رشته حقوق

استدلال استقرایی

دانلود پایان نامه

«کتاب مقدس… خدا را از طریق قیاس اثبات نمی‌کند تا ببینیم آیا استدلال معتبر است یا نه بلکه با حجیّت سخن می‌گوید. کتاب مقدس، هم به لحاظ الهیاتی و هم به لحاظ دینی، از خدا به عنوان نقطه‌ی آغازین شروع می‌کند».
ثالثاً، باور به خدا در کتاب مقدس و در نزد مؤمنان باوری قلبی و غیرانتزاعی است، همان گونه که فرد بدون وساطت ادله‌ی فلسفی به وجود خود یا جهان خارج باور دارد. و رابعاً، استدلال‌های منظور در الهیات عقلی غالباً در ایمان‌آوری مؤمنان بی‌تأثیر بوده است. پلنتینگا نتیجه می‌گیرد که باور به خدا می‌تواند باوری پایه باشد و دلیلی ندارد که تعداد باورهای پایه را در فهرست مبناگرایان محصور کنیم. متدینان نباید اسیر پیش‌فرض‌های خداناباوران شوند و سعی کنند بر اساس آن پیش‌فرض‌ها، قراینی بر خداباوری آورند. آنان می‌توانند به گونه‌ای موجه باور به خدا را در بین باورهای واقعاً پایه‌ی خود قرار دهند، یعنی باورهایی بی‌نیاز از برهان و استدلال. او البته برخلاف باوینک، ارزشی برای محصول الهیات عقلی قائل است. استدلال‌های موجود در این سنّتِ الهیاتی ارزش اصلی و اوّلی ندارند اما ارزش فرعی و ثانوی دارند و می‌توانند فرد مؤمن را در دستیابی به دلایل عقلیِ بیشتر برای فهم بهتر باورهای خود و فرد غیرمؤمن را در روی آوردن به ایمان کمک کنند.
آیا نمی‌توان بر اساس دیدگاه پلنتینگا هر باوری را، ولو یاوه، باور واقعاً پایه و در برابر مخالفان، بی‌نیاز از استدلال خواند؟ پلنتینگا این اشکال بر دیدگاه خود را از پیش می‌بیند و سعی می‌کند بدان پاسخ گوید. ممکن است تصور شود می‌توان بر اساس استدلال پلنتینگا، باور به طالع‌بینی، آیین وودو یا باور به بازگشت کدوتنبل بزرگ در جشن هالووین را پایه تلقی کرد. اما او بر آن است که دیدگاهش هر فرد یا گروه را در واقعاً پایه خواندن باورهای آشکارا کاذبِ خود مجاز نمی‌دارد زیرا باورهای واقعاً پایه، گرچه بی‌نیاز از استدلال‌اند، بی‌اساس نیستند. هر باوری نمی‌تواند واقعاً پایه باشد و شرایطی خاص لازم است تا در این طبقه از باورها بگنجد. برای نمونه، نمی‌توان به پایه بودن نقیضِ گزاره‌های بدیهیِ عقلی یا حسی قائل بود. شرایط خاص پایه بودن باور همان داشتن اساس و مبنا است؛ یعنی، در ساختار معرفتی، برخی باورها توجیه خود را از طریق استنتاج از باورهای پایه می‌گیرند و برخی دیگر، که طبقه‌ی زیرینِ ساختار را می‌سازند، از باورهای دیگر استنتاج نمی‌شوند بلکه بر اساسی موجه‌اند. اما این اساس و مبنا همان شروط تعیین‌کننده‌ی فهرست مبناگرایان نیست زیرا پیشتر، محدودیت و ناسازگاری روش‌شناختیِ این فهرست آشکار شد.
به باور پلنتینگا، نمی‌توان شرایطی را که در آن، باورهای واقعاً پایه به این صفت متّصف می‌شوند به حصر منطقی و به نحو ماتقدّم مشخص کرد. این شرایط در موقعیت‌ها و بافت‌های گوناگون خود را آشکار می‌کنند. از این رو، شیوه‌ی مناسب برای دستیابی و فهم این شرایط استقرایی است:
«باید نمونه‌هایی از باورها و شرایط را گرد آوریم، به گونه‌ای که آن باورها در آن شرایط آشکارا واقعاً پایه باشند و نیز نمونه‌هایی از باورها و شرایط را جمع آوریم که آن باورها در آن شرایط آشکارا واقعاً پایه نباشند. سپس، فرضیه‌هایی درباره‌ی شروط لازم و کافیِ واقعاً پایه بودن طرح کنیم و بعد، آن فرضیه‌ها را با رجوع به نمونه‌هایشان بیازماییم».
این نمونه‌ها قابل بازنگری و اصلاح‌اند. برای نمونه، پایه بودن باورهای برآمده از حافظه فی‌بادی‌النظر پذیرفته است. این پذیرشِ فی‌بادی‌النظر ممکن است با در نظر گرفتن مجموعه‌ی عوامل دیگر تحکیم شود اما اگر فاعل معرفت بداند که حافظه‌ای خطاکار دارد یا چند آشنای موثّق او را از خطای حافظه‌اش آگاه کنند، آنگاه پایه بودن باورِ فی‌بادی‌النظرِ او نقض می‌شود. در اینجا، شرط لازم پایه شمرده شدن باور مبتنی بر حافظه تحقق یافته اما شرط کافی آن به دست نیامده است. همین مثال را می‌توان در مورد گزاره‌های ناشی از حواس نیز طرح کرد. دیدن یک شیء باوری پایه بدین مضمون به دست می‌دهد که «آن شیء را می‌بینم» یا «به نظرم می‌رسد که آن شیء را می‌بینم». اما اگر در یاد بیاورم که بینایی‌ام ضعیف است و پیشتر، در مواردی مشابه، برخی اشیاء را به‌اشتباه به جای یکدیگر گرفته‌ام، باور پایه‌ی فی‌بادی‌النظر واجد ارزش معرفتیِ نهایی نخواهد بود. بر همین اساس، پرورش در اجتماع مؤمنان یا بهره‌مندی از آموزش‌های دینی یا اعتماد به گواهی دیگری می‌تواند زمینه‌هایی برای باور به وجود خدا فراهم کند. باور به‌دست‌آمده در این شرایط از شرط لازم برخوردار است و در شرایط خاص، مانند احوال و تجربه‌های دینی، تقویت می‌شود. اگر این باور نقض‌ناشده بر جای بماند، آنگاه می‌توان، بر فرض صدق آن، گفت مؤمن به وجود خدا معرفت دارد.
از آنجا که هر استدلال استقرایی اعتباری ناقص دارد، نباید منتظر بود که همگان با شرایط و نمونه‌های گردآمده موافق باشند یا معیاری عام برای باورهای واقعاً پایه در کار باشد. اگر فقدان معیار عام برای باورهای واقعاً پایه نقصی برای معرفت آدمی باشد، این نقص همه‌ی باورها را، اعم از دینی و غیردینی، به‌یکسان تحت تأثیر قرار می‌دهد و مجوّزی برای خارج کردن باور یک مؤمن به خدا از زمره‌ی باورهای واقعاً پایه نیست. وقتی فرد در نگاه کردن به طبیعت یا هنگام خواندن کتاب مقدس خود را در حضور خداوند یا مخاطب او می‌یابد یا پس از ارتکاب گناه احساس نافرمانی از امر الهی دارد، باور او به خدا باوری است بی‌واسطه و همچون باور او به وجود خود یا اذهان دیگر واقعاً پایه است و اساس و مبنایی دارد. این اساس و مبنا البته همان نقش توجیه را برای باور به وجود خدا ایفا نمی‌کند. پلنتیتگا تصریح می‌کند که فرد گناهکار احساس گناهکاری خود را قرینه‌ای بر وجود خداوند یا قرینه‌ای بر این گزاره تلقی نمی‌کند که خداوند از توبه و پشیمانی او خشنود است. او در شرایطی که در آن آشکارا خود را گناهکار می‌یابد، تنها این باور را در خود می‌یابد که خداوند از او خشنود است یا رجعت او را به سوی خود تأیید کرده است. به عبارت دیگر، احساس گناهکاری مقدمه‌ای در درون یک استدلال نیست که همراه با مقدمات دیگر وجود خدا را نتیجه دهد. احساس گناهکاری خود همان باور واقعاً پایه است نه آنکه دلیلی بر باور واقعاً پایه باشد چراکه در این صورت، ویژگی پایه‌ای بودن باور از کف می‌رود. همان‌گونه که مشاهده‌ی حسی دلیلی بر باور به «آن درخت را می‌بینم» نیست، احساس حضور خدا از پسِ مشاهده‌ی زیبایی یک گُل یا عظمت کوهستان یا تابش خورشید بر درختان مقدمه‌ای بر یک استدلالِ بی‌روح، خشک و انتزاعی بر وجود خدا نیست بلکه خود باور واقعاً پایه به وجود خدا است مگر آنکه خلاف آن ثابت شود. بدین‌ترتیب، باور دینی، اولاً، بی‌واسطه و پایه است و ثانیاً، چون از اساس و مبنای لازم برای پایه شمرده شدن برخوردار است، باوری واقعاً پایه به شمار می‌آید و متدین می‌تواند آن را مفروض بگیرد اما برخلاف آن، آیین وودو، طالع‌بینی و باور به بازگشت کدوتنبل بزرگ واجد شرایط و اساس و مبنای لازم برای واقعاً پایه بودن نیستند حتی اگر باورنده‌ی به این باورها گمان کند آن‌ها را بی‌واسطه دریافته است. به عبارت دیگر، شرایطی که ممکن است باور به این امور واقعاً پایه تلقّی شود با اندکی دقت و به‌سرعت نقض می‌شود و شروط لازم و کافیِ باور واقعاً پایه را برنمی‌آورد.
آنچه آمد گزارشی اجمالی از دیدگاه پلنتینگا در دوره‌ی نخست اندیشه‌ی فلسفی او بود. در دوره‌های اخیر، پلنتینگا بر این تمرکز کرده است که قرینه هرگز نمی‌تواند، در مقام توجیه، صدق یک گزاره را تضمین کند زیرا نحوه‌ی کارکرد ذهن فاعل شناسا اهمیتی بیش از داشتن یا نداشتن قرینه دارد. اگر ذهن او کارکردی نادرست داشته باشد و همچون ذهن طلسم‌شده‌ی شیطان فریبکار دکارت یا مغز در خُمره یکسره و نظام‌مند خطا کند، هیچ قرینه‌ای نمی‌تواند راهبر آن به صدق باشد. بدین ترتیب، پلنتینگا نشان می‌دهد که قرینه‌گرایان، به قیمتِ توجه مفرط به قراین، صدق را فراموش کرده‌اند. او روند را معکوس می‌کند: اگر شرایط محیطی و کارکرد درست قوای معرفتی نتایجی صحیح به بار آورد، باورنده از باورهایی تضمین‌شده برخوردار و در نتیجه، صاحب معرفت خواهد بود و اگر شرایط محیطی و کارکرد قوای معرفتی دستخوش اعوجاج باشد، هرچه هم فاعل شناسا در پی ادای وظایف معرفتی خود باشد، به بیراهه خواهد رفت. این نظریه آشکارا برون‌گرایانه است اما پلنتینگا بر آن است که روایت رسمی از اعتمادگراییِ مبتنی بر فرایند نمی‌تواند در مورد ارزش معرفتیِ فرایندهایی که فقط یک برون‌داد دارند تصمیم بگیرد و نیز ممکن است فرایندهای معرفتی اعتمادپذیر، حتی فرایندهایی چون ادراک حسی، باورهایی تضمین‌نشده به بار آورند. این مشکل را فقط می‌توان با توجه به یک مدل/ الگوی طراحی‌شده حل کرد، الگویی که بر طبق آن، قوای معرفتی در یک محیط مناسب، با هدف وصول به صدق، بر اساس آن الگو کار می‌کنند:
«ارائه‌ی الگوی گزاره یا وضع اموری مانند S نشان دادن این است که S چگونه می‌تواند صادق یا واقعی باشد».
این الگو همان نحوه و شیوه‌ای است که انتظار می‌رود یک امر، آنگاه که درست کار می‌کند، بدان شیوه عمل کند:
«الگوی طراحی‌شده همان نحوه و شیوه‌ای است که انتظار می‌رود شیء مورد نظر، اگر کارکرد آن مختل نباشد، عمل کند ]یا به دیگر سخن،[ شیوه‌ی عمل شیء است آنگاه که درست کار می‌کند. «الگوی طراحی‌شده» یا «کارکرد مناسب» مفاهیمی‌اند که هر یک را می‌توان با دیگری تعریف کرد… به نظر من، اولین شرط برای آنکه باوری تضمین‌شده باشد آن است که قوایی آن را پدید آورده باشند که درست کار می‌کنند. اما این شرط هرگز شرط کافی نیست. شرط دوم آن است که محیطی معرفتی که باور در آن پدید آمده، همان محیط یا دست‌کم شبیه به محیطی باشد که الگو برای آن طراحی شده است».
البته پلنتینگا توجه دارد که مفهوم «کارکرد درست» را نمی‌توان به‌دقت تعریف کرد اما صِرف فهم عرفی از کارکرد درست و مناسب را برای منظور خود کافی می‌داند. از سوی دیگر، چنانکه در سخن او آشکار است، کارکرد درست در محیطی معنادار است که این کارکرد برای آن طراحی شده و بدین‌ترتیب، شرط وجود «طراحی» نیز ضروری است. پلنتینگا نمی‌خواهد از طریق مفهوم «طراحی» استدلالی شبیه به استدلال ویلیام پیلی بر وجود خدا اقامه کند. قصد او آن است که بر چیزی تأکید کند که خداباوران و خداناباوران بر آن اتفاق نظر دارند:
«شیوه‌ای در کار است که اعضا یا دستگاه‌های بدن انسان، اگر درست کار کنند، به آن شیوه، چنانکه از آن‌ها انتظار می‌رود، کار می‌کنند و این شیوه‌ی کارکرد بر اساس طرح خود مشخص شده است».
اما شرط سومی نیز در کار است زیرا ممکن است باوری محصول قوای معرفتیِ دارای کارکرد درست باشد و آن قوا نیز در محیطی مناسب کار کنند اما باور به‌دست‌آمده تضمین‌شده نباشد. این قوا باید در محیط مناسب با هدف وصول به صدق کار کنند تا باور تضمین‌شده به دست دهند. اگر شرط سوم در کار نباشد، این امکان وجود دارد که غایت قوای معرفتی آدمی، مطابق با آنچه نظریه‌ی تکامل القا می‌کند، تداوم حیات انسان در جهانی پیچیده و خطرآفرین باشد. نهایتاً، پلنتینگا شرط چهارم را ذکر می‌کند و آن توفیق قوای معرفتی در وصول به صدق و تولید باور صادق است. در اینجا، یک بار دیگر شروط چهارگانه‌ی باور تضمین‌شده را از دیدگاه پلنتینگا بازمی‌نگریم:
1. قوای معرفتی S درست کار کنند.
2. قوای معرفتی S در محیطی کار کنند که برای آن طراحی شده‌اند.
3. غایت قوای معرفتی S تولید باور صادق باشد.
4. قوای معرفتی S در وصول به غایتِ تولید باور صادق توفیق یابند.
باوری که بر اساس این الگو شکل می‌گیرد یک باور تضمین‌شده است:
باور تضمین‌شده: «باور p برای شخص S تضمین‌شده است اگر و فقط اگر آن باور در S توسط قوایی که درست کار می‌کنند در محیطی ادراکی متناسب با نوع قوای ادراکی S و بر اساس طرح و نقشه‌ای خوب با هدف دستیابی به صدق حاصل شده باشد».
بنابراین، باور تضمین شده در یک محیط مناسب، بر طبق الگویی طراحی‌شده و از طریق قوایی به وجود می‌آید که هدف آن‌ها وصول به صدق باشد. معرفت مستلزم تضمین، تضمین مستلزم کارکرد درست و کارکرد درست مستلزم الگویی طراحی‌شده است. در واقع، پاسخ این پرسش دیرین و مهم سقراط را در ثئایتتوس که چگونه باور صادق به معرفت بدل می‌شود، باید در مفهوم «تضمین» جست. تضمین همان چیزی است که باور صادق را به معرفت بدل می‌کند. در اینجا، پلنتینگا، در ضمن نظریه‌ی معرفت خود، به باور دینی رجوع می‌کند تا نه‌فقط باور دینی را باوری تضمین‌شده بداند بلکه نشان دهد که هر نظریه‌ی معرفتی بدون ارجاع به باور دینی ناقص است. او اقسام تبیین‌های طبیعت‌گرایانه از کارکرد مناسب بر طبق الگوی طراحی‌شده را برمی‌رسد و سستی هریک را آشکار می‌کند و در نهایت، نتیجه می‌گیرد که این مفهوم مستلزم امری فراطبیعی است. به باور او، نظریه‌ی تکامل نمی‌تواند تبیینی سازگار از کارکرد درست به دست دهد. این نظریه، همچنین، مبتنی بر بقا است نه صدق و بر طبق آن، قوای معرفتی آدمی هدف صدق را پیش‌رو ندارند بلکه صرفاً بر اساس گزینشی طبیعی با هدف بقا تکامل یافته‌اند. حتی باور به صدق نظریه‌ی تکامل باوری است که ممکن است در تحلیل نهایی، با هدف بقای نوع فراچنگ آمده باشد، نه با هدف دستیابی به صدق. حال، اگر روند استدلال پلنتینگا را معکوس بپیماییم، آشکار می‌شود که طبیعت‌گرا نمی‌تواند تضمین‌شدگیِ باورهای خود را نشان دهد و چون معرفت مستلزم تضمین است، پس طبیعت‌گرا از هر معرفتی بی‌بهره است. خلاصه آنکه، معرفت‌شناسی برون‌گرا، که پیشتر رجحان آن بر قرینه‌گرایی آشکار شد، مستلزم مابعدالطبیعه‌ای فراطبیعی است.
بدین ترتیب، پلنتینگا خداباوری مسیحی را اساس معرفت‌شناسی قرار می‌دهد. در این مسیر البته باید جز تحلیل‌های فلسفی، سویه‌های پروتستان نظریه‌ی معرفت پلنتینگا را در نظر داشت. نفرت از رویه‌ی الهیات عقلی در مستدل و مبرهن ساختن باورهای دینی، بی‌نیاز شمردن باور به خدا و آموزه‌های اصلی مسیحیت به استدلال و باور به آن‌ها را طبیعت اولیه‌ی عقل انسانی لحاظ کردن همان نکته‌ای است که در اوان شکل‌گیری الهیات پروتستان، بارها در کلام کالون نُمود یافت. کالون آگاهی از خداوند و شناخت او را ودیعه‌ای در ذهن هر انسان می‌دانست، ودیعه‌ای به همان اندازه آشکار که مفاهیم معمول و متعارف در نفس جای دارند. این ودیعه چنان است که خداوند با نهادن آن در ضمیر آدمیان، مانع توسل آنان به عذر جهل و نشناختن خود می‌شود. نظر هر انسان به طبیعت خود یادآور باور درونی و طبیعی او به خدا است و ذهن آدمی آگاهی‌ای خودانگیخته از الوهیت و میلی درونی به آن در خود دارد که می‌توان آن را «حس الوهی» نامید:
«از آن رو که هیچ‌کس از دستیابی به سعادت محروم نشود، خداوند نه‌فقط بذر دین را، که از آن سخن گفته‌ایم، در عقول بشر پاشیده است بلکه حجاب از خود برمی‌گیرد و همه روز خود را در همه‌ی پدیده‌های جهان نمایان می‌سازد. در نتیجه، انسان نمی‌تواند چشمان خود را باز کند و ناگزیر از دیدن او نباشد».
روش کتاب مقدس نیز نظر به حقیقتی است که خود را از هر سو، به‌ویژه از درون، به ما تحمیل می‌کند نه نظریه‌پردازی و استدلال فلسفی و آنچه در الهیات عقلی در جریان است. به نظر والترستورف، دیگر فیلسوف پروتستان اصلاح‌گرا، نحوه‌ی استعمال واژه‌ی «ایمان» در کتاب مقدس نشان می‌دهد که مقصود از آن، عقیده‌ی محض نیست. عقیده بیانگر این واقعیت است که باورنده خدا و مسیح و آنچه را از آنان در عهدین نقل شده است تصدیق می‌کند. اما ایمان فراتر از این تصدیق نظری می‌رود و مستلزم پذیرش کلمات خداوند و مسیح است به گونه‌ای که سراسر حیات فرد تحت تأثیر این پذیرش و اعتماد باورنده به آن قرار می‌گیرد. باورنده دست و دخالت خداوند را در رخدادهای زندگی خود و جهان اطراف می‌یابد. برای او، همچون برای نویسندگان عهد جدید، ایمان بیانگر اموری معلوم، و نه جزم‌هایی مورد اعتقاد، است. از این رو، عقیده جزئی از ایمان است اما همه‌ی آن را هرگز متجلّی نمی‌کند. همین نکته را پلنتینگا چنین بیان کرده است:
«کسی که واژه‌های اعتقادنامه‌ی حواریون را ادا می‌کند: «من به خدا، به پدر قادر متعال اعتقاد دارم…» و معنای این کلمات را قصد می‌کند، صرفاً این واقعیت را اعلام نمی‌کند که صدق گزاره‌ای خاص را پذیرفته است؛ بسی امور دیگر نیز در کار است. منظور از اعتقاد به خدا اعتماد به خدا، تصدیق خدا، پذیرفتن اهداف او، سپردن زندگی خود به او و زندگی کردن در حضور او است. از نظر مؤمن، کل جهان از خدا سخن می‌گوید. مؤمن کوه‌های عظیم، اقیانوس موّاج، جنگل‌های سرسبز، آسمان آبی، خورشید تابان، دوستان و خانواده، عشق در اَشکال متعدد و تجلّی‌های متنوع آن، این‌ها و بیش از این‌ها را الطاف الهی می‌بیند».

مطلب مشابه :  مصادیق قانونی پرداخت خسارات توسط دولت

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید