9-1-3-4- تهمینه :
در شاهنامه،«تهمینه» دختر شاه سمنگان، همسر رستم و مادر سهراب است. فردوسی درباره ی این بانو چنین می گوید که ما به اختصار به شرح آن می پردازیم :
روزی رستم برای شکار به نزدیک شهر سمنگان به صید می پردازد و چند گورخر شکار و بعد کباب می کند و پس از خوردن آن، برای رفع خستگی زین از پشت رخش گرفته و رخش را به چرا در صحراها می کند و در همان شکارگاه به خواب می رود. عدّه ای از سربازان و مردم شهر سمنگان که در آن حوالی بودند، برای آن که از رخش رستم کرّه ای به دست آورند، رخش را با هر زحمتی با کمند می گیرند و می برند. رستم از خواب برمی خیزد و به اطراف نظر می کند، رخش را نمی بیند و از این رو بسیار دلگیر می شود. به ناچار از جای برخاسته، زین اسب را بر پشت خود گذاشته و خود را به نزدیک شهر سمنگان می رساند.
چند تن از بزرگان سمنگان ورود رستم را به شاه سمنگان خبر می دهند. پادشاه سمنگان به محض آگاهی، با چند تن از خاصان و بزرگان به استقبال رستم می شتابد و رستم را با عزت و احترام تمام به کاخ خود می برد و بزم شاهانه برپا می کند. رستم از گم شدن رخش اظهار نگرانی می کند. پادشاه سمنگان و اعیان آن شهر به رستم وعده ی یافتن رخش را اطمینان دادند. رستم خوشحال شد و به می خوردن نشست تا اینکه پاسی از شب گذشت و رستم آماده ی خواب شد و در مکانی مناسب به خواب رفت. هنوز چشم رستم گرم خواب نشده بود که ناگهان آهسته درب خوابگاه باز شد. رستم چون چنین دید خود را به خواب زد وآن زیبارو آرام به بالین رستم آمد. رستم که از زیبایی آن صنم خیره شده بود، نام یزدان و جهان آفرین برخواند و آن زیبارو آهسته کنار رستم نشست. در آن هنگام رستم از او پرسید : چه کسی هستی و در این وقت شب مراد و مقصود تو چیست ؟ تهمینه پاسخ داد : که دختر شاه سمنگان ونامش«تهمینه» است وسپس گفت :از هر کسی وصف پهلوانی تو را شنیده ام و ندیده عاشق تو گشته ام و بدان که من عقل را فدای عشق تو کرده ام و از خدای جهان آرزو دارم که از تو فرزندی به من عطا فرماید که مانند تو باشد، از این گذشته من آمده ام که مژده ی یافتن رخش را به تو بدهم. رستم چون داستان تهمینه را شنید، همان شب او را از پدرش خواستگاری کرد.
درآن شب شادی آفرین و وصل آن نازنین، نطفه ی سهراب بسته شد. پادشاه سمنگان از این وصلت بسیار شادمان شد و بزرگان و پهلوانان سمنگان هم هبه رستم تبریک گفتند و جشن و شادمانی بزرگی برپا کردند.
نمونه ی اشعاری که آتشی از این واژه استفاده کرده است :
«طرّه ی رودابه اگر نباشد این آبشار
آن نهر
دست دراز تهمینه هست
به جانب کارزار
و آن بَن بُنِ ستبر در تلاطم سیل
جنین رستم اگر نباشد
آن شقایق لرزان در برکه
زخم عمیق پهلوی سهراب هست» (آتشی، 1386، ص 710).
عنصری که در شخصیّت تهیمنه مدّنظر آتشی بوده در درجه ی اول، کارکرد تقدیر در سرنوشت انسان و در درجه ی دوم، تقابل عشق و مرگ است. آتشی در سه شعری که عنوان «فصل تهمینه» دارد، به تحلیل شخصیّت تهمینه و اتّفاقاتی که بر وی افتاده و واکنش او درباره ی آن اتفاقات پرداخت است.
در فصل تهیمنه 1، شاعر به شرح عشقی که در وجود تهیمنه برای وصال رستم شعله می کشید، پرداخته است. در تحلیل شاعرانه، مهره ای که رستم به تهمینه سپرده بود، رمزی برای عشق آن دو بود ولی دریغا که رستم به سبب تحولاتی از باز شناختن آن رمز ناتوان شد و به این سبب ثمره ی عشقشان را نیز از بین برد :
«هرگز ندیده بودمش
– شنیده بودمش آیا ؟-
می دانستم امّا
که خواهد آمد.
گشتگاهم

                                                    .