رشته حقوق

ارتباطات میان‌فرهنگی

دانلود پایان نامه

روش
تناسب وسیله با هدف
اتخاد موضع برابر
ارجاع به فطرت/ دین

آمریت/فریب
سازکار
هم کنش عقلانی ماکس وبر، هم کنش ارتباطی هابرماس و هم کنش دعوتی ملهم از اندیشه علامه طباطبائی، از سنخ کنش‌های آرمانی به‌شمار می‌روند. مهم‌ترین دغدغه ماکس وبر کارآیی و حصول نتیجه بود که از راه عقلانیت معطوف به هدف ممکن می‌شود؛ هرچند وبر بعد برای خلاصی از قفس آهنین ناشی از ساختارهای عقلانی، جایگاهی نیز به ارزش‌ها داده است. وبر عقلانیت غایتمند را عقلانی‌ترین نوع کنش می‌دانست که نهایتا به بنگاه سرمایه‌داری مدرن و دولت بوروکراتیک مدرن انجامید. کنش ارتباطی هابرماس در مقایسه با کنش عقلانی وبر، انسانی‌تر است. هابرماس به دریافت وبر از عقل و عقلانیت اعتراض می‌کند و معتقد است که دریافت او از عقل و عقلانیت محدود بوده است. هابرماس مبتنی بر عدالت و اخلاق انسانی در روابط اجتماعی، فهم واقع‌بینانه‌تری از انسان ارائه می‌دهد. به‌تعبیر دیگر، هابرماس عقلانیت را در حداقلی از عدالت جستجو می‌کند. برخلاف ماکس وبر که دیوانسالاری و بروکراسی را نمودی از عقلانیت دنیای مدرن می‌بیند، هابرماس آن را نشانه‌ دوری از تعهدات فرهنگی تلقی می‌کند. عقلانیت هدفمند وبر در نظر هابرماس، همان عقلانیت ابزاری است. رویکرد هابرماس در نقد عقلانیت وبر کاملا درست است. او به دنبال رهایی است. «رشته اصلی تفکر هابرماس در سراسر آثارش را می‌توان در اندیشه ضرورت ایجاد پیوند میان علوم اجتماعی و آرمان‌های رهایی انسان جستجو کرد. هابرماس با نقد فرایند عقلانیت ابزاری، مفهوم عقلانیت ارتباطی را عرضه می‌دارد که اساسا فرایندی رهایی‌بخش است.» «در کنش ارتباطی افراد در پی آن هستند که کنش‌های خود را در یک وضعیت مشترک هماهنگ کنند. این کنش در ذات خود «رهایی‌بخش» است. چرا که کنش‌های متعالی دیگری را نوید می‌دهد.» تلاش اصلی هابرماس عبارت است از مشارکت در تدوین و عرضه سیمایی واضح از یک «سبک زندگی اجتماعی بهتر و جامعه‌ای که در آن امکانات و تسهیلات بیشتری برای سعادت، صلح و وحدت و همبستگی همگان یفراهم باشد؛ از نظر وی جامعه هرچه عقلانی‌تر باشد بهتر و مطلوب‌تر است و این عقل از حاصل جمع تضارت عقول و ارتباط متقابل آن‌ها به‌دست می‌آید ودر واقع نوعی توافق بین‌الاذهانی و اجماع همگانی انسان‌های خودآگاه است». اما مشکل تز هابرماس در اینجاست که او راه نیل به حقیقت را در فهم «بین‌الاذهانی» یا «توافقی» محصور می‌داند. به‌تعبیر نیکلا گریمالدی، مفهوم جامعه‌شناختی، جایگزین تجربه متافیزیکی حقیقت می‌شود. همان‌گونه که، دانشمندان جایگاه «حقیقت» را به چیزی واگذاشتند که در زمانی معین از سوی اکثریت جامعه علمی مناسب تشخیص داده شد، وجدان معاصر نیز به این نتیجه رسید که ساختاری «دموکراتیک» برای حقایق در نظر بگیرد که استقرارش منوط به گفت و شنود، مباحثه و مذاکره باشد، و تنها به عنوان قطعنامه پایانی کنگره‌ها پذیرفته شود و با رأی اکثریت به تصویب آن کنگره‌ها برسد. پس جای شگفتی نیست که اگر به آنجا رسیده‌ایم که «گفتار» را کارگاه حقیقت و نیز صنعتگر آن می‌شناسیم، چنین مفهومی از حقیقت،‌که امروز به‌سادگی آموخته و پذیرفته می‌شود،‌ خود‌به‌خود جهشی واقعی در آگاهی انسان از خویشتن خویش است… پیش از این، حقیقت را چون رابطه اصیلی که ذهنیت ما را به کلیتی مطلق می‌پیوندد، ‌از درون خویش کشف می‌کردیم، اکنون آن را چون موضوعی که اجتماعاً ساخته‌ایم، و در رابطه با اجتماع خود، ‌از بیرون کشف می‌کنیم. پیش از این، حقیقت، متافیزیکی بود، اکنون قوم‌شناختی شده است. پیش از این، در دوران متافیزیکی، انسان چون با خود سازگار بود، یقین داشت که با دیگران نیز سازگار است. یقین ذهنی، شکلی بود که عینیت مبرهن، در هر شخص به‌خود می‌گرفت. کلیت عینی اندیشه در هر فردِ اندیشه‌ورز مورد تأمل قرار می‌گرفت. در نتیجه، او بر خویشتن آگاهی می‌یافت. همچنین فلسفه چیزی را حقیقت می‌نامید که کسی نمی‌توانست منکر آن شود، مگر آنکه خود را انکار می‌کرد. به‌عقیده گریمالدی، این وارونگی در میانه قرنی که به پایان رسید، ‌در همان هنگام صورت گرفت که خط فاصلی، اندیشه را به دو پاره کرد. گروهی بر این بودند که حقیقت، مبنای اندیشه است و اندیشه به‌وسیله زبان، بیان می‌شود. پس، نقش زبان باید بیان اندیشه‌ای باشد که مقدم بر آن است. اما دیگران که از پیش علیه متافیزیک و حقیقت، جانب علم و حقیقت نما را گرفته بودند…، خیال کردند زبان، هرچه را بیان می‌کند، به وجود می‌آورد، آن را تولید می‌کند. این جایگزینی مفهوم جامعه‌شناختی به مفهوم متافیزیکی حقیقت، هم خودپسندی و هم نامطمئنی وجدان معاصر را در پی دارد
در نقد کنش ارتباطی هابرماس بایستی به این نکته مهم اشاره شود که عقلانیت ارتباطی بریده از هستی و توجه به خالقش، توان رهایی‌بخشی ندارد حتی اگر همه بشر به‌صورت ارتباط میان‌فرهنگی در آن مشارکت کنند. عقلانیت ارتباطی مراحل بالاتری همچون عقل عملی هم دارد که هابرماس از آن غفلت می‌کند که حاصل آن پوچی و نهلیسم خواهد بود. رابطه «معنا» و «زبان» در اندیشه هابرماس عکس چیزی است که در کنش دعوتی وجود دارد و دلیلش این است که در غرب، به‌خصوص پس از کانت، فلسفه تحلیلی مبتنی بر زبان روز به روز مهمتر گردید و در اندیشه هابرماس به اوج خود رسید. فلسفه تحلیلی همواره به عقل عملی بی‌توجه است و فلسفه را به‌جای حکمت و وسیله را به‌جای هدف می‌نشاند. مهم‏ترین حوزه‏هاى معرفتى و دانش بشر، که حکمت را ترسیم کرده، دین بوده است و زمانى که بشر از دین فاصله مى‏گیرد و به‌سوى زبان مى‏رود، از حکمت نیز فاصله مى‏گیرد و فلسفه را محور قرار مى‏دهد؛ یعنى فلسفه یک نوع نقصان بشرى است براى رسیدن به حکمت. فلسفه یک نوع ناتوانى بشر براى رسیدن به حکمت است و شاید ناکامى تاریخى بشر در طول زندگى خودش به گونه فلسفه تجلى یافته باشد. دین به دنبال حقیقت است و زبان به دنبال واقعیت.
اما کنش دعوتی با محوریت حکمت که پیوند ناگسستنی با معنا دارد، هرگز در دامن پوچی گرفتار نمی‌گردد. به‌تعبیر فیاض: «حکمت با محوریت جهان پدیدارى (بینش) به تعین مى‏رسد یعنى واسطه رسیدن از شهود به تعین، بینش است یعنى معنا شهود مى‏شود و این شهود تبدیل به بینش مى‏شود یعنى معنا که از مرز علم حضورى مى‏گذرد تبدیل به علم حصولى مى‏شود بینش بوجود مى‏آید و این با نظام حاکم در جهان پدیدارى ممکن مى‏شود یعنى شهود در نظام جهان پدیدارى تبدیل به بینش مى‏شود. و این‏گونه تعقل و تعین بوجود مى‏آید(عقل دینى). دین با ایجاد جهان‌پدیدارى، شهود انسان را تبدیل به تعینات مى‏کند و این را با فطرت (خلقت تعین‌یافته با هدایت) و ولایت و امامت (امامت حضرت ابراهیم) انجام مى‏دهد، یعنى با برگرداندن شهودها به فطرت و با هدایت ولایت و امامت مى‏تواند بینش را به‌وجود آورد از اینجاست که با شهود راه هیچ‌انگارى را درپى نمى‏گیرد و به تعین مى‏رسد و به یک آرامش با ثبات مى‏رسد».
به‌تعبیر پارسانیا: «انسان، که در عالم مادی و طبیعت قرار دارد، بر اساس برخورداری از انگیزه‌ها و علایق مختلف و با بهره‌گیری از اختیار و اراده خویش به‌سوی معانی مجرد حرکت می‌کند و با ادراک و اقبال به آنها، با آنها متحد شده و آن  معانی را به عرصه حیات انسانی می‌کشاند. پس از اتحاد فرد با معانی مجرد، آن معانی بدون آنکه موطن و جایگاه نخست خود و احکام آن را از دست بدهند، در مرتبه و جایگاه دوم، یعنی در عرصه ذهن، اندیشه و به‎دنبال آن به‌‎دلیل وحدتی که فرد با عمل خود دارد، در عرصه عمل و رفتار انسان قرار می‎گیرند؛ یعنی انسان معانی را از مسیر وجودی خویش به افق رفتار و از آنجا به عرصه کنش‌های روزانه وارد می‌سازد. هنگامی که یک فرد با اراده و آگاهی خود به یک معنا پیوند می‌خورد و ارتباط وجودی خود را با آن معنا برقرار می‌سازد، برای ایجاد آن معنا، ناگزیر به‌سوی معانی دیگری که علیت و یا زمینه‌ساز تحقق آن هستند نیز کشیده می‌شود و از معانی دیگری که در تعارض و تضاد با آن معنا هستند، رویگردان می‌گردد. بدین ترتیب، به‌تدریج شبکه‌ای از معانی به عرصه زندگی او راه می‌یابند. بنابراین، هنگامی که انسان با معنایی متحد شد، ناگزیر است که به لوازم و پیامدهای آن ملتزم باشد؛ چراکه دلبستگی به معانی و آرمان‌های ناسازگار با یکدیگر به ناسازگاری در کنش‌ها و رفتارهای انسان و در نهایت، به ناسازگاری در شخصیت وی منجر می‌شود و او برای حل این تضادها مجبور است که به تجدیدنظر در علقه‌های وجودی خویش بپردازد». (همان، ص 147)
کنش دعوتی با تفسیر دینی از هستی، و جای دادن انسان در دل آن، نگاه کامل‌تری از حقیقت انسانی را در اختیار می‌گذارد. چون کنش دعوتی، بالاتر از توافق و تفاهم، مسیر نیل به حق و حقیقت است. حق، نه توافقی، که دست‌یافتنی از طریق حکمت است. بنابراین کنش ارتباطی از کنش عقلانی و کنش دعوتی از کنش ارتباطی تکامل‌یافته‌تر است. به‌همین دلیل سیر از کنش ابزاری به دعوتی همواره صعودی بوده است. یعنی هر قدر شناخت انسان دقیق‌تر و کامل‌تر باشد، شناخت کنش و مبنای آن نیز متکامل‌تر خواهد بود. مفهوم کنش دعوتی در حقیقت یک کنش آرمانی است و از این قابلیت برخوردار است که رفتارهای میان‌فرهنگی مسلمانان به‌خصوص شیعیان را صورتبندی و توصیف کند. ساختن نمونه آرمانی ما را در موقعیتی قرار می‌دهد که «به‌گونه‌ای تجربی تعیین کنیم که رفتار عینی چقدر به آن نمونه نزدیک و از چه جنبه‌هایی از آن دور است». لکن برخلاف نظر وبر که معتقد است: «نمونه آرمانی به آرمان‌های اخلاقی راجع نیست؛ چرا که می‌توان یک نمونه آرمانی هم از یک عشرت‌کده و هم از یک نمازخانه به‌دست داد»، و «آرمانی‌بودن هیچ وجه مشترکی با کمال‌مطلوب بودن در معنای اخلاقی آن ندارد و هیچ عنصر سرمشق گرفتنی ندارد»، و «هرگز نمی‌توان آن را در واقعیت پیدا کرد»، کنش دعوتی خاصیت مطلوبیت و سرمشقی دارد و از یک مدل ارزش‌شناختی نشئت می‌گیرد. علاوه‌بر این‌که در واقعیت نیز مصادیق دارد که نمونه بارز آن کنش‌های معصومین علیهم‌السلام است و در جامعه آرمانی آخرالزمان نیز روی خواهد داد. شهید مطهری می‌گوید: «ما مسلمان‌ها بالاخص شیعیان می‌گوییم دوره سعادت بشر آن عصری است که دوره عدل کامل است یعنی عصر ظهور حضرت حجت عج، آن دوره‌ای که اولین مشخِصش این است که دوره حکومت عقل است. امیرالمومنین علیه‌السلام تعبیری درباره آن عصر دارد، می‌فرماید: «یُغْبَقُونَ کَأْسَ اَلْحِکْمَهِ بَعْدَ اَلصَّبُوحِ» در آن عصر مردم صبحگاهان و شامگاهان جامی که می‌نوشند جام حکمت و معرفت است.»
کنش دعوتی با آنچه طه عبدالرحمن کنش «اکتمالی» نام می‌نهد، شباهت زیادی دارد. کنش «اکتمالی» مختص انسان ملکوتی است؛ زیرا وی وجود عوالم دیگری را پذیرفته و با ملاحظه آنها افق کنش‌های خود را ترسیم می‌کند. کنش ارتقایی، وی را از حضیض عالم عینی ارتقا بخشیده و به عوالم دیگر پیوند می‌دهد. کنش اکتمالی مبتنی بر چهار ویژگی است: الف، «امت» غیر از «مجمتع» است، ب) اختلاف امت‌ها طبیعی است، ج) هر امتی ارزش‌های خاص خود است، و د) تعامل بر مبنای «تعارف» نه تعاون.
امروز، که مسأله‌ی گفت‌وگو و دیالوگ به‌صورت یک فرهنگ ـ نه حتا یک روش ـ در دنیا ترویج می‌شود و با هر انگیزه‌ای که از سوی دیگران مطرح شده باشد، فرصتی وسیع را برای مسلمانان فراهم آورده که بتوانند در سطح جهانی با مخاطبات مختلف تماس حاصل نمایند و از سویی از اسلام و مبانی مترقی و متعالی شریعت خاتم سخن بگویند و تفوق تفکر و اندیشه اسلامی را در یک فرآیند و فضای مقایسه‌ای برای مخاطبانی که اهل فهم و فکر و فضل هستند آشکار کنند و از دیگر سو غبار افترائات و اتهام‌های زیادی را که طی قرون بر دامن اسلام و مسلمین نشسته است، بزدایند. کلام اهل‌بیت از آنچنان محسناتی برخوردار است که بتواند مخاطب را به خود جلب کند.
نکته‌ی اخیر آن‌که دعوت تنها یک کنش گفتاری نیست بلکه کسانی که دعوت می‌کنند امتی هستند که باید الگوی خیر و معروف نیز باشند. به‌عبارت دیگر کنش دعوتی ذیل کنش امتی قرار می‌گیرد. کنش امتی اشاره به الگو بودن دارد و این جز با پشتیبانی گفتار با عمل، ممکن نیست. علامه طباطبایی نیز در تفسیر خود معتقد است حَسن بودن موعظه و احسن بودن جدال اشاره به‌همین عامل بودن داعی دارد و اگر داعی به آنچه حق است عامل نباشد «دعوت به خلاف حق است». در این‌صورت باید گفت که دعوت از طریق حکمت، گفتگویی است که عمل̊ آن را پشتیبانی می‌کند. دینانی هم بر این مطلب صحه گذاره است. او می‌گوید: «باید در نظر داشته باشیم که حکمت با فلسفه تفاوت دارد، فلسفه، علمی نظری است اما حکمت، علمی است که توأم با عمل است». در تفسیر نمونه درباره حکمت چنین آمده است: «حکمتى که قرآن از آن سخن مى‏گوید و خداوند به لقمان عطا فرموده بود «مجموعه‏اى از معرفت و علم، و اخلاق پاک و تقوا و نور هدایت» بوده است.»
بنابراین کنش ارتباطی هابرماس تنها ناظر به گفتگو و تفاهم است؛ زیرا به سه جهان از جهان‌های انسانی ارجاع می‌دهد و در نتیجه سه داعیه «صادقانه بودن»، «صحیح بودن» و «واقعی بودن» را دارد. اما در نگاه دینی یک ارتباط باید از جنس دعوت باشد؛ زیرا هدفدار است و به چهار جهان ارجاع می‌دهد و داعیه‌ی اعتباری «حق بودن» را علاوه بر سه داعیه‌ی اعتباری دیگر مطرح می‌کند. مهم این است که حقیقت متعالی بر مخاطب روشن گردد و کنشگر داعی بیش از این وظیفه ندارد. صفائی می‌نویسد: «آنچه مطلوب است، تفاهم‌هاست نه توافق‌ها، فهم است نه عمل. آنچه مهم است فهم در برخوردهاست و عمل وابسته به شخص است. می‌خواهد خوب شود یا نشود. مقصود این نیست که همه ابوذر شوند، مقصود این است که همه شکل بگیرند؛ یا ابوذر شود و یا ابوجهل. بیش از این توقعی نیست که پیامبران نیز زمینه انتخاب انسان را فراهم می‌کردند: «لِّیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَهٍ وَ یَحْیَى مَنْ حَیَّ عَن بَیِّنَهٍ»؛ تا آنهایی که زنده شدند، با آگاهی برای زندگی آماده شده باشند و آنهایی که به هلاکت رسیدند، با آگاهی و در روشنی هلاکت را انتخاب کرده باشند. مقصد همین است، نه چیزی بیش از این». اگر مبنا تفاهم بر حقیقت باشد، از طریق بین‌الاذهانی صِرف مقدور نیست. راه تفاهم به کمک انبیاء الهی ممکن می‌گردد. علامه جعفری تنها راه برون رفت از پوچی و دریافت معنا و هدف زندگی را دین می‌دانند به‌نظر او، آنچه می‌تواند حیات انسان را در این جهان هستی، دارای فلسفه و هدف قابل قبول نماید، دین است
الگو باید مسیر حرکت را نشان دهد. چنانچه الگوی ارتباطات میان‌فرهنگی را بخشی از الگوی اسلامی پیشرفت تلقی کنیم، به این مطلب اذعان خواهیم کرد که جهت‌گیری کنش دعوتی، هم برخلاف «کنش عقلانی» ماکس وبر و هم برخلاف «کنش ارتباطی» هابرماس به‌سوی شکل‌گیری «حیات طیبه» است. بنابراین هر کنشی که در این سمت‌و سو صورت گیرد مصداقی از عمل صالح به‌شمار می‌رود که زمینه نیل به حیات طیبه برای زندگی بشر را فراهم می‌سازد. وضعیت مطلوب در جهت‌گیری تعاملات اجتماعی اسلام به‌سمت حیات طیبه است. حیات طیبه آن‌گونه که در قرآن تصویر گردیده، عبارت است از زندگی مطلوب، متکامل، توأم با امنیت و آرامش، و ملایم با طبع و فطرت سلیم انسانی که در اثر ایمان و اعمال شایسته صورت‌بندی می‌شود. قرآن کریم در آیه 97 سوره نحل، به‌صورت یک قانون کلى، بیان می‌دارد که نتیجه اعمال صالح توام با ایمان، زندگی پاکیزه در این جهان و جهان آخرت است. علامه طباطبایی، معتقد است که حیات پاکیزه‌ای را که خداوند وعده تحقق آن را در این آیه به مؤمنان داده، نوع حیاتى حقیقى و جدید است که به‌لحاظ وجود‌شناختی تفاوت جوهری و کیفی با سنخی از حیات و شیوه زندگی دارد که افراد پیش از شکل‌گیری حیات طیبه در آن زیست می‌کردند.
استدلال علامه برای اثبات مدعای فوق این است که جمله «فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً»، به‌معناى جان انداختن در چیز و افاضه حیات به آن است. براین اساس، مفاد صریح جمله فوق این می‌شود که خداى تعالى افرادی را که مؤمن بوده و عمل صالح انجام دهند، حیات جدیدى می‌بخشد که جوهراً متفاوت از آن حیاتی است که به دیگران داده است. به باور علامه این گزاره که «حیات مؤمنان را طیب می‌سازیم» با این گزاره که «مؤمنان را به حیات طیبه زنده می‌کنیم»، به‌لحاظ معنی و دلالت‌ با هم تفاوت دارند. جمله دوم دلالت بر این دارد که در اثر ایمان و عمل صالح نوع جدیدی از حیات ایجاد می‌گردد، در حالی‌که این مفاد از جمله اول استفاده نمی‌شود. با توجه به این‌که قرآن شیوه بیانی نوع دوم را مورد استفاده قرار داده، می‌توان استنباط کرد که نوع زندگی و جامعه‌ای که در اثر ایمان و اعمال صالح، شکل می‌گیرد جوهراً متفاوت و متکامل از سنخ‌های اجتماعی است که بر بنیاد ایمان و معنویت ساختاربندی نشده‌اند.
علامه، همچنین با تأکید متذکر می‌شود که این تعبیر قرآن که فرمود «مؤمنان را حیات جدید و متکامل از دیگر شیوه‌های زندگی می‌بخشیم»، از سنخ تعبیرهای مجازی و استعاری نیست، بلکه از سنخ گزاره‌های است که مفاد آن بیانگر یک سنت و قانون واقعی هستی‌شناسانه است. قانونی که بیان می‌دارد، در اثر ایمان و عمل صالح جامعه‌ای ایجاد می‌شود که به‌لحاظ هستی‌شناختی با دیگر شیوه‌های زندگی تفاوت ذاتی دارد. به‌همین جهت است که قرآن کریم، بر حیات طیبه، آثار واقعی چون شایستگی برخورداری از امداد و نجات الهی در شرایط بحرانی، روشن‌بینی و توان تشخیص حق از باطل و منافع از ضررها،برخورداری از آرامش و امنیت خاطر، را مترتب می‌کند؛ آثاری که جز بر زندگى حقیقى مترتب نمى‏شود، و زندگى مجازى حظ و بهره‌ای از آن ندارد. «تلاش هم دلسوزان بشر و راهنمایان بزرگ انسان و انبیای عظام و اولیا و مجاهدان فی‌سبیل‌الله در طول تاریخ این بوده است که این حیات طیبه را برای بشر به‌وجود آورند. از طرف دیگر، سعی همه‌ی دشمنان انسان و شیاطین و طواغیت آن بوده است که بشر را از این حیات طیبه دور کنند. لذا عنصر ایمان و دشمنی با شیطان‌ها و طاغوت‌ها، از اجزای اصلی دعوت همه‌ی پیامبران بوده و عمل پیامبر اسلام(صلّی‌اللَّه‌علیه ‌واله‌ وسلّم) هم بر این نکته قرار داشته است.»

مطلب مشابه :  جاذبه های گردشگری

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید