رشته حقوق

ادبیات داستانی

دانلود پایان نامه

زمانی که شخصیت در ادبیات داستانی در راستای عناصر داستان مورد بررسی قرار میگیرد؛ نقش و کنش افراد داستان مورد توجه قرار میگیرد. اما در شخصیتشناسی از بعد روانی، ویژگیهای روحی و رفتاری افراد(از دید قدرتطلبی، سلطهجویی و ….) مورد بررسی و تحلیل قرار میگیرد.
فصل چهارم
تحلیل شخصیتها از بعد روان‌شناختی
4-1. شخصیت رستم از دیدگاه یونگ در داستان رستم و سهراب
4-1-1. شخصیت رستم از دیدگاه لغوی، تاریخی و دینی:
ویژگیهای برجستهی اساطیری خاندان زال همچون: تولد زال با موی سپید و پرورشش به وسیلهی سیمرغ، تولد غیر طبیعی رستم، برخورداری زال از حمایتهای فوق طبیعی و اهورایی سیمرغ، نشانههایی چون ببر بیان، گرز سام، رخش رخشان، و… همه بیانگر اصالت و قدمت این روایتهای حماسی است. رستم از یک سو در قلهی رفیع حماسه جای دارد و از دیگر سو، در جایگاه درخشان اساطیری در کنار سام و گرشاسپ. بنابراین شخصیت رستم، آمیزهای از کنشهای نمادین اساطیری و پهلوانی است. بدینگونه ابرمرد حماسه از تاریخ فراتر میرود و کهننمونهای میشود برای ملت خود در همهی زمانها(فخر اسلام،194:1389).
دکتر کزازی در کتاب نامهی باستان مینویسد: «نام رستم از دو پاره ساخته شده است: پارهی نخستین آن روت یا رود یا رودی است که در ریخت فرجامین آن در پارسی، “رو” شده است و پارهی دوم “سَتهم” که در پارسی”ستم” از آن مانده است. پارهی نخستین در اوستایی رکوده بوده است به معنی”بالا و قامت” و”ریخت و پیکر” که از آن “روی” در پارسی در معنی چهره؛ باز مانده است. ستاک همتای “رئوده” در سانسکریت روهه بوده است به معنی”بلندی” و در هند و ایرانی رئود به معنی “بالیدن” و “رشد کردن” که در “رُستن” و “روییدن” پارسی به یادگار مانده است»(کزازی،449:1372). بنابراین رستم، که در ادبیات ما به صورتهای رستهم، روستهم و روستم نیز آمده است، در اصل از دو جزء تشکیل شده است: “رس” به معنی بالش و نمو+تهم که در پارسی باستان و اوستا به معنی دلیر و پهلوان آمده است(رستگار فسایی،الف.409:1369).
همچنین است نام مادر او”روتابک” که در غرر اخبار ثعالبی”روذاوذ” و در شاهنامه رودابه شده، از اسامی اصیل ایرانی است(صفا،563:1389). از دیدگاه تاریخی، رستم یکی از شاهزادگان و سرداران بزرگ سکایی بود که افزون بر سیستان بر سرزمینهای باختری شاهنشاهی پارت نیز، فرمان میراند و پایگاهی همانند پایگاه شاهان بزرگ پیدا کرده بود(کوروجی کویاجی،215:1371). رستم و خاندان او بنا بر نظر بسیاری از محققان، از نژاد سکایی و مهرپرست بوده و احتمالاً یکی از دلایل حذف نام او از اوستا و خدای‌نامه همین موضوع بوده است(رضی،438:1380).
رستم نامآورترین پهلوان شاهنامه و در بیشتر آوردگاهها، پشت و پناه ایرانیان است، به گونه‌ای که بنا بر باور سلطان محمود غزنوی، «شاهنامه خود هیچ نیست جز حدیث رستم»(تاریخ سیستان،7:1378). رستم پهلوان ایران و حاکم عادل زابل و در شخصیتش بزرگ‌منشی دیده میشود.(حنیف،35:1384).
از پژوهشهای دانشمندان ایرانی دربارهی رستم و خاندانش، میتوان به دیدگاه ذبیح‌الله صفا اشاره کرد. وی معتقد است رستم، در واقع مثل چند تن از پهلوانان دیگر شاهنامه (گودرز،گیو، بیژن و میلاد) از امرا و رجال و سروران عهد اشکانی بوده است، که در سیستان قدرتی داشته سپس بر اثر انجام کارهای بزرگ، به داستانهای حماسه‌سرایان ایران نفوذ کرده است. بنابراین فرض، رستم در اصل وجودی تاریخی بوده، که با راه یافتن به داستانهای ملی، به وجودی داستانی مبدل گشته است. این نظر در واقع به گونهای تکرار نظر مارکوارت است؛ با این تفاوت که مارکوارت، شخصیت مستتر در افسانهی رستم را، پادشاه مقتدر، یعنی گندفر فرض کرده، در صورتی که صفا وجود داستانی شدهی رستم را یکی از امرای گمنام و ناشناختهی عهد اشکانی میداند(صفا،547:1389). بهار عقیده دارد که بسیاری از شباهتهای بن مایههای روایات رایج در درهی سند، جنوب افغانستان و ایران، میتواند به علل تاریخی و فرهنگی مشترک باشد. و با این فرضیه که پهلوان عاشق پیشهی هندی در روایات ایرانی، به دو شخصیت زال و رستم تقسیم شده است، منشأ داستان رستم را در آن حیطه باز میجوید(بهار،115:1376).
بدرالزمان قریب در مقالهی ” پژوهشی پیرامون روایات سغدی داستان رستم “، رستم را پهلوانی دلاور در میان اقوام ایرانی تبار قبل از انشعاب آنها به شرق و غرب میداند. همچنین رستم را کهنالگوی پهلوانی تمام اقوام ایرانی میداند و معتقد است که به همین جهت، او را هم سکاها میشناختند و هم سغدیها داستانش را به روایت کشیدهاند. و هم در میان ایرانیان غربی(که به زبان غربی تکلم میکردهاند) محبوبیت داشته است(قریب،180:1386). «رستم پهلوان، کارگزار گشتاسب بر سیستان و خراسان بود، رستم مردی جبار و دارای قامت بسیار کشیده و تناور و سخت نیرومند و از نسل کیقباد بود و چون خبر مجوسی شدن گشتاسب را شنید که دین پدران خویش را رها کرده است، از این موضوع سخت خشمگین شد و گفت: آیین پدران ما را که پدران از پیشینیان به ارث برده بودند رها کرد و به آیین تازهای گروید؟! و مردم سیستان را جمع کرد و برای آنان، خلع گشتاسپ را از سلطنت، پسندیده وانمود. و آنان سرکشی نسبت به گشتاسپ را آشکار کردند. گشتاسپ پسر خود اسفندیار را خواست که نیرومندتر روزگار خود بود…» (دینوری،50:1386).
اشپیگل بر این باور است که چون رستم بد دین بوده و از پذیرش دین بهی سر بازده است، موبدان عمداً نام او را نیاوردهاند(سرکاراتی،187:1355). اما نولدکه این عقیده را رد میکند، زیرا که موبدان میتوانستند از رستم به بدی یاد کنند، چنانکه نام برخی از پهلوانان منفی نیز در اوستا آمده است(نولدکه،28:1357).
سرکاراتی نیز دیدگاه اشپیگل را رد میکند زیرا در هیچ یک از متون پهلوی و نیز در شاهنامه، کوچکترین اشارهای به بددینی رستم نشده(سرکاراتی،188:1355). مهرداد بهار نیز دشمنی زرتشتیان را با رستم بخردانه نمیداند(بهار،104:1376) «رستم به خدا ایمان دارد، راستگو است و درستکار، سرمشق دلاوری، خرد و مناعت است»(ماسه،277:1375).
بسیاری از محققان خارجی نیز رستم را صورت زردشتی شده گرشاسب میدانند، مانند فون اشتاین برگ، هوسینگ، البته کریستین سن و سرکاراتی آن را رد کردهاند( سرکاراتی،172:1378).
همانگونه که در ابتدا آمد، برخی از پژوهشگران نظیر اشپیگل، علت نبودن نام رستم و یا خاندانش را در اوستا، به درگیری او با اسفندیار که از مقدسان دین بهی است؛ ربط میدهند و یا در کل او را بد دین و معتقد به دین کهن قبل از دین مزدیسنا میدانند، و تمام این مسایل را مانعی برای ذکر نام او در اوستا میدانند. این نظر نمیتواند صحیح باشد؛ زیرا در اوستا از بسیاری از شاهان و پهلوانان حتی شریر و کرپنها سخن رفته است که همگی ضد دین بهی بودهاند و از آنها به بدی یاد شده است؛ پس میتوانست از رستم و زال نیز به عنوان کشندهی اسفندیار در اوستا به بدی یاد شود ولی این‌طور نیست.
در متنهای پهلوی نیز نشانی از رستم نیست؛ این متنها دنبالهرو سنت مقدس اوستا بودهاند. و از آنجا که هیچ فرد غیر مقدسی که نام او در اوستا نیامده، اجازهی ورود به این متنها را نداشته، بنابراین نشان چندانی از رستم ندارند و از زال نیز سخنی نمیگویند. آن چند باری هم که در برخی از متون مانند یادگار زریران (نوابی،52:1374). و درخت آسوریک و… ذکری از آنان رفته است، معمولاً متعلق به متون شرق ایران بوده است. در منظومهی درخت آسوریک، که منظومهای مفاخره آمیز است- میان بز و نخل به زبان پارتی یا پهلوی اشکانی سروده شده- برای نخستین بار از رستم به همراه اسفندیار نام برده شده است، هنگامی که بز مشغول تعریف کردن از خود در مقابل نخل است، میگوید:
شکنـــــج از مــــن کـنـنـــد کـــه (بــا آن) بنـــدند زینـــــان
کــــه رستـــم و اسفنـــدیــار بـــر (آن) بـــــر نــشیـنــنــــد
بـــا کــــمنــــد، مـــه پیــل و ژنــــده پــیـــل را بــــدارنــد
(آسانا،149:1371).
از میان همهی داستانهای رستم، تنها یک روایت در بندهش آمده که شاید بلندترین متن پهلوی دربارهی اوست. و این روایت مربوط به گرفتاری کاووس در هاماوران است(دادگی،140:1368). در حقیقت، شاهنامه بیش از آنکه به سنت اوستا و متنهای پهلوی زردشتی وابسته باشد، به سنت زنده و پویای روایات شفاهی و گاه مکتوب شرق ایران وابسته است. و دلیل تفاوتهای جدی آن با متنها و مطالب حماسی اوستایی و زردشتی پهلوی، همین است. با وجود این تفاوتهای جدی شاهنامه، با روایات اوستایی و پهلوی، باید پذیرفت که شاهنامه، عمدتاً نه متکی به سنت زردشتی، بلکه مبتنی بر روایات شفاهی و کتبی خراسان است.به عقیدهی کریستین سن«داستان رستم از پیچیدهترین قسمت تاریخ حماسی ایران است»(قریب،172 :1386). عظمت رستم در شاهنامه به گونهای است که بعد از مرگ رستم، خود فردوسی نیز دیگر دل‌بسته زندگی نیست و تمایل دارد شاهنامهاش را به پایان برساند؛ این معنی را میتوان از فضای پایانی داستان رستم و شغاد بعد از نابودی خاندان زال دریافت. وقتی رستم در فضای شاهنامه نیست، سراینده و خوانندهی شاهنامه احساس تنهایی میکند و خود را نومید و بییاور میبیند.
«شخصیت اصلی و مرکزی شاهنامه، که جریان و حوادث را تعیین میکند و با ورود او به صحنه، این قسمت از روایت اهمیت قاطع پیدا میکند، مربوط به افسانهی سیستان است. یعنی رستم نه از این رهگذر که افسانهی سیستان با حجم یا طول و تفضیل خود، افسانهی شاهان را به عقب میراند، بلکه از آن جهت که شاعر با دل و روح خود با شخص رستم پیوند یافته است. رستم بدین ترتیب، به ظرفی بدل میشود که وی با قدرت فراوان شاعرانهاش آن را از آنچه در نهان و روح خود دارد لبریز میکند و این شاید بدان سبب باشد که این شخصیت، جوانتر از شاهان مذکور در روایت اصلی است و به نحوی غیرقابل انکار، کمال مطلوب سلحشوری و جوانمردی روزگار ساسانی است که سرمشق و الگو به شمار رفته است »(هانزن،170:1374). رستم، عصاره و چکیدهی روح والای معنویت ایرانی است. او مظهر ابتکار، ذوق، افتخار، قدرت و عظمت مردم ایران در تمام طول اعصار است. فردوسی در شاهنامه رستم را در مقابل افراسیاب، قهرمان تورانی قرار میدهد و از سیمای او قهرمان قومی و نژادی میسازد. او حماسههای بسیاری در طول شاهنامه به وجود میآورد که از آن جمله میتوان به نجات دادن کی کاووس و سایر پهلوانان در بند دیو سپید مازندران با گذشتن از هفت خوان، نجات کاووس از بند شاه هاماوران، بزرگ کردن سیاوش پسر کاووس، کشتن سودابه به خونخواهی سیاوش، حمله به توران به خونخواهی سیاوش، نجات بیژن پسر گیو از چاه افراسیاب و در ‌نهایت، پرورش بهمن پسر اسفندیار اشاره کرد. صفات رستم در شاهنامه عالی و شایستهی تمجید است و فردوسی همواره از وی با صفاتی چون: شیر اوژن، تاج بخش، پیلتن، خداوند رخش، دیوبند و… یاد میکند.
اما دربارهی ” فر” باید بدانیم که «شارحان حکمه الاشراق از قول زردشت آن را نوری که از ذات خدای تعالی ساطع میشود، تفسیر کردهاند»( پورنامداریان،158:1375). در همان بدو تولد شامل حال رستم میگردد؛ رستمی که همگان از خلقت او در حیرتاند؛ و از همین جای داستان، فردوسی چهرهی رستم را از قهرمانان و پهلوانان دیگر شاهنامه ممتاز میگرداند. با زادن رستم، شاهنامه حال و هوایی ویژه مییابد، تولد او آغاز شگفتیها است و به عبارتی«با تولد او شاهنامه جانی دوباره میگیرد و با مرگش جاذبهی پیگیری کتاب به غروب میگراید»(محمدی،61:1381). اما انگیزه‌ی آغاز رزم رستم و سهراب چیست؟ آیا سرچشمه‌ی بنیانی آن در حیله و دشمنی افراسیاب با ایران است و همچنان که گشتاسپ، اسفندیار فرزند خود را از سر بد نهادی به نزد رستم می‌فرستد تا خود سود جوید، او نیز جنگ‌افروزی است که می‌خواهد از میانه سود برد و برنده‌ی آخرین باشد؟ آیا سبب راستین، ناآزمودگی و جاه‌جویی و بی‌خردی سهراب است؟ اگر علت، هر یک از اینها، یا همه‌ی اینها است، چرا رستم به فرمان سرنوشت یا ترفندهای دشمن دیرین تن در می‌دهد و این‌چنین نابخردانه از آشکار ساختن نام خویش خودداری می‌کند؟ آیا می‌توانیم رستم را لجوجی بی‌خرد بدانیم که ندانسته ابزار دست تقدیری است که تعیین‌کننده‌ی آن، دشمنان ایراناند؟! ولیک سهراب! آیا جاه خواهی بی‌خرد است که به جهانگیری برخاسته که حتی با شناختن پدر به او نیز بسنده نخواهد کرد؟ در این صورت، جستجو در گره‌های روانی سهراب کاری آسان است و شاید از بنیان، گرهی در میان نیست. جوانی ساده‌نگر و ماجرا خواه که به پشتیبانی بازوی خویش چنین هنگامه‌ای می‌افروزد و خود در آتش آن می‌سوزد.
در متن داستان رستم و سهراب، هیچگونه دلیلی نمیتوان یافت که نشان دهد حقیقتاً رستم، پسر را میشناخته است. آنچه مشهود است، رستم تنها شباهت میان قدرت سهراب و نیای خود – نریمان- را میبیند که نامهی تهمینه پاسخی مستدل برای رستم است که به این گمانه وقعی ننهد. از سویی پذیرفتن این موضوع که رستم، سهراب را میشناخته یک ایراد اساسی به داستان وارد میکند و آن این است، که ماهیت تراژدیک داستان مخدوش میشود؛ زیرا یکی از پایههای تراژدی بودن یک اثر آن است که فاجعه بر اساس ناآگاهی اشخاص داستان به وجود میآید و این سرنوشت است که رویداد را میآفریند. رویدادی که مورد خواست و تمایل هیچ یک از اشخاص اصلی داستان -رستم و سهراب- نبوده است. همان گونه که فریدون برای جاری و برقرار ساختن عدل و داد، فرزندان خود- تور و سلم- را میکشد، رستم هم – به فرض آنکه سهراب را شناخته باشد- برای برقراری امنیت کشور، فرزند کشی میکند.

مطلب مشابه :  دعوی مسئولیت ناشی از تخلف از مقررات قانونی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید