‌‌وقتی سرهارفورد جونز، نخستین وزیر مختار دولت بریتانیا در زمان فتحعلیشاه قاجار، به ایران آمد و برای تقدیم استوارنامه خود به دربار رفت، شاه پس از انجام تشریفات در کاخ گلستان از سفیر انگلستان پرسید:‌ راستی حقیقت دارد که اگر ما به قدر دویست زرع زمین را بکنیم و چاه بزنیم به ینگی دنیا میرسیم؟‌ سفیر که از این بیاطلاعی شاه ایران حیرت کرده بود، به او گفت که این مسئله حقیقت ندارد و اروپائیان با کشتی به آمریکای شمالی مسافرت میکنند و نه از طریق کندن چاه و سوراخ کردن دو طرف کره ارض. سر هارفورد جونز، سفیر کبییر انگلیس، در سفرنامه خود دراین خصوص مینویسد: «شاه ایران عجیب اصرار میکرد که بفهمد چگونه میتوان با کندن زمین به ینگی دنیا رسید و وقتی من این تصور کودکانه او را نفی کردم بسیار عصبانی شد و گفت که سفیر عثمانی در تهران برایش سوگند یاد کرده است که اگر به اندازه دویست زرع چاه در کف زمین بزنیم، ‌میتوانیم از آن عبور کرده، به ینگی دنیا در آن سوی کره زمین برسیم.
البته در کنار عامل تهاجم خارجی، باید از عوامل دیگری مانند آشنایی با تمدن غرب در ضمن هجومها و هجرتها، توسعه چاپ و انتشارات به خصوص در بولاق مصر به دنبال هجوم فرانسویها (1798) و شهرهای مهمی چون تهران، تبریز، استانبول، بغداد، بیروت و قاهره نام برد.
اصلاحات در جهان اسلام با فاصلهای سیصد ساله از جهان غرب رخ داد. آیا دلیل این تأخیر عدم آشنایی جهان اسلام از جمله ایران با دنیای غرب است؟ واقعیت این است که ایران از سالهای بسیار طولانی با غرب ارتباط داشته است. پیشگام روابط ایران و اروپا امیرتیمور گورکان، حاکم ایران و هند و بخشهای دیگری است که در سال 804 شمسی با جمهوری و نیز علیه بایزید یکم حاکم عثمانی ارتباط برقرار کرد و توانست وی را اسیر کند و جالب اینجاست که پس از پیروزی نامهای به شارل ششم نوشت که عنوانش صدهزار سلام بود. فرد شاخص دیگر حسن بیک، حکمران معروف در سال 876 بود که از جمهوری ونیز علیه عثمانی کمک نظامی کرد. وی چنان مقبول غرب شد که دختر امپراتور طرابوزان را به همسری گرفت.
همه این تحولات در پیش از دوره صفویه شکل گرفت. در دوره صفویه و همزمان با تشکیل حکومت قدرتمند سراسری در ایران بزرگ، رقابتها و کشمکشهای سیاسی و مذهبی با دولت مقتدری در همسایگی ایران یعنی دولت عثمانی شکل حادتری به خود گرفت. دولت عثمانی مناطقی از ایران را اشغال کرده بود و با تکیه بر ارتشی نیرومندتر از سپاهیان ایران، خاک ایران را تهدید میکرد. دولت عثمانی علاوه بر ایران، برای اروپا نیز دشمنی دیرینه بود که بخشهایی از آن مناطق را تصرف کرده بود. در این میان، ایران و غرب دشمنی مشترک یافته بودند که و همین کافی بود تا به نزدیگی حکومتهای دو طرف کمک کند.
اما جان کلام اینجاست که غرب از این ارتباط بسیار سود برد، زیرا از یک سو عثمانی را به ایران سرگرم کرده بود و دو دولت به تضعیف و تحلیل توان دو کشور مشغول بودند و توجه این دولت را از اروپا منصرف کرده بود و از سوی دیگر با ایران به توسعه روابط تجاری پرداخته بود و علاوه بر فروش کالاهای مازاد خود، کالاهای ارزشمندی را از ایران و شرق به سوی غرب منتقل میکرد و در همین حین تاجران و سیاحان زیادی را به عمق خاک ایران فرستاده بود و همانها با کشف بسیاری از اسرار ایران زمین، بسیاری از مختصات جغرافیایی اجتماعی و سیاسی ایران را برای اولین بار کشف کردند و در اختیار دولتهای متبوع خود قرار دادند. اولین نقشههای ایران نیز در همین زمانها تهیه شده است. اما سوی مقابل، تمام هم و غم ایرانیان در تمامی دورههای مختلف، دستیافتن به جنگافزارهای جدید برای غلبه بر خصم بیرونی بود و البته که این احساس نیاز جدی بود، به خصوص که بخشهایی از خاک ایران تصرف شده بود و سایه تهدید بر سر ایران سنگینی میکرد، ولی گاه حتی این مسئله هم مشکلساز شده بود که کسانی تصور میکردند که استفاده از تفنگ و سلاح گرم در جنگ خلاف مردانگی و شجاعت است.
بر اثر همین مسائل و مشکلات بود که به رغم گذشت زمانی طولانی و اهتمام زمامداران به موضوع ارتش، نه در دوره صفویه و نه در دوره قاجاریه و نه دورههای میانهای که سرداران بزرگی در ایران حکم راندند، ارتش نتوانست به یک ارتش کلاسیک منظم و مجهز و قابل اتکا در برابر تهدیدات خارجی تبدیل شود. شاید بتوان گفت که پیشگام روابط جدی میان ایران و غرب برادران ماجراجوی شرلی بودند که در دوره شاه عباس اول پای به خاک ایران نهادند و تجلیل و احترام از آنان تا بدانجا بود که شاه شرلی را بر صندلی خود نشاند و او را بوسید و گفت: «برادر در حقیقت تو شایسته اینجا هستی و این که از وقت آمدن شما نزد من، من هم تقریباً عیسوی هستم.» در این روابط،‌ اروپا هم سود مادی و تجاری برد و هم از اوضاع سیاسی و روابط اجتماعی و مناسبات اقتصادی و شرایط جغرافیایی به خوبی آگاه شد و در این سو،‌ اسباب سورچرانی درباریان بود که فراهم شد. مدتهای مدید از روابط گذشت اما در ایران کسی علاقهای به فراگرفتن زبان خارجی نشان نداد، چه رسد که از علوم و یافتههای علمی و جنبشهای مدنی و اصلاحات در قلمرو دین و سیاست بهره گیرد و حتی به رغم کوچ بعضی از صنعتگران از فرنگ به ایران، کسی به صنعتهایی مانند ساعتسازی – که اهمیت زیادی در تعیین وقت برای کار و نماز و عبادت داشت- علاقه نشان نداد. موضوع بیخبری از زبانهای بیگانه به حدی حاد بود که گاهی نامهای چند ماه منتظر ترجمه میماند و در مواردی در توافقات دو دوگانه، طرف ایرانی نمیدانست که «آنچه که ما گفتهایم، نوشته است یا هر چه که به خاطرش رسیده است.»
یکی از چیزهایی که میتوانست در آن روزگار مفید واقع شود، تجربیات و یافتههای کسانی است که از ایران به فرنگ سفر کرده بودند، اما مشکل آنجاست که اولاً عدهای از این مسافران فرنگ، اهل دیدن و نوشتن و عبرت گرفتن و دیگران را به عبرت وادار کردن نبودند. ثانیاً از آن اقلیتی که این گونه بودند، کمتر کسی بود که جرات کند حرفی بزند یا بنویسد. بسیاری از فرستادگان به مرگ ناگهانی جان دادند و عدهای دیگر از ترس جان از فکر بازگشت به کشور منصرف شدند و نتیجه کار این شد که از نعمت سفرنامههایی مفید و کارگشا محروم شدیم؛ بگذریم از عدهای که حضورشان موجب آبروریزی بود. نمونه دیگر صنعت چاپ است که این صنعت در زمانی نزدیک به بعثت رسول گرامی اسلام (ص) در چین رواج داشت. در سده هفتم مغولان آن را به ایران آوردند و از آن برای چاپ پول کاغدی استفاده کردند. این صنعت بعدها به اروپا راه یافت ولی در قرن شانزدهم بود که گوتنبرگ صنعت چاپ را با اختراع دستگاهای جدیدی کاملا متحول کرد.
جالب اینجاست که چاپخانههایی درسالهای 1611 توسط مسیحیان و در سال 1638 توسط ارامنه در اصفهان تأسیس شد، اما این صنعت که اروپا را کاملاً متحول کرد و فرهنگ و دانش را رونق و رواج بیسابقهای داد،‌ نه در میان مسیحیان و ارامنه و نه در میان مسلمانان مورد توجه و حمایت قرار گرفت و مطامع و تصوراتی مانند این که با این صنعت اولاً کار خطاطان تعطیل یا کمرونق میشود و ثانیاً بچهها در مدارس با توجه به امکان چاپ، دیگر نیازی به فرگیری خط و املا نمیبینند، مانع از تأثیرگذاری آن شد. متأسفانه صنعت چاپ در دوره قاجار و پس از فترتی طولانی بود که مورد توجه قرار گرفت. شاید بتوان این موضوع را شبیه موضوع مطالعه در روزگار معاصر در کشورمان بدانیم. پایین بودن میزان و متوسط مطالعه روزانه در کشور و مقایسه آن با کشورهای پیشرفته و حتی بعضی از همسایگان ما پرده از مسائل مهمی برمیدارد. گاه در مقام توجیه خیال میکنیم که علت این امر مشکلات مادی و فشارهای زندگی و امثال آن است. ولی واقعیت، تلختر از این موضوع است، به گونهای که حتی در صورت حل این موضوع یا در مورد اقشاری که در رفاه مادی و فراغت فکری هستند،‌ نتیجه همچنان همین خواهد بود که الان هست. مهم مسئله عطش و تشنگی علمی است که نیست یا کم است. به همین علت، مشاهده میشود در دوره صفویه با همه مشکلات مذکور، عالمان برجستهای سربرآوردند که علاوه بر تسلط به علوم دینی متعارف،‌ در سایر رشتهها و فنون مانند ریاضات،‌ شعر و ادب، مهندسی و امثال آن ید طولایی داشتند، اما همانها نتوانستند موجی علمی ایجاد کنند و شاگردانی تربیت کنند که بسان استاد رفتار کنند. نمونه کامل این موضوع جناب شیخ بهایی با شاهکارهایی در زمینه مهندسی و امثال آن، در کنار خلاصه الحساب و کشکول است.
اما در همین دوره، عدهای بیش از آنکه به فکر جبران عقبماندگی باشند، شاکی از ارتباط با کفره بودند که حضورشان مانع از استجابت دعا شده و امر طهارت و نجاست را مختل کرده است. البته در همین دوره سخن از طرحهای سنگینی چون انتقال آب از گوهرنگ به زایندهرود و مشروبکردن دشتها و زمینهای خشک اصفهان بود که به دلیل منافع نازل شخصی عدهای از افراد متنفذ راه به جایی نبرد. دلیل همه این مسائل آن بود که کشور از کاروان دانش و فکر جدا مانده بود و این جدایی را حس نمیکرد و البته دلسوزیها و کوششهای عدهای از افراد فرهیخته و خردمند نمیتوانست جریان فکری عظیمی ایجاد کند. باری، حکومت متمرکز و قدرتمند صفویه میتوانست به شکلی این ضایعات را جبران کند، اما متأسفانه در این دوره نیز همان طرز فکر دینی خواجه نظام و غزالی به شکل دیگر در ایران مورد توجه قرار گرفت، به خصوص که سوء ظن زیادی در نیات امیران صفویه در توجه به تشیع وجود داشت. این دوره دقیقاً دورهای است که خردگرایی در غرب در حال نضج گرفتن بود و عالمان و متفکران بزرگی مانند دکارت ظهور کرده بودند. در دوره قاجار نیز علمای شیعه چندان علاقهای به شاخههای علوم از خود نشان نمیدادند، به گونهای که میرزای قمی طلاب را از اشتغال به علومی غیر از فقه و اصول برحذر میداشت و در رد فیلسوفانی مانند ملاصدرا رساله نوشت و تقریباً میتوان گفت که نجف و قم در عصر قاجار با نظامیههای عصر سلاجقه و خواجه نظام روند مشابهی را در پیش گرفتند.
نویسنده کتاب مذکور از این تعجب میکند که به رغم همه ارتباطات میان شرق و غرب درعصر صفویه، ما هنوز با نام مرد یا زنی مسلمان ایرانی که در آن روزگار یکی از زبانهای اروپایی را بداند و در ایران زیست کند، آشنا نشدهایم و به همین دلیل، ترجمه نامه رسمی یک دپیلمات اروپایی در سال 1682 پنج ماه طول کشید. شاردن، جهانگرد فرانسوی، میگوید که صنعت ساعتسازی هنوز برای ایرانیان مجهول است، به گونهای که حتی یک نفر از مردم خود مملکت پیدا نمیشود که بتواند ساعتی را خوب میزان کند و اصلاح نماید. برنارد لوئیس موارد زیادی از بیعلاقهگی مسلمانان به علومی را ذکر کرده که نفع مستقیمی برای آنان داشت. یکی اینکه حکام امپراتوری عثمانی نمیدانستند که بین شمال و جنوب اروپا راه آبی وجود دارد و در نتیجه هنگامی که نیروی دریایی روسها ناگهان از مدیترانه به آنها حمله برد، دولت مذکور به دولت ایتالیا مظنون بود که با روسها همدستی کرده است.
در دوره پس از صفویه (دوران زندیان و افشاریان) نیز ایران به رغم داشتن چهرههای مصمم و کاری مانند نادر و کریمخان، شاهد کشمشهای داخلی و لشکرکشیهای خارجی به این سو و آن سو بودیم و در این دوره، گرچه توفیقاتی در نظامیگری و کشورگشایی به دست آمد، اما در زمینه اجتماعی، جامعه ایران به انحطاط بیشتری روی آورد، زیرا اولین شرط و زمینۀ لازم برای تحولات مثبت اجتماعی، رفاه و فراغت اجتماعی است و همانگونه که در زندگی کوچنشینی نباید از تمدن و توسعه سراغ گرفت، در جایی که تمام توان و همت در تهیه قشون و جنگاوری است، وضع از همین قرار خواهد بود.
در دوره قاجار با توجه به طولانی بودن نسبی این دوره و آرامش نسبی در کشور به رغم جنگهای بزرگی در شمال با روسیه و در شرق در منطقه افغانستان، زمینه برای تحولات اجتماعی تا حدی آماده شد، اما به دلیل همان دلمردگی و عدم نشاط و انگیزه مثبت علمی باز هم تحولی متناسب با تحولاتی که در پهنه جهانی در حال وقوع بود، اتفاق نیفتاد و حضور نمونهها و مصادیق تمدن جدید،‌ مسافرتهای کارگزاران دولتی و مردم به خارج و نیز هیاتهای خارجی در قالبهای مختلفی چون مامور سیاسی و جهانگرد و نظامی و کارشناس نتوانست رگ غیرت مردم را به جوش آورد و گاه این ایده و تصور را در میان حاکمان پدید آورد که مردم ایران از جنسی نیستند که بتوانند کاری مانند مردم مغربزمین انجام دهند و البته بیخیری و جهالتِ هر چه بیشتر مردم، ابزار خوبی برای بهرهکشی بود که از آن غافل نبودند. تا این که امواج سنگین و کوبنده تهاجمات خارجی این بار از روسیه از راه رسید و تقدیر بر این قرار گرفت که مردمانی را که به رغم سوابق عظیم تمدنی از هیچ چیز مثبت یا منفی عبرت نمیگرفتند،‌ به زور توپ و تفنگ بیدار کند.
جالب اینجاست که شبیه این اتفاق برای غرب چند سده پیشتر اتفاق افتاد و این به هنگامی بود که جریانهای افراطی و متعصب مسیحی با استفاده از تمایلات دینی تودهای مسیحی و گرهزدن منافع خود با منافع جنگسالاران اروپا، آتش جنگهای دویست ساله موسوم به جنگهای صلیبی را برافروختند و طی این تهاجمات، بسیاری از مردم مسیحی و مسلمان طعمه و هیزم جنگی شدند که هیچ عقلانیتی آن را تأیید نمیکرد، به خصوص با توجه به این که مسلمانان همیشه رفتاری مداراآمیز با مسیحیان داشتند و در مجموع، حرمت آنان را رعایت میکردند. در این جنگهای طولانی، مناطقی در فلسطین و مناطق اطراف دائماً دست به دست شد و در نهایت، صلیبیون با پذیرش شکست عقبنشینی کردند و به خانه خود بازگشتند؛ اما همین جنگها با همه عوارض منفی برای دو طرف جنگ، زمینههای اولیه تحولات اساسی در اروپا را فراهم آورد، زیرا صلیبیون و رهبران آنها، گر چه تنها به گستردن دایره نفوذ و منافع خود میاندیشیدند، اما در گرماگرم این تحولات بود که غرب با نقاط قوت جهان اسلام و نیز جهان شرق و کاستیها و نقصانهای خود آشنا شد و توده مردم و افراد فهمیده و فرهیخته از فردای جنگ به فکر تأمین زندگی و آتیه بهتری برای خود با توجه به مقدورات در جهان آن روز افتادند و حتی تضییقاتی که از سوی جهان اسلام برای از بین بردن تهدید دوباره جهان مسیحی با ویران کردن و تخریب اسکلهها صورت گرفت، خود موجب شد که غرب به فکر یافتن راههای دیگری برای دسترسی و تماس با سایر نقاط بدون بهره گرفتن از بندرگاهها و راههای آبی در جهان اسلام شود که از قضا هم به رشد آنان در دریانوردی کمک کرد و هم ناخواسته و نادانسته به کشف قاره امریکا و نقاط دیگر.
به هر حال، این پرسش همیشه مطرح بوده که چرا جهان اسلام از دوران طلایی خود فاصله گرفت و کارش به جایی رسید که دیگر به «گذشتههای» خود افتخار کند؟‌ چرا این تمدن توانست در مقطعی کوتاه آن خیل عالمان و متفکران و اندیشمندان در رشتههای مختلف علوم و فنون را به جهان معرفی کند و علاوه بر دینشناسان و چهرههای برجسته در علوم قرآن و حدیث و فقه و ادبیات و در سایر حوزههای علمی مانند فلسفه و منطق و ریاضیات و نجوم و فیزیک و شیمی و نیز کشورداری و آیین شهرداری و نظامات اجتماعی و قواعد حاکم بر تاریخ و زمان و امثال آن، چهرههایی برجسته و جهانی تربیت کند ولی ظرف دو سه قرن دوباره وارد برهوتی میشویم که دیگر از آن عالمان و فرزانگان نشانی نیست. به راستی چه چیزی جریان اندیشه را در جهان اسلام عقیم کرد؟
به نظر میرسد که روند افول اندیشه و فکر در جهان اسلام از آنجا شروع شد که علاوه بر شرایط و موانع اجتماعی و سیاسی، پارهای از علوم چنان شأن و جلال و شکوهی را از آن خود کرد که رفته رفته، عرصه را بر سایر حوزههای علمی تنگ کردند و با به حاشیه راندند و آنها میداندار کل عرصه علم شدند اما این میدانداری متأسفانه نه به سود آن رشتههای خاص بود و نه به سود کاروان علم در جهان اسلام. توضیح این که در دوران طلایی تمدن اسلامی، در دارالاسلام علاوه بر عالمان مسلمان، عالمان دیگری از سایر ادیان حضور داشتند که با امنیت و آسودگی خاطر،‌ رهاوردهای علمی خود را که گاه حاصل دهها قرن تلاش علمی در تمدنی خاص بود، در اختیار دیگران قرار میدادند و از یافتههای عالمان مسلمان که تحت تأثیر کلام خدا و سنت نبوی بود،‌ در مباحث الهیاتی بهره میجستند. اما با تنگ شدن عرصه برای تلاشهای علمی، در ابتدا پرداختن به علوم طبیعی و تجربی از دایره کوششهای علمی حذف شد و سپس درعلوم نظری نوعی انزواطلبی علمی و گریز از مباحث کارگشا در ساحت جامعه شکل گرفت و تأملات فکری و نظری ناظر به نیازها و خواستهها نبود و همین تمایل به موضوعات انتزاعی و غیرکاربردی موجب تحلیل رفتن و تنگتر شدن حلقههای علمی شد و رفتهرفته زمینه را چنان آماده کرد که در روزگاری به سان دوران خواجه نظامالملک، فعالیتهای علمی شکلی کلیشهای و دولتپسند به خود گرفت و در نتیجه، نظامیهها که کانونهای علمی هدایتشده و حمایتشده بود، صرفاً به علوم قران و حدیث و قیل و قالهای ادبی و نحوی محدود شد و دیگر مجالی برای علوم و عالمان در رشتههای دیگر علمی باقی نماند.
در این میان، اتفاق تلخ دیگری در ساحت جامعه رخ داد و آن این که در جامعه آن روز پس از حملات بیامان و ویرانگر مغولها، نوعی گریز از کار و تلاش و تمایل به اعراض از امر دنیا و رهبانیت شکل گرفت و دیگر آن شور و نشاط اجتماعی از بین رفت و امر دنیا به خدا واگذار شد. توضیح بیشتر آن که جهان اسلام در دورهای که به شکوفایی خیرهکننده آن انجامید، خود را مخاطب آیاتی می‌دید که مردم را به حیات و جهاد و عملگرایی و خدمتگذاری به خلق خدا و سیر در آفاق و انفس و خیرخواهی برای دیگران و امت مرحومه بودن دعوت میکرد و این تصور را که خداوند با کسان و اقوام خاصی مناسبات ویژهای دارد و آنان عزیز نزد خدا هستند، محکوم میکند (از همین رو قرآن با منطق خاص خود یهودیانی را که خود را قوم برگزیده میدانستند که جایگاه خاصی نزد خدا دارند، به گونهای که هر چه گناه کنند،‌ از مصونیت ویژهای برخوردارند، سرزنش میکند و ضمن پذیرفتن این مطلب که زمانی آنان برترین اقوام روی زمین بودند، دلیل آن را صرف کارهای نیک و خداپسندانه آنان میداند و با همین منطق اعلام میدارد که اگر این مزیت را از دست دهند، با دیگران تفاوتی ندارند: (و قالوا لن تمسنا النار الا ایاماً معدودهً، بقره: 79) و اصلاً سرنوشت آدمی را با تأکیدی خاص به عمل او گره میزد (و ان لیس للانسان الا ما سعی، نجم: 39) و اتکا و امید انسان به هر چیزی غیرعمل خودش را سلب میکند تا جایی که در حدیث نبوی آمده است که «و ان لا یستعین احدکم عن غیره و لو بقمصه من سواک.» اصلاً منطق قرآن این است که خداوند به هر کسی چه کافر و چه مسلم اگر اهل عمل واقدام باشد، یاری میرساند (…مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعاجِلَهَ عَجَّلْنا لَهُ فِیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَهَ وَ سَعى لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً کُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّکَ وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً، اسراء:‌18) واحادیث مأثوره نیز یکی از ارکان ایمان را عمل میداند ( الایمان معرفه بالجنان و اقرار باللسان و عمل بالارکان) و همین مردمان را به کار و شور و نشاط دعوت میکرد و آخرت رهین اعمال دانسته میشد اما رفتهرفته اندیشههایی در ذهن و ضمیر مسلمانان رسوخ کرد که عملگریز بود و با بیارزش یا کمارزش کردن کار و تلاش،‌ این تصور را پدید آورد که شرافت انسانی و علو درجات معنوی و ایمانی او به کناره گرفتن از کار و امر دنیا و دلخوش کردن به موهبت بزرگ ایمان صرف است و کسانی که اهل عمل و تلاشند، به زعم خود خواستهاند با کار ناچیز خود سعادت اخروی را از آن خود.
سردمداران اولیه این اندیشه در جهان اسلام مرجئه بودند. شاید آنها اندیشههایی داشتند که به دور از هر شائبهای بدان باور داشتند، ولی واقعیت این است که این اندیشهها به زودی مورد توجه کسانی قرار گرفت که از یک سو به دنبال هوا وهوس بودند و از سوی دیگر در پی یافتن توجیه و محملی شرعی و دینی برای آن،‌ و برای توجیه این رویه و رفتار ناشایست خود ادعا میکردند که ملاک ایمان قلبی است و عمل چندان جایگاهی ندارد و مهم هم این است که آدمی قلبش پاک باشد. از سوی دیگر بسیاری از مفاهیم اخلاقی اسلام که از قضا ظرفیت خاصی برای تحولآفرینی و کارآفرینی داشت، چنان دچار دگرگونی و انحطاط و تفسیر قرار گرفت که محملی شد برای گریز از عملگرایی. از جمله این مفاهیم، مفاهیمی چون توکل و زهد بود. آنچه مراد از توکل در اصل اندیشه دینی است، آن است که به هنگام عمل، آدمی جرأت و جسارت از خود نشان دهد و احتمالات مانع از اقدام و عمل نباشد، و به عبارتی با توکل به خداوند مسئولیت مهمی را بپذیرید (مفهوم توکل)‌ و از سو دیگر، بعد از اقدام به کار،‌ آدمی نتیجه و ثمره کارش را صرفاً برای خود نخواهد و دیگران را شریک شادیها و داشتههای خود کند و نه چندان بر گذشته افسوس خورد و نه مست از آنچه در اختیار دارد (مفهوم زهد:‌ «الزهد بین کلمتی من القران: ان لا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتیکم.)
از دیگر مفاهیم که متأسفانه دچار سوء تعبیر و فهم شد، مفهوم تقوی (به معنای ایجاد مصونیت و تبدیل شدن به پرهیز و صرف پروا)، دنیا (سرای عمل و خودسازی و رفاه به ویرانهای که نباید اصلاً به آبادنی آن فکر کرد، گرچه قرآن کریم فرموده باشد هو انشاکم من الارض واستعمرکم فیها، هود: 61)‌،‌ آخرت،‌ کار و سرمایه بود. به هر حال، رهبانیت و تصوف در جهان اسلام، با توجه به زمینهها و پیشزمینهها تا حدی موجب بیتحرکی و انفعال در جهان اسلام شد. البته تمام گناه را نباید به گردن آن انداخت. فاصله گرفتن از اسلامِِ کار و تلاش، اسلام ِجهاد و حماسه،‌ به اسلام ِقضا و قدر و نوحه و مصیبت،‌ معلول علل عدیدهای بود که یکی از آنها تفکر و تمایلات رهبانی است. استاد مطهری معتقد است «ما بیش از هر چیزی نیازمندیم به یک رستاخیز دینی اسلامی، به یک احیای تفکر دینی، به یک روشنگری اسلامی.»
به هر حال در جهان اسلام و به خصوص با توجه به تحولات جهانی و دخالتهای مکرر و انتهاناپذیر قدرتهای مسلط جهان، نوعی بیداری و خیزش روی داد که هدفش بازیابی عظمت گذشته و رقابت با کانونهای قدرت موجود بود. از مهمترین نقاطی که جریان احیا و تجدد در آن شکل گرفت، مصر، ترکیه، ایران، شبه قاره را میتوان نام برد. به طور کلی، در این مناطق دو جریان مختلف با اهدافی تا حدی نزدیک به هم شکل گرفت. یکی از این دو جریان، جریانی است که از متن اندیشه کسانی برخاسته بود که هم دغدغه دینی عمیقی داشتند و غیرت دینی آنان اجازه نمیداد که جهان اسلام و مناطق خود را در مقایسه با کشورهای توسعهیافته، آنچنان عقبمانده ببینند. جریان دیگر، جریانی سکولار بود که یا اصلاً دغدغه دین نداشت یا چندان نیرومند نبود که به سبب آن، شرایط موجود را برنتابد. این گروه صرف نظر از آن که در عمق ضمیر خود چقدر صادق بودند و چقدر با بیگانگان و منافع و مطامع آنان – خواسته یا ناخواسته -همسو بودند، بیشتر دغدغههای میهنی و ملی داشتند و آرمانشان کشوری آباد و در رفاه بود و چندان مانند گروه نخست دردِ دین نداشتند. به هر حال، هر دو گروه نگاهی اعتراضی و خشمناک به وضعیت موجود داشتند و در صدد یافتن راهی برای شرایطی بهتر برای زیستن بودند.
* * *
اما در باب تقسیمبندی حرکات اصلاحی، به طور کلی جنبشها و حرکات اصلاحی در جهان اسلام را به دو دسته سنی و شیعی میتوان دستهبندی کرد. در تقسیمبندی جنبشهای اصلاحی در جهان اسلام یک طبقهبندی دیگر وجود دارد و آن تقسیم آنها به:
الف. جنبشهای فکری دینی مانند جریان غزالی که مشکل را از آن جهت میدید که اندیشههای اسلامی آسیب دیده و باید در صدد احیای آن بود. این موضوع در عنوان کتاب معروف وی انعکاس یافته است: احیاء علوم الدین.
ب. نهضت های اجتماعی. مانند نهضت علویان و سربداران.
ج . جنبشهای فکری- اجتماعی مانند جنبش اخوانالصفا. جنبش مذکور جنبشی سری بود که در مصر شکل گرفت و در بعضی از مناطق دیگر اسلامی نیز شعبی داشت. نکته اساسی که هواداران این جنبش بر آن تأکید داشتند، این بود که شریعت به نادانی آلوده شده و راه درمان و علاج این مشکل استفاده از فلسفه و حکمت است که حاوی حکمت اعتقادی و مصلحت اجتماعی است. هواداران این جنبش گرایشهایی نزدیک به شیعه داشتند، ولی لزوماً نمیتوان گفت که شیعه بودند. آثار برجای مانده از آنان تحت عنوان رسائل اخوان الصفا چاپ شده است که حاوی 51 رساله در مسائل نظری و عملی است.
البته این گونه نبوده که همۀ جنبشهای دینی نقش اثباتی و مطلوب در کلیت خود بر روند تفکر اسلامی داشته باشد. بدون تردید، نهضتهایی مانند اشعریگری در قرن چهارم، اخباریگری در قرن دهم در میان شیعیان یا شعوبیگری که در اصل قیام علیه تبعیض میان عرب و غیرعرب بود، گر چه دارای نکاتی مثبت و عکسالعملی در مقابل وضع موجود بودند، اما کارکرد مثبتی نداشتند. حرکتهای اصلاحی در جهان اسلام در گذشته و حال عموماً حالت بازگشت به گذشته داشتهاند و چنین نیست که دغدغه ترقی و توسعه داشته باشند. به بیان دیگر، جنبشهای اصلاحی مدعی احیای دین و زدودن پیرایهها و بازگشت به اسلام اول هستند و در این میان، فکر ترقی، فکری مدرن است که در گذشته معنا نداشته است. این موضوع در مورد اصلاحات پروتستانی و لوتری در غرب نیز صادق است. مثال دیگر،‌ جریانهای وهابی و سلفی است که در موقعیتهای مختلف وجود داشتهاند که دلیل بروز و ظهور آنان، بعضی از انحرافات در جهان اسلام بوده و شعارشان برانداختن بدعتهایی است که در قرن سوم به بعد در جهان اسلام با تأکید و تکیه بر منابع چهارگانه کتاب سنت عقل و اجماع رخ داد، ولی همین جریان نتوانست جریانی پویا باشد. این جریان دورههای مختلفی داشته و در مجموع شامل فرقههایی در مصر و هندوستان است که پیروی از سلف صالح را برای مبارزه با بدعتهای متأخران ضروری میدیدند. سردمدار این جریان در میان اهلسنت، ابنتیمیه و شاگردش ابنقیم جوزی ‌است ولی در دوره اخیر توسط محمد بنعبدالوهاب و رشید رضا، شاگرد محمد عبده بود توانست موجی در جهان اسلام ایجاد کند.

                                                    .