مقابله رویاروگر که مبین تلاش های پرخاشگرانه جهت تغییر موقعیت بوده و درجاتی از خصومت و خطر طلبی را ارائه می دهد.
راهبرد اجتنابی. در این نوع مقابله، فرد با کمک تلاش های شناختی خویش، خود را از موقعیت جدا کرده و آن را کم اهمیت جلوه می دهد و به عبارتی خود را به دست سرنوشت می سپارد.
خویشتنداری. فرد از طریق خویشتنداری سعی می کند احساسات و اعمال خود را تنظیم کند و اصطلاحاً با حساب و کتاب با مشکل برخورد نماید.
جستجوی حمایت اجتماعی. در این نوع سبک مقابله، فرد در پی کسب حمایت اطلاعاتی یا هیجانی دیگران است و سعی می کند از طریق مشورت و رایزنی از نظرات و تجارب دیگران بهره ببرد.
مسئولیت پذیری. در این سبک مقابله، فرد با پذیرش نقش خویش در بروز مشکل، تلاش آگاهانه تری را برای حل مسئله به کار می گیرد.
گریز و اجتناب. این سبک مقابله ای توصیف کننده تفکر آرزویی و تلاش های رفتاری جهت گریز و اجتناب از مشکل است که در طی آن فرد ناباورانه از واقعیات به تخیلات پناه می برد و در واقع به نوعی دست به انکار می زند.
حل مدبرانه مسئله. این نوع برخورد با فشار روانی و منابع ایجاد کننده آن توصیف کننده تلاش های اندیشمندانه مشکل مدار جهت تغییر موقعیت است که با روی آوری تحلیلی به حل مسئله همراه است.
باز برآورد مثبت که منظور از آن تلاش هایی است که شخص با تمرکز بر رشد، معنای مثبت می آفریند (آقایوسفی، 1380).
پارکر و اندلر (a1990، به نقل از فیض، نشاط دوست و نائلی، 1380) در جریان تهیه پرسش نامه مقابله با استرس، رفتارهای مقابله ای را به سه نوع رفتار مقابله ای مسئله مدار، هیجان مدار، و اجتنابی تقسیم کردند که نوع سوم یعنی اجتنابی، خود به دو قسمت اجتناب از مشکل و روی آوردن به اشخاص دیگر اجتماع و اجتناب و مشغول شدن به فعالیت های دیگر تقسیم می شود.
در نهایت با توجه به موارد مطرح شده فوق چنین استنباط می شود که بیشتر نظریه پردازان راههای مقابله را به سه نوع مسئله مدار، هیجان مدار و اجتنابی تقسیم می کنند. افراد با توجه به تیپ های شخصیتی، عملکرد خانواده و الگوهای تربیتی که تجربه نموده اند، یک سبک و یا تلفیقی از روش های فوق را در برخورد با فشار روانی مورد استفاده قرار می دهند (فیض و همکاران، 1380).
نکته مهمی که در این جا باید ذکر شود تفاوت مفهوم هیجانمداری در انواع پرسش نامههاست که برای سنجش این خصوصیت به کار می رود و باید دقت شود. منظور از هیجان مداری در این پژوهش آن خصوصیتی است که توسط پرسشنامه اندلر و پارکر سنجیده می شود. زیرا منظور از هیجان مداری با توجه به دیدگاه لازاروس و فولکمن (1984، به نقل از اریکسون و همکاران، 1997) لزوماً یک رویکرد ناکارآمد نیست که موجب افزایش استرس و عواقب آن شود. از نظر لازاروس و فولکمن راهبردهای هیجان مدار روش هایی هستند که در برابر کنترل پریشانی موضع می گیرند و شامل مواردی مانند ورزش بدنی، تکنیک های مراقبه، بیان احساسات درونی و طلب حمایت اجتماعی است. برای مثال در مورد استرس های خارج از کنترل روش سودمند آن است که از شیوه های هیجان مدار (مطابق نظر لازاورس و فولکمن) استفاده شود مثلاً شنیدن خبر مبتلا شدن به بیماری سرطان یک دوست نزدیک. اما در پرسشنامه هایی مثل پرسشنامه مقابله اندلر و پارکر (a1999) منظور از شیوه هیجان مدار، شیوه ای است که موجب افزایش استرس می شود (کورتیس، تاریخ چاپ نامشخص، ترجمه محمدی، 1385).
پژوهش های داخلی و خارجی: رابطه بین راهبردهای مقابله و آمادگی اعتیاد
طبق تحقیقات موجود (آرملی، کارنی، تنن، آفلک و انیل ، 2000 و فلس-استوارت، افارل، فریتاس، مفارلین و راتیگلیانو ، 2000) که به بررسی ارتباط بین راهبردهای مقابله و مصرف مواد پرداخته اند به این نتیجه دست یافتند که کمبود مهارت های مقابله ای انطباقی و انتظارات مثبت درباره مواد، به طور مستقل و اشتراکی مصرف مواد را تشویق می کنند.
اکثر تحقیقات به سودمند بودن روش مسأله مدار به عنوان یک عامل محافظت کننده شروع مصرف مواد تأکید کرده اند (الگار، آرلت و جروجس ، 2003؛ هوسونگ ، 2003؛ میجر، سینما، ملنبرگ و ولترز ، 2002؛ ماتود ، 2004؛ بال، کرومبز، وانوست و دباردیودج ، 2003 و زاروف و همکاران، 2004).
تریبلیت و پاین (2004) در بررسی های خود که به بررسی ارتباط بین راهبرد مقابله و مصرف مواد پرداختند، نشان دادند که افراد، مواد را اغلب به عنوان راه حل مشکلات به کار می برند و یا اینکه مواد را به عنوان مؤثرترین حلّال مشکل در نظر می گیرند.
بال (2005) در پژوهشی که به بررسی رابطه صفات شخصیت، مشکلات و اختلالات در جهت ایجاد دلالت هایی برای مصرف مواد پرداخته است به این نتیجه دست یافت که بین راهبردهای مقابله ای ضعیف و شیوه های حل مسأله نامناسب با مصرف مواد در معتادان رابطه وجود دارد.
هامدان_منسور، پوسکار و سریکا (2007) در پژوهشی که به بررسی حمایت اجتماعی ادراک شده، راهبردهای مقابله و مصرف الکل در بین نوجوانان روستایی پرداختند به این نتیجه دست یافتند که راهبرد مقابله اجتنابی و حمایت اجتماعی ادراک شده از طرف خانواده مهمترین پیش بین های مصرف الکل در بین نوجوانان روستایی هستند.
هایمن و سینها (2009) در پژوهش خود که به بررسی عوامل مرتبط با استرس در مصرف کننده گان و سوء مصرف کننده گان مواد مخدر پرداخته اند به این نتیجه دست یافتند که افرادی که استرس زیادی را در زندگی تجربه می کند و به خاطر انطباق با استرس با احتمال بیشتری به مصرف حشیش پرداخته و بیشترین آمادگی را برای مصرف مواد دارند.
نتیجه گیری
با توجه به آنچه مطرح شد به نظر می رسد که راهبرد مقابله مسئله مدار با توجه به ارتباطی که با سلامت روان دارد به عنوان عامل محافظت کننده آمادگی اعتیاد و مقابله اجتنابی و هیجان مدار به عنوان عوامل خطرزای آمادگی اعتیاد محسوب می شوند. در پژوهش های مختلف نیز علاوه بر اینکه مشاهده شده است که راهبردهای مقابله ناکارآمد در مصرف کنندگان مواد بیشتر است، همچنین، این راهبرد های مقابله ناکارآمد، شروع مصرف مواد را پیش بینی کرده و استفاده از راهبرد مقابله مسئله مدار این آمادگی را در جهت عکس تحت تأثیر قرار می دهد.
از آن جا که در مدل مورد بررسی در پژوهش حاضر، نه تنها روابط متغیرها با آمادگی اعتیاد، بلکه روابط متغیرها با یکدیگر نیز مدنظر بوده است، بنابراین در ادامه، روابط بین متغیرهای پژوهش حاضر شامل شیوههای فرزندپروری، نوجویی، مشکلات رفتاری، راهبردهای مقابله و آمادگی اعتیاد به تفضیل مورد بررسی قرار می گیرند.
ارتباط بین شیوه های فرزند پروری و نوجویی
رشد شخصیت اگر چه تا حدی وراثتی است اما تا حدی نیز تحت تأثیر محیط قرار دارد. تئوری روانکاوی (فروید، 1905)، مدل سازه شخصی (کلی، 1955)، تئوری روابط شیء (ماهلر، 1967)، تئوری شخصیت انسان گرایی (راجرز، 1961)، و رویکرد یادگیری اجتماعی بندورا (1977) همه مطرح می کنند که تجارب والدینی اثر معنی داری بر روی رشد شخصیت دارد (لاندبرگ ، 1998). مطالعات نیز نشان داده اند که شیوه های فرزندپروری، صفات شخصیتی معینی را تحت تأثیر قرار می دهند (کیتامورا و همکاران، 2009؛ کلتیکانگاس- جاروینن و همکاران، (2003). از بین عوامل خانوادگی که بر روی رشد شخصیت موثرند می توان از جمله عوامل جدایی والدین (کیتامورا و فوجیهارا ، 2003؛ کیتامورا و همکاران، 2002)، و شیوه فرزند پروری ادراک شده (مثل کیتامورا و فوجیهارا، 2003؛ رتی و همکاران، 2002؛ کیتامورا و همکاران، 2002) را نام برد. بنابراین، شیوه های فرزند پروری ممکن است تقویت کننده، یا برانگیزاننده رفتارهایی از کودک باشد که شکل دهنده ویژگی های شخصیتی وی است (لنگو و کوواکس، 2005). پس، به طور کلی شیوه های فرزندپروری در درک سلامت روان کودکان و نوجوانان اهمیت داشته و در رشد شخصیت (مثل ریچتر، آیزمن و ریچتر، 2000) و بروز آسیب شناختی روانی (مثل هیدر و همکاران، 2006) تأثیر دارند.
یکی از ویژگی های شخصیتی در فرد که از دوران نوزادی مطرح است، سرشت و از آن جمله نوجویی می باشد. محققان توجه زیادی به تئوری کلونینجر، به ویژه ابعاد سرشت و خصوصاً نوجویی آن مبذول داشته اند. این ابعاد با بروندادهای کلینیکی از جمله اختلالات روانپزشکی شامل مصرف مواد یا اختلالات شخصیت ارتباط دارد (کلتیکانگاس- جاروینن و همکاران، 2003). از جمله پیش آیند های موثر در رشد این ویژگی شخصیتی (نوجویی)، روابط کودک-والد می باشد که در شیوه فرزند پروری ظاهر می شود. همچنین، کلونینجر نیز مطرح می نماید که عوامل محیطی به ویژه شیوه تربیتی والدین در دگرگونی و تغییر شکل سرشت به صفات منش (اصطلاحاً تعامل فنوتایپ و ژنوتایپ) موثر است (راچکین و همکاران، 1999). در نظریه هیجان خواهی و بزهکاری نوجوانی نیز مطرح می شود، نوجوانانی که دارای ارتباط ضعیفی با والدین خود هستند در مقایسه با نوجوانانی که ارتباط مناسبی با والدین خود دارند، مستعد هیجان جویی بوده و از صفات بازداری زدایی بالاتری برخوردارند (ناکامارا-تانی ، 2005).
از میان شیوه های فرزند پروری به ویژه حمایت پایین و تنبیه بدنی که از ویژگی های شیوه فرزند پروری مستبد می باشد بر ویژگی نوجویی فرزند اثر گذار است، زیرا تنبیه بدنی باعث ایجاد مقاومت در کودک شده، از درونی سازی ارزش های والدینی و اجتماعی جلوگیری کرده و موجب از بین بردن دلبستگی بین والد و کودک می شود (کمپبل و همکاران، 2000). این نتایج به نوعی تقویت کننده ویژگی نوجویی شامل تکانشگری یا هیجان خواهی می شود زیرا از ویژگی کودکان با نوجویی بالا، پاداش جویی و فرار از تنبیه می باشد (کاویانی،1382). در نتیجه تنبیه موجب فاصله بیشتر بین والد و کودک می شود. در صورتی که مطالعات نشان داده اند که کودکان با تکانشگری بالا نیاز به کنترل مثبت بیشتری دارند. بنابراین به طور کلی والدینی که از شیوه های فرزندپروری نامناسبی مثل شیوه مستبد استفاده می نمایند در واقع به نوعی موجب تقویت ویژگی نوجویی در کودک می شوند زیرا این والدین علی رغم اینکه کنترل بالایی را بر کودکان تحمیل می نمایند، نامناسب بودن کنترل باعث می شود که تا زمان وجود این کنترل، این ویژگی را سرکوب کرده و به محض عدم حضور این کنترل فرصت را برای بروز آن به شیوه افراطی فراهم آورند زیرا افراد با نوجویی بالا تمایل ارثی به روبه رو شدن با چیزهای نو و تازه دارند. شیوه سهل گیر نیز به دلیل اینکه از یک طرف حمایت وافری را ارائه داده و کنترلی اعمال نمی نمایند موجب رشد بیشتر این ویژگی در کودکان می شوند. بالعکس والدین با شیوه فرزند پروری مقتدر، کنترل مناسب را اعمال می کنند (پازانی، 1383)؛ این کنترل مثبت موجب ایجاد خودگردانی و تسلیم در کودک می شود. به عنوان مثال، کودکان تکانشگر دارای توانایی بازداری ضعیفی هستند، این کودکان نسبت به کودکان غیر تکانشگر، سریع تر واکنش نشان می دهند. در نتیجه اغلب، والدین در تلاش های خود برای متوقف کردن یا جهت دهی دوباره فعالیت آنها شکست می خورند (کارمن و همکارن، 2009). بنابراین این کودکان نیاز به والدینی دارند که ساختاریافته تر عمل نموده و یک محیط ساختار یافته ایجاد نماید به گونه ای که به طور واضح محدودیت ها را تعیین کرده و حساس باشد. بنابراین کودکان تکانشگر از کنترل مثبت والدین بیشتر نفع می برند، زیرا کنترل مثبت موجب رشد خودگردانی و تسلیم در آنها می شود (آنولا و نارمی ، 2005).

                                                    .