رشته حقوق

ارتباط بین راهبردهای مقابله و مشکلات رفتاری

دانلود پایان نامه

به طور کلی شیوه های فرزند پروری به عنوان یکی از عوامل محیطی اثر بخش در رشد شخصیت از جمله قابلیت های انطباقی در نظر گرفته شده است. در واقع، شیوه فرزند پروری نقش مهمی را در رشد عاطفی و اجتماعی نوجوان بر عهده دارد. کودکانی که والدین آنها از شیوه فرزندپروری مقتدر استفاده می کنند، گرما و پذیریش را تجربه کرده و از جانب والدین خود حمایت اجتماعی را دریافت می کنند. این کودکان مهارت های بهتری داشته و می توانند دوست مناسب را انتخاب و این دوستی ها را ادامه دهند؛ در نتیجه، در زمان برخورد با مشکل می توانند از کمک آنها بهره بگیرند. همچنین، این کودکان به واسطه عشق، حمایت و پذیرشی که از جانب والدین خود دریافت می کنند، یاد می گیرند که چگونه به طور موفقیت آمیز با مشکلات خود انطباق یابند (ولفرادت و همکاران، 2003). در مقابل، نوجوانانی که والدین شان از شیوه فرزندپروری سهل گیر استفاده می نمایند، به خاطر اینکه کنترلی بر فرزندانشان اعمال نکرده و در برابر کوچکترین درخواست های وی پاسخگو بودهاند، به صورت افراد ناپخته ای رشد یافته و هنگام مواجهه با ناملایمات تمایل به واپس روی دارند و نمی توانند سنجیده عمل کنند (پازانی، 1383). بنابراین، نمی توانند فشارهای وارده از استرسورهای محیطی را مدیریت نمایند و نمیدانند که چطور با مشکلاتشان مقابله کنند. و اما کودکانی که والدین شان از شیوه فرزند پروری مستبد استفاده می نمایند، احساس حقارت، بی کفایتی، ترس، ناتوانی در برقراری روابط عاطفی و اجتماعی، ناسازگاری و پرخاشگری می کنند (پازانی، 1383). بنابراین، از مهارت های اجتماعی و عاطفی مناسبی برخوردار نیستند، و در زمان مواجهه با مشکل نمی توانند با شرایط استرس زا بهگونه مناسبی برخورد کنند. نوجوانانی که تنبیه و طرد والدین را که جز ویژگیهای شیوه فرزند پروری استبدادی است، تجربه می نمایند با یک ترس پنهانی بالا در ارتباط با فقدان امنیت زندگی می کنند که این به نوبه خود، موجب بازداری رفتار فعال و انطباقی می شود (ولفرادت و همکاران، 2003).
پژوهش های داخلی و خارجی: رابطه بین شیوه های فرزند پروری و راهبردهای مقابله
راچکین و همکاران (1999) در پژوهشی به مقایسه سرشت، شیوه های فرزندپروری و راهبردهای مقابله بین نوجوانان بزهکار و گروه کنترل پرداخته و به این نتیجه دست یافتند که والدین نوجوانان بزهکار نسبت به گروه کنترل، بیشتر به طرد فرزندان خود می پردازند. همچنین، بین راهبرد مقابله اجتنابی و طرد والدین، و بین گرمای عاطفی والدین و راهبرد مقابله مسئله مدار ارتباط معنی داری وجود داشت. در پژوهشی (اوهارا و همکاران، 2000) که به بررسی ارتباط بین شیوه فرزندپروری ادراک شده و راهبرد مقابله در بیماران با اختلال افسردگی عمده پرداخته شده است به این نتیجه دست یافتند که مراقبت و توجه کم مادر و شیوه فرزند پروری به صورت حمایت بیش از حد به طور معنی دار پیش بینی کننده راهبرد مقابله هیجان مدار است. نتایج این پژوهش مطرح می کند که شیوه فرزند پروری مادر در کودکی با راهبرد مقابله در بزرگسالی مرتبط است. ولفرادت و همکاران (2003) در پژوهشی به بررسی سبک های فرزند پروری ادراک شده، شخصیت زدایی، اضطراب و رفتار مقابله ای در نوجوانان پرداخته و به این نتیجه دست یافتند که شیوه فرزندپروری مقتدر با بالاترین میزان کاربرد راهبرد مقابله فعال مرتبط بوده و شیوه فرزندپروری مستبد با پایینترین میزان کاربرد راهبرد مقابله فعال مرتبط شناخته شده است.
نیجهاف و انگلز (2007) در پژوهشی به بررسی ارتباط بین راهبرد مقابله، شیوه فرزندپروری و بیان دلتنگی در بین دانشجویان ترم اول پرداخته و به این نتیجه دست یافتند که افرادی که والدین آنها از شیوه فرزند پروری مقتدر و سهل گیر استفاده می کنند در مقایسه با افراد با والدین دارای شیوه فرزندپروری مستبد و بی تفاوت، بهتر قادر به مقابله با شرایط استرس زا بوده و از راهبردهای مقابله موثرتر از جمله راهبرد مقابله مسئله مدار استفاده می نمایند، و آن دسته از افرادی که والدین آنها از شیوه فرزند پروری بی تفاوت و استبدادی استفاده می کنند، از سطوح بالای راهبرد مقابله غیر موثر استفاده کرده و در شرایط استرس زا بیشتر مشکلات برونی سازی و درونی سازی را نشان می دهند. در مجموع، تحقیقات زیادی (مثل، براند، هاتزینگر، بک و هولسبر-تراکسلر ، 2009) قویاً مطرح می کنند که شیوه فرزند پروری با شرایط روان شناختی نوجوان در هر دو جهت مثبت و منفی مرتبط است. گرمی، حمایت، تقاضا و پاسخدهی بالای والدین با افزایش صلاحیت و توانمندی ها و راهبرد مقابله مسئله مدار فعال مرتبط بوده و برعکس، شیوه فرزند پروری مبتنی بر غفلت، طرد و سرزنش به طور برجسته ای با راهبرد مقابله هیجان مدار و اجتنابی مرتبط است.
ارتباط بین راهبردهای مقابله و مشکلات رفتاری
با توجه به بروز اولیه و ثبات نسبی انواع معینی از مشکلات رفتاری، شناسایی عواملی که در ظهور مشکلات رفتاری در نوجوانان سهیم هستند، مهم است. از آن جا که مقابله نقش مهمی در سازگاری نوجوانان دارد (مالیس و چاپمن ، 2000، به نقل از آدامز ، 2010) بنابراین، به عنوان یکی از عوامل موثر در مشکلات رفتاری محسوب می شود (محمدی و دادخواه، 2010).
نظریه تعاملی استرس و راهبرد مقابله لازاروس و فولکمن بر عملکرد پاسخ های انطباقی در تعدیل اثرات استرس بر روی عملکرد عاطفی تأکید می کند (الگار و همکاران، 2003). لازاروس مطرح می کند که یکی از جنبه های کلیدی در ارتباط با مقابله این است که در صورتی که راهبرد کارآمد باشد، استرس قابل کنترل می شود. در واقع، مقابله کارآمد از جمله روش مقابله مسئله مدار همانند یک ضربه گیر در برابر فشار روانی عمل کرده و میتواند با تعدیل فشار روانی بر سلامت روان فرد تأثیر مثبتی بگذارد (هالپرن، 2004). حتی پژوهش ها ثابت کرده اند که این راهبرد مقابله می تواند اثرات راهبرد مقابله اجتنابی را نیز تا اندازه ای تعدیل نماید (استینر، اریکسون، هرناندز و پاولسکی ، 2002). همچنین، بررسی ها نشان داده اند که نوجوانانی که از راهبردهای مواجهه ای (راهبردهایی که به رویارویی با مسأله چه به صورت هیجان مدار و چه به صورت مسأله مدار در موقعیت ها ی فشارزا می پردازند) استفاده می کنند کمتر از کسانی که به راهبردهای اجتنابی پناه می برند، هیجان های منفی دارند (الگار و همکاران، 2003؛ بن-زار ، 2009). در واقع، این راهبردهای مقابله با تنظیم عواطف منفی که با استرس مرتبط هستند، ایجاد راه حل های متعدد و در نتیجه کاهش پیامدهای منفی استرسورها دارای عملکرد محافظت کننده هستند اما راهبردهای مقابله ناکارآمد می توانند اثرات استرس را زیاد کرده و خودشان یک عامل خطر باشند. و در انتها باید اذعان کرد که این توافق نظر کلی بین متخصصان وجود دارد که مقابله کارآمد در دوره تحولی نوجوانی، نتایج مثبتی در آینده به همراه دارد از جمله عزت نفس بالاتر، علایم افسردگی کمتر، سازگاری مثبت با تحولات دوره نوجوانی و در نتیجه مشکلات رفتاری کمتر (استینر و همکاران، 2003).
پژوهش های داخلی و خارجی: رابطه بین راهبردهای مقابله و مشکلات رفتاری
کامپس، مکلکارن و فاندکارو (1988) گزارش کردند که نوجوانانی که از راهبرد مقابله مسئله مدار در پاسخ به استرسورهای بین فردی استفاده می کنند بروندادهای عاطفی و رفتاری مثبت تری دارند، در حالی که افرادی که از راهبرد مقابله هیجان مدار استفاده می کنند مشکلات رفتاری بیشتری دارند. سیفگی_رنک (2000) در پژوهشی به بررسی ارتباط بین وقایع استرس زا، راهبرد مقابله و نشانه شناسی نوجوانان پرداخته است و به این نتیجه دست یافته است که گوشه گیری به عنوان شکلی از راهبرد مقابله اجتنابی، پیشبینیکننده معنیدار نشانهشناسی نوجوان در طول زمان است. همچنین، مشکلات رفتاری و عاطفی منجر به افزایش در گوشه گیری شده و چرخه معیوبی ایجاد می کند. تان و برا (2004) در پژوهشی به بررسی ارتباط راهبردهای مقابله با مشکلات عاطفی و رفتاری در بین نوجوانان پرداخته و به این نتیجه دست یافتند که مقابله پرخاشگرانه، پیش بین مهم مشکلات برونی سازی می باشد.
هالپرن (2004) در پژوهشی که به بررسی ارتباط بین تلاش های کلی مقابله ای و مشکلات رفتاری پرداخته است، به این نتیجه دست یافت که ارتباط منفی بین مقابله مواجهه ای مسئله مدار با مشکلات رفتاری در کودکان پیش دبستانی وجود داشته و ارتباط مثبتی بین راهبردهای مقابله منفی و مشکلات رفتاری برونی سازی (مثل بیش فعالی و نقص توجه، رفتارهای پرخاشگرانه و مخرب) وجود دارد. به طور کلی، مطالعات متعددی ارتباط بین راهبرد مقابله انطباقی با انطباق روان شناختی بهتر و راهبرد مقابله غیرانطباقی با مشکلات انطباقی را نشان داده اند (مثل، اریلاند، باستید و اریلاند ، 2005 و استینهاسن و متزکی ، 2001).
همپل و پترمن (2006) در پژوهشی که به بررسی ارتباط استرس ادراک شده، راهبرد مقابله، و انطباق در نوجوانان پرداختند به این نتیجه دست یافتند که راهبرد مقابله هیجان مدار و مسئله مدار ارتباط منفی با مشکلات عاطفی و رفتاری داشتند، در حالی که استرس ادراک شده و راهبرد مقابله نامناسب ارتباط مثبتی با مشکلات انطباقی داشتند. در این مطالعه راهبرد مقابله هیجان مدار به عنوان راهبرد مقابله انطباقی می باشد.
در مطالعه ای که به بررسی ارتباط بین راهبرد مقابله، شخصیت و انطباق پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که راهبردهای مقابله منفعل با مشکلات رفتاری بالا و نشانگان افسردگی مرتبط است (لیبر، فابر، ترفرز و ون لویی ، 2008).
غضنفری (1384) در بررسی 1832 دانش آموز دختر و پسر مقطع دبیرستان و پیش دانشگاهی دریافت که سبک های مقابله ای کارآمد و مراجعه به دیگران با سلامت روان و مؤلفه های تشکیل دهنده آن رابطه مثبت معنی داری دارند. رحیم نیا و رسولیان (1385) در پژوهشی، میزان به کارگیری سبک مقابله ای کارآمد را در نوجوانان غیربزهکار بیشتر از نوجوانان بزهکار، سبک مقابله ای کارآمد را بیشتر از سبک مراجعه به دیگران و سبک مراجعه به دیگران را در گروه اخیر بیشتر از سبک مقابله ناکارآمد گزارش نمودند. نتایج پژوهشی (غرایی، محمدی، و اصغرنژاد فرید، 1387) که به بررسی ارتباط مشکلات رفتاری و راهبردهای مقابله در دانش آموزان مقطع راهنمایی تهران پرداخته است، بدین ترتیب بود که سبک های مقابله کارآمد و ناکارآمد و راهبردهای مربوط به آن، توانایی پیش بینی مشکلات رفتاری را دارند. در پژوهشی (محمدی و دادخواه، 2010) که به بررسی ارتباط سبک مقابله و شدت مشکلات رفتاری پرداخته شده است، ارتباط منفی ای بین سبک های مقابله حل مسئله و مراجعه به دیگران و شدت اختلال رفتاری مشاهده شده است. همچنین، نتایج نشان داد که سبک های مقابله حل مسئله و ناکارآمد و راهبردهای مقابله این دو سبک مقابله پیش بین معنی دار شدت مشکلات رفتاری است.
ارتباط بین نوجویی و مشکلات رفتاری
مطالعات دوقلوها نشان داده است که شواهد محکمی در مورد سهم ژنتیک در رشد شخصیت وجود دارد. بنابراین نقش آمادگی شخصیت در علتیابی مشکلات رفتاری در طی رشد سریع نوجوان از اهمیت ویژهای برخوردار است (ایوز و همکاران، 2000). پاتنام، سنوسن و روتبارت (2002، به نقل از کارمن و همکاران، 2009) مطرح میکنند که سرشت و شیوه فرزندپروری دو پیش بین مهم مشکلات رفتاری در سنین نوجوانی هستند. در این رابطه، نیگ (2006) مدل آسیب پذیری را در مورد رابطه بین سرشت و مشکلات رفتاری مطرح می کند. در این مدل مطرح می شود که صفات شخصیتی معینی، فرد را در معرض خطر ایجاد مشکلات روان شناختی معینی قرار می دهد. این رویکرد مطرح می کند که انواع معین سرشت پیش بینی کننده مشکلات رفتاری است (تاکت ، 2006). در واقع، افراد با نوجویی بالا نمی توانند ارضا را به تأخیر انداخته تکانشگری خود را کنترل نمایند. این افراد در بازداری زدایی مشکل دارند و همان طور که در پژوهش ها ثابت شده است افراد با بازداری زدایی بالا بیشتر به رفتارهای پرخطر پرداخته و در دوره های بعدی زندگی بیشتر احتمال دارد که دچار مشکلات رفتاری برونی سازی شوند (کاسپی ، 2000). بنابراین بر طبق این مدل، سرشت در مشکلات انطباقی اثر داشته و ویژگی های سرشتی معین می تواند در آسیب پذیری فرد به مشکلات درونی سازی یا برونی سازی نقش داشته باشد. همچنین، یافته های پژوهشی متعددی نیز مطرح می کنند که صفت شخصیتی نوجویی پیش بینی کننده مشکلات رفتاری برونی سازی هستند (به عنوان مثال، رتیو، آلتوف، دامنسی، آیر و هادزیاک ، 2008). تبیین دیگری که می توان ارائه داد، این است که افراد با نوجویی بالا قادر به انطباق رفتارهای خود با تقاضاها و مطالبات محیطی به ویژه والدین و همسالان خود نیستند و از الگوهای دلبستگی مخربی برخوردارند، در نتیجه، در انطباق روان شناختی دچار مشکل می شوند (ریتیو، استانگر، مک کی، دویل ، و هادزیاک، 2006) که این امر منجر به مشکلات رفتاری در نوجوان می شود.
پژوهش های داخلی و خارجی: رابطه بین نوجویی و مشکلات رفتاری
کو، چی، سونگ، یانگ، و چن (2003) در پژوهشی که به بررسی ارزیابی اشکال شخصیت و ارتباط آن با مشکلات رفتاری در نوجوانان با استفاده از پرسشنامه شخصیتی کلونینجر و آیزنگ پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که نوجویی پیش بینی کننده مشکلات رفتاری برونی سازی می باشد. همچنین ریتیو، کاپلند ، استانگر و هادزیاک (2004) در پژوهشی که به بررسی ارتباط سرشت و اختلالات برونی سازی در کودکان و نوجوانان پرداختند به این نتیجه دست یافتند که اختلال بیش فعالی-نقص توجه با نوجویی بالا و آسیب گریزی پایین ارتباط داشته و اختلال سلوک با نوجویی بالا مرتبط است. ریتیو و همکاران (2006) در پژوهشی که به بررسی تعامل بین سرشت کودک و والدین و مشکلات رفتاری کودک پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که ترکیب نوجویی بالای کودک و والدین با مشکلات توجه کودک مرتبط است.
کیم و همکاران (2006) در پژوهشی به بررسی ارتباط بین ویژگی سرشت و منش شخصیت و مشکلات رفتاری برونی سازی و درونی سازی در نوجوانان پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که بین نوجویی بالا، آسیب گریزی بالا با مشکلات رفتاری برونی سازی ارتباط مثبتی وجود دارد. مطالعاتی (مثل، رتیو و همکاران، 2008؛ استیفتر، پاتنام و جهرومی ، 2008) که به بررسی ارتباط پروفایل سرشت با مشکلات انطباقی در کودکان سنین پیش دبستانی و دبستانی پرداخته اند، به این نتیجه دست یافتند که برخی ویژگی های سرشت با سطوح بالای مشکلات درونی سازی و برونی سازی مرتبط است. به عنوان مثال در مطالعه رتیو و همکاران (2008) این نتیجه به دست آمد که پروفایل سرشتی که ویژگی آن، نوجویی پایین و آسیب گریزی بالا است ارتباط معکوسی با مشکلات رفتاری دارد؛ در مقابل، پروفایل سرشتی که یکی از ویژگی های آن نوجویی بالا می باشد، ارتباط مثبتی با مشکلات رفتاری دارد. در پژوهشی (آیزنبرگ و همکاران، 2009) که به بررسی روابط طولی تکانشگری، هیجان پذیری منفی با مشکلات رفتاری برونی سازی و درونی سازی پرداخته است، این نتیجه به دست آمد که تکانشگری بالا و هیجان پذیری منفی با مشکلات برونی سازی مرتبط است. کارمن و همکاران (2009) در پژوهش خود که به بررسی ارتباط بین سرشت، شیوه فرزند پروری و مشکلات رفتاری در نوجوانان پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که تکانشگری ارتباط مثبتی با مشکلات برونی سازی دارد و این نتیجه با یافته های اولیه آیزنبرگ و همکاران (2001) و آیزنبرگ و همکاران (2005) هماهنگ است. اخیراً در پژوهشی (دی پاو، مرویلد، و لیوون ، 2009) که به بررسی چگونگی ارتباط بین صفات شخصیتی با مشکلات رفتاری پرداخته شده است، این نتیجه به دست آمد که تحریکپذیری منفی بالا با مشکلات برونی سازی مرتبط است بنابراین به طور کلی با توجه به ترکیب صفات سرشتی، بعضی کودکان مستعد مشکلات برونی سازی و بعضی دیگر مستعد مشکلات درونی سازی هستند.
ارتباط بین شیوه های فرزند پروری، نوجویی و مشکلات رفتاری
همان طور که پیش از این گفته شد، فرزندپروری به عنوان مهمترین عامل اثر گذار بر روی رشد و انطباق روان شناختی کودک شناخته شده است و شواهد زیادی وجود دارد که مطرح می نمایند متغیرهای فرزندپروری همچون کنترل، گرمی و درگیری پیش بینی کنننده مشکلات رفتاری هستند. از طرف دیگر، توجه قابل ملاحظهای نیز به نقش فرزندپروری بر رفتار و ویژگی های شخصیتی کودکان شده است. به عنوان مثال مدل های تبادلی مطرح می کنند که شیوه های فرزندپروری در تعامل با ویژگی های شخصیتی کودک، تبیین کننده رشد مشکلات انطباقی وی هستند (لنگو و کواکس، 2005). به عنوان مثال، در صورتی که کودک در هنگام تولد دارای سرشت مشکل همچون تکانشگری یا هیجان پذیری منفی باشد، کنترل مثبت والدین که از ویژگی های شیوه فرزندپروری مقتدر است و یا کنترل منفی آنها که از ویژگی های شیوه فرزندپروری مستبد است پیش بینی کننده مشکلات رفتاری برونی سازی در کودکان است (موریس و همکاران، 2002؛ رابین، بارگس و هاستینگز ، 2002). زیرا کودکان تکانشگر دارای توانایی بازداری ضعیفی هستند، این کودکان نسبت به کودکان غیر تکانشگر سریع تر واکنش نشان می دهند (کارمن و همکاران، 2009). بنابراین، این افراد برای پیشگیری از رفتار پرخاشگرانه، مخرب و غیرمطیعانه نیاز به کنترل بیرونی و در عین حال مثبت بیشتری دارند (بردلی و کاروین ، 2008). به ویژه نتایج این مطالعه مطرح می کند که کودکان تکانشگر نیاز به والدینی دارند که ساختار یافته تر عمل نموده، به طور واضح محدودیت ها را تعیین کرده و حساس باشد. بنابراین کودکان تکانشگر از کنترل مثبت والدین بیشتر نفع می برند، زیرا کنترل مثبت موجب رشد خودگردانی و تسلیم شده، به فعالیت های اکتشافی فرد جهت داده، و در نتیجه آسیب پذیری فرد به مشکلات رفتاری کاهش می یابد (آنولا و نارمی ، 2005).
در همین رابطه، مدل آسیب پذیری نیز مطرح می کند که علی رغم اینکه سرشت، استعداد یا آسیب پذیری را برای مشکلات رفتاری ایجاد می کند، اما عوامل دیگری جهت رشد کامل مشکلات رفتاری وجود دارند، مثل شیوه های فرزندپروری. به عنوان مثال ایجاد رفتار ضد اجتماعی تعاملی است. بدین ترتیب که ویژگی های شخصیتی به ویژه سرشت، پاسخ به عوامل محیطی که برانگیزاننده مشکلات رفتاری است را تعدیل می نماید. سرشت ممکن است خطر بروز اختلال را تحت شرایط پر خطر (مثل استفاده والدین از شیوه فرزندپروری مستبد و سهل گیر) افزایش دهد اما در شرایط کم خطر یا برعکس آن، شرایط با عوامل محافظت کننده بالا (مثل شیوه فرزندپروری مقتدر)، احتمال خطر بروز آن را کاهش دهد. به عنوان مثال سطح بالای فعالیت، به عنوان یک ویژگی سرشتی در دوران نوزادی، ممکن است در شرایط پرخطر ویژگی محافظت کننده ای داشته باشد، اما در محیط کم خطر هیچ اثر نیرومندی نداشته باشد (نیگ، 2006).
همچنین مدل زیستی-اجتماعی (راینی و همکاران، 1997، به نقل از لیو، 2006) نیز اثرات تعاملی عوامل خطرزای زیست شناختی (مانند مسائل مربوط به تولد، تغذیه نامناسب و سرشت) را با عوامل خطرزای اجتماعی (همچون مشکلات اجتماعی، شیوه های فرزندپروری ناکارآمد) که به عنوان پیش بین های مشکلات رفتاری برونی سازی هستند، مطرح می کند.
پژوهشهای داخلی و خارجی: رابطه بین شیوههای فرزندپروری، نوجوییو مشکلات رفتاری
در پژوهشی (موریس و همکاران، 2002) که به بررسی آسیب پذیری شخصیت و فرزندپروری منفی به عنوان پیش بین های تعاملی انطباق کودک پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که مشکل تحریک پذیری و کنترل ناکارآمد کودک در صورتی منجر به بروندادهای ناکارآمد و غیرانطباقی می شود که مادران از کنترل منفی و خصومت استفاده نمایند. در مطالعه ای (گیلیوم و شاو ، 2004) که به بررسی اثرات تعاملی بین سرشت و شیوه فرزند پروری بر روی مشکلات رفتاری برونیسازی شده در کودکان دو تا شش سال پرداخته شده است به این نتیجه دست یافتند که کودکانی که نمرات بالایی در هیجان پذیری منفی و کنترل منفی والدین دریافت کرده اند این دو عامل خط سیر مشکلات رفتاری برونی سازی شده را پیش بینی کرده و باعث افزایش آن می شوند. نتایج پژوهشی دیگر (ناکامارا-تانی، 2005) که به بررسی ارتباط صفات زیربنایی شخصیت و ویژگی های محیطی و اثر آن در سلامت نوجوانان پرداخته شده است، نشان داد که همانند یافته های گذشته رابطه ضعیف بین والد-کودک با نوجویی و رفتار پرخطر/ بزهکاری ارتباط نزدیکی دارند.
لنگو (2006) در پژوهشی که به بررسی اثرات شیوه فرزند پروری بر مشکلات انطباقی کودکان سنین مدرسه در طی سه سال پرداخته است به این نتیجه دست یافت که افزایش طرد والدین و تربیت غیرقابل پیش بینی، تاحدی در تعامل با سرشت کودکان پیش بینی کننده سطوح بالاتر مشکلات برونی سازی در کودکان است. نتایج پژوهش لنگو، و کوواکس (2005) و آبار و همکاران (2009) که به بررسی ارتباط بین شیوه فرزند پروری و سرشت در پیش بینی مشکلات رفتاری در کودکان راهنمایی پرداختند، نشان داد که سرشت و شیوه فرزند پروری با یکدیگر بر انطباق کودک اثر گذار هستند. در پژوهشی (کارمن و همکاران، 2009) که به بررسی ارتباط بین سرشت، فرزندپروری و مشکلات رفتاری با استفاده از تحلیل رگرسیون پیچیده پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که کنترل مثبت پدر، ارتباط بین تکانشگری و مشکلات برونی سازی را کاهش می دهد. کودکان با سرشت مشکل که در خانواده های با عملکرد مطلوب زندگی می کنند نسبت به کودکانی که در خانواده های ناکارآمد رشد میکنند، کمتر احتمال دارد که دارای مشکلات برونی سازی باشند. در پژوهشی (هیرامورا و همکاران، 2010) که به بررسی ارتباط بین شیوههای فرزندپروری و رفتار برونی سازی از طریق نوجویی با استفاده از مدل معادلات ساختاری پرداختند، به این نتیجه دست یافتند که مراقبت پایین والدین، حمایت زیاد والدین و حمایت پایین مادر بر مشکلات رفتاری از طریق نوجویی اثر گذار است. (قابل ذکر است که مراقبت در دامنه ای از سرد بودن، بی تفاوتی، غفلت تا عاطفی بودن، همدلی و تقابل قرار داشته و حمایت در دامنه ای از کنترل تا حمایت بیش از حد قرار دارد).

مطلب مشابه :  احزاب و جریان ها و سازمان ها ی اسلام گرا

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید