گیدنز هویت شخصی را این گونه تعریف می کند . هویت شخصی نوعی خصیصه متمایز یا حتی مجموعه ای از خصیصه های متمایز نیست که در اختیار فرد قرار گرفته باشد . هویت شخصی در واقع همان خود است که شخص آن را به عنوان بازتابی از زندگی نامه اش می پذیرد . در این جا نیز هویت به معنای تداوم فرد در زمان و مکان است . ولی هویت شخصی عبارت است از همین تداوم اما به صورت بازتفسیری که شخص از آن به عمل آورده است (گیدنز :1383 ،82)
هویت شخصی برای ما شکل دهنده مسیری است که باید آن را طی مدتی که طول عمر نامیده می شود از لابه لای قرار گاه نمادین تجدد بپیماییم . هر کدام از ما دارای زندگی نامه ای هستیم که در واقع بازتاب اطلاعات اجتماعی و روانشناختی موجود در باره شیوه های ممکن زندگی است . (همان :32)
گیدنز معتقد است که در جوامع تکثر گرا متنوع و در حال تغییر ، جایی که همه چیز مورد مداقه قرار می گیرد خود به پروژه ای بازاندیشانه تبدیل می شود . وی همچنین به خود، خود سازنده اولویت زیادی می دهد . پروژه ای که از آن طریق خود در سطح فرد ، بازاندشانه و تغییردهنده می شود (گیدنز 1378) گیدنز بازاندیشی در مورد خود را فرایندی مدام و فراگیر می داند که طی آن فرد ، در فواصل زمانی منظم بر حسب اتفاقی که افتاده است به نوعی بازپرسی از خود می پردازد (همان 113)وی معتقد است که ساخت خود طرح بازاندیشانه ای است که بخش اساسی مدرنیت را می سازد . در این جا فرد از میان گزینه هایی که نظام های انتزاعی فراهم می کند باید هویت خود را پیدا کند (گیدنز :1377 ، 148 ). فرد به کمک تکنیک های گوناگون ، فرصت های متنوعی برای توسعه شخصیت خود فراهم می کند ، تجربیات تازه و متنوع ، زمینه را برای تنوع روش های عمل مهیا می سازد . چنین شرایطی زمینه را برای بریدن از الگو های رفتاری جا افتاده آماده می کند که البته این امر ممکن است خطراتی هم در پی داشته باشد . (همان 115) از دیدگاه گیدنز بازاندیشی خود وارد محدوده بدن نیز می شود و با این رویکرد بدن دیگر شی منفعلی تلقی نمی شود بلکه بخشی از یک نظام کنشی است فاعل و سوژه به طور مرتب به فرایند های جسمی خود نظارت دارد و آگاهی از چگونگی بدن برای دریافتن تمام عیار هر لحظه از زندگی اهمیت خاص برخوردار می شود (گیدنز، 1377 :114 )
بی اشتهایی و خود داری از پرخوری و همچنین نقیض ظاهری آن یعنی پرخوری غیر ارادی ، را باید به عنوان علل موجبه نوعی نیازو مسئولیت فرد برای ایجاد و حفظ نوعی هویت شخصی متمایز در نظر گرفت . در روزگار کنونی ، روش های افراطی برای تنظیم رژیم های غذایی عملا به صورت یکی از ویژگی های همگانی روزمره درآمده است .(گیدنز: 1392 ، 153)
بی اشتهایی عصبی در حقیقت تلاشی برای کسب امنیت خاطر در دنیای آکنده ازگزینش های متعدد ولی ابهام آمیز است بدنی که به شدت تحت کنترل باشد نشانه ی نوعی هستی سالم در یک محیط اجتماعی باز است . (گیدنز: 1392 ، 154)
بافرا رسیدن عصر جدید ، بعضی از انواع نماهای ظاهری و کردار های بدنی اهمیتی خاص می یابند . در بسیاری از عرصه های فرهنگی ما قبل جدید ، نمای ظاهری بدن به طور کلی تابع استاندارد های مبتنی بر معیارهای سنتی بود . طرز آراستن چهره و انتخاب لباس همیشه تا اندازه ای وسیله ابراز فردیت بوده است ولی امکان استفاده از این وسیله به آسانی فراهم نمی آمد یا اصولا مطلوب نبود . نمای ظاهری فرد بیش از آن که نشان دهنده هویت شخصی او باشد بیانگر هویت اجتماعی او بود . لباس و هویت اجتماعی حتی امروز هم هنوز به کلی از یک دیگر جدا نشده اند و پوشش افرد هم چنان به صورت نشانه ای از نوع و موضع طبقاتی یا پایگاه حرفه ای آن ها باقی مانده است . مد های لباس در روزگار ما تحت تاثیر گرو های فشار ، آگهی های تجاری ، امکانات اجتماعی – اقتصادی و دیگر عواملی است که مروج استاندارد های اجباری هستند تا تفاوت های فردی . اما همین واقعیت که در زبان خودمان واژه یونیفرم را داریم و آن را برای اشاره به جامه هایاستاندارد شده و یک شکل در بعضی مناصب یا حرفه های اجتماعی به کارمی بریم نشان دهنده آن است که در عرصه های دیگرانتخاب لباس نسبتا آزاد است . در دنیای امروزنمای ظاهری به صورت یکی از عناصر مرکزی طرحی درآمده است که افراد به طور بازتابی از خود ارائه می دهند (گیدنز: 1392 ، 145)
این یکی از ویژگی های نظام های اجتماعی مدرن است که در آن ها ارتباط های دوستانه و خصوصی با افرادی برقرار می شود که می توان آن ها را از میان امکانات گوناگون انتخاب کرد .در دنیای جدید هرگاه شخصی مایل باشد که خارج از آداب و اصول سنتی انتخاب هایی برای برقراری ارتباط های دوستانه و شخصی با دیگران به عمل بیاورد امکانات گوناگون در پیش راه خود خواهد یافت . تنها هنگامی که پیوند های دوستی و صمیمیت به طرزی کم و بیش آزادانه انتخاب شده باشند ما می توانیم از رابطه به مفهومی که امروز در زبان مردم عادی جا افتاده است یاد کنیم . در حقیقت ، ازدواج ها روابط دوستانه و صمیمیت های پایدار امروزه بیش از بیش به صورتی نوعی رابطه ناب در می آیند . در طی دوره کنونی دنیای متجدد رابطه ناب (که هیچ ارتباطی با مسائل جنسی ندارد ) اهمیت خاص در امر خود سازی یافته است . (گیدنز: 1387 ، 129 )
برخلاف پیوند های شخصی یا خصوصی در جامعه سنتی ، رابطه ناب وابسته به عوامل برون از زندگی اجتماعی و اقتصادی نیست و چنان می نماید که گویی در فضا شناور است . بدین ترتیب ازدواج بیش از بیش به صورت رابطه ای درآمده است که دلیل پیدایش و ادامه آن احساس رضایت عاطفی خاصی است که از هم زیستی و ارتباط نزدیک با همسرمطلوب حاصل می شود . مختصات دیگر ، حتی آن هایی که مانند بچه دار شدن اهمیتی ظاهرا اساسی دارند رفته رفته به صورت نوعی لنگر سنگین در برابر جدایی های احتمالی در آمده اند و چندان تاثیری بر حفظ و حراست رابطه قبلی ندارند (همان 132)
آنتونی گیدنز واژه عشق در هم آمیخته را برای بیان توصیف احساساتی به کار برد که طرفین عاشق در کنار یکدیگر رابطه عاشقانه را حفظ می کنند ، و واژه روابط ناب را برای نشان دادن ویژگی های نوع ارتباطی که بر این مبنا شکل می گیرد ابداع کرد . عشق در هم آمیخته به این معناست که در یک مقطع خاص ، طرفین به هم عشق می ورزند ،مجذوب یک دیگر می شوند و مایلند در کنار هم باشند ، برای آن ها باهم بودنشان لذت بخش ، رضایت بخش و مطلوب است . با این وصف هیچ تضمین و یا تعهدی وجود ندارد که این وضعیت توافقی تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند ادامه یابد . همه آن چیز هایی که باعث نزدیکی می شوند ، می تواند منجر به دوری هم بشوند اگر چنین اتفاقی بیفتد ، نقش این باهم بودن به علت فقدان مبانی زیر بنایی که آن دو را به هم می پیوندد موجب از هم پاشیدن رابطه می شود . اگر چه برای حفظ عشق در هم آمیخته وجود دو نفر ضروری است اما برای از هم دور شدن کافی است که احساس یکی از دو نفر شروع به رنگ باختن کند ، بدین ترتیب روابط نابی که به واسطه عواطف و احساسات یکی شده انسجام یافته است ، برساختی آسیب پذیر و شکننده است . هیچ یک از طرفین ، از ته دل نسبت به دیگری که هر آن ممکن است به صراحت اعلام کند که احساس می کند دیگر از باهم بودن و زندگی مشترک خوشش نمی آید – احساس اطمینان نمی کند آنان به فضای بیشتری نیاز دارند و ممکن است آن را در جایی دیگر جست و جو کنند . (باومن ،1390: 149 )
سرمایه داری مبتنی بر مصرف با تلاش هایی که برای یک نواخت کردن مصرف و شکل دادن به ذوق و سلیقه افراد از طریق آگاهی های تجاری انجام می دهد ، نقشی اساسی در پیشبرد خود شیفتگی دارد . اندیشه ایجاد جامعه ای تعلیم دیده و اهل تمیر مدت ها پیش در برابر امواج مصرف گرایی از پای درآمده است . مصرف گرایی در حقیقت جامعه ای تحت سلطه ظواهر است مصرف با مطرح ساختن کمبود های زندگی اجتماعی در عصر جدید مدعی بر طرف کردن آن ها می شود و در حقیقت همان چیز هایی را وعده می دهد که شخص خود شیفته آرزوی برخوردار بودن از آن ها را در سر می پروراند : جذابیت ، زیبایی و محبوبیت شخصی . چنین است که مصرف گرایی در تبلیغات خود همواره مناسب ترین نوع کالا ها و خدمات را عرضه می کند . بدین ترتیب همه ما در عرصه های گوناگون از جامعه امروزی چنین زندگی می کنیم که گویی اطراف ما پوشیده از آینه است و در میان این آیینه ها کوشش ما همواره برآن است که ظواهر شخصی مان نمایشگر شخصیتی سرزنش ناپذیر و متناسب با ارزش های اجتماعی باب روز باشد (گیدنز: 1392 ، 243)
اگر متوجه نشویم که عوامل انسانی نسبت به محیط اجتماعی در موضع تملک یا تخصیص قرار می گیرند و آن محیط را به وسیله اعمال خود می سازند و بازسازی می کنند لااقل از نظرتجربی ، به درک چیستی قدرت آدمیان نائل نخواهیم آمد . زندگی اجتماعی جدید در همان حال که عمل انفرادی را تضعیف می کند ، تملک امکانات تازه ای را تسهیل می نماید . این جریان تاحدی موجب از خود بیگانگی فرد می شود ولی در عین حال اوضاع و احوالی به وجود می آورد که آدمیان را در برابر فضاهای اجتماعی خاص که به نظر آن ها ستمگرانه است به واکنش وا می دارد . نهاد های دوران تجدد کنونی دنیایی مرکب از فرصت ها و خطر های احتمالی پردامنه به وجود می آورند . ولی این دنیای بی سابقه دارای محیطی نفوذ ناپذیر و مقاوم در برابر اعمال نظر های مردمان نیست . این درست است که نظام های مجرد دنیای جدید به عمق زندگی روزمره مردم نفوذ می کنند ولی فراموش نکنیم که واکنش های مردم نسبت به چنین نظام هایی ، فعالیت های فرد را هم به روابط اجتماعی نامحدودی متصل می سازد .بعضی از این گونه نظام ها در جریان توسعه جهانی خود تاثیرات اجتماعی خاص به وجود می آورند که هیچ کس آن ها را به تمامی کنترل نمی کند و پیامد های آن ها نیز در بعضی حوزه های خاص پیش بینی ناپذیر است . باتمام این ها ،گسترش نظام های کارشناسی از بسیاری لحاظ امکاناتی برای تملک مجدد قلمرو شخصی یا خصوصی فراهم می آورند که بسی فراتر ازامکاناتی است که در فرهنگ های سنتی وجود دارد . (گیدنز: 1392 ، 247 )
2-5-2 الریچ بک و بک گرنشایم
در مدرنیته بازتابی دولت رفاه غرب پارامتر های سنتی جامعه غرب را در خود حل کرد که این موارد فرهنگ و آگاهی طبقاتی، جنسیت و قوانین خانواده را در بر می گرفت . مدرنیته بازتابی اشکالی از آگاهی جمعی که به سازمان های سیاسی و اجتماعی و نهاد ها در جامعه صنعتی اشاره داشت یا وابسته بود را در خود حل کرد . این سنت زدایی در فرایندی از فردی شدن اتفاق افتاد . در همان زمان روابط نابرابری ثابت باقی ماند . چگونه این امر ممکن است . در مقابل پس زمینه ای از استاندارد های مادی بالای زندگی و سیستم های امنیتی – اجتماعی پیشرفته مردم از تعهدات طبقه ای جدا شدند و مجبور شدند خود برای زندگی نامه کاری خود برنامه ریزی کنند .(بک: 2000 ،87 )
فرایند فردی شدن قبلا به طور گسترده برای بورژواهای ثروتمند مصداق پیدا می کرد اما فردی شدن به شکل دیگری ویژگی کارگران دستمزد رایگان در سرمایه داری مدرن تحرک نیروی کار تحصیلات و تغییر اشتغال بود . ورود به بازار کار این پیوند ها را از بین برد و دوباره به آزادی هم از شبکه های سنتی و هم از محدودیت های بازار کار انجامید . خانواده ، همسایه و حتی ارتباطات دوستانه مثل پیوند های فرهنگی منطقه ای با تحرک شخصی در تضاد قرار گرفت و آن چه که تحرک شخصی به آن نیاز داشت بازار کار بود . این موج فردی شدن با تجربه هایی از سرنوشت جمعی (مثل بیکاری توده ای ) به رقابت برخاست هرچند تحت شرایط دولت رفاه ، زندگی نامه طبقه ای که تا حدودی انتسابی بود به زندگی نامه بازتابی که بسته به تصمیمات کنشگران بود تبدیل شد . (بک، 2000، 88 )
با توجه به تفسیر نابرابری اجتماعی یک وضعیت دوسو گرا مشاهده شد برای نظریه پردازان مارکسیست طبقاتی مثل نظریه پردازان قشر بندی تغییر زیادی حاصل نشده است . سلسله مراتب درآمدی و شرایط اساسی بازار کار همان است که قبلا بوده از طرف دیگر پیوند با طبقه اجتماعی به طور مرموزی به اعمال های خود افراد فروکش کرد . محیط های اجتماعی طبقه – محور و سبک های زندگی نوعی طبقات درخشش خود را از دست دادند . تمایل به سمت ظهور اشکال و شرایط فردی شده هستی است . چیزی که مردم را وادار می کرد برای سرنوشت مادی خود تلاش کنند و خود را محور طرح ریزی و رهبری زندگی خود قرار دهند . به طور فزاینده ای همه افراد مجبور شدند بین موقعیت های مختلف انتخاب کنند که این انتخاب این مورد را در بر می گرفت که یک شخص دوست دارد به کدام گروه یا خرده فرهنگ متعلق باشد . در حقیقت یک فرد می بایست هویت اجتماعی خود را انتخاب کند یا تغییر دهد و در این جریان ریسک عمل خود را نیز بپذیرد . از این رو فردی شدن به معنای تنوع و تمایز سبک های زندگی و شیوه های زندگی است که با تفکری که در پس دسته بندی های سنتی جوامع گروهی بزرگ که طبقات ،نواحی و قشر بندی های اجتماعی را شامل می شود درتضاد است . در نظریات مارکسیستی تضاد بین طبقات به ذات سرمایه داری صنعتی مربوط بود . این مفهوم سازی تجربه تاریخی به یک شکل ثابت می تواند به عنوان قانون (بک، 2000 : 88)
نظریات فردی شدن ادعا می کنند که پویایی بازار کار که توسط دولت رفاه حمایت می شود طبقات اجتماعی را با کاپیتالیسم در خود حل کرده است . برای این که به زبان مارکسیستی سخن گوییم باید بگوییم ما به طور فزاینده ای با پدیده سرمایه داری بدون طبقات مواجه شدیم اما با نابرابری اجتماعی و همه مشکلات سیاسی و اجتماعی فردی شده .( بک، 2000 ، 92)
این گرایش به بی طبقه بودن نابرابری اجتماعی به عنوان نمونه ای در توزیع بیکاری توده ای خود را نشان می دهد . از یک طرف نسبت بیکارانی که برای مدت زمان زیادی بیکار مانده اند در حال افزایش است که این نسبت همان نسبت افرادی است که بازار کار را ترک کرده اند یا هرگز به آن وارد نشده اند . از طرف دیگر نرخ ثابت بیکاری به هیچ وجه به معنی موارد ثبت شده و افراد آسیب دیده را در بر نمی گیرد . (بک، 2000 : 92)
در حالت سنت زدایی شده زندگی ضرورت جدیدی برای اشخاص و جوامع مطرح می شود ضرورت بحران و بیماری به این معنا که بحران های اجتماعی منشا فردی دارند و غیر مستقیم و خیلی محدود می توان برای آن ها منشا اجتماعی یافت .
آزادی مرتبط با موقعیت مثل طبقه اجتماعی با آزادی مرتبط با موقعیت جنسیتی مرتبط است . همان گونه که در شرایط تغییر یافته زنان مشاهده می شود . داده های اخیر واضح تر این امر را بیان می کنند . این موقعیت اجتماعی یا فقدان تحصیلات نیست که زنان را به فلاکت انداخته است بلکه عامل اصلی طلاق است . طلاق بیان گر این امر است که زنان از حمایت همسران خود جدا می شوند فرایندی که دیگر نمی توان آن را کنترل کرد . (بک،2000 : 93)
مارپیچ فردی شدن درون خانواده شکل می گیرد بازار کار ، تحصیلات ، تحرک همه چیز دو برابر و سه برابر می شود . خانواده تبدیل به صحنه ای نزاع مداوم خواسته های چند گانه متنوع در میان ضرورت های شغلی ، محدودیت های آموزشی ، وظایف والدین و یک نواختی کارهای خانه می شود . خانواده مذاکره کنده به عرصه وجود پای می گذارد خانواده ای که در آن افراد از هر دو جنس به مبادلات عاطفی کمابیش تنظیم شده وارد می شوند که همیشه قابلیت لغو شدن را با خود به همراه دارد . (همان 93)
حتی نزاع بین دو جنس که به عنوان مسئله ای برای افراد در گیر در این رابطه رخ می دهد بعد دیگری هم دارد . از نقطه نظرتئوری چیزی که بین زنان و مردان چه در داخل خانواده و چه در بیرون از آن اتفاق می افتد از یک الگوی کلی پیروی می کند . این ها نتایج مدرنیته بازتابی و پارامتر های خصوصی جامعه صنعتی است به خاطر این که نظم اجتماعی صنعتی همواره اصول تفکیک ناپذیر مدرنتیه مثل آزادی و برابری شخصی را تفکیک می کرد و آن ها را به تولد یک جنسیت نسبت می داد و به جنسیت دیگر منسوب نمی کرد . جوامع صنعتی هرگز یک جامعه صنعتی تام نبودند بلکه نیمی صنعتی و نیمی فئودال بودند که نیمه فئودالی آن ها باز مانده ای از سنت نبود بلکه محصول و دستاورد جامعه صنعتی بود . در آن راه به عنوان موفقیت های جامعه صنعتی نیمه فئودالی آن مشوق از بین بردن اخلاق خانواده ، سرنوشت جنسیتی آن ، تابوهای مرتبط با ازدواج ،فرزندآوری و تمایلات جنسیتی بود و حتی مشوق اتحاد دوباره کار خانه و کار بیرون از منزل بود . (بک، 2000 : 94 )

                                                    .