رشته حقوق

بحران های اجتماعی

دانلود پایان نامه

بخش دوم: تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در قرون اولیه اسلامی
(2-2-1): اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران مقارن با ظهور اسلام تا قرن پنجم ه.ق
ظهور اسلام و بعثت پیامبر(ص) (در حدود سال 611م) و هجرت ایشان از مکه به مدینه (622 م) مصادف بوده است با دوران پادشاهی خسرو پرویز (590-627م) و جنگ های وی با هِرقِل(هراکلیوس)، امپراطور بیزانس یا روم شرقی. بنابراین اوضاع ایران مقارن ظهور اسلام آشفته بود آن چنان که آثار بی نظمی در امور سیاسی، درباری، نظامی، دینی ودر کل در تمام امور اجتماعی آشکار شده بود، به طوری که دولت ساسانی را مستعد شکست کرده و شاهنشاهی بزرگ ایران را به لبه پرتگاه انقراض کشانیده بود. در چنین حال و با چنین شرایطی حمله عرب به ایران آغاز شد. نفوذ تمدن عرب و مسلمانان بیشتر در میان طبقه سوم یعنی طبقه ناراضی ایرانیان بوده است وگرنه طبقات عالیه ایرانی و روحانیون و آزادان و دهقانان و گروه بزرگ از کسانی که در حفظ آیین زرتشتی تعصّب می ورزیدند بدین پیشرفت ها به دیده بغض و ناخشنودی می نگریستند و همین گروه و قبایا و تبلیغات آن ها است که دگر باره اسباب استقلال ملت ایران و شکست معنوی قوم عرب را یک قرن بعد میسر ساخت. همان طور که می دانیم در ابتدای ظهور اسلام قوم بنی امیه با فرمانرایانی مانند ابوبکر و عمر و عثمان بر امت اسلامی حکم فرمایی می کردند که سختگیری ها و ظلم های بی اندازه عمال بنی امیه در سرزمین های تحت تصرف اسلام خصوصاً ایران که پیشینه غنی از تاریخ پرستش دین زرتشتی را در تاریخ خود داشته، مایه عدم رضایت ایرانیان شده بود و حتی کینه و نفرت آن ها از قوم بنی امیه را موجب گردید که روز به روز نیز بر ناخشنودی آن ها افزوده می شد تا جایی که گاه و بی گاه در گوشه و کنار ایران خصوصاً نواحی شرقی شورش و طغیانی بر علیه اقوام بنی امیه در می گرفت و در نهایت زمینه را برای روی کار آمدن خاندان عباسی که بزرگترین رقیبان بنی امیه بودند فراهم می کرد. در این جا لازم است که دلایل سقوط بنی امیه را در چند مورد بیان کرد:
اختلاف میان بنی هاشم و بنی امیه که بعد از ظلم های معاویه و یزید به حضرت علی(ع) و اولادش بیشتر شد.
تعدّی بنی امیه به ایرانیان که یکی از مراکز اتکاء بنی هاشم بود.
سیاست بنی امیه مبنی بر سیادت عرب و تحقیر ملل تابع، خاصه ایرانیان.
اعتقادات ملت ایران به حکومت نژادی و استحقاق بنی هاشم به حکومت اسلام.
لذا آل عباس که آنان نیز دسته ای از بنی هاشم بودند به وسیله حامیان ایرانی خود حکومت را از دست بنی امیه بیرون بردند. بعدها آن ها از اغتشاشات و آشفتگی های ممالک اسلامی مخصوصاً ایران سوء استفاده و شروع به تشدید فعالیت دینی و سیاسی خویش کردند. عهد عباسی را به دو دوره متمایز می توان تقسیم کرد:
دوره اول که دوره ترقّی و عظمت است و تا آخر عهد مأمون ادامه داشت (132- 218 ه.ق).
دوره دوم که دوره انحطاط و ضعف است و از آغاز خلافت معتصم تا انقراض خلافت عباسی به طول انجامید( 218- 656 ه.ق).
دوره اول دوره غلبه نژاد ایرانی و نفوذ قطعی آن قوم در دربار بنی عباس است ولی از عهد معتصم مقدمات تسلط ترکان و شکست ایرانیان فراهم گردید. نفوذ ترکان در دربار بنی عباس یکی از اسباب عمده و اساسی ضعف خلافت عباسی و ایجاد علل سقوط آنان بوده است و از همین دوره به بعد است که به تدریج مقدمات تجزیه ممالک اسلامی و انحطاط تمدن اسلامی و ضعف دولت عباسی ایجاد شد. این ضعف و از هم پاشیدگی، در حدود اواسط قرن سوم به بعد اتفاق افتاد که تجزیه ممالک اسلامی را در پی داشت (صفا،1366: 7-12). «بنابراین دولت های دیگریمانند دولت طولونیان و فاطمیان در مصر، دولت حمدانیه در موصل و حلب به دست ناصر الدوله و دولت اخشیدیه در مصر و شام روی کار آمدند. ایرانیان نیز در این حین شروع به تهیه مقدمات استقلال خود کردند و تجزیه رسمی نواحی ایران از ممالک تابعه حکومت مرکزی اسلام از همین ایام آغاز شد و حکومت هایی به وجود آمدند که بعضی از آن ها کاملاً از خلافت بغداد متنازع بودند و بعضی تنها اطاعت ظاهری و اسمی از خلفا داشتند مانند حکومت طاهری (205- 209 ه.ق)- حکومت صفاری (254-393 ه.ق) – دولت سامانی (266-389 ه.ق)- دولت غزنوی (366- 578 ه.ق) – آل بویه (334- 447 ه.ق) – آل زیار (316-434 ه.ق)- خانیه یا آل افراسیاب (از 389 ه.ق به بعد) و خوارزمشاهیان و آل عراق و دولت مأمونیه که در سال 407 ه.ق به دست سلطان محمود غزنوی منقرض شد» (همان: 201). با این وجود، قرن سوم و چهارم ه.ق در تاریخ ایران، دوران رشد و تفاخر بر احساسات میهن پرستانه و ایران دوستی به شمار می آید. در این دوران بر حسب اعتقادات ملی باستان، پیوستگی با خاندان های پادشاهی پیش از اسلام را شرط سلطنت و برخوردار شدن از فرّه ایزدی می دانسته اند و این امر به عنوان یک اصل که مشروعیت دودمان های پادشاهی را تضمین و تقویت می نمود در بیشتر سلسله های ایرانی (و بعضاً گاه در دودمان های غیر ایرانی) نیز به چشم می خورد. سامانیان نیز که خواهان کسب این مشروعیت ملی بودند، در این باره تلاش هایی کردند اما در کنار آن برای کسب مشروعیت مذهبی نیز با دستگاه خلافت، طریق مدارا پیشه نمودند و موفق گردیدند با دست یابی بر این دو زمینه اساسی در جهت جذب افکار ایرانیان، پایه های قدرت خویش را مستحکم گردانندو حکومت خود را مشروعیت بخشند (هروی،1371: 29). «سامانیان که در سال های پایانی قرن دوم هجری در خراسان در مسیر کسب قدرت و توجهات دستگاه خلافت (در زمان هارون و فرزندش مأمون) قرار گرفتند سپس حکومت مناطقی از ماوراءالنهر به آنان سپرده شد و با رشادت هایی که برای باقی ماندن ولایتعهدی مأمون در زمان خلافت امین از خود نشان دادند در آغاز سال های قرن سوم هجری به امارت شهر های مهمی از ماوراوالنهر دست یافتند که به جز در ناحیه هرات در سایر موارد در دست سامانیان باقی ماند و تا هنگام سقوط سامانیان در قرن چهارم هجری همان گونه تحت حاکمیت سامانیان قرار داشت. بنابراین می توان گفت انتصاب آل سامان به حکومت ماوراءالنهر و یا به اعتباری دست یابی به قدرت توسط سامانیان، پیشتر از دولت های مستقل چون طاهریان و صفاریان انجام یافت و حتی بیشتر از دیگر دولت های ایرانی نیز به طول انجامید لذا با وجود این که دولت سامانی سومین دولت مقتدر و موروث ایرانی دوره اسلامی بعد از طاهریان و صفاریان است اما با ملاحظاتی شاید بتوان گفت که سامانیان اولین و آخرین دولت های مستقل شرق ایرانی به شمار می آیند هر چند که مدت زمانی تحت امارت طاهریان به سر برده باشند» (همان :43-50). زیرا در قسمت بزرگی از این دوران با احیاء رسوم قدیم بر ماوراءالنهر و خراسان و سیستان و ری و گرگان فرمانروایی داشت. اما آل بویه و آل زیار و پادشاهان محلی دیگر هم در همین عهد ایران را از قبضه طاعت خلفا بیرون آوردند. آل بویه که شیراز و ری و اصفهان را تصرف کردند و وقتی به بغداد رسیدند مورد لقب خلیفه قرار گرفتند و عنوان امیرالامرایی گرفتند وتا توانستند حدود متصرفات خود را تا طبرستان و گرگان که در این زمان تحت تصرف آل زیار قرار داشت گسترش دادند و بر اثر هم مرز بودن با دولت سامانی غالباً میان این دو سلسله کشاکش و اختلاف وجود داشت که این اختلاف نیز یکی از اسباب ضعف هر دو دولت ایرانی گردید. همان طور که ذکر شد در زمان سامانی در گرگان و طبرستان و رویان، آل زیار حکومت داشتند که یکی از سلسله هایی بودند که برای مدت نسبتاً طولانی در قسمت هایی از ایران حکومت می کردند که توانستند در حد توان خود ایران را از قبضه طاعت خلفا بیرن آورند. «در واقع اهمیت این سلسله به آن دلیل است که در زمانی آغاز به حکومت کرد که هنوز بحث های قومی و نژادی بین ایرانیان و اعراب رایج بود و بخشی از ایرانیان در مقابل بی عدالتی های اعراب به ضدیت با آن ها پرداخته و در نتیجه به رسوم و تقلید از شیوه مملکت داری سلسله های پیش از اسلام گرایش پیدا کردند و اقتدار آل زیار از یک سو ریشه در حکومت علویان داشت و از سوی دیگر به دلیل برخاستن از منطقه محصور دیلم و طبرستان به نوعی گرایش به سنت های ایرانی قبل از اسلام را در خود داشت و پایه گذار این سلسله در ظاهر با خلیفه بغداد مدارا می کرد، اما در واقع رفتار متفاوت داشت» (مفرد،1386: 9). «در پایان این دوره یعنی قسمتی از اواخر قرن چهارم ه.ق و نیمه اول قرن پنجم ه.ق اگر چه جای دولت سامانی و برخی از امارت های ایرانی دیگر را حکومت غزنوی گرفت و قسمتی از ایران هم به دست امرای آل افراسیاب افتاده بود اما چون غزنویان سنت سامانیان را تعقیب می کردند و آل افراسیاب نیز در تشکیلات عهد سامانی تغییرات عمده ای ندادند نمی توان نتایجی که با تمدن ایرانی آن عهد مغایرت داشته باشد از تسلط آن ها گرفت و علی الخصوص دولت غزنوی را نمی توان در ردیف دولت های ترک در آورد» (مرعشی، 1345: 197).به عبارتی ترکان که دامنه نفوذشان از همان اوایل قرن چهارم، براثر دو عامل حمایت ابن عباسیان از آن ها برای کاهش گسترش نفوذ وزیران ایرانی در دستگاه حکومت خود و تفرقه سامانیان و آل بویه که حکومت های ایرانی بودند ایجاد شده بود، بیش از دو قرن (تا زمان آمدن مغولان) زمام امور ایران را در دست گرفتند که مورخان این دوره را عصر ترکان نامیده اند. دوره تسلط این سلسله هاکه شامل غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان بودند، دوره ای است که از آن به عنوان دوره غارت، چپاول و نا امنی نام برده می شود، به طوری که قتل، غارت و ویرانی این طایفه قبل از حمله مغول از بزرگترین مصیبت ها بود که سبب ویرانی سرزمینهای ایران گردید. «حکومت همین سلسله های ترک بود که ایرانیان را از اندیشه های بلند پیشین که درباره استقلال و ملیت خویش داشتند دور و برای اطاعت از هر قوم چه وحشی و چه متمدن و هرکسی چه غلام فرومایه و شاهزاده بلند پایه آماده کرد و به حالتی از حالات روحی انداخت که حمله مغول را بر ایران امری بدیع و غریب ندانستند» (صفا، 1366: 3). با وجود این، ترکان که خود را نیازمند میراث های این تمدن می دیدند به ناچار مشوق آن شدند و با توجه به این که تمامی وزیران بزرگ فرمانروایان ترک ایرانی بودند و زبان فارسی زبان غالب دربارهایشان بود و حاکمان ترک می کوشیدند توجه دانشمندان و ادبای ایرانی را به خود جلب کنند بنابراین نفوذ تمدن و فرهنگ ایرانی در میان ترکان آن چنان زیاد بود که می توان گفت در هر حال غلبه با عنصر ایرانی بود. اما با تمام این ها اوضاع کشور از زمان تسلط ترکان بسیار نابسامان بود به طوری که امیران محلی ظلم های زیادی به مردم می کردند و در زمان سلجوقیان این روند حتی بدتر هم شد، با وجود آرامش نسبی ابتدای دوره سلجوقی، اما با گسترش جنگ ها و درگیری های فرقه ای، بحران های اجتماعی پی در پی، وجود رقبای سیاسی، آشفتگی های زیادی به بار آمد که بدبینی و گوشه نشینی شاعران، رواج بی پروایی و بی توجهی به مسائل دینی و نفرت و بیزاری ایرانی ها از ترکان و بسیاری مسائل دیگر را در پی داشت.
(2-2-3): موقعیت منطقه طبرستان و گرگان پیش از ظهور اسلام
در قرون اولیه اسلامی قسمت های شمالی ایران به دو منطقه کلی تقسیم می شده است که عبارت بودند از گیلان و طبرستان. به قسمت غربی و جنوب غربی ساحل خزر، گیلان گفته می شد و ناحیه جنوب و جنوب شرقی ساحل دریای خزر به دو منطقه طبرستان و گرگان تقسیم می شده است که هر کدام از این دو شامل نواحی کوچک تر بوده اند. ناحیه طبرستان، گسترده تر و آبادتر از گرگان بوده است. طبرستان از ناحیه غرب به شهر چالوس و از شرق به شهر تمیشه (حدود بندر گز کنونی) و از شمال به دریای خزر و از جنوب به رشته کوه البرز محدود می شده است (مفرد، 1386: 25). اما مورخین در مورد حدود ناحیه طبرستان از قسمت های مختلف نظرات متفاوتی دادند چرا که رابینو معتقد است: «گاهی اوقات شهرهای دامنه جنوبی رشته کوه البرز مثل بسطام، دامغان، فیروزکوه و خرقان نیز جزو طبرستان به شمار می رفته است» (رابینو، 1384: 22). صاحب حدودالعالم، آمل را مرکز طبرستان می داند و در توصیف آن می گوید: «شهری است عظیم و شهرستان آن خندق دارد ولی باره ندارد و محل استقرار پادشاهان طبرستان و محل تجمع بازرگانان بوده است» (حدودالعالم من المشرق و المغرب،1372: 397). در صورتی که ناحیه گرگان نسبت به طبرستان از جمعیت و شهرهای کمتری برخوردار بود، مرکز آن را شهر گرگان می دانستند. در این مورد نیز صاحب حدودالعالم آن شهر را دارای ناحیه ای بزرگ می داند و می گوید: «مقر پادشاهان طبرستان بوده است و شهر دو قسمت است که یکی از آن ها شهرستان و دیگری بکر آباد است» (همان: 294) و «حمداله مستوفی گرگان را دارالملک می داند» (مستوفی، 1362: 159). لازم به ذکر است که با وجود جدا بودن گرگان از طبرستان در نظر برخی مورخین در بسیاری از کتاب های تاریخی و جغرافیایی گرگان را جزئی از طبرستان می دانسته اند و داستان بنا شدن شهر گرگان توسط گرگین و مسایلی مانند این نشان می دهد که اثر تاریخی دقیقی درباره تاریخچه این منطقه وجود ندارد لذا اغلب کسانی که درباره تاریخ نواحی شمالی ایران صحبت به میان آورده اند، گرگان و طبرستان را یک منطقه و به عنوان طبرستان ذکر کرده اند.
به هر حال منطقه طبرستان از نخستین مراکز تمدن ایران به شمار می رود چرا که به گفته رکن الدین همایون فرخ «در مهاجرت آریایی ها به سمت جنوب، یک شاخه از آن ها به به ایران آمدند و قوم ماد نام گرفتند که در شمال غربی و فلات مرکزی ایران زندگی می کردند و سرزمینشان که به سه قسمت تقسیم می شد قدیمی ترین اقوام ماد یا ماد باستانی که به نام آتروپاتن معروف بودند یا همان آذرباییجان امروزی شامل مناطق شمال غربی ایران و نواحی البرز می شد که قبایل کوچکتری از آن ها در مناطق طالش، گیلان، مازندران، خرم آباد، شهسوار و دیلمان سکونت داشتند. این ماد باستانی در حقیقت قسمتی از قدیم ترین سرزمین فرهنگ و هنر ایران است و ایرانی هایی که در این قسمت زندگی می کردند فرهنگ و هنری پیشرفته داشتند تا جایی که ماد باستانی را باید مادر فرهنگ و هنر ایران باستان دانست به خصوص در بخش گیلان، مازندران، طالش و دیلمان و املشت و رودبار. چون ساکنان این نواحی در بنیان گذاری فکر و هنر پیشگام بوده اند و مدنیّت این قسمت درخشش و فروغی جهان تاب داشته است. قبایل ماد که مدت ها به صورت قدرت های محلی مجزا زندگی می کردند پیش از آن که بر علیه دشمن نیرومند آشور متحد شوند و اتحادیه قبایل ماد را ایجاد کنند و به عنوان شاهنشاهی ماد تکوین یابند. پیش از این که اتحادیه قبایل ماد به عنوان شاهنشاهی ماد تکوین یابد، دی پی رستان (دی پورستان– دپورستان – سرانجام طبرستان) مرکز تمدنی عالی و درخشان بوده است و داستان های تاریخی قومی ایرانی که به نام اساطیر تاریخی نامگذاری شده به این تمدن اشاراتی دارد که فردوسی طوسی شاعر حماسه سرای ایران نیز از آن یاد کرده است» (همایون فرخ، 1346: 221-223).
(2-2-4): موقعیت منطقه طبرستان طی قرون اولیه اسلامی تا قرن پنجم ه.ق
زمانی که اسلام به بخش های وسیعی از دنیای مسکون آن زمان راه یافته بود. مسلمانان از اندلس تا بیابان های آسیای میانه و هند و چین برای ترویج دین پیکار می کردند. مردم طبرستان با وجود نزدیکی به مراکز خلافت اسلامی تا مدت ها به ادیان پیشین خود وفادار ماندند و در میانشان سنت های دینی و فرهنگی و هنری ساسانیان رایج بوده است. درباره نخستین گروهی از مسلمانان که به این منطقه پای نهادند بین منابع موجود اختلاف است. به عقیده السهمی: «در تاریخ جرجان برای نخستین بار در تاریخ هجدهم ه.ق نخستین مسلمان که سُوید بن مقرن بود و در زمان خلافت عمر وارد این سرزمین شدکه پس از گشودن ری به قومس رفت و پس از فتح قومس، گرگان را گشود» (السهمی، 1407 ه.ق : 44) و «پس از او نیز افرادی دیگر به این مناطق دست یافتند. اما دوره ای که درگیری واقعی و کشتار مردمان این منطقه اتفاق افتاد در دوره امویان بود زمانی که سلیمان بن عبدالملک، یزید بن مهلّب را برای فتح گرگان و دهستان مأمور کرد و پس از جنگ با اسپهبد در طبرستان از اسپهبد شکست خورد، مردمان گرگان در این زمان قیام کردند و یزید که از شکست خود خشمگین شده بود به گرگان رفت و آن جا را محاصره کرد» (گردیزی، 1363: 251) و سوگند خورده بود که در گرگان آن قدر مردمان رابکشد تا آسیابی را با خون آن ها به حرکت در آورد که تعداد کشته شدگان را «ابن خلدون چهل هزار نفر» (ابن خلدون، 1364 :122) و «گردیزی دوازده هزار نفر می داند» (گردیزی، 1363: 251). اما «در اواخر دوره امویان و اوایل عباسیان مردم طبرستان نسبتاً در آرامش به سر می بردند تا این که در روزگار منصور عباسی ورق برگشت. زیرا در این زمان به دلیل رفتار ناشایست اسپهبدخورشید با فرستاده خلیفه و استقامت در برابر خلیفه پای لشکر عمال خلیفه را به طبرستان باز کرد و در نهایت سپاه خلیفه به اموال و خانواده اسپهبد دست یافتند و با مسلمان شدن دخترش و به عقد در آمدن خلیفه اسپپهبد خودکشی کرد» (مرعشی، 1345: 48-50). «این واقعه در سال 144 هجری اتفاق افتاد» (اصفهانی، 1346: 215) و «پس از مرگ خورشید خلیفه نایبانی را برای طبرستان تعیین کرد که مأمور جمع آوری مالیات و تبلیغ دین بودند و 25 سال بر این سرزمین حکومت کردند. یکی از این نایبان باج و خراج را بر مردم زیاد کرد و به مردم ظلم و ستم زیادی روا داشت که این امر باعث نارضایتی مردم و قیام و شورش آن ها را فراهم آورد »(ابن اسفندیار ،1366: 183). «شورش مردم تا زمان هارون که به خلافت رسید طول کشید و در این زمان به پایان رسد که از این پس حکومت به دست قارنیان افتاد که تا سال 224 هجری طول کشید و پس از آن حکومت طبرستان به دست خاندان طاهری رسید و به دلیل نارضایتی مردم از خراج گرفتن زیاد احمد، یکی از حاکمانش زمینه برای ظهور علویان فراهم شد. در حقیقت تا این زمان عمال عرب که از طرف خلیفه در طبرستان فرمانروایی می کردند، همه سنّی مذهب بودند در این زمان علویان با استفاده از نارضایتی مردم طبرستان از خلیفه عباسی و ظلم وستم زیادی که از آن ها دیده بودند با ادعای انتصاب خود به حضرت علی (ع) و ائمه معصومین توانستند آن ها را به سمت خود بکشانند و با جلب همدردی مردم این منطقه آن ها را به دین اسلام، که چندین سال از آن روی گردان بودند و به خاطر نپذیرفتن آن مشکلات زیادی را تحمل کرده بودند، در آورند» (مفرد، 1386: 55). بنابراین چیزی نگذشت که داعیان علوی بر قسمتی از مازندران تسلط یافتند و به اشاعه مذهب تشیّع و به خصوص تبلیغ عقاید مذهب زیدیه پرداختند.ولی اسپهبدان طبرستان و رستمدار برای تقلیل نفوذ داعیان شیعه رعایای خود را به قبول آئین تسنّن وا می داشتند. همچنین عده کثیری از طرفداران مذهب اسماعیلیه در نواحی کوچک وجود داشتند. این ناحیه توسط حشاشین یا طرفداران حسن صباح به تدریج اشغال می شد.
(2-2-5): حکومت آل زیار در طبرستان
پس از علویان آل زیار به قدرت رسیدند که بیش از صد سال در قسمت هایی از ایران حکومت کردند. آن ها برای به دست آوردن حکومت مراحلی را گذراندند. در آغاز فرمانده های لشکر امرای طبرستان بودند و رفته رفته لیاقت و کاردانی نشان دادند تا این که توانستند حکومت مستقلی ایجاد کنند. ابتدای دولت آن ها از مرداویج بن زیار بود که در سال 319 ه.ق حکومت را در دست گرفت و آخرینشان گیلان شاه بود که در سال چهارصد و هفتاد هجری وفات یافت و حکومتشان به پایان رسید. مدت فرمانروایی زیاریان که یکصد و پنجاه و یک سال به طول انجامید عبارت است از؛ مرداویج بن زیار: دوازده سال، وشمگیر بن زیار: بیست و شش سال، قابوس بن وشمگیر پنجاه و دو سال، باکالنجار بن منوچهر: هفده سال، کیکاوس بن اسکندربن قابوس: بیست و یک سال، گیلان شاه بن کیکاوس: هفت سال (مرعشی، 1345: 160). «آغاز حکومتشان بدین ترتیب بود که در ابتدا مرداویج با از بین بردن اسفار خود به جای وی بر مازندران، گرگان، ری و سایر متصرفات او استقلال یافت و بر طبرستان و همدان و اصفهان و خوزستان، تا بغداد را به تصرف خود در آورد و سرانجام در مداین کشته شد» (صفا، 1366: 209). «منابع تاریخی درباره اصل و نسب مرداویج اطلاعات چندانی نمی دهند، تنها می گویند که نام پدر او زیار بوده و او را اهل گیلان (جیلان) دانسته اند» (مستوفی، 1362: 409). «پس از مرداویج برادرش وشمگیر که حاکم ری بود به تخت نشستولی همه جا غیر از طبرستان را از دست داد و در اثر زدو خورد با آل بویه و آل سامان در سال 356 ه.ق در گذشت و پسرش بیستون و پسر دیگرش قابوس نیز بر اثر زدو خورد با آل بویه نتوانستند کاری از پیش ببرند. ولی قابوس با مساعدت نوح بن منصور (هشتمین حاکم سامانی) در سال 388 ه.ق به گرگان و طبرستان و گیلان مسلّط شد و تا سال 403 ه.ق حکومت کرد و به توطئه بعضی از سرداران خود اسیر و مقتول شد و پسرش منوچهر جای او را گرفت و بعد از او نیز انوشیروان (دارا) بر تخت نشست و از این پس اگرچه چندگاهی یعنی تا اواسط قرن پنجم هجری قمری نامی از امرای آل زیار در میان است اما از قرائن امر چنین پیداست که با تسلط سلجوقیان بر ایران قدرت این سلسله از میان رفت» (صفا، 1366: 212).
جدول 2- 7 : تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در قرون اولیه اسلامی
موضوعات
خلاصه مطالب
اوضاع سیاسی ایران در ابتدای ورود اسلام
تا قرن پنجم ه.ق
ظهور اسلام در ایران مصادف بود با جنگ های خسروپرویز با امپراتور بیزانس. بنابراین اوضاع آشفته ای برقرار بود که برای تبلیغ دین اسلام توسط اعراب موقعیت مناسبی را فراهم می کرد اما ظلم های عمال بنی امیه در همان ابتدای کار باعث نارضایتی مردم ایران شد که به آغاز شورش هایی در نواحی مختلف ایران به ویژه نواحی شرقی انجامید و نتیجه آن برافتادن حکومت بنی امیه و روی کار آمدن عباسیان بود هرچند که عباسیان نیز از اغتشاشات ممالک اسلامی و نیز ایران سوءاستفاده می کردند اما با نفوذ ترکان در اواسط قرن سوم هجری ضعف یدر دولت عباسی ایجاد شد که منجر به سقوطشان گردید و زمینه را برای روی کار آمدن دولت های مختلف در سرتاسر ممالک اسلامی به ویژه ایران فراهم کرد و حکومت آل زیار نیز یکی از آن ها بود.

مطلب مشابه :  منطقه مورد بررسی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید