رشته حقوق

برقراری ارتباط

دانلود پایان نامه

باقری برای آنکه نگاه بدیعی را به زندگی عوض کند سعی می کند زیباییهای زندگی را به یاد او بیاورد. – قطع امید کردی؟ صبح پا شدی تا حالا، آسمان را نگاه کنی؟ نمی خوای اون دم صبح، طلوع آفتاب را ببینی؟ سرخ و زرد موقع غروب رو نمی خوای ببینی؟ ماه رو نمی خوای ببینی… شب مهتاب، اون قرص کامل ماه رو … چشمت رو می خوای ببندی؟ اینجا تماشایی داره از اون دنیا می خوان بیان اینجا رو ببینن… در حین این صحبتها از کنار نهر آب و درختان عبور میکنند حتی بعد از گذر از کنار این صحنه روی نمای صحبت باقری صدای آب و پرنده ها گذاشته شده تا تداعی زیباییهای طبیعت برای بیننده راحتتر باشد… به این چهار فصل طبیعت نگاه می کنی؟ هر فصل یه میوه میاد… بعد محبت خداوند را با محبت مادر به فرزندش باهم مقایسه می کند. – هیچ مادری به بچهاش این خدمت را نکرده که خداوند به این بندگانش ارزانی کرده… باقری شجاعت سرباز را دارد که به جنگ ناامیدی می رود و از طبیعت که آشنای سرباز بود کمک می گیرد که نظر بدیعی را عوض کند. همچنین بدون اشاره مستقیم به قرآن و دین خداوند را از طریق همین طبیعت معرفی می کند. در واقع کاری که سرباز و طلبه نتوانستن انجام دهند. چون آنچه آنها نداشتند تجربهای از نوع تجربۀ بدیعی، بود. پیرمرد او را نه تنها می فهمد بلکه حس می کند.
در طول مسیر باقری است که با گفتن بپیچ به چپ… حالا برو به راست مسیر حرکت بدیعی را تعیین می کند و او را از مسیری می برد که خودش با آن آشناست. مسیر تجربیات خودش.
-همۀ اینها را قلم بزنیم. همۀ اینها را رد کنیم از مزۀ گیلاس می خوای بگذری؟ نگذر! من رفیقتم می گم نگذر. در همین هنگام به ساختمانی نزدیک می شوند که روی پشت بام آن زنی در حال پهن کردن لباس است و دختر بچهای که پیراهن قرمزی به تن دارد در کنارش مشغول بازی است. قرار گرفتن این کلمه و این نما پشت سر هم چنان به ذهن می آورد که شاید طعم گیلاس طعم خانواده باشد. طعم زندگی در کنار یک کودک در حال بازی..
پیرمرد خود را در جایگاه رفیق بدیعی قرار داده و یک شعر ترکی را خوانده و ترجمه میکند: «عزیزم پرواز کردم بیا. افتادم به باغ دوست بیا. برادر روز خوش، به روز بد افتادم بیا. حالا ما غریبه، شما هم غریبه. بری هم دوستتم بمانی هم دوستتم در هر صورت مخلصت دوستت هستم. بمانی هم دوستتم. بری هم دوستتم.» کلام آخر پیرمرد بیانگر این حقیقت است که او نیز متوجه شده که بدیعی واقعاً دنبال مردن نیست و شاید دنبال یک دوست و هم صحبت است. از ابتدای فیلم بیننده کم کم متوجه این حقیقت می شود که نقش اول، آرزوی برقراری ارتباط با دیگران دارد؛ وگرنه میتوانست در تخت خود بماند، دارو بخورد و به زندگی خود پایان دهد. نشانههایی که دلالت بر تمایل نداشتن بدیعی به مرگ است: خودکشی یک عمل فردی است به دنبال یک نفر برای همراهی گشتن و تبدیل آن به یک کار دونفره، خودکشی در یک محل خاص، طبیعتا برای کسی که می میرد جا و چگونگی پس از آن نمیتواند مهم باشد، نخوردن تخم مرغی که نگهبان تعارف می کند بخاطر اینکه برایش خوب نیست و ..
پس از آنکه بدیعی پیرمرد را کنار در موزه تاریخ طبیعی می رساند قبل از پیاده شدن از او می خواهد که کارهایی که قرار است انجام دهد را شرح دهد، تا او مطمئن شود. پیرمرد: فردا صبح زود میام انشاا… دو بار شما را صدا می کنم، آقای… آقای بدیعی! شما هم جواب می دی. دستت رو می گیرم میارم بیرون. – اگه جواب ندادم چی؟ – جواب میدی انشاا… میدی. میدونم میدی. – اگه جواب ندادم؟ -همان کاری که شما گفتی انجام می دم خیالتون تخت راحت باشه. –بگو تا خیالم راحت باشه. بعضی کارها گفتنش از انجام دادنش مشکلتره. – ولی خب به هرحال باید انجام بدی دیگه. – بخاطر این بچه نبود همین کار را هم انجام نمی دادم. برای من مشکله قبول بفرمائید مشکله… خیلی خب میام روی شما را می پوشونم… (بدیعی وسط حرف پیرمرد- پولت رو برمیداری می ری.)… شما راحت میشی. می رم… –اینم بدون این پول برای سلامتی بچهاته. اگه به قولت عمل نکنی خیر نمی بینی. – انشاا… خیر باشه برای شما. پیرمرد اگر چه قول می دهد کار را انجام دهد ولی پول را قبول نمی کند – هر وقت که کار کردم…
پیرمرد به خاطر تجربه انصراف خودش از خودکشی باور دارد که بدیعی نیز از انجام قصد خود منصرف خواهد شد. ولی بدیعی که یک قدم به تحقق خواسته اش برای پایان دادن به زندگیش نزدیک شده دچار تردید شده که اصرار به گفتن مراحل انجام کار و طول دادن بی دلیل گفتگو با پیرمرد از اولین علائم این تردید در اوست.
پس از رفتن پیرمرد به داخل موزه بدیعی دور می زند تا از راهی که آمده برگردد. اما انگار این بازگشت به دور تسلسل متوقف شده بنابراین در گوشه ای می ایستد زن جوانی از او می خواهد تا از او همسرش عکس بگیرد این اولین جایی است که یک زن در نمای کامل فیلم ظاهر می شود و با شخصیت اصلی گفتگو می کند. پس از عکس گرفتن، بدیعی با سرعت دیوانه وار (به گفتۀ عابرین در فیلم) به موزه برمی گردد و با اصرار پس از تهیۀ بلیط برای پیدا کردن باقری داخل موزه شروع به دویدن و پرس و جو می کند. گروهی از کودکان مدرسهای به همراه معلمانشان در حیاط موزه جمع شده اند. بدیعی در حالی که عجله دارد لحظهای قاطی جمع آنها می شود. سر و صدای بچهها به همراه حیاط سرسبز و زیبای موزه برگی از لحظات زیبای زندگی را ورق می زند. تعداد زنان در حیاط بیشتر است. چند زن در حال خرید بلیط نشان داده می شود. بچههای مدرسهای پسر هستند ولی معلمان زن هستند. برخلاف طول فیلم در این صحنه ها زن و کودکان بیشتر در تصویر هستند.شاید حضور یک زن که نماد احساس و محبت و عشق است بخشی از زندگی را که باقری برای بدیعی بازگو نکرده بود را به یادش می آورد و کودکان فصل فراموش شده امید به آینده و شور ونشاط را به عنوان تکمیل کنندۀ کتاب زندگی به خاطر بدیعی می آورند. طبیعت، زن و فرزند کلید واژه هایی که زیستن و دلیل زیستن را تداعی می کنند. حالا پازل زندگی در ذهن بدیعی کامل شده پس مرگ و تمنای خودکشی به عقب رانده می شود.
بدیعی متوجه می شود باقری تاکسی درمیست است شغلی که قبلا پیرمرد از بیان آن طفره رفته بود. رابطه تاکسی درمیست با مرگ رابطۀ بخصوصی است. آنها مرگ را رقم می زنند تا زندگی را به تصویر بکشند. همان کاری که کارگردان با ساخت این فیلم انجام داده است.
وقتی که بدیعی برای یافتن باقری از داخل شیشه کارگاه به درون نگاه می کند که استادی در حال شرح دادن چگونگی مراحل شکافتن پرندگان است، صحنه کالبد شکافی پرنده فقط با صدا نمایش داده شده است. صدا در این نما هم دوباره غالب بر تصویر است. دوربین از داخل، بیرون پشت پنجره را که بدیعی با اضطراب از این طرف به آن طرف می رود، داخل کادر دارد. پس از خبر کردن باقری بدیعی منتظر آمدن او می نشیند و در دور دست به درختی که زیر آن قرار است خودکشی کند نگاه می کند. کلاغها با سرو صدای زیاد روی شاخه های درخت را پوشانده اند. ناگهان صدای کشیده شدن لاستیک یک ماشین شنیده می شود. این صدا معمولا تداعی یک تصدف و یک اتفاق ناگوار است. بدیعی با دست پاچگی به طرف صدا بر می گردد، و پس از آن دوباره به منظرۀ درخت و کلاغها نگاه می کند. نمای دور از آنچه برای خود ترسیم کرده بود. مرگ و تنهایی بدور از زندگی شهری بر روی تپه ای خارج از هیاهو. اما آیا این خواستۀ او بود؟ این نما در ترکیب با صدای لاستیک ماشین برای بدیعی تداعی گر یک اتفاق ناخوشایند است. به نظر می رسد مرگ خوشایند و رهایی بخش بدیعی وجهاش را از دست داده و در تقابل با زندگی ناخواستنی بودنش جلوه گر شده است.
بعد از دیدن باقری پس از مقدمه چینی که هم از دید باقری و هم از دید بیننده شبیه تلاشی کودکانه برای مطرح کردن دوباره خواسته اش است می گوید: آقای باقری یه عرض دا فردا صبح که میای یه دو تا سنگ ریز ور دار بنداز روم من شاید خوابم برده باشه ولی زنده باشم. یه دو تا سنگ ریز بردار… – دو تا که سهله سه تا می زنم. –آقای باقری می گم که شونمم یه دو تا تکون بده. کار دیگه شاید زنده باشم. یادت نره قول دادی ها. –سرِ ما میره، قولمون نمیره…
بعد از رفتن باقری، بدیعی به آسمان نگاه می کند و بعد به زردی و نارنجی غروب که پیرمرد زیبایی اش را به یادش آورده بود، چشم می دوزد. غروب در فرهنگ ایران نمادی از غم جدایی و غربت است. ولی غروبی که کارگردان با نمایی از شهر دود گرفته و جرثقیل های در حال کار گرفته وجه دیگری را به نمایش می گذارد. در پیش زمینه نمای شهر و در پس زمینه نمای غروب آفتاب بیانگر زیبایی در پس هر آشفتگی و دلمشغولی های انسان شهریست و اینکه حتی میان این همه سیمان و آهن از پس دود می توان به دور دست ها چشم دوخت و در انتهای تمام سرگشتگی های زندگی امروزی، زیبایی های طبیعی را به تماشا نشست.
4-3-7 سکانس آخر قبل از مؤخره
صحنه دارای یک بخش ابتدایی در خانه و یک بخش انتهایی در بیرون شهر کنار درخت – زمان شب
توصیف صحنه: دوربین در تاریکی شب، بیرون از خانه به پنجره ای فوکوس کرده که به پرده ای پوشیده شده است. بدیعی در داخل خانه به این طرف و آن طرف می رود دماسنجی را در دهانش می گذارد و به گشتن داخل خانه ادامه می دهد. ناگهان صدای آمدن ماشین و بوقی را می شنویم. دوربین همچنان نمای ثابت خود را حفظ کرده است. بدیعی از پنجره به بیرون نگاهی می اندازد. با همان ریتم قبلی دماسنج را در آورده کاپشنی می پوشد و پس از خاموش کردن چراغهای خانه خارج می شود. در را قفل کرده و از پله های پائین می آید. با حرکت او دوربین به آرامی در همان زاوایه به طرف پایین حرکت می کند. بدیعی لامپ راه پله ها که در بیرون ساختمان هستند را هم خاموش می کند. دوربین به جای دنبال کردن بدیعی روی پنجره همسایه که چراغ آن روشن است و کسی در حال گوش کردن آهنگ در خانه است متوقف شده و صحنه به آرامی تاریک می شود.
نمای بعدی تاکسیای را نشان می دهد که در تاریکی همان مسیری که بدیعی در طول فیلم در رفت و آمد بود را طی می کند. رعد و برقی در آسمان دیده می شود. ماشین پس از گذشتن از پیچ و خم در نزدیکی درخت می ایستد. در نمایی که از درخت نشان داده می شود تاکسی در تصویر نیست فقط نور آن اطراف درخت را روشن کرده است. پس از پیاده شدن بدیعی وارد کادر نزدیک درخت می شود و تاکسی بدون آنکه دیده شود از راهی که آمده بر می گردد. بدیعی ساکی که با خود آورده را کنارش روی زمین می گذارد و در حالی که سیگاری را به سختی روشن می کند به چشم انداز شهر در تاریکی چشم می دوزد. در پس زمینه تاکسی را می بینیم که پس از گذر از پیچ از کادر خارج می شود. بدیعی سیگار را خاموش کرده ساک را برداشته به طرف پایین سمت پایین می رود. پایش می لغزد و سر میخورد. ساک را در چاله می اندازد. در نمای بعد کلوز آپی از چهره بدیعی که در چاله دراز کشیده نشان داده می شود. چند برگ خشک روی او می افتد. او به آسمان چشم می دوزد. ابرهای در حال حرکت روی ماه را می پوشانند. فضا تاریک می شود و با روشنی رعد و برق چهره بدیعی در تاریکی دیده می شود که پس از بارش باران به آرامی چشمش را می بندد. صحنه کاملا تاریک می شود ولی صدای بارش باران شنیده می شود.
هرمنوتیک
معنایی یا ضمنی
نمادین
کنشی
فرهنگی یا ارجاعی

مطلب مشابه :  لزوم پیشگیری از سوء استفاده مأمورین دولت

سکانس آخر

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید