رشته حقوق

بلوغ روانی

دانلود پایان نامه

(فردوسی،518:1385،ب1423-1422)
در واقع علت نادیده گرفتن نشانهها از سوی سهراب عقدهی برتری‌جویی و در نهایت عدم فردیت یافتگی اوست.
وی در اوان نوجوانی با شنیدن راز پدر و مادرش، تصمیم میگیرد در زندگی خود تحولی اساسی ایجاد کند. و بر آن است تا حصار محدود خود را در سمنگان بشکند، از همین رو با دو قدرت توران و ایران روبه رو می‌شود. در همین راستا قید مادر و کاخ را میزند و پا به دنیایی میگذارد که وصف آن‌ها را تنها از دیگران شنیده است. دنیایی ناشناخته که بیگمان خطرات فراوانی برایش در پی دارند؛ این خطرات آغاز راهی است که سهراب بدون هیچ رایزنی با دیگری آن را انتخاب کرده است. سهراب در جستجوی هویت خود بسیار مصر است و با وجود آنکه از تهمینه میشنود راهی که در پیش دارد بسیار مخاطره انگیز است؛ این مشکلات را با تکیه بر غرور برآمده از خامی با جان و دل پذیرا میشود. تا جایی که اشکهای مادر بر او کارگر نیست.
جستن سرنوشت، همیشه در افسانهها، قهرمان داستان را به سوی کامیابی و پختگی میراند. نمونهی برجستهی با جوی در اسطورههای ایرانی و یونانی را میتوانیم در نامههای پهلوانی شاهنامه و اودیسه بیابیم: در اودیسه تلماخوس، پور اودیسئوس، هنوز در اوان نوزادی است که بابش رهسپار نبرد تروا میشود…( برن،72:1386).
یافتن پدر در واقع پیدا کردن منش و سرنوشتِ خویش است. این تصور وجود دارد که منش از پدر، و جسم و غالباً ذهن از مادر به ارث برده میشود اما این منشِ شخص است که در رمز و راز پیچیده شده و در واقع سرنوشتِ شخص را رقم می زند. لذا آنچه در جستجو نمادین میشود، در واقع کشفِ سرنوشتِ خویش است(کمبل،253:1388)
در شاهنامه نیز زمانی که سهراب دربارهی پدر خویش میپرسد؛ “من” قهرمان بیدار شده است و به سوی شناخت و خودآگاهی گام برمیدارد:
ز تخـــم کیــــــم وز کــــــدامین گهـــــر چـــه گــــــویم چــــــه پرسد کســی از پدر؟
(فردوسی،175:1389،ب120).
و سپس میجویدش، بلوغ روانی و اجتماعی خویش را میکاود و مییابد؛ و این یعنی بیدار شدن خودآگاهی و کارا شدن” من” سهراب. قهرمانانی این‌چنینی که پدر را میجویند، اندک‌اندک از مادر خویش جدا میآیند:”بدو گفت گستاخ با من به گوی” (همان،ب118) و این گسستن از مادر، و پیوستن به پدر، روند و کنشی است از ناخودآگاهی به خودآگاهی. کودک تا آن زمان که به خودآگاهی و بلوغ روانی و اجتماعی خویش نرسیده است، بر اساس ناخودآگاهی خود رشد میکند و مادر کهنالگویی است نیرومند در ناخودآگاه او، که در روان خودآگاهش اثرهای نیرومندی میگذارد و افسار منشها و کنشهای او را در دست میگیرد. اما آن زمان که کودک به شناخت بیشتری از خویشتن میرسد:
تـــــو پــــــور گـــو پیلـــــتن رستمــــی ز دستـــــان سامـــــــــی و وز نیرمــــــــی
(همان،ب123).
رفتار و کنش او از ناخودآگاه به خودآگاه گرایش پیدا میکند:
کنـــــون مـــــن ز تــــرکان جـــنگآوران فـــــــراز آورم لشکـــــــــری بــــــیکران…
(همان:176،ب135).
و اندک‌اندک از کهنالگوی درونش – مادر- نیز جدا میشود و به پدر که در خودآگاه وی در حال نقش بستن است؛ میپیوندد:
بــــــه رستـــم دهم تخــت و گـرز و کلاه نشانمـــش بـــــر گــــــاه کـــــاووس شـاه…
چـــــو رستـــــــم پـــدر باشد و من پسر نبـــــاید بـــــه گیتـــــــی کســـی تـــاجور
(همان،ب137و 140).
عقیدهی یونگ، در این زمینه چنین است: مادر در نقطهی نخستین، حامل صورت مثالی است؛ زیرا کودک در آغاز، در حالتی از همسانی بیخبرانه، در همزیستی کامل با مادر زندگی میکند. مادر شرایط اولیهی روانی و جسمی کودک است. با بیدار شدن خودآگاهی “من”:
کــــه مــــن چــــون ز همشیرگان برترم همـــــی بآسمــــــان انـــــدر آیـــد ســـرم
(همان،ب119).
این همزیستی به تدریج تضعیف میشود:

مطلب مشابه :  نادر نادرپور

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید