معنا در حکم روح و جان کنش انسانی است. معنادارى زندگى انسان برگرفته از نحوه نگرش انسان به‌ جهان و خود و یا به‌تعبیر دیگر تابع «جهان‌بینى و انسان‌شناسى» اوست. جهان‌بینى نیز به‌نوبه‌خود «نظام عقیدتى»، و به دنبال آن، «نظام ارزشى» را شکل مى‌دهد. از طرفى چون افعال اختیارى انسان تابع اراده او هستند و اراده انسان‌ها نیز در پرتو نوع نگرش و نظام ارزشى مورد قبول آنها شکل مى‌گیرد؛ رفتارهاى انسان نیز تابعى از نظام ارزشى مورد قبول او خواهند بود. پس، معناداری زندگی یعنی آرمان‌داری و جهت‌داری جریان تغییر انسانی. معنا امتداد زمانی مکانی حرکت پدیدار انسانی و به تعبیری تبلور مجموع چرایی‌ها و چگونگی‌های زندگی آدمی رو به آرمان برگزیدۀ زندگی وی در موقعیت و وضعیت انسانی او در سطوح رو به بالاتر نیازی وی است. به‌همین دلیل طه عبدالرحمن انسان را به ملکی و ملکوتی و کنش را به سه تقسیم می‌کند. ملاک ملکی بودن یا ملکوتی بودن انسان از نگاه عبدالرحمن، معطوف به نوع کنشی است که هر انسانی بدان ممارست می‌ورزد. وی انواع کنش را به‌لحاظ عناصر آنها به سه دسته تقسیم می‌کند: 1. کنش عادی (متعارف) 2. کنش ارتقایی 3. کنش اکتمالی. «کنش عادی» مخصوص انسان ملکی است؛ زیرا او جز جهان عینی فرض وجود عوالم دیگر و تأثیر آنها در ‌این جهان عینی را نمی‌پذیرد. بنابراین، کنش‌هایش هم افق با همین هستی‌شناسی‌اش بوده و بر مقتضای هیچ عالم دیگری کنش انجام نمی‌دهد؛ چون برایش بی‌معنی است. «کنش ارتقایی» و «اکتمالی» مختص انسان ملکوتی است؛ زیرا وی وجود عوالم دیگری را پذیرفته و با ملاحظه آنها افق کنش‌های خود را ترسیم می‌کند. کنش ارتقایی، وی را از حضیض عالم عینی ارتقا بخشیده و به عوالم دیگر پیوند می‌دهد. به‌عبارت دیگر، هستی‌شناسی وی را گسترش می‌دهد و کنش اکتمالی وی را به سبب فطری ساختن و درونی نمودن اخلاق کمال می‌بخشد. تأکید می‌شود انسان ملکوتی به سبب هستی‌شناسی‌ای که دارد و ایمانی که به عوالم دیگر پیدا می‌کند، غایات منطبق با آن عوالم، که در ارزش‌ها نمود می‌یابد، تعریف می‌کند. طه دین اسلام را کامل‌ترین دین الهی و خاتم آنها معرفی می‌کند و ایمان و کمال نهایی را با عمل به فرامین آن میسور می‌داند. هرچند برای سایر ادیان الهی هم ‌این ظرفیت را با مراتب کمتر به‌رسمیت می‌شناسد و بنابراین، انسان با ‌ایمان به عوالم دیگر ارتقا می‌یابد و ارزش هم برایش معنی پیدا می‌کند و در ادامه با پذیرش یک دین الهی و عمل به ارزش‌های آن کمال وجودی می‌یابد. «کنش عادی» دارای چهار عنصر هدف، قصد، رفع موانع و تحمل سختی است. «کنش ارتقایی» هم شامل چهار عنصر اجرای ارزش، نیت، اقتحام عقبه و پذیرش تکلیف است که ناظر کنش اعتیادی است. سرانجام «کنش اکتمالی» شکل عالی کنش است و عناصر چهارگانه آن عبارتند از: طلب محبت (الهی)، اخلاص، حریت و تحلی به صبر. یک مثال برای تاثیر معنی در کنش، تفاوتی است که عبدالرحمن میان «آیه» و «پدیده» قائل می‌شود و می‌گوید: پدیده هر چیزی است که در زمان و مکان مشخص به مشاهده در می‌آید و حامل اوصافی است که میانشان رابطه‌ای عینی و واقعی وجود دارد؛ مانند نزول باران که نتیجه تبخیر آب و تراکم به سبب سرما و… است. وی نظر به پدیده‌ها را که به عالم ظواهر یا عالم ملک معطوف است، نظر ملکی و بر آیند آن را علم می‌داند؛ در حالی که آیه، پدیده‌ای است که از زاویه معنایی با اوصاف خارجی در آمیخته است، و وجودش بر حکمتی دلالت دارد، به آن نظر می‌شود و این عبارت از ارزشی است که شایسته است، کسی که آن را درک می‌کند، به‌مقتضای آن عمل کند؛ مانند مفهوم حیات که پدیده نزول آب به آن اشارت دارد و گاه یک پدیده، چندین معنا دارد، چنان که نزول آب، افزون بر معنای حیات، می‌تواند معنای رستاخیز و نعمت هم داشته باشد و از آن‌رو که عالم آیات، عالم ملکوت نامیده می‌شود، می‌توان نظر به اشیا به وصف آیات را نگاه ملکوتی نامید.
چکیده سخن آن‌که معنادارى زندگى انسان در چارچوب نظام ارزشى ویژه یک جامعه، و در راستاى باورها و نظام عقیدتى آن جامعه شکل می‌گیرد؛ و چون مطابق بینش اسلامى، تنها جهان‌بینىِ حق و به‌تبع آن تنها نظام عقیدتى و ارزشى صحیح دین اسلام است، ما مسلمانان عامل معنادارى و جهت‌دهنده زندگى انسان را «دین» مى دانیم. این رویکرد حتی با انسانی‌ترین رویکردهای جامعه‌شناختی مثل رویکرد تفسیری که «زندگی روزمره را اصلی‌ترین قلمرو تولید معنا» قلمداد می‌کند، فاصله زیادی دارد.
دلالت‌های معنا برای کنش
معناداری و پیرو آن، دینداری، ملازم با نوعی الگوی زیست در حیات اجتماعی است. «هر “رفتاری” با هر “ایمانی” سازکار نیست؛ لذا “مومن به ‌معارف اخلاق توحیدی” منطقاً حق ندارد هرگونه رفتار فردی اجتماعی از خود بروز دهد. فقه و باید و نبایدهای شریعت تکمله‌ی ایمان اسلامی است. تفکیک دین از زندگی منشاء اصلی رویکردهای سکولاریستی است». تمایز رفتار مومنانه از غیر آن به‌دلیل پیروی از الگوهای متفاوت است. الگو راهنمای عمل است و مسیر حرکت و رشد مومنان در ابعاد فردی و اجتماعی را تسهیل می‌کند. آن کسانی که اسلام را درست فهمیده‌اند و طبق آن عمل کرده‌اند، بهترین الگو و معیار برای سنجش رفتارها و مناسبات اجتماعی مسلمانان هستند.
حضرت علی علیه‌السلام در شرح آیه ۲۱ سوره مبارکه احزاب می‌فرماید که شما از پیامبر پاک و پاکیزه‌تان تأسی و پیروی کنید او نمونه خوبی برای پیروی کردن، و انتساب عالی برای کسی است که بخواهد منتسب شود. محبوبترین بندگان نزد خدا کسی است که به‌ پیامبرش تأسی کند و پا در جای پای او بگذارد. پیامبر این‌گونه بود که «روی زمین غذا می‌خورد، مثل بنده‌ها می‌نشست، کفش خود را با دست خود پینه می‌زد، لباس خود را، خود وصله می‌زد، سوار بر مرکب بی‌زین و بی‌وسیله می‌شد و …» باید هر کس از پیامبرش پیروی کند و راه او را پی بگیرد.
الگوگیری از پیامبر اکرم به چه معناست؟ آیا مومنان امروز باید مثل آن حضرت مثلا بر مرکب بی‌زین سوار شوند و روی زمین غذا بخورند؟ نمونه‌هایی در تاریخ آمده است که نشان می‌دهد آنچه مهم است توجه به ‌اصول حاکم بر رفتار پیامبر اکرم (ص) می‌باشد نه عین رفتار آن‌حضرت. به‌عنوان مثال، شخصی به ‌امیرالمومنین علی علیه‌السلام اعتراض می‌کند که چرا آن‌حضرت محاسن خود را خضاب نمی‌کند در حالی که پیامبر خضاب می‌بست و سفارش می‌کرد که خضاب بکنید. حضرت در پاسخ به ‌او می‌فرماید دستور پیامبر به ‌این‌خاطر بود که مسلمانان در اقلیت بودند و پیامبر نمی‌خواست مسلمانان به‌شکل یهودیان باشند. شبیه همین حکایت در مورد حضرت امام رضا علیه‌السلام نقل شده است. طبق روایتی، امام صادق (ع) در جواب سفیان ثوری که پرسید: چرا لباس‌های فاخر و گران‌بها می‌پوشید، در حالی که اجداد و نیاکان شما، پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم و امام علی علیه‌السلام چنین لباس‌هایی نمی‌پوشیدند؟ فرمود: زمان رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم فقر عمومی بود و پوشش مناسب آن‌زمان همان بود که جدّ ما می‌پوشید. ولی زمان ما رو به ‌توسعه و گسترش است و اگر بخواهیم مانند نیاکان خود بپوشیم در نظر دیگران خوار می‌شویم و به ‌ما اهانت می‌کنند. امام رضا علیه‌السلام توجه به ‌لباس خوب را نوعی احترام به‌دیگران دانسته و می‌فرمایند: «لباس مظهر خارجی انسان است نمی‌توان نسبت به آن بی‌توجه بود. حُرمت مومن ایجاب می‌کند که انسان در ملاقات با او، شئون خود و وی را رعایت کند و مقید باشد که پاکیزه و خوش لباس باشد». امام رضا علیه‌السلام فرمود: بپوش، و زیبا بپوش؛ زیرا جدم علی‌بن‌الحسین علیه‌السلام روپوش (عبای خز که قیمت آن پانصد درهم بود، می‌پوشید) هم چنین ردای پنجاه دیناری داشت که زمستان را در آن می‌گذرانید و چون زمستان تمام می‌شد آن را می‌فروخت و پولش را به‌ بینوایان می‌داد.
دقت در سیره زندگی اهل بیت علیهم‌السلام و تأسی به ‌شیوه رفتاری و سبک زندگی آن بزرگواران همواره می‌تواند ما را در رسیدن به‌ الگوی مطلوب و اتخاذ روش صحیح زندگی و رسیدن به حیات آرمانی رهنمون سازد.
حال این پرسش به‌طور جدی پیش کشیده می‌شود که پیامبر در چه چیزی الگوست؟ آیا الگو بودن ایشان به این معنا نیست که پیروان آن حضرت نیز به‌مانند ایشان رفتار کنند؟ اگر چنین است، عمل حضرت علی، امام صادق و امام رضا علیهم‌السلام چگونه توجیه می‌شود؟ اگر قرآن پیامبر را اسوه معرفی کرده قاعدتاً باید اسوه را بیان کند. به‌بیان شهید مطهری، اگر بنا بود پیامبر برای بشر الگو نباشد، خدا به‌جای او فرشته می‌فرستاد.
این پرسش پس از رحلت حضرت رسول اکرم تا به‌ امروز همواره میان پیروان آن حضرت مطرح بوده است. بسیاری از آثار متعلق به ‌تاریخ‌نگاری، سیره‌نگاری، شمائل‌نگاری، فضائل‌نگاری، اخلاق‌نگاری و سنن با همین انگیزه نگاشته شده است. همه این آثار به‌دنبال بازسازی سبک زیست پیامبر و معصومین علیهم‌السلام بودند. حتی فقه با همه علومی که در حاشیه آن رشد کرد، نیز در همین راستا شکل گرفته است. اما به‌نظر می‌رسد برای دست‌رسی به‌ الگوی زیست مومنانه و سبک زندگی اسلامی بازخوانی جدّی این آثار ضرورت دارد. شاید لازم نباشد عین رفتارهای معصومین علیهم‌السلام را تکرار کنیم بلکه باید تلاش کنیم روح حاکم بر این رفتارها را کشف و طبق آن عمل کنیم. روح حاکم بر رفتارهای معصومین علیهم‌السلام در اصول حاکم و یا منطق حاکم بر رفتارهای آنان متجلی می‌گردد. این اصول و منطق و به‌عبارت امروزی، قوانین، با تفسیر رفتار معصومین علیهم‌السلام بدست می‌آید. وقتی زندگی پیامبر اکرم و معصومین علیهم‌السلام را بررسی می‌کنیم، از پیامبر گرفته تا آخرین ائمه ما همه زندگی‌شان تابع قواعدی است که می‌توان از آن تحت عنوان وحدت معصومین تعبیر کرد. شهید مطهری می‌گوید ما شیعیان ۲۷۳ سال سیره داریم، ۲۳ سال دوره پیامبر و ۲۵۰ سال دوره حضور ائمه. اگر قاعده‌ای در ۲۷۳ سال تغییر نکرده و همه به آن عمل کرده‌اند و تحت هر شرایطی بوده به آن قاعده عمل شده معلوم می‌شود قاعده ثابتی است.
به‌طور خلاصه این که «اصول اوّلیه اخلاق و معیارهاى اوّلیه انسانیت به‌هیچ وجه نسبى نیست، مطلق است، ولى معیارهاى ثانوى نسبى است، و در اسلام هم ما با این مسأله مواجه هستیم و از سوی دیگر، در سیره رسول اکرم و ائمه معصومین علیهم‌السلام یک سلسله اصول را مى‏بینیم که اینها اصول باطل و ملغى‏ است(همانند: اصل غدر، اصل تجاوز، اصل انظلام و استرحام، اصل اعمال زور)؛ یعنى پیامبر در سیره و روش خودش، در منطق عملى خودش هرگز از این روش‌ها در هیچ شرایطى استفاده نکرده است، همچنانکه ائمه دیگر هم از این اصول و معیارها استفاده نکرده‏اند. اینها از نظر اسلام بد است در تمام شرایط و در تمام زمانها و مکانها.
هر یک از ما در عرصۀ زندگی، مکرر درگیر تصمیم‌ها و موقعیت‌های پیامبرانه هستیم. نه این که پیامبری کنیم یا خود را هم‌شأن آنها بدانیم؛ بلکه منظور این است که ما درگیر انتخاب‌هایی می‌شویم که وقتی می‌اندیشیم چه تصمیمی باید گرفت، خود را در موقعیتی می‌یابیم که برای نمونه حضرت ابراهیم به عنوان اسوه عالمیان، در سطحی بسیار بالاتر درگیر آن بوده است. در این‌جا تصمیم پیامبر نه فقط الگوست بلکه می‌تواند تکرار شود. حال با ماست که دست به‌کدام انتخاب بزنیم. اگر گزینش ما پیامبرانه باشد، ما واقعاً ابراهیمی هستیم. نشان داده‌ایم که فرهنگ دینی در ما زنده است و عمل می‌کند.
به این‌ترتیب، چیزی که ما را با اصول اعتقادی، قرآن و سنت پیوند می‌دهد، عمل به ‌اصول مستخرج از ارزش‌های اخلاقی، قرآن کریم، سیره و سنت معصومین علیهم‌السلام است. چنین رویکردی در برخی از مقالات نیز مشاهده می‌شود. به‌عنوان مثال، ناصر باهنر (همانطور که پیش از این نیز اشاره شد) با عنوان راهبردهای ارتباطات میان‌فرهنگی اسلام، از پنج اصل و راهبرد نام می‌برد. آن راهبردها عبارتند از: حفظ استقلال مسلمانان، سیادت اسلامی، اجرای قوانین و احکام اسلامی، آزادی دعوت اسلامی و حفظ تمامیت ارضی جامعه اسلامی. همایون در کتاب جهان‌گردی: ارتباطی میان‌فرهنگی، مباحث خود را ناظر به اصول فلسفی، اجتماعی و حقوقی بسط داده است. خانمحمدی در مقاله تحلیلی بر سیره ارتباطات میان‌فردی پیامبر اسلام، از پنج ویژگی تحت‌عنوان: گشودگی، همدلی، حمایت‌گری، مثبت‌گرایی و مساوات‌طلبی نام برده و به‌نوعی سیره ارتباطی میان فردی پیامبر را در متن این پنج ویژگی جای می‌دهد، رضوانی، ارتباطات بین‌الملل از منظر قرآن کریم را ذیل شش اصل ‌گنجانده است و طه عبدالرحمن تعامل ملت‌ها را بر سه اصل احترام، اعتراف به دیگری و حق دانستن دیگری مبتنی ساخته است.
به هرحال، داشتن یک ارتباط مفید و موثر نیازمند تمهید مقدمات لازم و رعایت اصول و معیارهایی است که بستر هر ارتباط بسته به ویژگی‌های خاص خود، ضرورت آن را الزام می‌کند. در این پژوهش(با طبقه‌بندی یافته‌های پژوهشی) به شش اصل راهبردی (اصول ثابت در هر زمان و مکان) دست پیدا کردیم. برخی از اصول حاکم بر ارتباطات میان‌فرهنگی از منظر اسلام (از جمله اصل «دعوت» و اصل «کرامت») ناظر به فلسفه ارتباطات میان‌فرهنگی، برخی (همچون اصل حفظ عزت و سیادت اسلامی) ناظر به مصالح کلی‌تر است که از رابطه یک فرد مسلمان با جهان اسلام و با برادران مسلمان خود ناشی می‌شود و برخی دیگر (اصول اخلاقی از قبیل اصل عدالت و اصل احسان که برخاسته و منطبق با فطرت بشری است) عمدتا بر شیوه تعاملات اجتماعی نظر دارند. اصل «تولی و تبری» و نیز اصل «طبقه‌بندیِ» مخاطبان غیرمسلمان، حد و مرز گسترش تعاملات را ترسیم می‌کنند. بدین معنی که همه مخاطبان را نمی‌توان به حریم خصوصی و مسلمانی راه داد. ویژگی مخاطبان است که آنان را به حریم مسلمانان نزدیک و یا از آن دور می‌کند. به‌عنوان مثال اهل کتاب به‌دلیل باور به خدای یگانه در نگاه مسلمان با کفار و مشرکین متفاوتند.
اصول، راهنمای کنش‌اند و این‌که در موقعیت‌های خاص چه کنشی باید انجام داد، نیازمند الگوهای رفتاری است که در ادبیات جامعه‌شناختی «هنجار» نامیده می‌شود. «هنجارها روابط اجتماعی را تنظیم می‌کنند و از آن طریق نظم اجتماعی بوجود می‌آید و نظم اجتماعی یک عامل حیاتی برای زندگی اجتماعی انسان‌هاست. هنجارهای فرهنگی، هنجارها یا شیوه‌های رفتاری هستند که منطبق بر ارزش‌های اجتماعی‌اند و با رعایت آن‌هاست که جامعه نظام‌مند می‌شود؛ زیرا آن‌ها راهنمایان آشکاری هستند که رفتار مردم یک جامعه را در شرایط خاص تعیین می‌کنند. به‌همین دلیل تلاش شده است ذیل هر اصل، مجموعه‌ای از هنجارها و قواعد رفتاری در سیره و سنت معصومین علیهم‌السلام به‌عنوان نمونه آورده شود. به هر اندازه‌ای که از سطح اصول به سطح هنجار تنزل کنیم و الگوهای رفتاری بیشتری را نشان دهیم، خاصیت اسوه بودن را بیشتر نمایان ساخته‌ایم.
به بیان دیگر، در دیدگاه متفکران اسلامی، انسان، دارای دو بعد وجودی فردی و اجتماعی است و دین در هر یک از این دو بعد وجودی، حضوری مؤثر و بی‌بدیل دارد. هنگامی که دین وارد اجتماع می‌شود، این تنها جامعه نیست که الزامات خود را بر دین تحمیل می‌کند، بلکه دین نیز در زندگی اجتماعی انسان‌ها حضوری زلال و شفاف می‌یابد و پیام خود را تا متن زندگی اجتماعی منتقل می‌کند. وقتی‌کلام خدا در قالب دین وارد عرصه گفتگو، زبان و ظهورات عرفی می‌شود، در واقع، این رنگ دین است که به اجتماع و زمان می‌خورد، نه این‌که زمان، به دین رنگ بدهد.
البته دین وقتی می‌خواهد به اجتماع رنگ دهد،‌ باید با قالب اجتماع متناسب باشد. اما در این حالت نیز، دین به اجتماع رنگ می‌دهد نه بالعکس. در این وضعیت دین با حفظ دین بودن، قدم در زمان و مکان گذارده است.
با ورود دین به عرصه زندگی اجتماعی، جامعه نیز مکانیسم‌های خاص خودش را اعمال می‌کند،‌ یا این دین را می‌پذیرد یا نمی‌پذیرد. دین در افق هدایت تشریعی، بر جامعه طلوع می‌کند و در ادامه مسیر، جامعه با قوانین تکوینی خداوند وارد عمل می‌شود که مصداق این آیه است: «انَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ». اگر دین تمامیت خود را ظاهر کند و مردم خود را در معرض فیض آن قرار دهند، ‌دین تبدیل به واقعیت اجتماعی می‌شود و روند اجتماعی‌شدن را طی می‌کند.
بین پذیرش و رد کامل، طیف‌های مختلفی وجود دارد. گاه دین بخشی از واقعیت اجتماعی را تصرف می‌کند و در بخشی از رفتار و فرهنگ مردم حضور دارد، ولی بخشی از آن در طیف دیگر است. در این‌صورت دین اقتدار سیاسی جامعه را برعهده نخواهد گرفت. گاه دین، بخشی از فرهنگ آرمانی می‌شود و فرهنگ واقعی را تصرف نمی‌کند. در این حالت نیز جامعه دچار کشمکش در درون خویش است و عواملی مانند علقه‌های عشیره‌ای قبیله‌ای، ‌قومی و … مانع از تحقق الگوی دینی می‌شوند. اما اگر مردم و جامعه به دین روی آورند و به آن عمل کنند، در این‌صورت دین به‌طور کامل ظهور اجتماعی می‌یابد و به مصداق آیه شریفه «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آَمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ»؛ درهای برکات الهی از آسمان،‌ بر آن جامعه گشوده می‌شود و در این حال اجتماعی‌شدن دین به اوج خود رسیده است که همه ساحت‌های ارتباطی انسان(ارتباط با خالق، خود، خلق و خلقت) از جمله ارتباط با دیگران(ارتباط میان‌فرهنگی) را پوشش می‌دهد.
فصل هفتم: اصول حاکم بر ارتباطات میان‌فرهنگی
مقدمه
در چاچوب مفهومی به این جمع‌بندی دست پیدا کردیم که الگوی ارتباط میان‌فرهنگی معطوف به ترسیم چارچوب و اصولی است که رفتار صحیح اجتماعی با «دیگران» در بستر آن معنی پیدا کرده و قاعده‌مند می‌شود. بنابراین آنچه بیش از هر چیزی در این پژوهش اهمیت پیدا می‌کند، بررسی اصول حاکم بر ارتباطات میان‌فرهنگی از نگاه اسلامی است. اینکه منطق دستیابی به اصول راهبردی ارتباطات میان‌فرهنگی چیست، در فصل الگومندی ارتباط میان‌فرهنگی به تفصیل بحث شد. در اینجا فقط به این نکته روشی اشاره می‌کنم که در مطالعه اولیه آیاتی از قرآن کریم و منابع تاریخی(به‌ویژه کتب سیره) و طبقه‌بندی گزاره‌های مرتبط با بحث مجموعه‌ای مفاهیم کلیدی استخراج شد که جایگاه کانونی در مباحث ارتباطات میان‌فرهنگی داشتند به‌نحوی که همه گزاره‌های مستخرج به‌نوعی ذیل یکی از این مفاهیم کانونی جای می‌گرفت. علاوه بر این‌که بسیاری از رفتارهای مومنان با توجه به این مفاهیم کانونی که از آن‌ها تحت عنوان اصول یاد می‌شود، معنا می‌یابد. موجه‌سازی شکل امروزی رفتارهای مومنانه (در جاهایی که قاعده و الگوی خاصی وجود ندارد)، در پرتو اصول حاکم میسر می‌گردد. به تعبیر امام موسی صدر: «این کافی نیست که بدانیم پیامبر آن روز چه کرد، بلکه باید بدانیم اگر آن بزرگوار امروز بود چه می‌کرد».
الگوی ارتباطات میان‌فرهنگی برآیند حضور این اصول در رفتارهای مومنان است. این اصول انعکاس‌دهنده وجوه آرمانی دین اسلام نیز به شمار می‌روند.
7-1- اصل دعوت
دست کم سه آیه از قرآن کریم را می‌توان در خصوص مباحث ارتباطات میان‌فرهنگی از بعد نظری مستمسک قرار داد و سایر آیات مرتبط را در حاشیه این آیات به بحث گذاشت. این سه آیه عبارتند از: آیه دعوت، آیه تعارف و آیه اشتراک. آیه دعوت هم مشتمل بر محتوا و هم شامل روش و کیفیت ارتباط است. آیه اشتراک، مبنایی را برای مفاهمه با مخاطب در اختیار می‌گذارد و آیه تعارف که طه عبدالرحمن از آن برای ارتباط میان‌فرهنگی استفاده می‌کند، و کنش مبتنی بر آن را کنش تعارفی (نیک و معروف) می‌نامد، ناظر به شرایط مفاهمه و ارتباط است. علاوه اینکه آیه تعارف به نکته‌ای تکوینی و انسان‌شناختی قرآنی هم اشاره دارد که در جای خود اشاره خواهد شد. اما در هر صورت با توجه به این که در هر سه آیه، هدف، آگاهی‌دادن به مخاطب و دعوت او به خداپرستی است، آیه دعوت می‌تواند بر دو آیه دیگر حاکم باشد. این نکته از تفسیر علامه طباطبائی در ذیل آیه 46 سوره عنکبوت استفاده می‌شود. بدین معنی که دعوت به مشترکات، کیفیت دعوت را بیان می‌کند. دعوت به مشترکات از مصادیق مجادله احسن به شمار می‌رود. بنابراین اصل مهمی را تحت عنوان «اصل دعوت» مطرح و آیات دیگر را در حاشیه آن بحث می‌شود.
اصل «دعوت» به‌عنوان مهم‌ترین اصل در ارتباطات میان‌فرهنگی، در پاسخ به نخستن مسأله در این زمینه، یعنی فلسفه ارتباطات میان‌فرهنگی از نگاه اسلامی پایه‌ریزی می‌شود و می‌توان گفت بر همه تعاملات مسلمانان در هر شرایطی حاکم است. «اصل دعوت از مسیر گفتار و گفتگو جریان می‌یابد و این یکی از ویژگی‌های دعوت در معنای اصطلاحی است». دعوت، گفتگویی هدفدار است که بر اعتقادِ داعی به توحید و با هدف وحدت و هدایت شکل می‌گیرد و از حکمت، موعظه‌ و جدال به‌عنوان روش، و خیر، بشارت و انذار به‌عنوان محتوای ارتباط استفاده می‌شود. گفتگو ممکن است منجر به ‌حل تعارض نشود اما لحظه‌ای کوتاه مدت از اتفاق‌نظر را ایجاد می‌کند تا زمینه‌ای برای اشتراک معنا و در مراحل بعد هدایت (به‌عنوان هدف) فراهم شود.
ﮔﻔﺖوﮔﻮ در اﺻﻄلاح ﻳﻌﻨﻰ ﻫﺮ ﺷﻜﻠﻰ از ﻧﺸﺴﺖ ﻳﺎ ارﺗﺒﺎط ﺑﻴﻦ اﺷﺨﺎص، گروه‌ها ﻳﺎ ﺟﻮاﻣـﻊ ﺑﻪ‌ﻣﻨﻈﻮر دوﺳﺘﻰ و اﺣﺘﺮام ﺑﻪ اﺷﺨﺎص و اﻋﺘﻤﺎد ﺑﻪ یک‌دیگر ﺑـﺮاى دست‌یابی ﺑـﻪ ﻓﻬـﻢ ﺑﻴﺸـﺘﺮ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻳﺎ رواﺑﻂ اﻧﺴﺎﻧﻰ ﺑﻴﺸﺘﺮ. ﺑﻪ‌ﻋﺒـﺎرت دﻳﮕـﺮ، ﮔﻔﺖوﮔﻮ: «ﻓﺮاﻳﻨﺪ ﺑﺮﻃﺮف ﻛﺮدن تفاوت‌ها از ﻃﺮﻳـﻖ داد و ﺳـﺘﺪى ﭘﺬﻳﺮﻓﺘـﻪ و ﻣﺘﻘﺎﺑـﻞ اﺳـﺖ». اﺳﺎﺳا ﺳﺨﻦ از ﮔﻔﺖوﮔﻮ ﺑـﻪ‌ﻣﻌﻨـﺎى ﺳـﺨﻦ ﮔﻔـﺘﻦ از ارﺗﺒﺎط و ﻫﻤ‌ﺪردى ﻧﻴﺰ ﻫﺴﺖ. به‌عبارت دیگر، گفتگو شکلی از ارتباط است که تعارض را غنی و ارزشمند می‌سازد. گفتگو «ارتباطات دوسویه‌ی همسنگ است» بدین معنا که دوطرف، خود را در مرتبه‌ای برابر در نظر می‌گیرند و هر دو در معنایی مشترک، مشارکت می‌کنند.
گفتگو با اهل فرهنگ‌ها و تمدن‌های دیگر، مخالفان عقیدتی و سیاسی و … مورد تاکید آموزه‌های دینی است، هرچند استمرار شیوه گفتمان و فرآیند گفتگو، مشروط به این است که طرف مقابل نیز، به انگیزه حق‌پذیری و طرح دیدگاه‌ها – و نه از سر سلطه جویی و تحمیل- در مذاکرات حضور یابد و قواعد گفتگو را بپذیرد.

                                                    .