تلقی سوم این دو ادبیات را از وسط نصف میکند و به مفهومی اشاره دارد که دربرگیرنده آن نوع تصوری از خطاکاری است که توسط فرد یا جامعه رسمیت دارد. شرم در نزد هار، با تخلف و تجاوز جدی و مهم و نیز ایده تقصیر ارتباط دارد. فرد به سبب انجام خطای عمدی، احساس شرم میکند. این مورد تلویحاً در وصف ویلیامز از شرم به مثابه نتیجه این تصور وجود دارد که دیگری انتزاعی محترمی که در چارچوب اخلاقی تعریف میشود درباره ما بد فکر میکند. تایلور نیز بر ماهیت اخلاقی شرم تاکید دارد. شرم به فقدان احترام به خویشتن گره میخورد و نشان میدهد که کدام یک از احساسات فردی مقبول و کدام یک نامقبول است. این تئوریها بر تلقی شکست شخصی از رهگذر شناخت نقض معیارهای درونی شده به مثابه علت شرم استوار هستند. بدینسان، تلقی اخلاقی از شرم اهمیت زمینه اجتماعی را به رسمیت میشناسد. به طور خلاصه، تلقی اخلاقی از شرم، بر اهمیت این مسأله صحه میگذارد که دیگران در احساسات مربوط به شرم دخالت دارند و اصول اخلاقی را در میان افراد تصریح مینمایند، اما با این حال، این تأثیر اخلاقی است که حائز اهمیت است نه طرد و توبیخ. (همان:455).
مرکز ثقل هر سه تبیین در باب شرم، فرضیاتی در این باب است که شرم، چگونه از احساسات هم خانواده (مانند گناه، خجالت، حسد، عزتنفس پایین و جز اینها) تمایز مییابد و با بررسی این تمایزات فرضی بوده است که پژوهشگران در پی واکاوی و کشف تجربی این عاطفه برآمدهاند. این کار ابتدائاً با این پرسش از شرکتکنندگان جهت بازگویی رویدادهایی شروع شد که ضمن آن احساس شرم، گناه، و/یا خجالت کرده و تجربیات خود را از این احساسات بازگو میکردند. مطالعات مزبور موید این نکته بوده است که افراد شرم را در ارتباط با عدم تأیید دیگران، ارزیابی منفی از خویشتن و احساسات در انجام کار خطا بازگو میکنند. همچنین پژوهشگران دریافتند که افراد تفاوتهایی مابین تجربههای شرم، گناه و خجالت گزارش میدهند. به عنوان مثال، ویکر و دیگران دریافتند که شرکتکنندهها به هنگام توصیف شرم در مقایسه با توصیف تجربههای گناه، حس تنهایی، خودآگاهی و بیگانگی بیشتری گزارش میدهند. نتایج مشابهی نیز توسط تانگنی، میلر و دیگران بدست آمده و نشان داده که خجالت کمتر از شرم و گناه، حالتی منفی و دارای دلالتهای اخلاقی شمرده میشود. هرچند شرکتکنندهها بین احساسات مربوط به شرم تمایز قائل شدند، اما تفاوت بین ویژگیهای گزارش شده در مقایسه با تشابهات اثباتشده ناچیز بوده است. این مطالعات تنها حمایت مبهم و ناروشنی از تفاوت شرم و گناه در زمینه ابعاد نظری فوقالذکر بدست دادهاند. تحقیقات حمایت محکمی از این گزاره بدست نداد که شرم در مقایسه با گناه، با ارزیابی قویتری از سوی دیگران همراه است. حجم عظیمی از تحقیقات ثابت کرده اند که تمایزات مزبور در ارزیابی تمایل به احساس یا عدم احساس این هیجان مفید و سودمند است (تمایل به شرم و تمایل به گناه). با وجود این، مطالعات مذکور، از وجود تمایز میان این احساسات گزارش دادهاند، نه از آزمون این تفاوتها. لذا میتوان نتیجه گرفت که نوعی ابهام و اغتشاش در این خصوص وجود دارد که آیا تمایزی بین شرم و گناه وجود دارد یا نه و در صورت وجود تمایز، مبنای آن چیست.
تئوریهای مرتبط با شرم
تئوریهای روان شناختی
تجربه شرم از منظر روانشناسی، به مثابه جوهره یک تجربه فوقالعاده فردی تلقی میشود که در بطن هر تجربه آدمی احساس میشود. تجربه احساس شرم یا رسوایی در یک گروه، به احساس ترشح ادرنالین شبیه است. گفته می شود که این واکنش خاص توسط «تنش موجود میان ایگو ایدهآل فردی و آگاهی خودآگاهانه یا ناخودآگانه از پتانسیل واقعی ایگو» برانگیخته میشود. همچنین شرم به منزله عاطفهای وصف شده که به بازتعریف تنزلیافته خویشتن وادار میکند و موجب میشود که شخص شرمگین احساس کند به چیزی کمتر از تصور پیشین و ایدهآل خود تبدیل شده است (جالی،50:2004).
هلن لوئیس
کتاب هلن لوئیس (1971) در زمینه شرم متضمن تحلیل رونوشتهای اظهار شده صدها جلسه رواندرمانی است. لوئیس به شرم میپردازد؛ زیرا که از روش نظاممندی برای شناخت احساسات استفاده میکند.
وقتی بیماران تحت بررسی لوئیس، احساس میکنند معرض داوری و قضاوت منفی قرار میگیرند (ارزشیابی منفی «زمینه بنیادین شرم» است)، تغییرات قابلملاحظهای در روش و منش آنها دیده میشود. بیماران عبوسی نشان داده، انقطاع کلامی (مثل لکنت زبان) به نمایش گذارده و ضعف قابل توجهی در صدای بیماران مشاهده میشود. جالبترین مسأله برای لوئیس این بود که شرم هرگز عنوان نمیشود. وقتی احساسات نامگذاری شدند، عزت نفس پایین، احساس جهل، کندذهن، بیکفایتی، مهارت اندک، بیپناه، آسیبپذیر و نظایر آن بودند؛ ولی هرگز شرم نام نگرفتند. لوئیس این نوع شرم را، با عنوان شرم آشکار و تمایزنیافتهمعرفی کرد: شخص بوضوح احساسی عمل میکند، اما شرم به صورت یک احساس منفی پراکنده تجربه میشود. شرم تصدیقنشده باقی میماند (شف،2:2010).
شرم میتواند به صورت فرعی نیز باشد. چنین مینماید که شرم فرعی مستقیماً به عنوان شرم تجربه میشود اما با این حال اجتناب میشود. در شرم تمایزنیافته، به نظر میرسد که ذهن به آرامی تنزل یافته و از تشخیص احساس بازمیماند. ظاهراً در شرم فرعی، ذهن، در دور نگهداشتن این مسأله به سختی و دشواری کار کند. بیمارانی که این نوع شرم را تجربه میکنند، عقدهای میشوند، تکلمشان سرعت میگیرد و یک داستان یا یک سری از داستانها را بیوقفه تکرار میکنند. این بیماران از لحاظ فکری فعال بوده ولی قادر به تصمیمگیری و یا حل مسأله نبودند. لوئیس این حالت را به عنوان یک «معمای لاینحل» میداند. ظاهراً بیماران از درد احساس شرم اجتناب میکنند پیش از آنکه شرم بتواند به طور کامل احساس شود (شف،2:2010). در هر دو شرم فرعی و تمایزنیافته، شرم نهان است و از این مسأله پردهبرداری میکند که چرا ما ندرتاً از آن آگاهیم.
لوئیس نشانههایی از خشم، بیم، حزن و اضطراب پیدا کرد که از زمانی به زمانی دیگر در برخی از رونوشتها مشاهده میشود. لوئیس از کثرت و فراوانی بیشمار علائم و نشانههای شرم شگفتزده شد. عمده یافتههای او بدین قرار است:
1. شیوع: لوئیس در همه جلسات نشانههای فراوانی از شرم مشاهده کرد که از تمام دیگر نشانهها بیشتر بود.
2. فقدان آگاهی: لوئیس خاطر نشان میسازد که بیماران و متخصصان تقریباً هیچ وقت به شرم یا دیگر مشتقات نزدیک به آن اشارهای نمیکنند. حتی واژه «خجالت» به ندرت استفاده میشد.
3. شرم، خشم و تعارض: لوئیس برخی عناصر شرم را پیدا کرد که در دورههای زمانی بلندمدت گسترده است. چون عواطف عموماً با علائم جزئی که ما را برای انجام کنش آماده میسازد، شناخته میشوند، وجود عواطف بلندمدت امری معماوار است. راهحل لوئیس برای این معما ممکن است ناشی از علاقه وافر او به علوم اجتماعی باشد، چون علوم اجتماعی مبنای عاطفی برای خصومت دیرپا، کنارهگیری یا از خودبیگانگی است.
4.شرم و پیوند اجتماعی: سرانجام، لوئیس یافتههای خود را در قالبهای اجتماعی انضمامیتر تفسیر میکند. فرض او این است که شرم زمانی تولد مییابد که پیوند اجتماعی معرض خطر و تهدید قرار بگیرد. طبق استدلال او، تمام افراد از جدایی و گسست اجتماعی از دیگران بیمناک و هراسانند (شف،264:2001).
تئوریهای روان شناسی اجتماعی
تئوریهای تعاملگرایی نمادین دنبالهرو اثر جورج هربرت مید (1934) هستند. از آنجا که مید درباره احساسات بسیار کم سخن گفته، تعاملگرایی نمادین در طول قرن بیستم کمتر به بررسی و مطالعه احساسات پرداخته است. البته پراگماتیسم و رفتارگرایی مید مورد تاکید بود و ظرفیتهای رفتاری ژست و اداهای معنیدار، نقشپذیری، ذهن و خود، توسط نظریهپردازان به عنوان رفتارهای آموختهشدهای دیده میشد که سازگاری و انطباق با زمینههای اجتماعی سازمانیافته را تسهیل میکنند. در تمام نظریهپردازی تعاملگرایان نمادین، پویش اصلی تعامل، حول تلاشهای افراد جهت حفظ خودانگاره یا هویت خود در موقعیتها میگردد و زمانی که تعاملگرایان نمادین، مطالعه احساسات را در سی سال پایانی قرن بیست از سر گرفتند، پاسخهای عاطفی افراد به شکست یا موفقیتشان در تأیید خود، به محور عمده نظریهپردازی تبدیل گردید. تعاملگرایان نمادین به پیروی از کولی افراد را به سان تجربهکنندگان احساساتی میداند که در زمان تأیید خود، احساس غرور کرده و در زمان عدم تأیید، احساسات منفی مانند شرم، پریشانی، اضطراب، خشم، و احتمالاً گناه را تجربه میکنند (ترنر،344:2009).
تعامل گرایان تاکید دارند که احساس و عاطفه به هیچ وجه جدا از امر اجتماعی نیست؛ عواطف در واقع، حاکی از درگیری ما با دیگران و عضویت فرهنگی و خردهفرهنگی است. عواطف، درگیری ما با دیگران و مسئولیتپذیری ما را در قبال دیگران درونی میکند و ما را هنگام نقض و نکث حدود و توقعات اجتماعی یا موقعی که انتظارات آنها نادرست و ناراحتکننده است، از طریق احساس بدنی آگاه میسازد. عضویت در یک گروه نشان میدهد که ما تمایل داریم از انتظارات آن گروه پیروی کنیم و احساسات و عواطف به ما کمک میکند تا به ارزیابی دایره و دامنه پذیرش و دریافت آن انتظارات بپردازیم. آیا ما از انتظارات دیگران، آزرده خاطر میشویم؟، آیا هنگام عدم برآورد انتظارات، از احساس خجالت رنج میبریم؟ آیا با جلب رضایت آنها احساس خشنودی میکنیم؟ چطور به راحتی با این انتظارات روبرو شویم و در صورت نیاز هنگام مواجهه با آنها چه اقداماتی انجام دهیم؟.
عواطف به ما کمک میکند تا خود را در جهانهای قشربندیشدهای که در آن زندگی میکنیم، جای دهیم: ما تشخیص میدهیم که رودرروی دیگران قرار داریم و اگر از این تشخیص حس نارضایتی داشته باشیم، از طریق تأثیر عاطفی و تغییر موضع خود، با آن به مبارزه و پیکار برمیخیزیم. ما به رهنمودهای احساسی متکی هستیم و راهبردهای تعاملی را در «خردهسیاستهای عاطفی» تعاملات چهرهبهچهره برای تعیین و تثبیت «جایگاه» خود و دیگران یا منزلت اجتماعی بکار میگیریم. توجه تعاملگرایان نمادین به فرایندهای سازمان اجتماعی، ساخت معنا و کنترل اجتماعی، علاقه خاصی را به آنچه که شات (1979) «عواطف نقشپذیری» مینامد مانند گناه، خجلت، شرم و همدلی، برمیانگیزد. عواطف اجرای نقش، مستلزم خودِ اجتماعی است: بدون تکوین دیگری تعمیمیافته، احساس شرم منتفی است؛ احساس گناه میتواند حتی در خلوت و تنهایی، تأثیر مخربی داشته باشد، زیرا در برابر دستورات اجتماعی احساس مسئولیت میکنیم. پس عواطف و احساسات نقشپذیری، هم موجد خودکنترلی و هم موجد کنترل اجتماعی است. آدمیان یا احساس شرم و یا انتظار شرم دارند؛ از این رو، به طور معمول میکوشند خود را از این گونه احساسات برهانند و یا از آن گذر کنند (ترنر،158:2006).
برخلاف سایر احساسات، که جهت احضار آنها نیازی به نقشپذیری نیست، احساسات نقشپذیری نمیتواند بدون قرار گرفتن خود در موقعیت دیگری و احراز دیدگاه او محقق شود. بنابراین، فردی که احساس نقشپذیری را تجربه میکند (مثل خجالت یا شرم)، نخست به لحاظ شناختی، نقشِ دیگری واقعی یا پنداری یا دیگری تعمیمیافته را، که مید به عنوان «اجتماع سازمانیافته یا گروه اجتماعی توصیف میکند که تمامیت خود را در اختیار فرد میگذارد»، بر عهده میگیرد. هرچند نقشپذیری ممکن است، گاهی اوقات احساسات غیرنقشپذیری را برانگیزد (مثلاً وقتی شخص پس از نقشپذیری دیگری خشمگین میشود و نگرش خصومتآمیز یا مغرورانهای را بروز میدهد)، نقشپذیری شناختی مذکور برای برپایی احساسات فاقد نقشپذیری (خشم، ترس، یا لذت)، الزامی نیست. ترس بر اثر دیدن حرکت رو به بالای آسانسور 12 طبقه، یا خشم آنی ناشی از لغزش صندلی، اغلب بدون نقشپذیری پدید میآیند (شات،1323:2009).
احساسات نقشپذیری دو گونهاند: احساسات نقشپذیری تأملی، که معطوف به خود بوده و متشکل از گناه، شرم، خجلت، غرور و خودبینی است؛ و احساسات نقش پذیری تلقینی (همدلانه)، که با قراردادن ذهنی خود در موقعیت دیگری و احساس آنچه دیگری احساس میکند، حاصل میشود. احساسات نقشپذیری متضمن ملاحظه این مسأله است که خود شخص چگونه به دیگران یا دیگری تعمیمیافته عرضه و ارائه میشود و به جز احساسات تجربهشده تلقینی، به خویشتن معطوف هستند. لذا در عمل خودانگارههای احساسی هستند.احساسات نقشپذیری تأملی و تلقینی، هر دو، محرکهای اصلی و عمده رفتار هنجارمند و اخلاقی بوده، و از این رو، تسهیلگر کنترل اجتماعی هستند (همان:1324).
نظریه تعاملگرایی نمادین نظر به اینکه بر نقشپذیری و اهمیت آن در کنترل اجتماعی تاکید دارد، در تحلیل رویهای که از آن طریق احساسات نقشپذیری کنترل اجتماعی را تسهیل میکنند، مفید و سودمند است؛ و چنین تحلیلی به تجربههای متعدد مرتبط با احساسات نقشپذیری پیوند میخورد. سه گزاره عمده در تعاملگرایی نمادین به طور خاص با این حوزه ارتباط دارد:
1.افراد از این امکان و ظرفیت برخوردارند که با خویشتن به عنوان ابژه برخورد نمایند. تفکر در حقیقت چیزی بیش از مذاکره و گفتگوی درونی با خود نیست و مستلزم مواجهه با خویشتن به مثابه ابژه اجتماعی است. در نتیجه افراد میتوانند خود را در گزارشات به عنوان عواملی در موقعیت مذکور ببینند و به ارزیابی رفتارها، کنشها و خویشتن بپردازند.

                                                    .