پژوهش های داخلی و خارجی: رابطه بین شیوه های فرزند پروری و نوجویی
راچکین، آیزمن، هاگلوف، و کلونینجر (1999) در پژوهشی که به بررسی تعامل بین سرشت، منش، شیوه های فرزند پروری در نوجوانان مرد بزهکار پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که افراد بزهکار نسبت به افراد غیر بزهکار از سطوح بالاتر نوجویی برخوردار بوده، بین نوجویی و خودگردانی همچنین، بین نوجویی و گرمای والدین نیز رابطه معکوسی وجود دارد.
نتایج پژوهش رتی و همکاران (2002) در ارتباط با تأثیر شیوه فرزند پروری بر روی صفات نرمال شخصیت نشان داد که مراقبت والدینی پایین و دخالت بیشتر والدین که از ویژگی های شیوه فرزند پروری مستبدانه است با نوجویی بالا و آسیب گریزی پایین مرتبط است.
نتایج پژوهشی (کلتیکانگاس- جاروینن و همکاران، 2003) که به بررسی ارتباط بین شیوه فرزند پروری با سرشت کلونینجر پرداخته است، نشان داد که فقط شیوه فرزند پروری خصمانه مادر پیش بینی کننده نوجویی در نوجوانان 12 تا 15 سال بود. بنابراین، تنها بین شیوه فرزند پروری خصمانه و نوجویی ارتباط مستقیمی وجود داشت. در مطالعه دیگری (جیوتاکاس، وایداکیس، مارکیاناس، اسپاندانی و کریستودولا ، 2004) این نتیجه به دست آمده است که سطوح بالای نوجویی در دو گروه متخلف کودک آزار و تجاوز به عنف با شیوه فرزند پروری بدرفتاری/ بی عاطفه بودن والدین که از ویژگی شیوه فرزند پروری مستبدانه است، مرتبط است.
در پژوهشی (پارتر و همکاران، 2005) که به بررسی ارتباط بین سرشت کودک با استفاده از پرسشنامه باس و چس و شیوه فرزند پروری در چین و غرب ایالات متحده پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که در الگوهای فرهنگی متمایز و مشابه بین شیوه فرزند پروری و سرشت کودک ارتباط وجود دارد. بدین ترتیب که در هر دو فرهنگ، هیجان پذیری منفی کودک با شیوه فرزند پروری مستبدانه ارتباط مثبتی داشت، زیرا این ویژگی کودک جزء برجسته ترین ویژگیهای قابل درک توسط والدین است و نیاز به عکس العمل سریع دارد. بنابراین ممکن است که والدین به جای برخورد مقتدرانه، به صورت مستبدانه رفتار نمایند. همچنین، تنها در چین سطح فعالیت کودک ارتباط مثبتی با شیوه فرزند پروری مقتدر و ارتباط منفی با شیوه فرزند پروری مستبد داشت، در غرب ایالات متحده شیوه فرزند پروری مستبد ارتباط منفی ای با اجتماع پذیری کودک دارد اما در چین این نتیجه فقط در مورد دختران وجود داشت. همچنین، نتایج پژوهشی (ناکامارا- تانی، 2005) که به بررسی ارتباط صفات شخصیت و ویژگی های محیطی در نوجوانان پرداخته است این نتیجه به دست آمد که همانند یافته های گذشته رابطه ضعیف بین والد-کودک با نوجویی و رفتار پرخطر/ بزهکاری ارتباط نزدیکی دارند.
اولسون، بیتس و بیلس (2005) در پژوهش خود که به بررسی پیش آیند های اولیه تکانشگری کودکان و نقش تعامل والد-کودک، صلاحیت شناختی و سرشت پرداختند به این نتیجه دست یافتند که روابط پاسخ دهنده کودک-والد و روابط اندیشه گستر پیش بینی کننده عدم تکانشگری و توانایی به تأخیر انداختن خواسته ها در کودک است. در پژوهش دیگری (پاتوک- پکهام و مورگان-لوپز، 2006) که به بررسی ارتباط میانجی بین شیوه های فرزندپروری، کنترل تکانه و بروندادهای مرتبط با الکل پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که شیوه فرزند پروری سهل گیر می تواند به طور مستقیم کنترل تکانه را تحت تأثیر قرار داده و به طور غیرمستقیم مصرف و سوء مصرف الکل را تحت تأثیر قرار دهد. در پژوهش دیگری (استفنسون و هلم، 2006) مطرح شده است که در بسیاری از موارد، نوجوانان نیازشان به هیجان و تحریک را با استفاده از مواد محرک زا برآورده می کنند. اما همه افراد با هیجان خواهی بالا، مواد مصرف نمی کنند. این مطالعه این فاصله را با تحقیق پیرامون آزمودن نقش شیوه فرزند پروری مقتدرانه به عنوان عامل محفاظت کننده که از مصرف ماری جوانا و سیگار در نوجوانان با تمایلات هیجان خواهی بالا پیشگیری می کند، پر می کند. نتایج نشان داد که شیوه فرزند پروری مقتدرانه، اثر هیجان خواهی روی نگرش نسبت به ماری جوانا، تمایل به مصرف ماری جوانا و تأثیر و نفوذ همسالان را میانجی گیری می کند. به علاوه شیوه فرزند پروری مقتدرانه تأثیر قوی تری نسبت به هیجان خواهی بر بروندادهای مرتبط با سیگار داشته است. بنابراین شیوه فرزند پروری مقتدرانه با تأثیر بر هیجان خواهی می تواند نقش تعدیل کننده ای در ارتباط بین هیجان خواهی با مصرف مواد داشته باشد.
در یک پژوهش (فیشر، فیتزپاتریک و کلولند ، 2007) بر اساس مدل معادلات ساختاری به بررسی تأثیر مستقیم عملکرد بد خانواده به عنوان متغیر دور بر نوجویی به عنوان متغیر میانجی و تأثیر مستقیم نوجویی بر مصرف افراطی الکل به عنوان متغیر نزدیک و تأثیر مستقیم نوشیدن افراطی بر کیفیت رابطه قرار ملاقات پرداخته شده است. یافته های این پژوهش از حمایت قوی ای برخوردار بوده و از نیکویی برازش خوبی برخوردار است. بدین ترتیب که عملکرد بد خانواده و از آن جمله شیوه فرزند پروری نامناسب تأثیر منفیای بر نوجویی دارد.
ارتباط بین شیوه های فرزند پروری و مشکلات رفتاری
با توجه به چالش های دوره نوجوانی، شگفت آور نیست که نوجوانان به عنوان گروه در معرض خطر مشکلات رفتاری و فشار روانی در نظر گرفته شوند (گلدستین و هیون ، 2000). خانواده نخستین و بادوام ترین عاملی است که اگر نه در تمام جوامع، حداقل در اکثر آنها به عنوان سازنده و زیربنای شخصیت و رفتارهای بعدی کودک شناخته شده و حتی به عقیده بسیاری از روان شناسان، باید ریشه بسیاری از اختلالات شخصیت و بیماری های روانی را در پرورش اولیه خانواده جستجو کرد. بنابراین، از مهم ترین عوامل در علت شناسی مشکلات رفتاری نیز متغیرهای خانوادگی شامل شیوه فرزند پروری ناکارآمد والدین و تعامل منفی والد-کودک می باشند (بیرامی، 1388). نظریه های عملکرد استدلالی و زیستی-اجتماعی نیز پایه شکل گیری رفتارهای مخاطره آمیز را، رفتار پدر و مادر و دیگر افراد مهم زندگی می دانند. بامریند نیز (1967، به نقل از هسای ، 1998) که بر دو بعد گرمی و کنترل به عنوان هستههای فرزند پروری تأکید می کند، ترکیب رفتارهای مثبت و ثابت والدین با کنترل اثربخش را عامل موثر در سلامت روان شناختی کودکان در نظر می گیرد. بنابراین، رفتارهای فرزند پروری که با رشد مثبت کودک و سطوح پایین مشکلات رفتاری مرتبط است شامل گرما، مسئولیت پذیری و کنترل رفتای می باشد. ویژگی های شیوه فرزندپروری مقتدر که قبلاً مطرح شدند، باعث می شوند که این والدین ارتباط باز و مثبتی را با فرزندان خود برقرار کرده و در عین حال استقلال و آزادی شایسته سن نوجوان را به وی می دهند (رحمانی، سیدفاطمی، برادران رضایی، صداقت، و فتحی آذر، 1384). بنابراین، این گروه از نوجوانان نسبت به همسالانشان از بلوغ اجتماعی-روانی بیشتر، صلاحیت تحصیلی بیشتر و در نتیجه از آمادگی کمتر نسبت به مشکلات درونی سازی و برونی سازی برخوردارند (استینبرگ، بلت-ایزنگارت و کافمن ، 2006). این فرزندان معمولاً خود مختار، مسلط بر خود و کنجکاو هستند، زیرا این شیوه فرزند پروری باعث رشد تنظیم عاطفه و صلاحیت اجتماعی-عاطفی در آنها می شود (استینبرگ، 2000)، همچنین این دسته از نوجوانان از پایه ای ترین نیاز برای رشد یک نوجوان که شامل محیط خانوادگی امن و قابل اعتماد است، برخوردارند (لطف آبادی، 1380). بنابراین، پرورش یافتن در چنین محیطی با شاخص های مثبت بهداشت روانی مثل تکامل مثبت اخلاقی و عدم گرایش به بزهکاری و مصرف مواد اعتیاد آور همراه می باشد (استینبرگ، 2000). در مقابل، آن دسته از نوجوانانی که والدین خود را به صورت مستبد و سهل گیر توصیف کرده اند، از بلوغ کمتر، صلاحیت کمتر و آمادگی بالاتر نسبت به مشکلات برونی سازی و درونی سازی برخوردارند (استینبرگ و همکاران، 2006). بررسی ها نیز نشان داده اند که در شیوه تربیتی استبدادی، نوجوانان در ظاهر تسلیم و اطاعت از خود نشان می دهند ولی در واقع دچار هیجان و اضطراب هستند. این افراد در زمینه عاطفی و اجتماعی رشد کافی نداشته، اغلب متزلزل و ناپایدار بوده، از پذیرش مسئولیت خودداری کرده (شریعتمداری، 1378)، بیشتر تحت تأثیر روابط منفی و گروههای همسال بزهکار قرار گرفته (ون آکن، جانگر، ورهوون، ون آکن و دکوویک ، 2008)، در سازش با محیط دچار مشکل بوده و آرامش را در بیرون از خانه و لذت را در میهمانی ها، خوشگذرانی ها و مواد مخدر و الکل می یابند (بیرنه، هادوک و پوستون ، 2002، به نقل از گیج و سازاکی ، 2005).
از طرف دیگر، پترسون (1986، به نقل از ون آکن و همکاران، 2008) نیز معتقد است که مشکلات برونی سازی شده نتیجه شکست در اعمال قوانین توسط والدینی است که معمولا دارای سه ویژگی هستند: قوانین بی ثبات، نظارت کم (که جز ویژگی های فرزندپروری سهل گیر است) و مهارت های ضعیف حل مسأله. زیرا این شیوه های فرزند پروری، کودکان را به سمت نافرمانی سوق می دهد (گیمپل و هولاند ، 2002، به نقل از بیرامی، 1388). استینبرگ، لامبورن، دارلینگ، مونتس، و دورنباخ (1994) نیز در این رابطه مطرح می کنند که والدین با شیوه فرزند پروری سهل گیر به خاطر فقدان نظارت و علاقه نسبت به رفتار نوجوانان خود، فرصت بیشتری را فراهم می کنند تا فرزندانشان در رفتار بزهکارانه با جدیت کمتر تا بزهکاری های جدی یا جنایت کارانه درگیر شوند.
به طور کلی، پنج بعد فرزند پروری که با مشکلات رفتاری برونی سازی مرتبط شناخته شده اند شامل: حمایت، تربیت مثبت، کنترل روان شناختی، فقدان ساختار و تنبیه فیزیکی است (فلدمن و کلین ، 2003 و استورمشاک، بیرمن، مک ماهون و لنگو، 2000). حمایت والدین (یعنی درجه ای که در آن والدین به نیازهای کودکشان پاسخگو بوده و تعامل مثبتی با فرزندشان دارند) و تربیت مثبت (یعنی درجه ای که والدین رفتار خوب کودکاشان را تقویت می کنند و از تکنیک های تربیتی مثبت استفاد می نمایند) اثرات مثبتی بر روی عملکرد کودکان دارند (برای مثال، فلدمن و کلین، 2003؛ و استورمشاک و همکاران، 2000). تبیینی که می توان برای آن مطرح کرد این است که زمانی که والدین نسبت به نیازهای کودک خود حساس و پاسخگو بوده، احساسات مثبت خود را مطرح کرده، و درخواست هایشان قابل درک و قابل پاسخگو برای کودک باشد، کودک احساس امنیت و پذیرفته شدن کرده و بنابراین از پیشنهادات والدین پیروی می کند (چن و همکاران، 2003). کنترل روان شناختی اشاره به شیوه های تربیتی مثل تنبیه کلامی و توجه نکردن و یا محروم کردن از مهر و عاطفه در زمانی که کودک رفتار ناشایستی را انجام می دهد، دارد. والدینی که به طور مکرر از این شیوه ها استفاده می نمایند، کودکانشان دارای میزان بالای انواع مشکلات رفتاری مخرب هستند (استورمشاک و همکاران، 2000). محیطی که از نظر روان شناختی کنترل می شود، رابطه والد-کودک را اداره کرده و از این رابطه استفاده می کند. در نتیجه فرصت کودک را برای ایجاد یک آگاهی و ادراک از خود سالم محدود می کند، و شاید باعث تحمیل رشد رفتار اجتماعی پذیرفته شده شود (باربر، 1996، به نقل از ون آکن و همکاران، 2008). به علاوه، کودکانی که والدین آنها از تنبیه بدنی استفاده می نمایند در معرض رفتارهای پرخاشگرانه قرار می گیرند (کمپبل و همکاران، 2000). تنبیه بدنی (یعنی درجه ای که والدین از تنبیه به عنوان یک شیوه تربیتی استفاده می نمایند) در مطالعات متعددی با مشکلات رفتاری بالا مرتبط می باشد (استورمشاک و همکاران، 2000). این ارتباط را می توان از دیدگاه یادگیری اجتماعی تبیین کرد. بدین ترتیب که به نوعی تنبیه بدنی، پرخاشگری را الگوگذاری می کند و ممکن است این انتظار را در کودکان ایجاد کند که رفتارهای پرخاشگرانه و خصمانه منجر به بروندادهای موفقیت آمیز می شود (کمپبل و همکاران، 2000). به علاوه تنبیه بدنی باعث جلوگیری از درونی سازی ارزش های والدین و ارزشهای اجتماعی شده زیرا این عامل باعث از بین رفتن چهارچوب دلبستگی بین والدین و کودک می شود. فقدان ساختار (درجه ای که والدین با اهمال کاری و واکنش افراطی در ایجاد یک محیط قابل پیش بینی و سازمان یافته برای کودک شکست می خورند) نیز با مشکلات رفتاری برونی سازی در کودکان مرتبط است (اولیری، اسمیت اسلپ و رید ، 1999 و پرینزی و همکاران، 2003).
تبیینی که توسط پترسون (1986، به نقل از ون آکن و همکاران، 2008) مطرح شده است این است که شکست والدین در ثابت قدم بودن و پیروی کردن از دستورات ممکن است منجر به تقویت عدم موفقیت شود. تبیین دیگری که مطرح شده است این است که کودکانی که والدین شان ثابت قدم نبوده و غیر قابل پیش بینی هستند با نشان دادن رفتارهای دفاعی و مخالفت آمیز، میخواهند پاسخ های قابل پیش بینی را از والدین شان بیرون بکشند.
پژوهش های داخلی و خارجی: رابطه بین شیوه های فرزندپروری و مشکلات رفتاری
شواهد تجربی (پتیت، بیتس و دادج ، 1997) در مورد بررسی ارتباط بین حمایت والدین، بافت بوم شناختی و انطباق کودک ثابت کرده اند که زمانی که والدین روابط گرم و مسئولانه ای با پسران و دخترانشان دارند، کودکان رفتارهای پرخاشگرانه و بزهکارانه کمتر و سطوح پایین تر کناره گیری اجتماعی، استرس و درماندگی روان شناختی را نشان می دهند. جاکوبسن و کراکت (2000) در پژوهش خود که به بررسی ارتباط بین شیوه تربیتی والدین و انطباق نوجوانان بر طبق رویکرد بوم شناختی پرداخته اند به این نتیجه دست یافتند که سطوح پایین حمایت والدین که با شیوه فرزند پروری مستبد مرتبط است، با میزان بالاتر رفتار بزهکاری مرتبط است.
در پژوهشی (بروک، وایت من و زنگ ، 2002) که به بررسی نقش میانجی رفتارهای فرزند پروری در ارتباط بین شخصیت والدین و مشکلات رفتاری پرداخته شده، این نتیجه به دست آمد که رفتارهای فرزند پروری، تأثیر شخصیت والدین بر روی مشکلات رفتاری کودکان را میانجی گیری می کند. در پژوهشی (اشنایدر، استولمیلر، ویلسون و یاماموتو ، 2003) که به بررسی پاسخ های والدین و شیوه برخورد آن ها با خشم و رفتارهای ضد اجتماعی اولیه نوجوانان پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که شیوه فرزند پروری مستبد با ایجاد خشم و مشکلات برونی سازی در آنان مرتبط است. در پژوهشی (گالامبوس، بارکر، و آلمیدا ، 2003) که به بررسی نقش والدین در مسیر تغییر در مشکلات برونی سازی و درونی سازی در اوایل نوجوانی پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که استفاده والدین از کنترل رفتاری محکم و ثابت با سطوح پایین تر مشکلات برونی سازی نوجوانان با همسالان منحرف مرتبط است. پرینزی و همکاران (2004) در پژوهشی به بررسی ویژگی های شخصیتی کودک و والدین به عنوان پیش بین های شیوه تربیتی منفی و مشکلات رفتاری در کودکان پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که شیوه تربیتی منفی با مشکلات رفتاری کودک مرتبط است.
در پژوهشی (لنگو و کوواکس، 2005) که به بررسی ارتباط تعاملی سرشت و شیوه فرزندپروری به عنوان پیش بین های مشکلات رفتاری در دبیرستانی ها پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که شیوه فرزند پروری، مشکلات انطباقی (مشکلات برونی سازی و درونی سازی) را پیش بینی می کند.
در پژوهشی (مازیفسکی و فارل ، 2005) که به بررسی نقش خصومت اولیه، تحریک همسالان، حمایت خانوادگی و شیوه های فرزند پروری در رفتار پرخاشگرانه نوجوانان پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که نوجوانانی که حمایت پایین خانوادگی و رفتارهای فرزندپروری نامناسبی را تجربه می کنند، سطوح بالاتر رفتار پرخاشگرانه را نشان می دهند.
در پژوهشی (آنولا، استاتین و نورمی ، 2000، به نقل از پیلاری ، 2005) که به بررسی ارتباط بین شیوه فرزند پروری و راهبردهای موفقیت نوجوانان پرداخته شده است، به این نتیجه دست یافتند که بین شیوه تربیتی والدین و میزان مشکلات رفتاری نوجوانان ارتباط وجود دارد. هر چه میزان حمایت و پاسخ دهی والدین در شیوه تربیتی بالاتر باشد، میزان مشکلات رفتاری فرزندان نیز کمتر است. نتایج پژوهش توماس (2004، به نقل از آشر ، 2006) که به بررسی تأثیر شیوه فرزندپروری بر بروندادهای رفتاری کودکان پرداخته است، نشان داد که کودکانی که والدین آن ها از شیوه های فرزند پروری مبتنی بر تکنیک های تنبیهی استفاده می کنند نسبت به کودکانی که والدین آن ها از این تکنیک استفاده نمی کنند، بدون توجه به جنسیت و سطح درآمد خانواده، بیشتر احتمال دارد که پرخاشگری نشان دهند. همچنین،نتایج نشان داد که شیوه فرزند پروری سهل گیر با بزهکاری های خفیف مرتبط است و شیوه های فرزند پروری مستبد و سهل گیر با بزهکاریهای جدی مرتبط نبود.
در پژوهشی دیگر (پراپر، ویلاگبای، هالپرن، کاربون و کاکس ، 2007) که به بررسی کیفیت فرزندپروری و پیش بینی مشکلات رفتاری برونی سازی و درونی سازی در کودکان پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که کودکانی که از نظر زیستی نسبت به صدمات روان شناختی آسیب پذیر هستند بعد از روبه روشدن با شیوه های فرزند پروری که به صورت رفتارهای خشن، بی تفاوتی و یا طرد می باشد، ریسک بالاتری برای مبتلا شدن به آسیب های روان شناختی دارند.
در مطالعه ای (ون آکن و همکاران، 2008) که ارتباط بین خط سیر رشد مشکلات رفتاری برونی سازی کودکان (مشکلات توجه و رفتارهای پرخاشگرانه) و ابعاد فرزند پروری متعدد به کار گرفته شده توسط والدین را بررسی کرده است به این نتیجه دست یافتند که روابط معنی داری بین خط سیر مشکلات برونی سازی کودکان و ابعاد فرزند پروری وجود دارد.
پژوهشی (اولیور، گارین و کافمن ، 2009) که به بررسی صفات شخصیتی، شیوه های فرزندپروری و مشکلات رفتاری نوجوانان با استفاده از مدل معادلات ساختاری پرداخته، به این نتیجه دست یافتند که مشکلات برونی سازی در نوجوانان ارتباط تنگاتنگی با شیوه های تربیتی والدین دارد.
همچنین، در یک پژوهش (آبار، کارتر و ویسلر ، 2009) که به بررسی اثرات شیوه فرزند پروری مادر و تعهد مذهبی بر روی پیشرفت و رفتار پرخطر پرداخته شده است، به این نتیجه دست یافت که شیوه های فرزند پروری ارتباط معنی داری با انطباق رفتاری کودکان دارند. بدین ترتیب که کودکانی که والدین آن ها از شیوه فرزند پروری مقتدرانه استفاده می نمایند از انطباق رفتاری بهتری برخوردارند. بنابراین شیوه های فرزند پروری پیش بینی کننده انطباق رفتاری کودکان است.
در مطالعات متعددی (مثل، وبستر-استراتون و تیلور ، 2001، به نقل از کیم، گوی، کاه، و کاین ، زیر چاپ)که به بررسی ارتباط شیوه های فرزند پروری و مشکلات رفتاری پرداخته اند به این نتیجه دست یافتند که شیوه فرزند پروری خشن، بحرانی و متناقض مثل نظارت پایین و کنترل سهل گیرانه با پرخاشگری، مشکلات رفتاری و بزهکاری مرتبط است.
نتایج پژوهشی (کیم و همکاران، زیرچاپ) که ارتباط بین تربیت والدین به سه صورت خشن، مثبت و متناسب با مشکلات رفتاری را بررسی کرده است بدین ترتیب بود که بین تربیت خشن و مشکلات رفتاری کودکان همبستگی مثبتی وجود دارد. همچنین، بین عاطفه فیزیکی مادر، کنترل صحیح، به جا و منطقی با صلاحیت اجتماعی کودکان همبستگی مثبتی وجود دارد و تنبیه بدنی توسط والدین همبستگی مثبتی با مشکلات رفتاری کودکان دارد.
ارتباط بین شیوه های فرزند پروری و راهبردهای مقابله

                                                    .