روش مطلوب رویکرد انتقادی تحلیل متنی است که بعضی وقت‌ها در بافت‌های اقتصادیِ صنایع فرهنگیِ موجِد این متون انجام می‌شود. بدین معنا که پژوهشگران عموما به‌جای مشاهده یا مشارکت در تعاملات چهره به چهره یا انجام مصاحبه‌ها، «محصولات» فرهنگی همچون رسانه‌ها(تلویزیون، فیلم‌ها، روزنامه‌ها و مانند آن) را به‌عنوان صدای قدرتمند در شکل‌دهی فرهنگ معاصر تحلیل می‌کنند.
از محدودیت‌های رویکرد انتقادی این است که بیشتر مطالعات انتقادی بر تعاملات میان‌فرهنگی چهره به چهره متمرکز نشده‌اند در عوض بر اشکال ارتباطی رسانه‌ای مانند برنامه‌های تلویزیونی، ویدئوها، آگهی‌های مجلات و مانند آن تمرکز کرده‌اند. این‌گونه مطالعات نتایج عملی کمتری دارند. بدین معنا که راهنمای عملی برای ارتباطات میان‌فرهنگی در اختیار ارتباط‌گران قرار نمی‌دهد. در عین حال نظریات هابرماس و بوبر به‌ویژه از دریچه فلسفی، چارچوب مناسبی را برای این رویکرد فراهم می‌کنند.
3-1-4- رویکرد دیالکتیکی
مارتین و ناکایاما رویکرد دیالکتیکی را برای تحقیقات در عرصه ارتباطات میان‌فرهنگی پیشنهاد می‌کنند. رویکرد دیالکتیکی به ماهیت رابطه‌ای و متناقض ارتباطات میان‌فرهنگی تاکید می‌کند که شامل مجموعه متنوعی از دانش‌های میان‌فرهنگی است. نخستین نکته این است که فرهنگ‌ها همانند افراد تغییر می‌کنند. باید توجه داشت که انطباق، ارتباط و سایر الگوهای شناخته شده پویا و دائم‌التغییر هستند حتی اگر لحظه معینی مورد بررسی قرار گیرد. دوم، رویکرد دیالکتیکی به جنبه رابطه‌ای مطالعه میان‌فرهنگی تاکید می‌کند. یعنی رابطه میان جوانب متنوع ارتباطات میان‌فرهنگی و به‌عبارتی نگاه کلی‌نگر را برجسته می‌کند. پرسش محوری چنین می‌شود که آیا واقعا می‌توان فرهنگ را بدون فهم ارتباطات و برعکس، فهم کرد. و سوم این که این رویکرد از ظرفیت رویکردهای سه‌گانه پیشین بهره می‌برد. به‌عنوان مثال معتقدند با پیش‌بینی رفتارِ مخاطب بهتر می‌توانیم ارتباط خود را مدیریت کنیم(رویکرد اجتماعی) و با اصلاح ذهنیت‌های نامتعادل درباره افراد سایر فرهنگ‌ها به برابری دست پید می‌کنیم(رویکرد انتقادی) و با رویکرد تفسیری در تعامل با افرادی از فرهنگ دیگر، فرهنگ خود را ارزیابی می‌کنیم. محدود شدن به هرکدام از این رویکردها سبب ناکامی در فهم پیچیدگی‌های ارتباطات میان‌فرهنگی در عصر کنونی می‌شود.
3-1-5- رویکرد ارتباطی
رویکرد ارتباطی نیز از رهگذر نقد رویکردهای پیش از خود هویت خود را تعریف می‌کند. از ریچارد ایوانف می‌توان به عنوان مهم‌ترین چهره این روش نام برد. ایوانف بر این نظر است که در حوزه ارتباطات میان‌فرهنگی سه رویکرد روش‌شناختی مهم وجود دارد. الف) رویکردهای تجربی که با استفاده از روش‌های کمی وکیفی تلاش می‌کنند فرهنگ را همان‌طور که هست توصیف کنند. ب) رویکردهای نظری که تلاش می‌کنند با استفاده از داده‌های تجربی مدل‌سازی کنند و نتیجه را تعمیم دهند و ج) رویکردهای هنجاری ناظر به تلاش‌هایی در جهت حل مسائل مربوط به وضعیت‌های میان‌فرهنگی است.
رویکردهای تجربی و نظری داده‌هایی را جمع‌آوری می‌کنند و نتیجه را در قالب قوانین جهانشمول تعمیم می‌دهند. اما این دانش مشخص نمی‌کند که مشکلات پدیدآمده در ازدواج‌ها و تعاملات تجاری میان‌فرهنگی چگونه قابل‌حل هستند. در مقابل رویکرد هنجاری بیش از آنکه مسائل موجود را توصیف کند به‌دنبال چاره‌جویی برای مشکلات ناشی از این موقعیت‌هاست. نگرانی عمده رویکردهای هنجاری به این مسأله بر می‌گردد که راه‌حل‌های اخلاقی چگونه می‌تواند مسائل را حل کند؛ با توجه به این که ارزش‌ها و هنجارها در فرهنگ‌های مختلف متفاوت است.
رویکردهای سنتی درباره اخلاق میان‌فرهنگی به دو دسته قابل تقسیم است: رویکردهای عام‌گرا یا جهان‌شمول‌گرا که ریشه‌های اخلاق را در دین، فطرت، تاریخ، عقل و مانند آن جستجو می‌کنند. این رویکردها عمدتا شکست می‌خورند چون در خصوص هیچ‌کدام از این منابع اتفاق‌نظر وجود ندارد. علاوه بر این جهانشمول‌گراها معمولا تنها فرهنگ خود را جهانی تلقی می‌کنند. این نگرش به‌ویژه در فرهنگ‌های غربی غلبه دارد. این رویکردها دارای ویژگی‌هایی از قبیل: عینیت‌گرایی، بنیادگرایی در اخلاق، مدرنیسم، جهانی‌شدن، و مدل تک‌خطی توسعه فرهنگی هستند که همه فرهنگ‌ها را محکوم به طی فرآیند تک‌خطی توسعه و همگرایی درجهت مجموعه‌ای از ارزش‌ها و هنجارها می‌داند. اما به چه دلیل همه بشریت باید قوانینی را که از سوی یک فرهنگ خاص ارائه می‌شود بی‌چون و چرا بپذیرند؟ آیا ادعای جهان‌شمولی به این معنا نیست که تنها در یک دوره خاص از تاریخ بشر، آن‌هم در غرب، قوانین عام بدست آمده است؟ علم، اقتصاد و سیاست غربی جهان‌شمول نیست بلکه آنها شیوه‌های خاصی را برای اندیشیدن و عمل ترسیم کرده‌اند.
در مقابل، رویکردهای هنجاری به اخلاق میان‌فرهنگی، وجود ارزش‌ها و هنجارهای جهانی را منکرند و ارزش‌ها و هنجارها را به افراد یا گروه‌های معین منتسب می‌کنند. فردگرایی اخلاقی، که نمونه‌ای از آن این تصور است که تصمیمات اقتصادی بایستی بر اساس ترجیجات فردی استوار باشد، ادعا می‌کنند که افراد داوران نهایی ارزش‌ها هستند. چنین چیزی ممکن است در مورد مثلا طعم بستنی قابل قبول باشد ولی در مورد بهداشت و سلامتی، امنیت و اثرات محیط زیستی محصولات صنعتی درست نیست. نسبی‌گرایی فرهنگی همین‌طور ادعا می‌کند که چون گروه‌های فرهنگی گوناگون دارای ارزش‌ها و هنجارهای متفاوت‌اند، نمی‌توان ارزش‌ها و هنجارهایی را شکل داد که در همه فرهنگ‌ها معتبر باشد. این رویکردها دارای ویژگی‌های ذهنی، تردید نسبت به اخلاق و نیز پست‌مدرنیسم، حفظ فرهنگ‌های محلی و هویت‌های قومی و مدل چندخطی برای توسعه فرهنگی و واگرایی نسبت به ارزش‌ها و هنجارها هستند. به‌عنوان نمونه، رویکرد پست مدرن به ارتباطات میان‌فرهنگی ادعا می‌کند که چون همه ما در «جهان‌های متفاوت» که به‌لحاظ فرهنگی ساخته و پرداخته شده‌اند، زندگی می‌کنیم، هرگونه ادعای بنیادی و جهانشمول در باب دانش، ارزش‌ها یا اخلاق ناممکن است. همه چیز در پیوند با فرهنگی است که در آن ساخته می‌شود. قرار گرفتن هر کدام از فرهنگ‌ها در بافت تاریخی و جغرافیایی معین به این معنی است که هیچ فرهنگی نمی‌تواند ادعای جهانشمولی داشته باشد. از آنجا که گفتمان‌ها محصول اشکال معینی از زندگی، و لذا در سایر فرهنگ‌ها گنگ هستند، گفتگوی معنادار بین فرهنگ‌ها نیز ناممکن است. در این صورت هیچ نظم سیاسی، اقتصادی و فرهنگی نمی‌تواند وجود داشته باشد.
روشن است که هیچ‌کدام از این رویکردها چارچوب مناسبی برای اخلاق میان‌فرهنگی ارائه نمی‌کنند. در حالی که گرایشات جهانشمول هنوز به‌طور گسترده در عرصه‌های سیاست و اقتصاد بین‌المللی یافت می‌شوند، در عرصه ارتباطات میان‌فرهنگی بی‌اعتبارند. در عرصه ارتباطات میان‌فرهنگی تاکید بر به‌رسمیت شناختن و حفظ تفاوت‌های فرهنگی است. با این‌حال نسبیت فرهنگی که در عرصه ارتباطات میان‌فرهنگی پذیرفته شده است، مسأله‌ساز است. چون نسبیت فرهنگی به این مسأله پاسخ نمی‌دهد که تضادهای میان فرهنگ‌ها با ارزش‌ها و هنجارهای متفاوت چگونه قابل حل است. صرفا گفته می‌شود ما بایستی فرهنگ‌های مختلف را درک کرده و بر آن‌ها احترام بگذاریم؛ «هنگامی که در ایتالیا هستی مثل یک ایتالیایی رفتار کن». البته می‌توان میان نسبیت فرهنگی(این واقعیت که فرهنگ‌ها متفاوت‌اند) و نسبیت‌گرایی فرهنگی (داروی ارزشی نسبت به این که فرهنگ‌ها بایستی همان‌طور که هستند پذیرفته شوند) تفاوت قائل شد.
اخلاق توصیفی برابر با اخلاق هنجاری نیست. برابر دانستن آنها اذعان به سفسطه طبیعت‌گرایانه است که باید را از هست منتج می‌کند. نسبیت‌گرایی فرهنگی به‌نظر پیشرفته می‌آید اما محافظه‌کارانه و وابسته به سنت است چون به‌جای این‌که این فرصت را در اختیار ما قرار دهد که به ارزش‌ها و هنجارها نگاهی انتقادی داشته و قابل‌ترین آن‌ها را اخذ کنیم، ما را وادار می‌کند ارزش‌ها و هنجارهای فرهنگ‌های دیگر را بپذیریم؛ این نگرش فرهنگ‌ها را غیرقابل تغییر می‌داند اما رویکرد برساختی چون فرهنگ را برساخته انسان می‌داند آن را در مقابل تغییرات خلاق منعطف می‌بیند.
رویکرد ارتباطی به اخلاق میان‌فرهنگی ممکن است بدیل مناسبی برای عام‌گرایی و خاص‌گرایی باشد. رویکرد ارتباطی اذعان می‌کند که هرکدام از ما در فرهنگ خاص قرار گرفته و براساس هنجارهای خاص اجتماعی شده‌ایم اما در عین‌حال، می‌توانیم در صورت ضرورت بر آن هنجارها پشت کرده و یا آن‌ها را تغییر دهیم. ما همچنین می‌توانیم نسبت به دیگر فرهنگ‌ها نگاه انتقادی داشته و هنجارهایی از آن فرهنگ را اخذ و یا رد کنیم. چنین رویکردی به عینیت‌گرایی گسترده‌تر (نه مطلق) منجر می‌شود چون ما به‌عنوان انسان قادر نیستیم به چشم‌انداز خدا درباره جهان دست پیدا کنیم. بنابراین، بنظر می‌رسد گفتگو درباره اخلاق میان‌فرهنگی در میان فرهنگ‌های معین در زمینه‌های معین در رابطه با مسائل معین در حال روی‌دادن است. این زمینه ممکن است در جهت پوشش بیش از یک فرهنگ گسترده‌تر شود اما همه فرهنگ‌ها را دربر نخواهد گرفت چون اخلاق عام و جهانی وجود ندارد.
رویکرد ارتباطی بر نگاه برساختی استوار گشته است. این رویکرد با رد پارادایم‌های مدرنیستی و پست‌مدرنیستی، رویکرد برساختی را مبنای گفتگوهای میان‌فرهنگی قرار می‌دهد. رویکرد برساختی، نه جمع‌گراست و نه فردگرا. بلکه تلاش می‌کند میان این دو آشتی برقرار کند. ارزش‌‌ها و ترجیجات فردی تا جایی که به دیگران مربوط نمی‌شود، محترم است و افراد در این قلمرو کاملا آزادند اما هنگامی که پیامدهای اجتماعی داشته باشد، ساخت هنجارهای اجتماعی ضرورت پیدا می‌کند. در چنین حالتی، نگاه جمع در مورد یک زندگی خوب مبنا قرار خواهد گرفت. نگاه جمعی هم از طریق گفتگوی درون فرهنگی شکل می‌گیرد. مفهوم «جامعه خوب» نشان‌دهنده جایگاهی است که یک جامعه برای رسیدن به آن از طریق تعریف هنجارها و شکل دادن کنش‌های افراد تلاش می‌کند. هنجارهای اخلاقی دست افراد قدرتمند را برای کنترل و محدود ساختن افراد ضعیف می‌بندد. این رویکرد شبیه نظریه ساختاربندی گیدنز است. در مرحله بعد همین شیوه درباره فرهنگ‌های دیگر در قالب گفتگوی میان‌فرهنگی به‌کار گرفته می‌شود. یعنی افراد می‌توانند هنجارهایی را از فرهنگ‌های دیگر اخذ کنند. بدین صورت هنجارها و اصول اخلاقی می‌توانند که از فرهنگ‌های مختلف نشأت بگیرند و رفتارهای درون فرهنگ‌ها را نیز تنظیم ‌کنند. هنگامی با وضعیت‌های جدید مواجه می‌شویم ممکن است مجبور شویم تا هنجارهای اخلاقی قدیمی را با هنجارهای جدید که برای حل مسأله مناسبند جایگزین کنیم. بدین شکل ارتباط میان‌فرهنگی جای ستیز فرهنگی را می‌گیرد.
این نگاه که هنجارهای اخلاقی از طریق فرایند گفتمان اجتماعی شکل می‌گیرند اخلاق گفتگویی هابرماس را تداعی می‌کند. هابرماس ادعا می‌کند که هنجارهای اخلاقی نمی‌توانند به طور متافیزیکی شکل بگیرند بلکه تنها می‌توانند از طریق فرایند تعامل گفتگویی مبتنی بر عقلانیت مشروع گردند. در مفهوم وضعیت ایده‌آل سخن هابرماس، هنجارهای اجتماعی دارای اعتبار جهانی‌اند مشروط بر این که از فرآیند گفتگویی که هر دو طرف شانس مساوی برای مشارکت در گفتگو باشند، منتج شده باشند. نتیجه اخلاق گفتگویی این است که هیچ موضع و دیدگاهی معاف از انتقاد بازتابنده نیست. همه دیدگاه‌ها باید در معرض مشاجرات عمومی قرار گیرد.

3-2- رویکرد دینی (اسلامی)
هدف اساسی این پژوهش دستیابی به ‌الگوی ارتباطات میان‌فرهنگی از نگاه اسلامی است. مفروض بنیادین این هدف‌گذاری آن است که الگوی ارتباطاتِ میان‌فرهنگی از نگاه سکولار و دینی متفاوت است. لذا ویژگی اصلی این پژوهش به فهم شباهت‌ها و تفاوت‌های ارتباطات میان‌فرهنگی از نگاه سکولار و دینی(اسلامی) مربوط می‌شود. از همین‌رو، از روش کیفی «مطالعه مقایسه‌ای» یا «روش تطبیقی نامتوازن پیوسته» با الگوی شناخت‌محور استفاده شده است.
توضیح این‌که: در این پژوهش ضمن بررسی منابع اسلامی، نظری به آرای اندیشمندان غربی نیز خواهیم داشت(مقایسه‌ای)؛ از سویی، برخلاف مباحث اسلامی درباره ارتباطات میان‌فرهنگی، به‌خصوص مسأله‌ی این پژوهش، نظریه‌های ارائه شده از سوی دانشمندان غربی درباره ارتباطات میان‌فرهنگی دارای سابقه‌ای نسبتا قابل‌توجه بوده و از پختگی و وضوح لازم برخوردار است؛ از سوی دیگر میزان داناییِ ما از دو طرفِ مقایسه (نظریات اسلامی و غربی) در یک سطح نیست؛ برغم این‌که اطلاعات نسبتا زیادی درباره ارتباط با «دیگران» در منابع اسلامی بدست می‌آوریم، هنوز آنچنان‌که شایسته است از این ظرفیت در نظریه‌های علوم ارتباطی و برای ارتباطات به‌زبان علمی روز استفاده نشده است؛ لذا مطالعات از این جهت در یک سطح قرار ندارند(نامتوازن) و در نهایت، هر کدام از نظریه‌های هنجاری سکولار و دینی در مبانی خاص خود ریشه دوانده است(پیوسته).
باید توجه داشت که تطبیق و مقایسه در قلب بسیاری از تحقیقات علوم اجتماعی قرار دارد و مقایسه می‌تواند بین امور متفاوتی همچون افراد، گروه‌ها، موارد، دورانها، احکام، گزارهها و حتی نظریه‌ها، آرا، تفسیرها و مضامین باشد، اما با توجه به تلقی‌های مختلف از «تطبیق» و «مقایسه»، چهار الگو برای مقایسه متصور است:
الگوی خلاف‌محور: در این الگو محقق در پی کشف موارد اختلاف بین پدیدهها یا آراء است. گویی مطالعه تطبیقی تور صید اختلاف‌ها است. لذا در مواردی که تشابه زیاد باشد محقق با مفروض پنداشتن آن‌ها تلاش میکند تفاوت‌ها را شفاف و برجسته نماید.
الگوی انطباق محور: در این الگو محقق صرفا در پی صید اشتراک‌ها و شباهت‌های دو امر است.
الگوی مقایسه‌محور: در این الگو محقق در پی کشف همه شباهت‌ها و تفاوت‌هاست و هدف او صرفا مقایسه است.
الگوی شناخت‌محور: در این الگو هدف محقق صرفا مقایسه و کشف شباهت‌ها یا تفاوت‌ها یا هر دو نیست بررسی مقایسه‌ای، ابزاری است که محقق از طریق شناخت شباهت‌ها و تفاوت‌های دو پدیدار یا دو نظریه، به شناختی عمیق‌تر از مساله دست می‌یابد. این الگو محقق را از حصر توجه به تفاوت‌ها و نیز محدود ماندن به شباهت‌ها باز می‌دارد.
مطالعه تطبیقی، محقق را از حصرگرایی فراتر می‌برد و امکان وقوف بر ابعاد ناپیدای موضوع تحقیق را فراهم می‌سازد و چشم را بیشتر بر خلل‌ها و مسائل می‌گشاید. اهمیت و نقش روشنگرانه مطالعه تطبیقی را از مطالعه قرآن نیز می‌توان به‌دست آورد. یکی از روش‌های قرآن در ایجاد تحول بینشی و اعطای بصیرت نافذ، قراردادن افراد در معرض مقایسه است. استفهام معرفت‌زای «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ» چنین نقشی دارد. مقایسه اهل ایمان و عمل صالح با فسادکنندگان در زمین و نشان‌دادن تفاوت بین متّقین و فجّار، نمونه‌هایی از این شیوه بصیرت‌آفرینی است که در آیه 28 سوره ص آمده است. در سوره واقعه نیز شاهد مقایسه سه‌ضلعی سابقون، اصحاب یمین و اصحاب شمالیم».

                                                    .