چو پیش آمدش روزگار بهی از او مردی ماند تخت مهی زمانه ندادش زمانی درنگ شد آن هوش هوشنگ با فر و سنگ نپیوست خواهد جهان با تو مهر نه نیز آشکارا نمایدت چهر
(همان،34.38)
بدنیسان در می یابیم که اندیشه فردوسی بیان عظمت روح انسانی است که در این جهان خاکی زندگی می کند و لذت بهره مندی از نعمتهای آن را می چشد اما آنچنان وارسته است که به آن دل نمی بندد و حرص و آز نمی ورزد. در پایان داستان فریدون نیز حماسه سرای نامی ایران یاد آور می شود که از فریدون تنها نیکنامی و راستی باقی ماند و جهان شایسته دلبستگی نیست.
فریدون شد و نام از و ماند باز بر آمد برین روزگار دراز همان نیکنامی به و راستی که کرد ای پسر سود بر کاستی
جهانا سراسر فسوسی و باد بتو نیست مرد خردمند شاد
(فردوسی،1965:ابیات891.92.99)
این دیدگاه فردوسی که آن را به روشنی در آغاز داستان فریدون در می یابیم،دیدگاهی والاست که بسیاری از عرفای بزرگ نیز به آن معتقد بوده اند. بر این اساس عرفان به معنای عزلت و گوشه نشینی نیست بلکه عارف واقعی کسی است که در هیاهوی هستی همواره خداوند را در نظر داشته باشد.
و در آخر نیز سخنی از فردوسی می خوانیم که مبین اندیشه عارفانه اوست:
جهانرا چنین است رسم و نهاد بر آرد زخاک و دهدشان به باد
(فردوسی،265:1374)
هنگامی که سهراب از زخم دشنه پدر جان می سپارد گودرز به رستم می گوید:
شکاریم یکسر همه پیش مرگ سر زیر تاج و سر زیر ترگ
چو آیدش هنگام بیرون کند وز آن پس ندانیم تا چون کند
ز مرگ ای سپهبد بی اندوه کیست همی خویشتن را نباید گریست درازست راهش و گرگوته است پراکنده باشیم چون همرهست
(همان:267)
در واقع این سخنان را گودرز برای تسلی رستم به وی می گوید و درعین حال حاوی این پیام است که شادی و اندوه جهان فانی پایدار نیست و روزی همه انسانها به سبب مرگ پراکنده میشوند. صحنه زاری کردن رستم بر پیکر بی جان سهراب تصویری مؤثر و بسیار زیبا و در نهایت غرابت و غمناکی است چنانکه هر خواننده ای را اشک در چشم می آورد و دلش را خون می کند.
چنانکه در احوال ابوسعید هم آمده است که: «شیخ ما را گفتند که فلان کس بر روی آب می رود. گفت: سهل است که گنجشک و وزغ نیز بر روی آب می رود. گفتند: فلان کس در هوا میپرد گفت: زغن و مگس نیز در هوا می پرد. گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می رود، شیخ گفت: شیطان نیز در یک لحظه نفس ازمشرق به مغرب می رود این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست،مرد آن باشد که در میان خلق بنشیند و بر خیزد و بخورد و بخسبد و بفروشد و در میان بازار در میان خلق داد و ستد کند و زن خواهد با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد »(منور،55:1320)
اما آنچه از او یادگار می ماند سخنان عارفانه او در واپسین دم حیات است که در حقیقت زاییده اندیشه والای حکیم توس است که خطاب به همه نسلها و زمانها می گوید که ای انسان منوچهر زمانه تویی، تو که غرق در نعمتها و شادکامیهای این دنیا هستی و جای بر پای او داری که فروزنده میغ و برنده تیغ بود و عاقبت تو نیز مرگ است. پس بکوش که قبل از اینکه مرگ بر تو هجوم آورد،در اندیشه ساز و برگ رفتن باشی زیرا در خوشترین لحظه حیات ممکن است به سراغت بیاید، مبادا که غافل باشی. و این ندای حکیم توس در طی سالیان دراز و قرون متمادیست که گوش جانمان را می نوازد و به دلیل صلابت کلام و زیبایی سخن شاید بسیار موثرتر از سخنان عارفانی باشد که این مضامین را بارها در کلام خود آوردهاند.
پندهای فردوسی در هنگام مرگ شاهان و پهلوانان و قهرمانان شاهنامه سرشار از مفاهیم متعالی است که پرداختن به هر کدام از آنها نیاز به مجال فراوان دارد و مادر اینجا به فهرست و توضیحی مختصر از این سخنان ومفاهیم عارفانه بسنده می کنیم. چنانکه کیقباد نیز در هنگام مرگ،‌کاووس را به داد و دهش سفارش می کند و می گوید که اگر دادگر باشی در سرای دیگر سعادتمند می شوی: تو گر دادگر باشی و پاک رای همی مژده یابی به دیگر سرای وگر آز گیرد سرت را بدام بر آری یکی تیغ تیز از
نیام بدان خویشتن رنجه داری هم پس آنرا بدشمن سپاری همی
در آن جای جای تو آتش بود بدنیا دلت تلخ و ناخوش بود
(فردوسی،173:1374)
سخنان حکیم فردوسی در میان این هیاهوی افسوس و دریغ چون شعاعهای درخشنده ایست که هر جان تیره ای را روشن می کند:
چنینست کردار چرخ بلند بدستی کلاه و به دیگر کمند

                                                    .