2-2-2-2. پیشوایان و قائلان رویکرد «تجدیدنظرطلب» و دیدگاههایشان
این ایگناتس گلدتسیهر (Ignaz Goldziher/1850-1921م) بود که در سال 1890م با انتشار جلد دومِ کتاب «مطالعات اسلامىِ» خویش، نخستین شوک را بر اعتبار و وثاقت منابع قرون نخستین اسلام وارد ساخت و نوعی شکاندیشی و حتی نیستانگاری (Nihilismus) تاریخی را بنیاد نهاد. او معتقد بود که متون مربوط به زندگانی پیامبر(ص) دارای هیچگونه اعتبار تاریخی نیست و صرفاً حاصل تحولات دینی، سیاسی و اجتماعی دو قرن اول اسلام است. پس از وی، در اواخر قرن نوزدهم میلادی شکاکانی چون لئونه کایتانى (Leone Caetani/1869-1935م)، سیرهنگار مشهور ایتالیایى در کتاب حجیم «تاریخ اسلام» خود و هنرى لامنس (Henri Lammens/1862-1937م)، مستشرق فرانسوى در مقالهاى با عنوان «نحوهی تدوین سیرهی محمد از درون قرآن و سنت»، به نظریهی ایگناتس گلدتسیهر (Ignaz Goldziher/1850-1921م) که در آن زمان مقبولیت عام یافته بود، مبنی بر رد کاملِ روایات و احادیث فقهی و کلامی استناد کردند و دیدگاه او را به روایات تاریخی صدر اسلام نیز تعمیم دادند. آنها کار را به آنجا رساندند که حاضر نشدند جز قرآن متن دیگری را مستند بشمارند! لامنس در مقالهای با عنوان «آیا محمد صادق بود؟» به این پرسش پاسخی منفی داد و به همین دلیل، در دهههای بعد آثارش مورد استفادهی پژوهشگران قرار نگرفت، زیرا بیطرفی علمی را زیر پا گذاشته بود. تأثیر موضع کایتانی و لامنس حتی تا نیمهی دوم قرن بیستم میلادی نیز ادامه داشت؛ تأثیر آن بر کتاب «مسألهی محمد» اثر رژی بلاشر غیرقابلانکار است. یوزف شاخت (Joseph Schacht/1902-1969م) نیز شکاکیتی مشابه لامنس نسبت به روایات تاریخی اسلام دارد. با وجود این، نقطهی آغازینِ شکاکیت او ادعای لامنس نبود؛ بلکه او کوشید یافتههای خود پیرامونِ مبادی فقه اسلامی را به موضوع سیره تعمیم دهد. او معتقد بود تا مادامی که عکس آن به اثبات نرسیده، میبایستی تکتک احادیث نبوی به عنوان حربهای فقهی و جعلی تلقی شود که بعدها به قالب بیان در آورده شده است.
ایگناتس گلدتسیهر (Ignaz Goldziher/1850-1921م) در واقع به دنبال اثبات این مطلب بود که اغلبِ متون حدیثى، عقاید، باورها و منظومهی فکرىِ ادوار متأخرِ از صدر اسلام را بازگویى مىکنند، زیرا در این فضا و در ادوار متأخر ساخته و تدوین شدهاند؛ لذا این متون را نباید منبع و مأخذ تاریخى در تدوین کتب سیره و تاریخ صدر اسلام دانست. او همچنین در کتاب «مطالعات اسلامی» خود هیچ علمی را در باب سیرهی نبوی مدلّل ننموده است. هرچند گلدتسیهر بحث خود را عمدتاً به تشکیک در روایات فقهىِ «صحاح سته» معطوف کرده بود، ولی نتایج کار وى روایات سیرهی موجود در منابع قرون نخستین اسلام را نیز دربرمىگرفت. او بهرغم آنکه عمدهی استدلال خود دربارهی جعل گستردهی روایات را بر اختلافات و منازعات کلامی، فقهی و سیاسی در منابع متقدم اسلامی بنا کرده بود، اما به این نکته نیز توجه داشت که نمیتوان این حجم از روایات بیشمار و نیز اقوال و قصههای نقلشده در قرون دوم و سوم هجری را نادیده گرفت و همهی آنها را جعلی دانست. وی فرار عثمان از جنگ اُحد را دارای واقعیت تاریخی میداند، اما نه بدین خاطر که برای منابع اسلامی اعتباری قائل باشد، بلکه از این جهت که طبری نقلی آورده که براساس آن، مالک بن ریب شاعر، پسر عثمان را که توسط معاویه برای حکمرانی به خراسان فرستاده شده بود، به خاطر فرار پدرش به استهزا گرفت. از نظر گلدتسیهر، چنین امری در این تاریخِ زودهنگام، غیرممکن بود، اگر این تهمت بر حقیقت بنا نشده باشد.
یکی از منابع درخور توجه در مطالعات سیره که اطلاعات ارزشمندی دربردارد، «کتب انساب» است. دربارهی اصالت اینگونه آثار نیز در میان محققان اختلاف نظر وجود دارد. ایگناتس گلدتسیهر (Ignaz Goldziher/1850-1921م) اینگونه روایات را بازپردازش شده در دورهی امویان میداند و برخی دیگر با توجه به تأکید منابع بر سنت بودن چنین دانشی در میان اعراب، درجهی بیشتری از اصالت برای آن قائل شدهاند. از سوى دیگر، تردیدهاى گلدتسیهر در منابع روایى و تاریخى اسلام با واکنشهایى از جبههی مقابل مواجه شد. نخست، خانم نبیه عبّود (Nabia Abbott/1897-1981م) در کتاب «مطالعاتى در پاپیروسهاى عربى» (جلد اول: متون تاریخى؛ جلد دوم: تفاسیر قرآنى و روایات)، و سپس فؤاد سزگین (Fuat Sezgin/متولد 1924م) در کتاب «تاریخ ادبیات عرب» (جلد اول: علوم قرآنى، حدیث، تاریخ، فقه، کلام و تصوف تا 430ق) دیدگاه گلدتسیهر را رد و ابطال ساختند. خانم عبّود بر سنت مداوم اعراب در کتابت شعر، تاریخ و حدیث- حتى از دورهی جاهلیت- تأکید مىکند و فؤاد سزگین با تاریخگذارى برخى متون روایى و تفسیرى پیش از قرن دوم و سوم هجری همچون «نسخ القرآن» زُهرى و «تفسیر» ابن عباس، قدمت و وثاقت منابع قرون نخستین اسلام را اثبات مىکند.
هنری لامنس (Henri Lammens/1862-1937م)، اسلامشناس بلژیکی که مطالعات فراوانی در باب دورهی مکی حیات پیامبر(ص) انجام داده، برای توصیفات مطرحشده در روایات مربوط به دورهی مکیِ حیات حضرت محمد(ص) اصالت کمتری نسبت به روایات مربوط به دورهی مدنی قائل است و روایات دورهی مکی را عموماً شامل شرح و تفسیرهایی از بخشهای مختلف قرآن میداند. ازاینرو، تمامی اخبار ناظر به فعالیتهای مکی پیامبر(ص) را رد کرده و بیاعتبار دانسته است. کارل هاینریش بِکِر (Carl Heinrich Becker/ 1876-1933م) نیز معتقد است که لامنس به هیچوجه در شکاکیت خود ثابتقدم نبوده، چرا که او تنها بخشی از روایات اسلامی، یعنی مطالبی که در آن حضرت محمد(ص) چهرهی مثبتی داشته، را نفی کرده است. گفتنی است که محققان بسیاری در زمان وات دیدگاههای لامنس را بسیار افراطی میدانستند، اما محققان متأخر تحت تأثیر این برداشت قرار گرفتهاند که حقایق بیشتری را میتوان در دورهی مدنی یافت.
لامنس مدعی بود که حدیث، تفسیر و سیره (زندگینامهی پیامبر(ص))، به لحاظ محتوا، خاستگاه یکسانی دارند؛ و حتی معتقد بود که تقریباً همهی محتوای سیره، محصولِ حدیث و تفسیر است. از دیدگاه او، زندگانی پیامبر(ص) از گزارشات سیرهنویسی تشکیل شده که چیزی نیست جز مطالب مجعولِ تفسیری که از دلالتهای قرآنی برگرفته شدهاند. به بیان دیگر، لامنس از جمله محققانی است که ارزش تاریخی کل سیره را رد کرده است. وی برخلاف محققانی که زندگی پیامبر(ص) را فقط براساس مجموعههای سیره مطالعه کردهاند، از این حقیقت آگاه بود که عصارهی مطالب سیره از حدیث تشکیل شده و به همین دلیل، مجموعههای حدیثی را از طیف منابع مورد استفادهی خود خارج نکرد.
یوزف شاخت (Joseph Schacht/1902-1969م)، مستشرق هلندى و از جمله سرویراستاران دایرهالمعارف اسلام (ویرایش دوم، لایدن، انتشارات بریل) نیز در نیمهی قرن بیستم میلادی در کتاب «مبادى فقه اسلامى» خویش اعتبار و اصالت روایات قرن نخست هجرى را مورد خدشه قرار داده و معتقد است روایاتى که با سلسله سند خود به پیامبر(ص) یا یکى از صحابه مىرسند، در واقع محصول تحولات سیاسى، فقهى و کلامى قرن دوم هجرىاند و ارزش تاریخى عصر پیامبر(ص) را ندارند. البته عبدالعزیز دوری در مقاله‏ای با عنوان «الزهری، مطالعه‏ای در مورد سرآغاز تاریخ‏نگاری اسلامی» پاسخی درخور به‏ نقد شاخت داده است.
دغدغهی اصلى شاخت، مبادى فقه اسلامى و به ویژه جایگاه شافعى در تحولات فقه اسلامى بود. شاخت بر این نکته تأکید مىکرد که احادیث نبوى- همراه با قرآن- پایهی اساسى فقه اهل سنت را تشکیل ندادهاند، بلکه این روایات پس از تأسیس برخى نهادهاى فقهى و حقوقى در جامعهی اسلامى ساخته شده و رواج یافتهاند و سپس اسنادهایى قهقرایى برای آنها برساخته شده است. با آنکه استنتاجات افراطى شاخت عمدتاً از مطالعهی روایات فقهى به دست آمده بود، اما وی مدعى صحت نظریهی خود در عموم روایات صدر اسلام شد و حتى در دو مقالهی خویش کوشید آن را دربارهی برخى روایات مغازى نیز اثبات کند.
شاخت با تحلیل میراث مکتوب فقهی مسلمانان نتیجه میگیرد که آغاز استنباط احکام از قرآن به عنوان یک متن مقدس به قرن سوم هجری/ نهم میلادی بازمیگردد. شاخت به عنوان بخشی از مطالعاتش دربارهی فقه، شکلگیری وارونهی اِسناد (Back Formation of Isnad) و تکثیر طرق و اسانید آن را با ارائهی نمونهی تفصیلی بررسی کرد و نتیجه گرفت «بعضی از این اسناد که اندیشمندان اسلامی اعتبار زیادی برای آن قائلاند، حاصل جعل گستردهاند». شاخت معتقد بود هرجا منابع موجود برای ما امکان داوری را فراهم میسازند، درمییابیم روایات فقهی از صحابه همانقدر غیرقابلاعتمادند که روایات فقهی از پیامبر(ص). روایاتی که به یک صحابی خاص نسبت داده شدهاند، «برساختهی مکاتب فکریای هستند که عقاید خود را بر صحابی مذکور تحمیل کردهاند». به اعتقاد شاخت، به دلایل بسیار، لازم است جعلی بودن بخشهای ابتدایی اسناد و بسیار متأخرتر بودن تاریخ مطالب آن را نسبت به زمان ادعاشده برای آن بپذیریم و در مقابل، از پذیرش کامل ارزش ظاهری اسناد مبنی بر اینکه به زمان صحابه میرسد، اجتناب کنیم. با این توضیحات، اغلب نگاشتههای رویکرد «سنتی» به عنوان شواهد تاریخی، مورد قبول نمیباشند: «کل نقد علمی آنها از روایات- که عمدتاً بر نقّادی اسناد مبتنی است- هیچ ارتباطی با تحلیل تاریخی ندارد».
نظریهی شاخت واکنشهاى فراوانى را در میان مستشرقان و محققان اسلامى در دهههای پنجاه و شصتِ قرن بیستم میلادی به همراه داشت. از میان غربیان، ویلیام مُنتگمرى وات در مقدمهی کتاب خود «محمد در مکه» این رأى را رد نمود؛ وى نظریهی شاخت را بر روایات سیره و مغازى قابل تطبیق ندانست و در عین قبول پارهاى جعل و دستکارىها در شکل و ساختار روایات، اظهار کرد که با ذهنى نقّاد سرانجام مىتوان دریافت که در صدر اسلام چه روى داده است. دو اثر فرانسوى و آلمانى پس از وات منتشر شدند که نگارندگانشان کمابیش همین دیدگاه اطمینانىِ وات را تأیید و ابراز کردند: 1. کتاب «محمد و قرآن» اثر رودى پارت (Rudi Paret/1901-1983م)، محقق و مترجم معروفِ آلمانىِ قرآن؛ 2. کتاب «محمد» تألیف ماکسیم رودَنسون (Maxime Rodinson/1915-2004م)، مستشرق فرانسوىِ روسیتبار. وات، رودَنسون و پارت در آثارشان دربارهی زندگانی پیامبر(ص)، برخوردی نقّادانه و در عین حال، خوشبینانه با متون و روایات سیره دارند و نسبت به شخصیت پیامبر(ص) حُسن نظر نشان میدهند. با وجود انتشار چندین زندگینامهی نبوی دیگر در دهههای بعد، کارهای وات، رودنسون و پارت به عنوان آثار معیار در اسلامشناسی همچنان باقی مانده است. اما از میان محققان اسلامی، این محمد مصطفى اعظمى بود که به تفصیل در دو کتاب انگلیسى خود و نیز در کتاب «دراسات فى تدوین السنه النبویه» نظریهی شاخت را مورد نقد قرار داد.
تحقیقات و پژوهشهای رودی پارت دربارهی سیرهی پیامبر(ص) او را بدین اعتقاد رهنمون ساخت که: «حضرت محمد(ص) در کنه وجود خود مردی مذهبی بود. کلید فهم و درک شخصیت او در ایمانش نهفته است. اگر در خصوص برخی از ویژگیهای مورد تردید از شخصیت و منش حضرت محمد(ص) موضعی گرفته شده است، تلاش من بر این بوده که تا حد امکان نه تنها در مورد این پیامبر عرب، بلکه در آنِ واحد در مورد این باور که دانش به طور کلی ناپیوسته، ناقص و محدود است و تا اندازهی زیادی تحت تأثیر دیدگاهها و ملاحظات شخصی است، انصاف رعایت شده باشد». در مقایسه با اتهام دیرین اروپاییان مبنی بر فریبکار بودن حضرت محمد(ص)، دیدگاه پارت کاملاً روشن و عاری از ابهام است: «اتهام بیصداقتی که غالباً طی سدههای متمادی تا دورهی اخیر با درجات متفاوتی از تندی و شدت علیه پیامبر اسلام(ص) مطرح شده است، نسبتاً به راحتی قابل رد و ابطال است. حضرت محمد(ص) نیرنگباز نبود».
ماکسیم رودَنسون در سال 1969م در فرانسه همچنانکه در پاریس مشغول آفرینش زندگینامهی حضرت محمد(ص) بود، مانند ویلیام مُنتگمری وات به اتخاذ رویکردی جهانشمول و فراگیر در خصوص دین روی آورد. این اثر در سال 1971م توسط آنه کارتر (Anne Carter) به زبان انگلیسی ترجمه شد. رودنسون که دانش و آگاهی خود در مورد حضرت محمد(ص) و اسلام را در نتیجهی سالها مطالعه و پژوهش پیگیر عمدتاً در خود ممالک اسلامی به دست آورده بود، یکی از کارشناسان پیشرو در این عرصه است. وی در مقدمهی کتابش «محمد» موضع خود را اینگونه بیان میکند: «حضرت محمد(ص) نابغهای مذهبی بود، یک اندیشمند بزرگ سیاسی و مردی چون شما و من؛ اما او در سه سطح جداگانه از همهی این هویتها برخوردار نبود: اینها سه جنبه از شخصیت کلی او بودند و تنها از طریق تحلیلی دقیق میتوانند به طور متمایز مشاهده شوند. هرچه حضرت محمد(ص) انجام میداد یا میگفت، تمامی ابعاد شخصیتش را دربرمیگرفت. کسانی که حضرت محمد(ص) را به عنوان انسانی مذهبی و پیامآور کلام خدا در مد نظر دارند، از طریق فهم و درک فعالیتهای دنیوی او میتوانند بسیار از او درس بگیرند؛ و اما کسانی که او را در درجهی اول به عنوان نیرویی تاریخی میشناسند، باید به دقت دربارهی اهمیت ایدئولوژیای که وی را به چنین نیرویی مبدل کرد و در واقع، در مورد خودِ آن ایدئولوژی بیندیشند».
در دهههاى 1970 و 1980م، کتابهایی در باب سیرهی پیامبر(ص) و تاریخ اسلام به چاپ رسید که مؤلفان آنها دیدگاههاى ایگناتس گلدتسیهر (Ignaz Goldziher/1850-1921م) و یوزف شاخت (Joseph Schacht/1902-1969م) را به گونهاى منسجمتر پذیرفته و ارائه کردند. وجه مشترک تمامی آنان این بود که در بازسازى سیرهی پیامبر اسلام(ص) و حوادث قرن نخست هجرى، روایات منقول در منابع قرون نخستین اسلام را به عنوان منبع تاریخى قبول نداشتند. پیشوای آنها خاورشناسی به نام جان وَنْزبُرو (john Wansbrough/1928-2002م) بود که در یکی از سخنرانیهای عمومی خود در سال 1986م بحث از معضل وثاقتِ منابع قرون نخستین اسلام را به شکل افراطی مطرح نمود و اندکی بعد در دههی 1980م با انتشار آثار دیگر شکاکان افراطی، یعنی پاتریشیا کِرونه (Patricia Crone/متولد 1945م)، مایکل کوک (Michael Cook/متولد 1940م) و اُری رُبین (Uri Rubin/متولد 1947م) با قدرت پیگیری شد که واکنشهایی از سوی یوزف فان‌اِس (Josef van Ess/متولد 1934م) و به خصوص ویلیام مُنتگمری وات و روبرت برترام سرجینت (Robert Bertram Serjeant/1915-1993م) به همراه داشت. جان وَنْزْبرو (john Wansbrough/1928-2002م) در کتاب «محیط فرقهاىِ» خود با روش خاص خویش، یعنى تحلیل ادبیِ متون حدیثى، هرگونه بازسازى تاریخى در باب حوادث صدر اسلام را کنار مىگذارد. وى نخستین بار اصطلاح «تاریخ نجات» را در توصیف متون و منابع سدههای نخست هجری به کار برد و معضل وثاقت منابع را به صورت جدی مطرح کرد. از دیدگاه وی، منابع تاریخیِ مربوط به حجازِ قرن هفتم میلادی، اصالتاً ادبی و تفسیریاند؛ و گزارشهای روایی از تاریخ صدر اسلام را باید به عنوان «تاریخ نجات» (Salvation History) خواند؛ و بررسی و تفسیر چنین گزارشهایی موضوعِ نقد ادبی است، نه تاریخنگاری.
به اعتقاد وَنزبُرو، برخلاف تصور پیشینیان، منابع قرون نخستین اسلام در صددِ بیان آنچه واقعاً در صدر اسلام روى داده است نیستند، بلکه صرفاً نشان مىدهند که مؤلفان متأخرِ آنها چه مىاندیشیدهاند. بنابراین، ما شاید هرگز نتوانیم دریابیم که در واقع چه روى داده است؛ همهی آن چیزی که در دسترس ماست، این است که بدانیم به اعتقاد نسلهاى متأخر در قرن نخست هجری چه روی داده است.
جان وَنزبُرو در باب اَسناد منابع قرون نخستین اسلام اینگونه استدلال میکند که به لحاظ روششناختی، محال است بتوان اسناد را – به دلیل تعارض درونی و ماهیت مبهم و دلبخواهیاش- به عنوان یک شاهد تاریخی پذیرفت؛ اطلاعات دربارهی سرگذشت مفسران را میتوان عمدتاً در نگاشتههایی یافت که به منظور جرح و تعدیلِ آنها یا تخمینِ حسن نسبیشان تألیف شدهاند و در این صورت، صرفاً تصویرسازی تاریخیِ قلابیای برای پذیرش یا رد دیدگاههای آنها هستند. از نظر او، تمام داستانهایی که به ظاهر از سوی شخصیتهای قرن هفتم میلادی صادر شدهاند: صحابه، تابعین و نیز خود پیامبر(ص)، همه داستانهایی هستند که در همان تاریخ که به کتابت درمیآمدند، به وجود آمده بودند؛ یعنی از اواخر قرن هشتم میلادی/ دوم هجری به بعد. از دیدگاه ونزبرو، این استدلال که از آثار مربوط به شرح و تفسیر متن مقدس قرآن قبل از اواخر قرن دوم هجری بدین دلیل چیزی برجای نمانده که متون مختلف از بین رفتهاند، سخنی سرهمبندی شده و فاقد سازگاری درونی است؛ بسیار سادهتر، بلکه متقاعدکنندهتر است که نتیجه بگیریم هیچ کس تفسیر نکرده، چون چیزی نبوده است که تفسیر بشود؛ هنگامی که متن قرآن در پیِ تفسیر کردن به وجود آمد، برای اثبات اتقان یک دیدگاه دربارهی این متن راهی لازم بود (مثلاً از این راه که از صاحبنظر مشهور متقدمی گرفته شده است)؛ اسناد چنین نیازی را برطرف میساختند.
نظر جان ونزبرو این است که داستانهای سیره که در آنها کنایات قرآنی نهفته است، به عنوان تفسیر و تأویلی از قرآن پدید آمدهاند. ازاینرو، او در زندگینامهها و سیرههای نخستین از پیامبر (ص) یک روش نقلِ «تفسیری» کشف میکند که «در آنها قطعههای مسلسل و مجزای قرآن، چهارچوبی برای نقل طولانی فراهم میکند».
دو شاگرد جان وَنْزْبرو به نامهاى پاتریشیا کرونه (Patricia Crone/متولد 1945م) و مایکل کوک (Michael Cook/متولد 1940م) در کتاب مشترک و افراطىشان، «هاجریسم»، کوشیدهاند به گونهاى بازسازىِ بیرونى در تاریخ صدر اسلام دست بزنند. ایشان در این راه افراطى خود، عمدتاً بر منابع غیراسلامى چون کتیبهها، سنگنبشتهها و شواهد سکهشناختى از محیط پیرامونى جهان اسلام تکیه کردند که هرچند اعتبار منابع اسلامى را نداشتند، اما به نظر شواهد و مدارکى بىطرف و خنثى مىآمدند. افراط ایشان به جایی رسید که دیگر وثاقت متن قرآن کریم را، حتى در بازنمایى تعالیم و مواعظ پیامبر اسلام(ص)، نیز مورد تردید قرار دادند. با این حلقه از مستشرقان و سیرهنگاران غربى، آخرین و معتبرترین منبع در ثبت تاریخ صدر اسلام، یعنى قرآن کریم نیز از دسترس خارج شد و در نتیجه، امکان تدوین سیرهاى از حضرت محمد(ص) عملاً منتفى شد. اما این تصویری که کرونه و کوک با اقتباس از متون غیراسلامی از تاریخ صدر اسلام و سیرهی پیامبر(ص) ترسیم نمودند، به حدی باطل بود که هیچ اسلامشناس دیگری آن را نپسندید و از آن دفاع نکرد.
کرونه و کوک مدعی بودند که تمام روایات‏ تاریخی اسلامی دست‏کم تا زمان عبدالملک بن مروان (65-85ق) از جعلیات‏ دوره‏های متأخرتر است و واسازی فتوحات اعراب و تشکیل خلافت به‏ عنوان حرکت اعراب شبه‏جزیره متأثر از روح هزاره‏گرایانه و موعودگرایانهی یهودی برای رسیدن به سرزمین موعود است. در این تفسیر، اسلام گرچه به عنوان یک دین و فرهنگ که مستقلاً ظهور نموده، مورد پذیرش است؛ اما تنها در درون یک فرایند مبارزهی طولانی برای‏ کسب هویت در بین مردمان متفاوت سرزمین‏های فتح شده قابل فهم‏ است. با این حال، کرونه فعالیت‏های‏ خود را ادامه داده و در کتاب دیگرش با نا‏م «سواران بر اسب: گسترش سیاست اسلامی» از دیدگاه‏های خود دفاع کرده و تمام اطلاعات مورخان تا سال 60 هجری را غیر قابلاعتماد می‏داند و تنها نام افراد و برخی تاریخ‏های‏ ذکرشده را قابلقبول می‏داند.
به بیان دیگر، تردیدها دربارهی وثاقت روایات صدر اسلام، پس از انتشار کتاب «تجارت مکه» اثر پاتریشیا کِرونه (Patricia Crone/متولد 1945م) به طور چشمگیری شدت گرفت. نقد گزنده و اهانتآمیز روبرت برترام سرجینت (Robert Bertram Serjeant/1915-1993م) با عکسالعمل تند و شدید، اما منفعلانه و تدافعی کِرونه روبرو شد. سرجینت نیز همانند وات علاقهمند به اصل روششناسانهی شناختِ واقعیات تاریخی ذیل است که: «از لحاظ روششناختی، ما چارهای نداریم جز اینکه با این فرض کار را شروع کنیم که یک روایت گزارشی اصیل از یک «واقعیت» (Fact) است، مگر اینکه اعتبار ساختگی یا بیاعتباری قسمتی یا تمامی آن به خاطر گرایش آشکار به یک طرف منازعه اثبات شود». او کِرونه را به سبب غفلت از این اصل متهم میکند. کِرونه در دفاع از خود تأکید میکند که گرچه پیشفرض او در کتاب اولش، «هاجریسم»، رد منابع اسلامی بوده است، در کتاب «تجارت مکه» در پی بررسیهای دقیق نتیجه میگیرد که تحلیل او از منابع، منجر به قضاوتی منفی دربارهی اعتبار آنها شده است. ریشار بولیه (Richard W. Bulliet/متولد 1940م) در مقاله‏ای با عنوان «مروری بر کتاب تجارت مکه» نظریات کرونه را نقد کرده‏ است. فکتور سحاب، محقق دیگری است که با بررسی تفصیلی‏ تجارت مکه و مسألهی ایلاف، بخشی از کار خود را به نقد آرای کرونه‏ اختصاص داده است. اُری رُبین نیز در مقاله‏ای با عنوان «تجارت‏ مکه و تفاسیر قرآنی» نکاتی دربارهی آیهی 198 سورهی بقره و مطالبی در نقد کرونه بیان داشته است. رُبین معتقد است روایات موجود، نظر کرونه را تأیید نمی‏کند. مشکل کرونه بی‏توجهی به نکات‏ جغرافیایی است. حُجاج در زمان جاهلیت عموماً به عرفه و منا می‏رفته‏اند تا اعمال حج را در آن مکان‏ها به جا آورند. به همین دلیل‏ در روایات ناظر به حج در جاهلیت به این دو مکان بیش از مکه اشاره‏ شده است.
قبل از کرونه، مایکل کوک راجع به اصل اشارهشده چنین اظهار نظر کرده بود: «شاید هنوز هم در شرایطی هستیم که انکار هر آنچه که دلیل خاصی برای پذیرفتنش نداریم به صواب نزدیکتر است». حق با چه کسی است: وات و سرجینت یا کِرونه و کوک؟ آیا امکان دارد روایاتی را که نسل به نسل بدون هیچ تکنیک خاص یا روش حفظِ موبهمو و دقیق (مانند استنساخ دقیق نسخههای خطی، یا حفظ طوطیوار) نقل شدهاند با منابع معمول تاریخی یکسان و برابر دانست؟ آیا اینگونه نیست که چنین اخباری به افسانهها و اسطورهها شبیهترند، که اگر مدرک «بیرونی» مانند باستانشناسی در اختیار داشتیم (مثل مورد جنگ تروآ (Trojan))، فقط میتوانستیم هستهای تاریخی برایشان بپذیریم؟
کِرونِه براساس مثالهای جداگانه، معتقد است که روایات اسلامی، خیالی (Unrealistic)، پر از تناقض (Contradiction)، بیثبات (Inconsistency) و نامتعارف (Anomaly) است. او این وضعیت را براساس مجموعهای از رخدادهای تاریخی (تحولات اساسی در دین، سیاست و اجتماع پس از ظهور اسلام) و روشهای نقل (نشر شفاهی کلمات قصار و گزارشها) توضیح میدهد. طبق نظر کِرونِه، راویان حرفهای (قُصّاص) به دلیل دستکاری و شاخ و برگ دادن به روایاتی که از طریق آنها نقل میشد درخور نقد و سرزنش هستند. کوک نیز معتقد است که هیچ معیار عینی برای ارزیابی وثاقت در بررسی نوشتههای قرنهای اول و دوم هجری وجود ندارد. هر دو دانشمند بارها تأکید میکنند که برای تشخیص صحت تاریخی، بایستی در منابعی خارج از حوزهی اسلام (شاهد بیرونی: External Evidence)، همانند آثار بهدستآمده از باستانشناسی یا متون غیر اسلامی کاوش کنیم.
مایکل کوک در کتاب خود با عنوان «محمد» که آن را به تنهایى در سال 1983م منتشر ساخت، به عکسِ اثر مشترک قبلىاش با خانم پاتریشیا کرونه، یعنی «هاجریسم»، صرفاً به تحلیل سیرهی پیامبر(ص) بر مبناى قرآن کریم و منابع متداول میپردازد و بههیچروى اعتبار منابع را مورد سنجش و ارزیابی قرار نمیدهد. او در این کتاب تنها به بازگویى و بازنمایى محتواى منابع قرون نخستین اسلام مىپردازد، اما سرانجام به این نتیجه میرسد که منابع و مدارک سیره نه تنها مشکوک و غیرقابلاعتمادند، بلکه در بزنگاههاى حساس گمراهکنندهاند و عملاً اعتبار تاریخى ندارند!
مایکل کوک (Michael Cook/متولد 1940م) در راستای کارهای شاخت، رشد و تکثیر طرق و اسناد را که به علت «تزئین و پوشاندنِ حقیقت» بوده، مطالعه کرده است و نمونههایی را با جزئیات بسیار فراهم کرده تا ساز و کارهای مختلفی را که میتوانستهاند در پدید آمدن آنها دخالت داشته باشند، نشان دهد. نتیجهگیری او این است که اسناد به عنوان «شاهد تاریخی» قابل پذیرش نمیباشد و روایات را باید با توجه به ملاکهای خارجی (یعنی خارج از اسناد) تاریخگذاری نمود. از دیدگاه او، در باب اَسنادِ منابع قرون نخستین اسلام ما با یک مسألهی اساسی روششناختی مواجهیم که به الگویی (Paradigm) که محقق برمیگزیند بازمیگردد. اگر کسی اعتبار ذاتی اسناد را آنگونه که در نگاشتههای مسلمانان آمده بپذیرد، در این صورت، وجود چنین اَسناد مختلفی برای یک حدیث که همهی آنها مثلاً از پیامبر(ص) رسیدهاند، دلیل بسیار محکمی بر اعتبار آن حدیث است. بدین معنا که پیامبر (ص) در واقع حتماً حدیثی را که به او نسبت داده شده، گفته است. اگر کسی بپذیرد که اسناد، هم طرقشان تکثیر شد و هم رشدی وارونه داشتهاند، دیگر نه انتساب آن به پیامبر(ص) از ارزش تاریخی لازم برخوردار خواهد بود و نه وجود چندین سند مختلف که چنین نسبتی را عنوان میکنند.
اُری رُبین (Uri Rubin/متولد 1947م) نیز کتابی با عنوان «زندگانی محمد» تدوین نموده که شامل پانزده مقالهی مهم خاورشناسان در حوزهی سیره بوده و جلد چهارم از مجموعهی 47جلدیِ «شکل‏گیری جهان اسلام در دوران کلاسیک» را تشکیل داده است. او همچنین در کتاب «چشمان ناظرِ» خود به بررسی روایات اسلامی مربوط به پیامبر(ص) به عنوان محصول ادبیِ فرهنگ اسلامی سدههای نخست هجری، و نه به عنوان سند زندگانی و شخصیت تاریخی حضرت محمد(ص) پرداخته است. هرچند که او هیچ قضاوتی در مورد ارزش تاریخی منابع ندارد، اما از هر تلاشی برای بازآفرینی شخصیت تاریخی پیامبر(ص) براساس این منابع فروگذار میکند. از دیدگاه رُبین، روایاتی که معمولاً «تاریخی» تلقی میشوند، به ویژه آن دسته از روایات که [نعوذ بالله] به بتپرستی حضرت محمد(ص) اشاره دارند، مانند داستان آیات شیطانی، در اینجا به عنوان یک مفهوم اولیه از هدایت الهی برداشت میشوند که منجر به گذار پیامبر(ص) از بتپرستی به یکتاپرستی و آزادی او از چنگال و وسوسههای شیطان میشود.
رُبین معتقد است که مسلمانان، حیات و زندگانی پیامبر اسلام(ص) را مرحلهی مهمی از یک «تاریخ مقدس» میدانند که با آغاز خلقت شروع میشود و سیرهی پیامبر(ص) با چنین رویکردی، نوعی سیرهنگاری اولیا محسوب میگردد. او میافزاید که مسلمانان، تدوین و گردآوری روایات تاریخیِ ناظر به حیات پیامبر(ص) را از اواخر قرن نخست هجری دانستهاند و معتقدند که عالمان مدینه در تدوین سیره و زندگانی پیامبر(ص) پیشگام بودهاند. از نظر رُبین، ابن شهاب زهری شخصیتی محوری در تدوین سیره است که بعدها شاگردش ابن اسحاق (م 151ق) با تکیه بر آنچه که زهری و دیگران در این زمینه گردآوری کرده بودند، اثری سترگ در بیان زندگانی پیامبر(ص) نگاشت که شامل سه بخش «المبتداء، المبعث و المغازی» میشد. او میافزاید که روایات تدوینشدهی ابن اسحاق در چند تحریر به روایت شاگردانش باقی مانده است که مشهورترین آنها تحریر زیاد بن عبدالله بکایی است که به صورت تهذیب عبدالملک بن هشام (م 218ق) در اختیار ما قرار دارد که کسانی چون یوهان فوک (Johann Fuck/متولد 1894م)، فرانتس بوهل (Frants Buhl /1850-1932م) در مقدمهی آلمانی «ترجمهی سیرهی ابن اسحاق»، رودُلف زلهایم (Rudolf Sellheim/متولد 1928م) در مقالهی «پیامبر، خلیفه و تاریخ»، و میکلوش مورانی (Michaelos Muranyi) در تکنگاری خود در باب «سیرهی ابن اسحاق» به روایت یونس بن بکیر فزازی، آن را مورد بررسی قرار دادهاند. از مقایسهی روایات یونس بن بکیر با منقولات زیاد بن عبدالله بکائی که ابن هشام آنها را حفظ کرده است، زلهایم، ساموک و مورانی چنین نتیجه گرفته‏اند که نوشتهی مکتوبی از خود ابن اسحاق‏ وجود نداشته و آنچه در اختیار ماست، تنها روایات منقول از اوست و تنها با مرویات وی روبرو هستیم که باید آنها را با یکدیگر بسنجیم. مورانی معتقد است که یونس بن بکیر مطالبی را نقل نموده که از طریق‏ ابن اسحاق نیست و خود وی فینفسه مؤلف سیره بوده است و بخاری، ابن کثیر و دیگران از «زیادات المغازی» وی نقل‏هایی را آورده‏اند. «المغازی» واقدی، «طبقات» ابن سعد، «انساب الاشراف» بلاذری و «تاریخ» محمد بن جریر طبری نیز از دیگر آثار ارزشمند در حوزهی سیرهی نبوی به شمار میآیند. متونی که قبل از سیرهی ابن اسحاق در منابع اسلامی به آنها اشاره شده، به نحو مستقل باقی نمانده و تنها نقل قولهایی از آنها در منابع متأخر برجای مانده است؛ از جملهی آنها تلاشهایی چند برای بازسازی سیرهی عروه بن زبیر، یکی از مهمترین چهرههای تدوینگر روایات سیره است که سلوی مرسی طاهر در کتاب «بدایات الکتابه التاریخیه عند العرب: اول سیره فی الاسلام عروه بن زبیر و تکنگاری گوردن دارنل نیوبی (Gordon Darnell Newby/متولد 1939م) در بازسازی بخش «المبتداء» از سیرهی ابن اسحاق بدان اهتمام ورزیدهاند.
رُبین ارزیابی متفاوتی از نقش قرآن در گزارش سیره ارائه کرده است. طبق نظر او، هیچیک از آیات قرآن را که در گزارش واقعی سیره آمده است، نمیتوان به عنوان منبع اصلی گزارش تلقی کرد. رُبین معتقد است که چهارچوب اصلی رواییِ قسمتهای مختلفی که او برای تحلیل خود انتخاب کرده، همواره مستقل از آیات و مفاهیم قرآنی است؛ او معتقد است که دادههای قرآنی ظاهراً به صورت فرعی و برای تزئین و تأیید، در ساختار گزارش سیره ادغام شده است. ازاینرو، مطالب اسباب النزول، در واقع شامل مطالب غیرقرآنی و مستقل سیره است که در مرحلهی دوم با قرآن پیوند خورده است و تنها پس از این مرحله بوده که تبدیل به دادههای مناسبی شده است که مفسران میتوانستند برای اهداف تفسیری خود از آنها بهره برند. رُبین معتقد است مطالب قرآنی تنها هنگامی در چهارچوب اصلی رواییِ غیرقرآنی به کار گرفته شد که متن مقدس به منبع معیاری برای هدایت تبدیل شده بود. در این مرحله، قصّاص میتوانستند جایگاه اسلامی روایات خود را که در اصل مشکوک به تأثیرپذیری از کتاب مقدس بودند، از طریق افزودن بخشهایی از قرآن که منشأ الهی دارند تقویت کنند. این امر از طریق ورود قطعههای مختلفی از متون مقدس به روایت تحقق پیدا میکرد. همین قطعههای قرآنی میتوانست در واقع در صحنههای مختلفی از زندگانی حضرت محمد(ص) به کار گرفته شود.

                                                    .