رشته حقوق

اسلام و مدرنیته

دانلود پایان نامه

اعتقاد به قانون گذاری توسط عقل بشری و حقّ حاکمیت خود بنیاد بشر
اعتقاد به نظریه پیشرفت تاریخی ( زرشناس، 1383 : 222)
همانطور که تعاریف زیادی از این مفاهیم وجود دارد، در بیان ویژگیهای آنها نیز اشتراک نظر چندانی وجود ندارد. علاوه بر این موارد، ویژگیهای دیگری نیز برای مدرنیته آورده شده است که مطرح کردن تمام آنها در اینجا باعث اطاله کلام میشود. امّا آنچه را که میتوان ویژگی اساسی مدرنیته دانست و تقریباً تمام مؤلفهها و ویژگیهای دیگر مدرنیته ریشه در آن دارند و مانند نخ تسبیح تمام مؤلفههای مدرنیته را به هم پیوند میدهد وخط تمایز اصلی بین سنّت و مدرنیته را بوجود می آورد مفهوم « عقلانیّت » است. مدرنیته بدون عقلانیّت قابل تصوّر نیست و همین عقلانیّت به پیشرفتهای علمی و صنعتی انجامید و نقطه مرکزی و فلسفی تمام حرکتهای ادبی و فکری از عصر روشنگری است و بدون آن نمیتوان تشکیلات سیاسی و اداری و حتّی بروکراسی را که دولتهای جدید بر پایه آن شکل گرفته و جایگزین نظام فئودالی شده را فهمید.( شرفی، 1383 : 36) عقلانیّت ملاک تشخیص مدرنیته است. هر چه عملی عقلانیتر باشد مدرنتر همخواهد بود و مدرنتر حتماً باید عقلانیتر همباشد. (لاریجانی، 1372 ) وبر نیز به عنوان اندیشمندی که مهمترین بحثها را در باب عقلانیّت مدرن مطرح کرده است، عقلانیّت و خرد باوری را مفهوم اصلی و کلیدی در مدرنیته میداند. از نظر او عقلانیّت، به طریق و اشکال گوناگون، سر انجام به حکم روزگار مدرن، حاکم بر سرنوشت اجتماعی انسان شده است ( تقوی مقدم، 1380 : 34 ). شاید بتوان گفت عقلانیّت اساس مدرنیته است و تمام گزارهای دیگر مدرنیته بر اساس عقلانیّت مدرن شکل گرفته است. مدرنیسم و مدرنیزاسیون نیز بر اساس همین عقلانیّت است که شکل میگیرد. امّا این عقلانیّت مدرن چیست؟ مهمترین ویژگی عقل مدرن خود بنیادی آن است.
« بدین معنا که تنها فهم انسان و دریافتهای عقلی او ملاک شناخت و حقیقت است. بنابراین اگر چیزی را عقل دریافت و با فهمانسانی قابل تجزیه و تحلیل بود، همان حقیقت دارد امّا اگر چیزی در آزمایشگاه عقل انسان، اثبات نشد، نمیتواند حقیقت داشته و از واقعیت برخوردارباشد…. انسان مدرن تنها بر قابلیّتهای اندیشهی خود تکیه دارد و چشم از همه چیز، جز خرد بر گرفته است. یافتههای جزئی و حسگرایانه عقل را برای بهتر زیستن کافی میداند و درها را بر روی هر گونه آگاهی غیر عقلانی محاسبه ناپذیر میبندد. بنابراین عقل انسان که نتایج بیرونی و سنجش پذیر دارد، بر ایمان و الهیات تفوق دارد. انسان کامیابی و کامرانی را در یافتههای عقلی میداند تا رهنمودهای آسمانی. دکارت به عنوان بنیانگذار عقل مدرن این ایده را مطرح کرد که عقل انسان بدون نیاز به مکاتب و سنّتهای الهی و فلسفی پیشین و بدون نیاز به مرجع کلیسایی و غیر کلیسایی میتواند امور خود را اداره کند. به این ترتیب او عقل خود بنیاد و عقل جزئی نگر را در مقابل تصوّر سنّتی از عقل یعنی عقل خدامحور و کلّی نگر قرار میدهد. کانت در ادامهی اندیشه دکارت بیانی میدارد که نقطه آغاز معرفت فاهمهی انسانی است که فعال است و صورتهای خود را بر دادههای حواس تحمیل میکند، بنابراین نگرش، واقعیت آن چیزی است که ذهن و فاهمهی بنیادی انسان آن را می سازد. قلمرو عقل محدود و مشخص است. عقل محض بشری، فقط به اموری معرفت پیدا میکند که در محدوده حس و دادههای حسی قرار داشته باشد.»( سجادی، 1385 : 112)
بنابراین عقل مدرن که در چهارچوب حواس عمل میکند خود را تنها منبع شناخت حقیقت و واقعیّت دانسته و خود را از هر گزارهی دیگری از جمله وحی مستغنی میداند. گزارههایی مانند اومانیسم، سکولاریسم، علمگرایی و… که مؤلفههای کلیدی مدرنیسم هستند محصول این نوع از عقلانیّت به شمار میآیند. اینجاست که می گوئیم عقلانیّت اساس وجوهره مدرنیته و تمدّن مدرن است.
ماکس وبر بعنوان یکی از اندیشمندانی که جامعترین مباحث را درباره عقلانیّت مطرح کرده است، آن را فرآیندی رهایی بخش و افسون زدا میداند. در این معنا عقلانیّت به معنی افسون زدایی است و افسانه آن چیزی است که عقل مدرن با آن ویژگیهایی که مطرح شد نتواند آن را درک کند. در این راستا دین باید عقلانی شده و از آن افسون زدایی شود و یا به تعبیری علمی شود. عدّهای میکوشند تا دین را براساس فرضیههای «علمی» که نماینده عقل مدرن است توجیه کنند و بدین ترتیب اگر فقرهای از معتقدات دینی با عقل مدرن که در قالب مفاهیم علمی مطرح میشود قابل توجیه نبود آن را به دور میاندازند و میخواهند با این کار از دین « اسطوره زدایی » کنند. ( بینا مطلق، 1377 : 82 ). در سنّت مسیحیت قرون وسطی در کنار عقل، گذارههای دیگری که مجموعهای از نظرات آباء کلیسا به اسم دین، خرافات، اسطورهها و… بود وجود داشت که اکثراً این گزارهها بر عقل سیطره پیدا می کردند. همین امر باعث شد عقل مدرن، عقل پیراسته شده از این مفاهیم دانسته شده و خود بنیاد باشد. در این راستا « مدرنیته یا کاملاً منکر وجود وحی و هدایت قدسی آسمانی میگردد و یا اینکه اگر هم در ظاهر عنادی با وحی قدسی نداشته باشد، اهمیّت چندانی به تفکّر وحیانی نمیدهد و اصالت را از آن عقلِ کمّیاندیشِ خود بنیادِ ابزاری استیلا جوی نفسانیت مدار میداند. با مدرنیته نسبت میان آدمی و هدایت وحیانی دینی قطع می گردد و بشر خود را چنان موجودی خود بنیاد و مستقل و ناسوتی و نفس مدار تعریف میکند و عالم را نیز یکسره بر این مبنا تعریف میکند. در ذاتِ مدرنیته، اعراض از حق، دین، وحی و شرایع الهی نهفته است. زیرا در تفکّر مدرن، اومانیسم حاکم است و بشر خود را در آینه حق میبیند و وجود و حقیقت را با خود بنیادی و نفسانیت و وجه ناسوتی تعریف میکند.» ( زرشناس، 1383 : 222-223)
در اینجاست که تمایز اساسی بین سنّت اسلامی و مدرنیته روشن میشود. در سنّت اسلامی، عقلانیّت حاکم بر این سنّت ارتباط خود را با وحی ، که به تعبیر هانری کُربَن عقل معنوی یا عقل کل است (کربن، 1373) حفظ میکند. البتّه در اسلام در کنار عقل فقط وحی قرار دارد، نه مانند سنّت مسیحی قرون وسطی هر گزاره ماوراءالطبیعه و خرافی و اسطورهای ساخته و پرداخته توّهمات بشری.
غرب چنان از عقل صحبت میکند و عقل خود بنیاد را تنها معادل مفهوم عقل قرار میدهد و آن را به عنوان تنها منبع شناخت قرار میدهد که گویی که هر که به این برداشت از عقل اعقتادی نداشته باشد بهرهای از عقل نبرده و یا با عقل و عقلانیّت مخالف است. این امر یکی از مهمترین اتهاماتی است که مدرنیستهای داخلی و خارجی بر اسلام وارد می کنند و سنّت اسلامی و مسلمین معتقد به آن را فاقد خرد ورزی و تعقّل ( البتّه در معنای مدرن مورد نظر خود) میدانند. در صورتی که اسلام عقل را قبول داشته و میپذیرد، امّا نه عقل خود بنیادی که در مدرنیته مطرح میشود. در سنّت اسلامی عقل خود بنیاد و مستقل انسان و حواس پنجگانه یکی از راههای شناخت است، نه تنها راه شناخت. البتّه باید توجّه کرد که در تفکّر اسلامی عقل و حواس ( تجربه ) نفی نمیشود، بلکه هر کدام در جای صحیح خود قرار میگیرند. اسلام بسیار بر تعقّل ورزی و استفاده از عقل تأکید میکند.که بطور مفصل درباره جایگاه عقل در اسلام در قسمت مبانی و اصول تولید علم در علوم سیاسی از منظر معرفتشناسی(4-3-4) بحث کردیم.
بر خلاف مدرنیته، که عقل خود بنیاد در آن قرار بود دست به اسطوره زدای بزند امّا خود به اسطوره تبدیل شد. این عقل و خرد مدرن، هدف سلطه بر طبیعت را داشت و نتایج ضدانسانی به بار آورد. ( احمدی، 1373 : 114) وبر نیز معتقد است اندیشه اسطورهای علیرغم ادعای افسون زدایی مدرنیته همچنان زنده است. ( احمدی، 1373 : 137)
تقابل سنّت اسلامی با مدرنیته غربی نباید موجب ایجاد این شبه شود که اسلام با نوآوری، جدید و بروز شدن مخالف است. همانطور که قبلاً نیز گفته شد سنّت در اسلام به هیچ وجه بوی کهنگی و تحجّر نمیدهد. شهید مطهری در نفی کهنگی و تحجّر میفرمایند : « جامد از هر چه نو است متنفر است و جز با کهنه خو نمیگیرد… جامد هر تازهای را فساد و انحراف می خواند…. جامد میان هسته و پوسته، وسیله و هدف فرق نمیگذارد. از نظر او دین مأمور حفظ آثار باستانی است. از نظر او قرآن نازل شده برای اینکه جریان زمان را متوقفکند و اوضاع جهان را به همان حال که هست میخکوب نماید. از نظر او عم جزء خواندن، با قلم نی نوشتن، از قلمدان استفاده کردن، در خزانه حمام شستشو کردن، با دست غذا خوردن، چراغ نفتی سوختن، جاهل و بی سواد زیستن را به عنوان شعائر دینی باید حفظ کرد.» (مطهری، 1357 : 86) حرکت به سمت نوگرایی و جدید شدن و بطور کل پویایی و به روز بودن جزء ذات سنّت اسلامی است. تا جایی که حضرت امام خمینی (ره) در باب فقه اسلامی میفرمایند: « این جانب معتقد به فقه سنّتی و اجتهاد جواهری هستم و تخلف از آن را جایز نمی دانم، اجتهاد به همان سبک صحیح است، ولی این بدان معنا نیست که فقه اسلام پویا نیست، زمان و مکان دو عنصر تعیین کننده در اجتهادند، مسألهای که در قدیم دارای حکمی بوده است. به ظاهر همان مسأله در روابط حاکم بر سیاست و اجتماع و اقتصاد یک نظام ممکن است حکم جدیدی پیدا کند، بدان معنی که با شناخت دقیق روابط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی همان موضوع اوّل که از نظر ظاهر با قدیم فرقی نکرده است، واقعاً موضوع جدیدی شده است که قهراً حکم جدیدی می طلبد. مجتهد باید به مسائل زمان خود احاطه داشتهباشد.»(صحیفه نور، جلد 21 : 98 ) ممکن است گزارههای نو و جدید از درون خود سنّت اسلامی بر خواسته و مبتنی بر شریعت مقدّس باشند، گاهی نیز ممکن است این گزارههای جدید از بیرون وارد شوند. اینکه اسلام مخالف نو و جدید شدن نیست به این معنا نمی باشد که هر چیز جدید که از بیرون از حوزه سنّت اسلامی وارد میشود بدون ارزیابی بپذیرد. اسلام به هماناندازه که خصم عقب گرد و ارتجاع است دشمن تسلیمهای بی قید و شرط نیز میباشد. نه تنها در برابر پدیدههای نو، بلکه در برابر هر امر حالت ارزیابی و انتقاد دارد و پس از عبور دادن مسأله از غربالهای متعدّد، آن را طرد و یا پذیرا میشود.( قائمی، 1358 : 8 )
از طرف دیگر باید به این نکته هم اشاره کرد که پدیدههای نو و جدید لزوماً در بستر مدرنیته نیست که شکل میگیرد. اینکه عدّهای بیان میدارند که « بشریّت نیازمند به بهرهبرداری از اصول ثابت موجد مدرنیته میباشد. اصولی مانند عقل گرایی، علم گرایی، فردگرایی مثبت، توجّه به نظم، انسجام فکری و عملی و…اصول بشری و جهانشمول و فرا تاریخی بوده و هیچگونه تکامل و پیشرفتی منهای آنها قابل تصوّر نیست. بنابراین بکارگیری این اصول در هر جامعهی تکامل طلب، اجتناب ناپذیر است.» ( تقوی مقدم، 1380 : 45-46) نادرست و ناشی از عدم شناخت مفهومی و تاریخی مدرنیته ویژگیهای آن است. بر اساس چه معیاری عدّهای عقل و علم و نظم و انسجام فکری و عقلی و…. را صرفاً متعلّق به مدرنیته میدانند و سایرین را فاقد این مؤلفهها. البتّه در سنّت اسلامی به تعبیری، « جایگاهِ » علم و عقل در قالب علم گرایی محض و عقل گرایی خود بنیاد مورد نقد قرار میگیرد و اعتقاد بر این است که علم و عقل زمانی میتوانند راهگشایی برای بشر باشند که در کنار وحی قرار گیرند، این به معنی نفی ذات علم و عقل نیست. در باب عقل و جایگاه آن در شریعت به قدر کافی بحث شد و نشان داده شده که عقل چه جایگاه مهمّی در سنّت اسلامی دارد. و یا در باب نظم چقدر در اسلام سفارش شده است. بنابراین نمیتوان گفت این مفاهیم صرفاً از آن مدرنیته است و هر کس میخواهد به آنها دست پیداکند تنها چارهاش رفتن به سمت مدرنیته است. مونتگمری وات می گوید : « هنگامی که انسان تمام جنبههای در گیری اسلام و مسیحیت در قرون وسطی را در نظر میگیرد، این روشن است که تأثیر اسلام بر جامعه مسیحیت، بیش از آن است که معمولاً شناسایی میشود. اسلام نه تنها در تولیدات مادی و اختراعات تکنولوژی اروپا شریک است و نه تنها اروپا را از نظر عقلانی در زمینههای علم و فلسفه بر انگیخت، بلکه آن را وا داشت تصویر جدید از خود به وجود آورد.»( وات، 1378 : 134) آن زمان که جهان اسلام و مسلمانان چنین دستاوردهای علمی داشتند و در پیشرفت تجارت، صنعت، علم، فلسفه، ریاضیات، نجوم و ستارهشناسی، پزشکی، منطق و متافیزیک نقش به سزایی ایفا می کردند و دست آوردهای مهمّی را در ارتباط با مهارتهای دریانوردی، کشاورزی و استخراج معادن برای غرب قرون وسطی به ارمغان آوردند (سروش، 1384 : 23)ایا در بستر مدرنیته قرار داشتند؟ کاملاً واضح ست که خیر. پس نباید به اشتباه فکر کرد که تنها را تکامل و پیشرفت افتادن در دامن مدرنیته است.
با توجّه به آنچه که بیان شد، میتوان نتیجه گرفت که اسلام نه با سنّت غربی شباهت دارد و نه با مدرنیتهی آن. اینکه عدّهای سنّت در اسلام را چیزی شبیه سنّت مسیحی میدانند و اسلام را با مسیحیت یکی می کنند اشتباه است. از طرف دیگر آنان که با تفکّری التقاطی دنبال برقراری پیوند بین اسلام و مدرنیته هستند نیز در اشتباه هستند، هر چند نیّت بدی نداشته و میپندارند که با این کار می خواهند اسلام را به روز کرده و برای زنده نگه داشتند اسلام میخواهند آن را به اصطلاح با شرایط دنیای جدید تطبیق دهند. ما نه « مدرنیسم اسلامی » داریم و نه « اسلام مدرن شده ». این الفاظ بیشتر بازیهای کلامی است تا مفاهیم علمی. اسلام هرگز نمیتواند با مدرنیسم جمع شود. تفاوت این دو، تفاوتهای ذاتی است و نه عرضی. اگر هر کدام بخواهند با دیگری پیوند برقرار کنند باید در ماهیّت خود تغییر ایجاد کنند که در آن صورت نه اسلام، اسلام خواهد بود و نه مدرنیته، مدرنیته. عدّهای که فکر می کنند آثار سوء مدرنیته به اصل و اساس آن ربطی ندارد و نباید عوارض نامطلوب یک گزاره را به پای ماهیّت و ذات آن نوشت احتمالاً درک درستی از مدرنیته ندارند. عقل خود بنیاد مستغنی از وحی لاجرم به اومانیسم و در نهایت به نیهلیسم منجر میشود. اسلام نیز اگر بخواهد به سمت مدرنیته حرکتکند باید با وحی خداحافظیکند که در آن صورت دیگر اسلام به عنوان یک دین معنا ندارد.
سنّت به معنای Tradition هم متعلّق به خود جهان مسیحی – قرون وسطایی است. این مفهوم سنّت چه در معنای تاریخی و چه در معنای انتروپولوژیک و چه در معنای دینی، هیچ سنخیتی با سنّت اسلامی ندارد. که سنّت اسلامی ریشه در قرآن ( وحی تحریف نشده ) دارد.
اسلام برای تازه و زنده ماندن در دنیای جدیدی احتیاج ندارد که دست به دامن تفکّرات و ایدئولوژیهایی شود که با ذات آن در تضاد هستند. سنّت اسلامی با استعانت از اعجاز قرآن که برای همه زمانها و مکانها است و همچنین با سیراب شدن از سرچشمه آموزههای نبوی (ص) و علوی (ع) و در بستر مکتب جعفری(ع) این توانمندی و استعداد را دارد که در هر زمان و هر مکان و متناسب با هر شرایطی برای خود زایشی نو رقم زده و پاسخگوی شرایط جدید باشد و در عین حال با دستاوردهای دیگران که تضادی با شریعت خود ندارد با آغوش باز استقبالکند بدون آنکه در آنها استحاله و هضم شود. پویایی سنّت اسلامی جز ذات آن است. شاهد آن نیز، آن است که در عصری که دین به حاشیه رفته بود و فریاد افیون بودن آن در جهان سر داده می شد و کسی به دین توجّهی نداشت،در ایران، اسلام دوباره زنده شد آن هم در بالاترین سطح خود، یعنی در قالب نظام سیاسی اسلامی و با فراز و فرودهایی هنوز زنده و پا برجاست و به گفته خود غرب مهمترین خاکریز مقابله با مدرنیته غرب است.
2-5-3- نحوهی شکل گیری نظریه
در باب نحوهی شکل گیری نظریه بطور کلان دو دیدگاه وجود دارد. برخی مهمترین امتیاز را از آن خلاقیّت ذهنی میداند. خلاقیّت ذهنی در گرو کشف و شهود است نه جمع آوری اطّلاعات و دادهها. تا زمانی که این خلاقیّت در قالب یک اندیشه منسجم ارائه نشود، دست یابی به نظریه ممکن نیست. با بکارگیری خلاقیّت ذهنی، دادهها گردآوری و ساده شده و ویژگی مشترک آنها استخراج میشوند. پس واقعیت در قالب محیط و مجموعه باز تولید میشوند تا بدان وسیله بتوان روابط ضروری را تشخیص داد. برخی دیگر با دیدگاه پوزیتیویستی و رفتارگرایانه، نظریهپردازی را متّکی بر واقعیت خارجی کرده، ذهن را تنها ثبت کننده و مستقل از واقعیات خارجی میداند. آنها معتقدند برای دست یابی به نظریههای استوار و مستحکم در علوم سیاسی و روابط بینالملل باید این حوزه مطالعاتی را به مثابه علوم طبیعی در نظر بگیریم و از روش علوم طبیعی در علوم سیاسی و روابط بینالملل استفاده کنیم ( سیف زاده، 1383 :21-22).
تفاوت این دو دیدگاه در واقع به این امر باز می گردد که یکی جهان خارج را مستقل از ذهن ندانسته امّا در مقابل دیگری جهان خارج را مستقل از ذهن میداند. این امر باعث شده این دو دیدگاه در روشهای مورد استفاده در ایجاد یک نظریه اختلاف نظر پیدا کنند. نقدی که بر هر دو وارد است این است که آنها به نقطه آغاز شکلگیری یک نظریه اشاره نکردهاند. چه میشود که ما به دنبال جمع آوری داده و اطّلاعات میرویم؟ عامل محرّک و حرکت به این سمت چیست؟ در شکلگیری یک نظریه ابتدا باید به این سؤال پاسخ دهیم. در گام بعدی که جمع آوری اطّلاعات و ارائه راهحل است میتوان بحث کرد که آیا باید ابتدا از خلاقیّت ذهنی استفاده کرد یا باید بر واقعیت خارجی تکیه کرد.
در پاسخ به این سؤال که نقطه شروع و تدوین یک نظریه و همین طور مراحل مختلف تدوین یک نظریه قابل قبول چیست، باید گفت که نظریهپرداز معمولاً از بحرانهایی که جامعه با آن درگیر است آغاز میکند و می کوشد ابعاد و سرشت بحرانهای اجتماعی را دریابد و در عین حال به دنبال ارائه شیوههای حساب شده و متکی به تعمق در جوانب موضوعات مطرح شده است تا جامعه و دولتها به کمک آنها از شکستها، مسائل و معزلات درگیر جامعه رهایی پیدا کنند.
اگر بخواهیم مراحل تدوین یک نظریه را فهرست کنیم به شرح زیر می باشد :
شناسایی مشکلات و شکستهای نظام موجود.
تشخیص علل مشکلات.
ترسیم تصویری از نظام سیاسی احیا شده و یا نظام مطلوب
پیشنهادات عملی و ارائه راه حل
بدینترتیب تا وقتی که به مسائل اساسی و مراحل 1 تا 3 پاسخ داده نشود صحبت کردن از راه حل و ارائه راهکار فریاد زدن در خلاء است.

مطلب مشابه :  حفاظت از منابع طبیعی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید