7-1-1-1-1- سوء تفاهم‌ها(به‌عنوان مهم‌ترین مانع ارتباط)
یک ویژگی اساسی اکثر ارتباطات بشری بیان و شناخت نیت‌هاست. در فرآیند ارتباط، یک فرد(منبع) از روی عمد پیامی را کدگذاری می‌کند و از طریق کانالی به مخاطب مورد نظر (دریافت‌کننده) ارسال می‌کند تا نگرش یا رفتاری بر او منتقل کند. اما از آن‌جا که «نیت» نوع معینی از وضعیت ذهنی بوده و در ارتباطات قابل مشاهده نیست، افراد تلاش می‌کنند نیت‌های خود را بر اشیاء مادی که ذاتا نیتمند نیستند سوار کنند. به تعبیر شوتس ایشل، انسان همواره در برابر این پرسش قرار دارد که من چگونه فهمیده می‌شوم. وظیفه ارتباط میانجی‌گری میان درون و بیرون است. با عمل ارتباطی دوگانکی درون و بیرون رفع نمی‌شود اما ابزاری برای میانجی‌گری میان آن‌ها در اختیار انسان قرار می‌گیرد. کارکرد ارتباط قرار دادن امر درونی با بهره‌گیری از نشانه‌های بیرونی است. هنگامی که دو فرد ارتباط برقرار می‌کنند، آن‌ها با، و از طریق نمادها تعامل می‌کنند تا معانی را خلق و تفسیر کنند. با تفسیر معانی این اشیاء یا نمادها از نیت هم‌دیگر مطلع می‌شوند. برای اطلاع از نیت طرف ارتباط در یک رویداد ارتباطی، حداقل 5 عنصر دخالت دارد. این عناصر عبارتند از: مکان، زمان، زبان، نقش مشارکت‌کنندگان در رویداد ارتباطی و پذیرش مخاطب. در هرگونه ارتباط متقابل، این 5 عنصر کلیدی برای طرفین ارتباط روشن است و زمینه‌ای را فراهم می‌کنند تا طرفین ارتباط نیت‌های طرف مقابل تفسیر کنند. چنانچه همه عناصر به یک شیوه تفسیر شوند فهم موفقیت‌آمیز صورت می‌گیرد و اگر در یک یا تعدادی از عناصر برداشت مشترکی نداشته باشند، به‌همین میزان فهم ناقص بوده و سبب سوء تفاهم می‌گردد. سوء تفاهم در ارتباطات میان‌فرهنگی عموما به‌عنوان پیامد تفاوت‌های فرهنگی تلقی می‌شود. گبریلا کیس، به شش الگوی اساسی تفاوت‌های فرهنگی اشاره می‌کند که عبارتند از: سبک‌های ارتباطی متفاوت، نگرش متفاوت به ستیز فرهنگی، رویکردها نسبت به انجام وظیفه، سبک‌های تصمیم‌گیری، نگاه به خود اظهاری و رویکردهای متفاوت به دانش.
ﺑﺮﺧﻮرد ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺑﺎورﻫﺎ، ارزشﻫﺎ و ﻫﻨﺠﺎرﻫﺎی ﻧﻬﻀﺖﻫﺎی ﭘﯿﺎﻣﺒﺮان ﺑـﺎ ﻣﺒـﺎﻧﯽ اﻋﺘﻘﺎدی و ارزﺷﯽ ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی عصر خود، ﯾﻜﯽ از ﻋﻠﻠﯽ ﺑﻪ‌ﺷﻤﺎر آﻣﺪه اﺳﺖ ﻛﻪ اﺣﺴـﺎس ﺗﻬﺪﯾـﺪﺷـﺪن ﻫﻮﯾﺖ و ﻣﻮﺟﻮدﯾﺖ ﻓﺮﻫﻨﮕـﯽ را در ﻓﺮﻫﻨـﮓ ﻣﻘﺎﺑـﻞ ﭘﺪﯾـﺪ ﻣـﯽ‌آورد. ﺗﺼـﻮﯾﺮ اﯾـﻦ ﺑﺮﺧـﻮرد و اﺣﺴﺎس ﺗﻬﺪﯾﺪﺷﺪن را ﻣﯽﺗﻮان در ﻣﻔﺎد و ﻧﺤـﻮۀ ﺑﯿـﺎن آﯾـﺎت مربوط به‌ﮔﻔﺘﮕﻮی ﻗﻮم ﺛﻤﻮد و اﻫﺎﻟﯽ ﻣﺪﯾﻦ ﺑﺎ حضرت ﺻـﺎﻟﺢ(ع) و حضرت ﺷـﻌﯿﺐ(ع) و نیز ﻓﺮازﻫﺎﯾﯽ از ﻣﺬاﻛﺮهﻫﺎی ﻓﺮﻋﻮن ﺑﺎ اﻃﺮاﻓﯿﺎن ﺧﻮد درﺑﺎرۀ ﭼﮕﻮﻧﮕﯽ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﻣﻮﺳﯽ(ع) و ﭘﯿـﺮوان او مشاهده کرد:
ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ای ﺻﺎﻟﺢ، ﺑﻪراﺳﺘﯽ ﺗﻮ ﭘﯿﺶ از اﯾﻦ در ﻣﯿﺎن ﻣﺎ، ﻣﺎﯾﻪ اﻣﯿﺪ ﺑﻮدی. آﯾـﺎ ﻣـﺎ را از ﭘﺮﺳﺘﺶ آﻧﭽﻪ ﭘﺪراﻧﻤﺎن ﻣﯽﭘﺮﺳﺘﯿﺪﻧﺪ، ﺑﺎزﻣﯽداری؟»
ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ای ﺷُﻌﯿﺐ! آﯾﺎ ﻧﻤﺎزت ﺑﻪ ﺗـﻮ ﻓﺮﻣـﺎن ﻣـﯽ‌دﻫـﺪ ﻛـﻪ آﻧﭽـﻪ را ﻛـﻪ ﭘـﺪراﻧﻤﺎن ﻣﯽﭘﺮﺳﺘﯿﺪﻧﺪ ﺗﺮک ﮔﻮﯾﯿﻢ، ﯾﺎ در اﻣﻮاﻟﻤﺎن، آنﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﻣﯽﺧﻮاﻫﯿﻢ، ﺗﺼﺮف ﻧﻜﻨﯿﻢ؟ ﺗﻮ ﻛﻪ ﺑﻪراﺳﺘﯽ، ﻣﺮد ﺑﺮدﺑﺎر و ﺧﺮدﻣﻨﺪی ﻫﺴﺘﯽ»
و ﻓﺮﻋﻮن ﮔﻔﺖ: «ﻣﻦ را ﺑﮕﺬارﯾﺪ ﺗﺎ ﻣﻮﺳﯽ را ﺑﻜﺸﻢ و او ﭘﺮوردﮔﺎرش را ﺑﺨﻮاﻧﺪ. ﺑﻪراﺳـﺘﯽ، ﻣﻦ ﻣﯽﺗﺮﺳﻢ ﻛﻪ او آﯾﯿﻦ ﺷﻤﺎ را ﺗﻐﯿﯿﺮ دﻫﺪ ﯾﺎ در اﯾﻦ ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﻓﺴﺎد ﻛﻨﺪ.»
و ﯾﺎدآور ﻣﯽﺷﻮد ﻛﻪ اﻃﺮاﻓﯿﺎن ﻓﺮﻋﻮن ﺑﻪ ﻣﻮﺳﯽ(ع) ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ: آیا به سوی‌مان آمده‌ای تا ما را از شیوه‌هایی که پدرانمان را بر آن یافته‌ایم بازگردانی و بزرگی در این سرزمین برای شما دو تن باشد؟ ما به شما دو تن ایمان نداریم.
این آیات اﻓﺰون ﺑﺮ ﻧﻜﺘﮥ ﺑﺎلا ﺑﻪ ﻧﻘﺶ «ﻓﺎﺻﻠﮥ ﻗﺪرت» در زﻣﯿﻨﻪﺳﺎزی اﯾـﻦ ﺗﻬﺪﯾـﺪ اﺷـﺎره دارد؛ ﺑﺪﯾﻦ ﺷﻜﻞ، اﯾﻦ آﯾﻪ، ﺗﻮﺟﻪ ﻣﯽدﻫﺪ ﻛﻪاﻃﺮاﻓﯿﺎن ﻓﺮﻋﻮن ﺑﻪ‌رﺳﻤﯿﺖ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ‌ﺷﺪن اﯾﻦ ﭘﯿـﺎﻣﺒﺮ و ﭘﯿﺎمﻫﺎی او را ﺗﻬﺪﯾﺪی ﺑﺮای ﺣﻔﻆ وﺟﻬﻪ و ﻣﺮﺗﺒﻪ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ و ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺧـﻮد ﻣـﯽ‌دﯾﺪﻧﺪ. آﯾﺎت ﻣﺘﻌﺪدی ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻧﻘﺶ ﻓﺎﺻﻠﮥ ﻗﺪرت در ﻣﺎﻧﻊآﻓﺮﯾﻨﯽ در اﯾﻦ ﻧﻮع ارﺗﺒﺎﻃﺎت ﻣﯿـﺎ‌نﻓﺮﻫﻨﮕـﯽ ﺗﻮﺟـﻪ داده‌اﻧﺪ. ﺑﺮای ﻣﺜﺎل، آیه 31 ﺳﻮرۀ زﺧﺮف، ﯾﻜﯽ از ﺑﻬﺎﻧﻪﻫﺎی ﻣﺸـﺮﻛﺎن در ﺑﺮاﺑـﺮ دﻋـﻮت ﭘﯿـﺎﻣﺒﺮ اﺳلام(ص) را آن ﻣﯽداﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﺮآن ﺑﺮ او ﻛﻪ ﯾﺘﯿﻢ و ﺗﻬﯿﺪﺳﺖ ﺑﻮده، ﻧﺎزل ﺷﺪه اﺳﺖ؛ ﻧﻪ ﺑـﺮ ﻓـﺮد ﺛﺮوﺗﻤﻨﺪ و ﺳﺮﺷﻨﺎﺳﯽ از ﺷﻬﺮﻫﺎی ﻣﻜﻪ و ﻃﺎﺋﻒ. و ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ﭼﺮا اﯾﻦ ﻗﺮآن ﺑﺮ ﻣﺮدی ﺑﺰرگ از آن دو ﺷﻬﺮ ﻓﺮود ﻧﯿﺎﻣﺪه اﺳﺖ؟». اﯾﻦ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﺑﺎ ﻣﻔﺎد آﯾﮥ دﯾﮕﺮی ﻛﺎﻣﻞ ﻣﯽﺷﻮد. آﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺑﻬﺎﻧـﮥ دﯾﮕـﺮ اﯾﺸـﺎن را آن ﻣـﯽ‌داﻧـﺪ ﻛـﻪ ﭘﯿﺮوان ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ اﺳلام(ص)، اﻓﺮادی ﮔﻤﻨﺎم و ﺗﻬﯿﺪﺳﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ: ﮔﻔﺘﻨﺪ: «آﯾﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ اﯾﻤﺎن ﺑﯿﺎورﯾﻢ و ﺣﺎل آﻧﻜـﻪ ﻓﺮوﻣﺎﯾﮕـﺎن از ﺗـﻮ ﭘﯿـﺮوی ﻛـﺮده‌اﻧـﺪ؟». آﯾﺎت 48 تا 45 ﺳﻮرۀ ﻣﺆﻣﻨﻮن ﻧﯿﺰ ﻋﻠﺖ اﯾﻤﺎن ﻧﯿﺎوردن ﻓﺮﻋﻮﻧﯿﺎن ﺑﻪ ﻣﻮﺳﯽ(ع) را ﺗﻮﺟﻪ آﻧـﺎن ﺑـﻪ ﻓﺎﺻﻠﮥ ﻃﺒﻘﺎﺗﯽ ﺧﻮد ﺑﺎ ﭘﯿﺮوان آﯾﯿﻦ او و ﭘﺎﯾﺒﻨﺪی ﺑﻪ ﺣﻔﻆ اﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽداﻧﻨﺪ: «ﺳﭙﺲ، ﻣﻮﺳﯽ و ﺑﺮادرش ﻫﺎرون را ﺑﺎ آﯾﺎت ﺧﻮد و ﺣﺠﺘـﯽ آﺷـﻜﺎر ﻓﺮﺳـﺘﺎدﯾﻢ ﺑﺳﻮی ﻓﺮﻋﻮن و ﺳﺮان [ﻗﻮم] او؛ وﻟﯽ ﺗﻜﺒﺮ ﻧﻤﻮدﻧﺪ و ﻣﺮدﻣﯽ ﺑﺮﺗﺮی بودند؛ ﭘـﺲ ﮔﻔﺘﻨﺪ: «آﯾﺎ ﺑﻪ دو ﺑﺸﺮِ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺧﻮد، ﻛﻪ ﻗﻮﻣﺸﺎن ﺑﻨﺪﮔﺎن ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ، اﯾﻤﺎن ﺑﯿـﺎورﯾﻢ؟» ﭘﺲ، آن دو را ﺗﻜﺬﯾﺐ ﻛﺮدﻧﺪ… .
این آیات شریفه به‌روشنی نشان می‌دهند که فاصله اجتماعی و فاصله قدرت درکنار نقش عواطف جمعی از موانع اساسی در ارتباطات میان‌فرهنگی به‌شمار می‌رود. پیامبران الهی تلاش می‌کردند بر این موانع غلبه کنند. آﯾﺎت 87 ﺳﻮرۀ ﺑﻘﺮه و 70 ﺳﻮرۀ ﻣﺎﺋﺪه، ﺑﯿﺎنگر ﻧﻘﺶ «ﻋﻮاﻃـﻒ ﺟﻤﻌـﯽ» در اﯾﺠـﺎد ﺷـﺮاﯾﻂ ﺗﻬﺪﯾﺪﻧﺪ. اﯾﻦ آﯾﺎت، آوردهﻫﺎی ﭘﯿﺎﻣﺒﺮان را «ﺧلاف ﺧﻮاﺳﺘﻪﻫﺎ و ﺗﻤﺎﯾﻞﻫﺎی ﺟﻤـﻊ» ﻧﺎﻣﯿـﺪه و ﺑﺎ اﯾﻦ ﺗﻌﺒﯿﺮ، ﻣﯽﺗﻮاﻧﻨﺪ ﺑﯿﺎﻧﮕﺮ دو ﻧﻜﺘﮥ اﺳﺎﺳﯽ زﯾﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ: اول، ﭘﯿﻮﻧـﺪ ﻣﺆﻟﻔـﻪ‌ﻫـﺎی ﻓﺮﻫﻨﮕـﯽ ﺑـﺎ ﻋﻮاﻃﻒ و اﺣﺴﺎﺳﺎت اﻋﻀﺎ؛ دوم، ﭘﯿﻮﻧﺪی ﻛﻪ در ﺗﺠﺮﺑﻪﻫﺎی ﻣﯿﺎنﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺑﯿﻦ ﻋﻮاﻃﻒ و ﻓﻬﻢ و ارزﯾﺎﺑﯽ ﺗﻔﺎوتﻫﺎ ﺑﺮﻗﺮار ﻣﯽﺷﻮد و ﭼﻨﺎن ﻛﻪ در آیه ۷۰ مائده ﺑﺮ آن ﺗﺄﻛﯿﺪ ﺷﺪه، ﻧﻘﺸـﯽ اﺳﺎﺳﯽ در اﯾﺠﺎد ﺷﺮاﯾﻂ ﺗﻬﺪﯾﺪ و ﺗﻌﯿﯿﻦ ﭼﯿﺴﺘﯽ ارﺗﺒﺎط دارد: «ﻫﺮﮔﺎه ﭘﯿﺎﻣﺒﺮی ﭼﯿﺰی ﺑﺮاﯾﺸﺎن ﻣﯽآورد ﻛﻪ دلﻫﺎیشان ﻧﻤﯽ‌ﺧﻮاﺳـﺖ، ﮔﺮوﻫﯽ را ﺗﻜﺬﯾﺐ ﻣﯽﻛﺮدﻧﺪ و ﮔﺮوﻫﯽ را ﻣﯽﻛﺸﺘﻨﺪ»
آیاتی مانند 42 ﺳﻮرۀ ﻓﺮﻗﺎن که طبق آن اﺷﺮاف ﻗﺮﯾﺶ، ﻣﺤﺘﻮای دﻋﻮت ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ اﺳـلام(ص) را زﻣﯿﻨﻪﺳﺎز «ﮔﻤﺮاه‌ﺷﺪن» ﻣﺮدم از راه ﺧﺪاﯾﺎﻧﺸﺎن ﻣﯽﺷﻤﺮدﻧﺪ و ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ: «اﮔﺮ ﺑﺮ ﺧﺪاﯾﺎﻧﻤﺎن ﭘﺎﯾﺪاری ﻧﻮرزﯾﻢ، ﺑﯿﻢ آن ﻣﯽرود ﻛﻪ ﻣﺎ را از آﻧﻬﺎ ﮔﻤﺮاه ﻛﻨﺪ»، ﺗﺤﻠﯿﻞ ﺗﯿﻨﮓﺗﻮﻣﯽ درﺑﺎرۀ «ﻣﻌﯿﺎرﻫﺎی ﺳﻨﺠﺶ ﺗﻬﺪﯾﺪ وﺟﻬﻪ» را ﺑﻪ ذﻫـﻦ متبادر می‌کند. ﺑﺮای ﻣﺜﺎل، آﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﻣﯿﺰان واﮔﺮاﯾﯽ ﻛﻨﺶﻫـﺎی ﺗﻬﺪﯾـﺪآﻣﯿﺰ از ﻫﻨﺠﺎرﻫـﺎی ﻓﺮﻫﻨﮕـﯽ را ﯾﻜﯽ از اﯾﻦ ﻣﻌﯿﺎرﻫﺎ ﻣﯽداﻧﺪ. آیاتی از این قبیل ﺗﻮﺟﻪ ﻣـﯽ‌دﻫﻨـﺪ ﻛـﻪ رﻫﺒـﺮان ﻓﻜـﺮی آن ﻓﺮﻫﻨـﮓ‌ﻫـﺎ، ﻧﻬﻀﺖﻫﺎی ﭘﯿﺎﻣﺒﺮان را ﺑﺎ ﺗﺄﻛﯿﺪ ﺑﺮ اﯾﻦ ﻧﻜﺘﻪ ﺑﻪ ﻣﺮدم ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻣﯽﻛﺮدﻧﺪ ﻛﻪ آن ﻧﻬﻀﺖﻫﺎ واﮔﺮاﯾﯽ ﺷﺪﯾﺪی ﺑﺎ ﺑﺎورﻫﺎ، ارزشﻫﺎ، ﻫﻨﺠﺎرﻫﺎ و ﻧﯿﺰ ﺟﻬﺎنﺑﯿﻨﯽ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺧﻮدی دارﻧﺪ.
ﺗﻬﺪﯾﺪ ﺷﺪنِ ﺟﻬﺎنﺑﯿﻨﯽ را ﻣﺼﺪاق «ﺑﺎرز ﺑﻮدن ﺿﺎﯾﻌﻪ» ﻣﯽﻧﺎﻣﻨﺪ؛ و ﺑﺮآﻧﻨـﺪ ﻛـﻪ ﺣﺘـﯽ در ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎﯾﯽ ﻛﻪ ﺳﻄﺢ ﺗﺴﺎﻣﺢ و ﺑﺮدﺑﺎری ﺑﺎلاﺳﺖ، ﺗﻬﺪﯾﺪ ﺷﺪنِ ﺟﻬﺎنﺑﯿﻨﯽ ﻣﯽﺗﻮاﻧﺪ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﺎﺑﺮدﺑﺎری ﻓﺰاﯾﻨﺪه ﺷﻮد.
7-1-1-1-2- قوم‌مدارای
قوم‌مداری «نوعی نگرش است که براساس آن، فرد، گروه خود را مرکز و اساس همه چیز می‌پندارد و دیگر افراد را در مقایسه با آن درجه‌بندی و ارزیابی می‌کند.» غلبه ‌بر روحیه قوم‌مدارانه و پیشداورانه مخاطبان از شیوه‌هایی است مسیر ارتباطات میان‌فرهنگی را هموارتر می‌کند. رفتار یهودیان با پیامبر اکرم(ص) و مسلمانان صدر اسلام نمونه‌ای از رفتارهای قوم‌مدارانه بود. به‌نظر مفسرین، آیه ۷۵ آل‌عمران درباره یهودیانی است که ﺧﻮد را «اﻫﻞ ﻛﺘﺎب» و ﻏﯿﺮ ﺧﻮد را «اﻣﯽ» و ﺑﯽﺳﻮاد ﻣﯽداﻧﺴﺘﻨﺪ. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، ﻣﯽﭘﻨﺪاﺷـﺘﻨﺪ ﻛـﻪ ﺟﺎﯾﮕـﺎه و ﺣﺮﻣﺘـﯽ اﻧﺤﺼﺎری ﻧﺰد ﺧﺪاوﻧﺪ دارﻧﺪ و ﻧﺒﻮت، ﻛﺘﺎب آﺳﻤﺎﻧﯽ و ﺣﻜﻮﻣﺖ، ﻣﺨﺘﺺ آﻧﻬﺎ اﺳﺖ. ﭘﺲ ﺧﻮد را ﻧﮋاد ﺑﺮﺗﺮ و دﯾﮕﺮان را ﺣﺘﯽ ﻓﺎﻗﺪ ﺻلاﺣﯿﺖﻫﺎی اﻧﺴﺎﻧﯽ ﻣﯽدﯾﺪﻧﺪ. آﻧﮕﺎه، اﯾﻦ ﭘﻨﺪار، آﻧـﺎﻧﯽ را ﻛـﻪ وﯾﮋﮔﯽﻫﺎی رواﻧﯽ ﺧﺎﺻﯽ داﺷﺘﻨﺪ، ﺑﻪ اﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯽرﺳﺎﻧﺪ ﻛـﻪ رﻋﺎﯾـﺖ ﺣﻘـﻮق دﯾﮕـﺮان ﻓﻘـﻂ در ﻣﺤﺪودۀ ارﺗﺒﺎﻃﺎت درونﮔﺮوﻫﯽ، ﻣﻌﻨﺎ و ﺿﺮورت دارد. البته آیات ۸۹ و ۹۰ بقره، حسد را منشاء عدم تمایل به تن‌دادن به‌ حقانیت اسلام معرفی می‌کند: «هنگامى که از جانب خداوند کتابى که مؤید آنچه نزد آنان است برایشان آمد و از دیرباز [در انتظارش] بر کسانى که کافر شده بودند پیروزى مى‏جستند ولى همین که آنچه [که اوصافش] را مى‏شناختند برایشان آمد انکارش کردند پس لعنت‏خدا بر کافران باد؛ وه که به چه بد بهایى خود را فروختند که به‌ آنچه خدا نازل کرده بود از سر رشک انکار آوردند که چرا خداوند از فضل خویش بر هر کس از بندگانش که بخواهد [آیاتى] فرو مى‏فرستد پس به خشمى بر خشم دیگر گرفتار آمدند و براى کافران عذابى خفت‏آور است». و برخی دیگر، ﻫﻮﯾﺖ دﻓﻌﯽ ﯾﻬﻮدﯾﺎن را ﺑﻪ ﭘﯿﺸﯿﻨﮥ اﻧﻘﯿﺎد و ﺑﺮدﮔﯽ اﯾﻦ ﻗﻮم، ﭘﯿﻮﻧﺪ داده و اﯾﻦ را ﺣﺘﯽ از ﻧﻈﺮ اﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪان ﯾﻬﻮدی ﻧﯿﺰ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﻣﯽداﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﻋﻠّﺖ ﻧﮕـﺮش‌ﻫـﺎی ﺗﻨـﺪ و ﺧﺸـﻨﯽ ﻛـﻪ در آﻣﻮزهﻫﺎی ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﯾﻬﻮد ﻋﻠﯿﻪ ﻏﯿﺮ ﯾﻬﻮدﯾﺎن وﺟﻮد دارد، ﻓﺸﺎرﻫﺎ و ﺷﻜﻨﺠﻪﻫﺎ ی ﺷـﺪﯾﺪی ﺑـﻮده ﻛﻪ ﺑﺮ اﯾﻦ ﻗﻮم اﻋﻤﺎل ﻣﯽﺷـﺪه اﺳـﺖ. عده‌ای نیز، ﺟﺰماﻧﮕﺎری اﯾﻦ ﻗﻮم را ﻣﻌﻠﻮل پیشینه‌ای می‌دانند که ﺳـﺎﻟﯿﺎن دراز ﺗﺤﺖ ﺳﻠﻄﻪ و اﺳﺘﻌﻤﺎرِ ﻓﺮﻋﻮﻧﯿﺎن ﺑﻮدن، ﺑﻪﺗﺪرﯾﺞ، ﺳﺎﺧﺘﺎر ﻓﻜﺮی و ذﻫﻨﯽ آﻧـﺎن را ﺑـﻪ‌ﮔﻮﻧـﻪ‌‌ای ﺷﻜﻞ‌داده ﺑﻮد ﻛﻪ کم‌تر ﻧﻮآوری و ﺗﻐﯿﯿﺮی را ﻣﯽﭘﺬﯾﺮفتند.
برخی از آیات به رﻓﺘﺎرﻫﺎی ﭘﯿﻮﻧﺪﮔﺮﯾﺰِ ﻣﺒﺘﻨﯽ ﺑﺮ ﻧﮕﺮشﻫﺎی ﭘﯿﺸﺪاوراﻧﻪ و ﭘﺴﺖاﻧﮕﺎری اﻗﻮام دﯾﮕـﺮ اﺷـﺎره دارﻧـﺪ و از ﻧـﻮﻋﯽ دﺳـﺘﻪ‌‌ﺑﻨـﺪی ﻛﻠﯿﺸـﻪ‌ای در ﻓﺮﻫﻨﮓﻫﺎی ﺷﺮک و ﻛﻔﺮ ﻣﯽﮔﻮیند ﻛﻪ ﺑﺮای ﮔﺮﯾﺰ از ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ اﺳـلاﻣﯽ و ﻣﻌـﺎرف آن، ﻛـﻪ ﺑﺎ ﻣﺆﻟﻔﻪﻫﺎی ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺧﻮدی ﻧﺎﺳﺎزﮔﺎر ﺑﻮدﻧﺪ، آن ﻣﻌﺎرف را اﻓﺴﺎﻧﻪ، ﺧﺮاﻓﻪ و ﻓﺎﻗـﺪ ارزشِ ﺗﻮﺟـﻪ‌ﻛﺮدن ﻣﯽﺧﻮاﻧﺪﻧﺪ. و آیه ۱۳ سوره بقره، به ‌ﻣﻀـﻤﻮﻧﯽ از ﻧـﻮع ﭘﺴﺖاﻧﮕﺎری دﯾﮕﺮان اﺷـﺎره دارد و این‌که اﯾـﻦ ﻧﮕـﺎه، دﺳـﺘﺎوﯾﺰی ﺑـﺮای رﻓﺘﺎرﻫـﺎی ارﺗﺒـﺎﻃﯽ ﭘﯿﻮﻧﺪﮔﺮﯾﺰ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ اﺳلاﻣﯽ و روی‌ﮔﺮداﻧﺪن از ﭘﺬﯾﺮش اﯾﻦ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺑﻮده اﺳﺖ: «و ﭼﻮن ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﻮد: ﻫﻤﺎنﮔﻮﻧﻪ ﻛـﻪ ﻣـﺮدم اﯾﻤـﺎن آوردﻧـﺪ، ﺷـﻤﺎ ﻫـﻢ اﯾﻤـﺎن ﺑﯿﺎورﯾﺪ، ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ: آﯾﺎ آنﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﻛﻢﺧـﺮدان اﯾﻤـﺎن آورده‌اﻧـﺪ، اﯾﻤـﺎن ﺑﯿـﺎورﯾﻢ؟».
تلاش اسلام برای از میان برداشتن خودبزرگ‌بینی‌های پوشالی دقیقا در خلاف جهت فلسفه مدرنیسم قرار دارد که کاملا براساس ریشه‌های قوم‌مدارانه استوار گردیده است. عالمانی که به‌طور منصفانه و موشکافانه غرب را مطالعه می‌کنند، به این امر اذعان دارند. به‌عنوان مثال دکتر پین ایر مگارد می‌گوید: طرح‌های کلی فلسفه میان‌فرهنگی بر پایه بررسی نقادانه «قوم‌مداری در فلسفه رسمی غرب»، و به‌خصوص فلسفه روشنگری قرار دارد، که عموما به‌منزله مبنای دموکراسی، حقوق بشر و سکولاریزاسیون و در کل به‌عنوان مبنای «مدرنیته» نگریسته می‌شود. درست در همین دوران روشنگری است که این دیدگاه شکل می‌گیرد و اروپا خود را به‌عنوان نقطه اوج پیشرفت و تکامل بشری قلمداد می‌کند. وقتی ولتر، کانت یا لسینگ از «تاریخ» سخن می‌گویند، آن را با تاریخ اروپا یکسان می‌انگارند. در الگوی تاریخ جهانی آنان که بر پایه اندیشه پیشرفت و تکامل تاریخی استوار است، سایر ملت‌ها و فرهنگ‌ها نیز با رشد تاریخی خاص خود تنها به‌عنوان «ما قبل تاریخ» مقامی می‌یابند.
در کنار کانت که تحقیر نژادپرستانه او در مورد اقوام و فرهنگ‌های بیگانه – خصوصا اظهارات تحقیرآمیز وی درباره‌ی سیاه‌پوستان – خواننده‌ی امروزی را غافل‌گیر می‌کند، هگل «بنیادی‌ترین و استوارترین فلسفه استعمار» را پرورانده است.  نزد هگل آفریقا، آمریکا، استرالیا و آسیای مرکزی از لحاظ تاریخی و فرهنگی فاقد اهمیت هستند؛ زیرا به‌زعم او شرایط جغرافیایی و اقلیمی آنها مانع تکوین و رشد فرهنگ و تمدن «حقیقتا بشری» گردیده است. در «سلسله مراتب تکاملِ» او، فلسفه، تنها در روح « مسیحی- ژرمنی» است که به‌ شکوفایی و پختگی نهایی خود می‌رسد. بنابراین، هرچند تا اواسط قرن بیستم هگل از معدود فیلسوفانی محسوب می‌گردد که به‌نحو نظام‌مند به فلسفه‌های غیر اروپایی روی آورده و پرداخته است، ولی این امر، تنها وی را در این حکم خویش قاطع‌تر ساخته که فلسفه منحصرا ساخته و پرداخته‌ی روح یونانی- اروپایی- مسیحی است. کانت نیز که امروزه او را به‌عنوان یکی از مهم‌ترین پایه‌گذاران حقوق بشر بسیار ارج می‌نهند و گرامی می‌دارند، همانند هگل و همراه با او، در فلسفه‌ی خود به توجیه «استعمار و برده‌داری» می‌پردازد. این واقعیتی است که اخیرا در فلسفه آن را نقادانه بررسی می‌کنند. بنیادی‌ترین شکل این بررسی‌های نقادانه در طرح «فلسفه‌ی میان‌فرهنگی» است که بر آنست که تمام فرهنگ‌ها از پایه و ارزش یکسان برخوردارند.
7-1-1-1-3- موانع عاطفی
بخش مهمی از حقیقت‌گریزی نیز در موانع عاطفی نهفته است. جوهای سهمگین روانی که چونان حجاب می‌گسترند که انسان ناخودآگاه به‌سوی نشنیدن و یا نپذیرفتن رو می‌آورد. بخش مهمی از اسلوب دعوت قرآنی، توجه به این موانع روحی و عاطفی است.
فضل‌الله، به‌عنوان نمونه، به مانع عاطفی «نیاکان‌گرایی» اشاره می‌کند که در قرآن، مکرراً و در موارد گوناگون از آن یاد شده است؛ مانع اساسی که پیامبران از نوح تا پیامبر خاتم با آن مواجه بوده‌اند. اینکه در برابرِ دعوت حقشان، این پاسخ کلامی یا وجودی را شنیده‌اند که: «حَسْبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَیْهِ آبَاءَنَا» قرآن کریم در برابر این مانع عاطفی، دو راهبرد را دنبال می‌کند. راهبرد نخست، تقویت موضع عقلانی در برابر این حجاب عاطفی است. پرسش‌هایی که بتواند گره‌های عاطفی را بگشاید و راه را برای تنفس عقل باز کند. فضل‌الله در این محور، به ‌آیاتی اشاره می‌کند که از مخاطبان خود می‌خواهد که دعوت پیامبر را با عقاید نیاکانشان مقایسه کنند، یا این‌که چگونه می‌توان دربست و بدون استثنا، عقاید نیاکان را حق مطلق انگاشت، آیاتی از قبیل:«قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدَى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبَاءَکُمْ» و «أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئًا وَلا یَهْتَدُونَ».

                                                    .