختر هاج و واج به او نگاه میکرد. زن به او گفت درست شنیدی کنار چاه آب، درخت سیسه‌ای است از او بخواه که برایت سیسه بچیند، وقتی شاخه را گرفت او را در چاه بینداز. دختر بعد از چندین روز کلنجار رفتن با خودش، بالاخره داشتن “لیلی” بر مهر مادری پیروز شد و بلاخره از مادرش خواست برایش سیسه بچیند. سیسه‌ها بالای درخت بودند و مادر که دستش به شاخه‌ها نمیرسید، پایش را بلند کرد که شاخه‌ای را بگیرد، اما تعادلش را از دست داد و در یک لحظه دختر او را درون چاه انداخت و او را کشت.
روزها گذشت اما زن “لیلی” درست کن، برای او “لیلی” درست نکرد. هرچه دختر به او اصرار کرد، زن قبول نمیکرد و در نهایت به دختر گفت: به شرطی برایت “لیلی” درست می‌کنم که از پدرت بخواهی که با من ازدواج کند. دختر قبول کرد و از پدرش خواست که با زن “لیلی” درست کن ازدواج کند اما پدرش به هیچ وجه قبول نمیکرد. زن “لیلی” درست کن هر روز یک ترفندی به دختر یاد میداد تا به آن وسیله، مرد را راضی به ازدواج با خودش کند. یک روز به او می‌گفت گریه کند و بگوید من مادر می‌خواهم، یک روز می‌گفت به پدرت بگو همه مادر دارند من هم باید مادر داشته باشم و یک روز می‌گفت اصلاً غذا نخور و بگو من از غذاهای زنِ “لیلی” درست کن می‌خواهم، اما پدرش قبول نمی‌کرد.
یک روز زن “لیلی” درست کن، به او گفت مقداری نمک روی سرت بریز و وقتی پدرت آمد با گریه سرت را روی آتش بگیر تا نمک‌ها روی آتش بریزند و صدا کنند، آن وقت جیغ بکش و بگو تمام موهایم شپش زده و این شپشهای سرم است که در آتش می‌افتند و این صدا، صدای ترکیدنشان است.
دختر قبول کرد و وقتی پدرش به خانه آمد، سرش را روی آتش گرفت و با دستانش موهایش را به هم ریخت. نمک‌ها روی آتش ریختند و صدای جلز ولزشان بلند شد، دختر گریه کرد و گفت: من اگر مادر داشتم موهایم این قدر شپش نمی‌زد، من مادر می‌خواهم. مرد که همه چیز را باور کرده بود، قبول کرد که با زن “لیلی” درست کن ازدواج کند.
روزها از ازدواج زن “لیلی” درست کن با پدرش می‌گذشت، اما زن برای او “لیلی” درست نمی‌کرد و در عوض کتکش می‌زد و از او کار می‌کشید. دختر غمگین و تنها روی قبر مادرش می‌رفت و گریه می‌کرد و از کار خود ابراز پشیمانی می‌کرد، اما پشیمانی دیگر سودی نداشت.
سالها گذشت و زن “لیلی” درست کن چندین دختر به دنیا آورد. دختر بزرگش چهار چشم داشت که به او «چهار تیه » می‌گفتند.
روزی که روی قبر مادرش خیلی گریه کرده بود و از آزار و اذیت نامادری و دخترانش با مادرش درد و دل می‌کرد. ناگهان صدای مادرش از قبر بلند شد که مهربانانه به او گفت: دخترم دیگر گریه نکن، تو را بخشیدم. دختر عزیزم هر وقت هر مشکلی داشتی بیا و با خودم در میان بگذار. دختر با شنیدن صدای مادر و این که او را بخشیده است خیلی خوشحال شد. از آن روز به بعد هر روز با شادی روی قبر مادرش میرفت و با او درد و دل می‌کرد.
روزی به مادرش گفت: پدرم برای خرید به شهر دیگری می‌رود، مادرش به او گفت، از پدرت بخواه و به او بگو: یک گُجُلُک زرد برایت بخرد و به کسی هم نگوید. وقتی پدرت گُجُلُک را خرید. آن را روی قبر من بیاور و او را همین جا ببند و هر وقت نیازی داشتی اینجا بیا و از او بخواه.

مطلب مشابه :  کار شایسته

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید