رشته حقوق

اجتماعی و فرهنگی

دانلود پایان نامه

تعاریفی که در کتب این فن ذکر شده متنوع است ، ما در این جا تنها به ذکر دو تعریف قناعت می کنیم:
برخی گفته اند: «انسان شناسی، بررسی شیوه زندگانی مردمان ابتدایی است که هنوز هم به همان حالت ابتدایی پیدا می شوند؛ و به عبارت دیگر، شیوه زندگانی آن ها در برخورد با تمدن (جدید) تفاوت چندان زیادی پیدا نکرده است» (lewis, 1969, p7). اما امروزه این تعریف چندان طرفدار ندارد، و مخالفانی هم پیدا کرده است، و دلیل عمده و در عین حال ساده مخالفان این تعریف آن است که می گویند: انسان شناسی تنها مردمان ابتدایی و شیوه زندگانی آنان را بررسی نمی کند، بلکه در ضمن مطالعه اقوام ابتدایی و کاوش در نژاد و فرهنگ آنها، دربارهی رشد مادی، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی اجتماعات جدید نیز پژوهش می کند؛ لذا امروزه بیشتر این تعریف دوم را می پذیرند که می گوید: انسان شناسی عبارت از بررسی اصل و تبار انسان، همراه با رشد‌مادی،‌اجتماعی،‌فرهنگی، ‌و‌رفتاری او در گذشته و حال است (Encyclopedia Britannica, vol2, p37). ریشه این کلمه نیز از لاتین جدید «آنتروپلوجیا = Anthropologia » است و در انگلیسی مرکب از یونانی «Anthropos» به معنی انسان و «Logos» به معنی «معرفت» یا «شناخت» است.
با توجه به مطالب فوق، مباحث ویژه ای در فیزیولوژی، در فلسفه و در علوم اجتماعی پیدا شده که با انسان شناسی پیوند نزدیک دارد. در این جا ما از آن میان چند مبحث را به اختصار یاد می کنیم:
1) انتروپومتری، یا انسان سنجی است که شیوه اندازه گیری علمی و تطبیقی قسمت های داخل و خارج استخوان های کاسه ی سر یا جمجمه و دیگر ساختارهای بدن آدمی است،که تا حدودی در مردم شناسی اقوام ابتدایی به کار می رفته و اکنون نیز به کار می رود، و در روانشناسی نیز از آن استفاده می کنند.
2) انتروپوسنتریزم، یا انسان مداری، و آن فرضیه ای است که بنابر آن مقام انسان چنان والاست که مرکز و مدار عالم فرض می گردد ، و خوشباشی و سعادت او برترین همه هدف ها به شمار می آید. این فرضیه به نوبه خود مربوط به زمین مرکزی عالم می شود، و آن نظریه یی است که توسط بطلیموس، پدران کلیسا و اسکولاستیک ها و اغلب فلاسفه و عرفای اسلامی تایید شده است. و ارتباط آن دو به همدیگر از اینجا بود که می گفتند: انسان مرکز و مدار هستی است، بنابراین باید قلمروی هم که او در آنجا زندگانی می کند مرکز افلاک یا آسمان ها باشد، اما از دوره رنسانس به بعد، تفکر اندیشمندان بیشتر بر روی خود انسان معطوف گشت تا ارتباط او به جهان طبیعی.انسان مداری فیلسوف ایتالیلایی ویکو (1744-668) در دانش جدید (1725) و ماده انگاران فرانسوی سده هجدم مانند ژان کابانیس، مقدمه انسان شناسی است. با پیدا شدن لودویگ فوئرباخ (72-1804)و کارل ماکس (83-1818)، انسان تنها موضوع و یگانه غایت فلسفه قرار گرفت. ماکس شلر، یاسپرس (1883)، مارتن هایدگر (1965-1889) و ساتر اساسا با انسان سر و کار دارند و انسان «نقطه مرکزی» فلسفه های آن هاست، انسان برای فیلسوفان مطلق است (اگر مطلقی وجود داشته باشد)، هر چند که ناقص است و فهم کامل و کافی او بسیار مشکل است. از این روی، اثر متقابل یا فعل و انفعال تحقیق ذات یا ماهیت و توضیح یا روشن کردن وجود او لازم است.
3) انتروپوجسیز (Anthrpogensis) یا علم پیدایش انسان،که از حدوث انسان ریشه و تبار او سخن می گوید. دانشمندان عموما این واقعیت را پذیرفته اند که آدمیان از اجدادی بوزینه وار تحول یافته اند. با این همه در تفصیل این تغییرات تدریجی و علت های «دینامیکی» این تحول با هم توافق ندارند.
ظهور انسان واقعی ممکن است حدود نیم میلیون سال پیش اتفاق افتاده باشد، یعنی زمانی که انسان های آفریقای جنوبی یعنی گروه استرالوپتیکاس (محرک بر روی چهار دست و پا) جای خود را به هوموارکتاس (یعنی انسان مستوی القامه یا راست قامت که شامل انسان جاوه و پکن می گردد) داد. در حالی که بعضی از متخصصان تردید دارند در اینکه انسان جدید از تبار هوموارکتاس باشد. لوگروس کلارک (که نامدارترین محقق درباره انسان فسیل و تبارهای اوست) با پژوهش های خود این نظر را تایید کرده است که چنین تحولی در دو جهت اتفاق افتاده است- تحول به سوی نوع نئاندرتال نهایی که اکنون منقرض گشته است، و در جهت دیگر به هوموساپین (یا انسان امروزی)، زمانی که برای نخستی بار دانشمند انگلیسی چالرز داروین (1882-1809) و توماس هنری هاگسلی (1895-1825) و هکل (1919-1834) فرضیه ظهور انسان را ار موجوداتی بوزینه وار اظهار کردند، مدارک فسیلی اندکی از وجود ای انواع پدران قدیم در دست بود. البته بحث از ظهور انسان و این که تکال او چند مرحله داشته است، بحثی طولانی است و به درد کار ما چندان نمی آید.
4)انتروپوسفی (Anthroposphy) یا حکمه الانسان، این واژه مرکب از انتروپوس Antropos یعنی مردم و سوفوس (Sophos=) یعنی حکمت است و می توان آن را نوعی از حکمت باطنی یا علم شناسایی سرشت و ماهیت انسانی، یا انسان شناسی عرفانی ترجمه کرد، اساس این نظریه مبتنی بر ترکیب اندیشه های دینی و فلسفی است که از مکتب فیثاغوریان و عرفان نو- افلاطونیان اقتباس شده است، و نوستس سیزم و یا عرفان یونانی – مسیحی و کابالیزم (کابالاگرایی) یا عرفان یهود، اندیشه های فراماسون ها نیز در تشکل آن مدخلیت داشته است. چهره اصلی این فرضیه همچنان که یاد شده است خدا ساختن (تالیه الانسان) ذات انسان است و به عبارت دیگر تجلی اولوهیت در ذات انسان مخلوق است . انتروپوسفی جدید درست با آغاز جنگ جهانی اول توسط دانشمند رمزگرای (=راز انگار) آلمان ردولف شتاینر (1925-1861) پایه گذاری شد، و او این مطالبی را در دو کتاب مشهور علم مرموز (1910) و فرضیه انسان خدایی (1925) خود بسط داده است. انتروپوسفی، هم اکنون در جمهوری فدرال آلمان، انگلستان، و ایالت متحده آمریکا رایج است.
5)انتروپوسوشیالجی (Anthroposociligy) در لغت یعنی انسان علم الاجتماعی، فرضیه ای ارجاعی و نژاد گرایانه است، این فرضیه حقایق انسان شناختی را دگرگون کرده و با سفسطله و استدلال غیر علمی ثابت می کند که میان پایگاه افراد و گروه های انسانی از یکسو، و صفات و ویژگی های تشریحی اندام های او از قبیل اندازه و شکل جمجمه ، قامت، رنگ موی، و دیگر امور از سوی دیگر، پیوند نزدیک وجود دارد، و پایدارهای اجتماعی را از این نظر گاه بررسی می کند. این فرضیه توسط لاپز (1936-1854) که فرضیات شبه علمی کنت دوگوبینو (82-1816) را پذیرفته و بسط داده بود پایگذاری شد. بنیاد فرضیه لاپژ وگوبینو بر این پایه بود که آریایی ها نژاد برتر و اصیل تراند، و نجابت و بورژواژی متعلق به این نژاد است، انتروپوسوشیالجی، «پیکار طبقاتی» را به عنوان «پیکار» میان «نژادها» می پذیرد، و رشد نهضت آزادی طبقه فقیر و کارگر را به منزله تباهی و فسادی که در عنصر آریایی و تقلیل مقام آن حاصل گشته قلمداد می کند؛ لاپژ خاطر نشان می سازد که برای تعدیل توده های بی قرار (=غوغا) اقدامات جدی جهت اصلاح نژاد بشر ضرورت دارد. لذا انتروپوسوشیالجی یکی از سلاح های ایدئولیک نازی ها بود، و امروزه نیز نژاد پرستان مختلف از آن حمایت می کنند (حلبی، 1374، ص15-20).
پس از ذکر این مقدمات گوییم: انسان شناسی به شکل امروزی آن از جمله دانش های نوپا و نو ظهور محسوب می شود. چنانکه علم الاجتماع یا «سوشیالجی» نیز دانشی نو پا است، و همانطوری که این دو با هم پیوندی نزدیک دارند، هر دو دانش در بستر تاریخ دارای سوابق طولانی و مشترک بوده اند. امروزه مفهوم نژاد (Race=) از یک سوی، و مفهوم فرهنگ (Culture=) از سوی دیگر، توجه خاص انسان شناسان را به خود معطوف داشته است؛ و هر چند معانی آن دو هنوز مورد نزاع است، بی تردید این اصطلاحات عام ترین و مرسوم ترین واژه ها در قاموس انسان شناسان است. چه انسان شناسی طبیعی بیش از همه ، درباره اصل و تبار انسان و دوره های رشد آن بررسی می کند، در حالی که انسان شناسی فرهنگی بیشتر به جنبه های فرهنگی تاریخ وجود او می پردازد (حلبی، 1374، صص20-22).
همان‌گونه که اشاره شد، امروزه علوم و رشته های متعددی انسان را محور مطالعه و تحقیق خویش قرار داده اند و هر یک به جنبهْ خاصی از انسان می پردازند. به تعبیر دیگر، اهمیت و حساسیت پرسشهاست که قدر و منزلت دانشها را تعیین می کند و اهمیت و حساسیت پرسشها، تابع و معلول نحوهْ نگرش ما نسبت به انسان است.
به عنوان مثال، اگر معتقد باشیم که کلیه حالات روانی انسان و همچنین تمامی رفتارهای اجتماعی او، ناشی از فرایندهای زیستی و ساختمان فیزیولوژیک ارگانیسم بدن انسانهاست؛ در این صورت، فیزیولوژی محور اساسی شناخت انسان قلمداد خواهد شد، زیرا با پذیرش چنین دیدگاهی پرسشهای مربوط به ساختمان مغز و اعصاب انسان، سزاوار است که نام انسانشناسی برآن اطلاق شود، علمی است که عهده دار شناخت جنبه های زیستی و فیزیولوژیک انسان است (واعظی، 1377، ص11).
واقعیت این است که در میدان شناخت حصولی و مفهومی انسان، نمیتوان اصطلاح انسانشناسی را به طور انحصاری عنوان یک شاخهْ بخصوص قرار داد؛ زیرا انسان موجودی بسیار پیچیده و دارای ابعاد وجودی متنوع است. شناسایی تمامی ابعاد این موجود عظیم، عرصه های متفاوت و وسیعی از تحقیق و مطالعه را طلب می کند. هر شاخه از معرفت که به گونه ای به شناخت بعد و جنبه ای از انسان می پردازد، در واقع به شناخت انسان می پردازد، در واقع به شناخت انسان مربوط است و شایستهْ عنوان انسانشناسی است.
دلیل این امر، آن است که ما شاخه ای از دانش نداریم که دربردارندهْ بررسی تمامی ابعاد و ساحتهای انسانی باشد. اگر چنین علمی وجود می داشت، عنوان انسانشناسی، منحصراً سزاوار آن علم می بود (واعظی، 1377، ص12).
پرداختن رشته های گوناگون به شناخت انسان، مانع آن نیست که از نظر اهمیت و ارزش نتوانیم آنها را درجه بندی کنیم؛ زیرا ابعاد و ساحتهای وجودی انسان از منزلت واحدی برخوردار نیستند. در یک تقسیم بندی کلی، پرسش ها ی مربوط به انسان را می توان به دو دسته تقسیم کرد. پاره ای از آنها کلیت انسان را در نظر داشته، سؤالاتی اساسی و محوری دربارهْ آدمی مطرح می کنند. منزلت و جایگاه این پرسشها در شناخت انسان، تحت تاثیر و متوقف بر نحوهْ پاسخی است که به این پرسشها داده می شود. نوع دوم پرسشها، در مقایسه با قسم اول جزئی تر هستند و به جنبه های خاص و معینی از انسان نظر دارند، نظیر سؤالاتی که برای یک جامعه شناس یا روانشناس- از آن جهت که یک جامعه شناس یا روان شناس است- مطرح می شود.در این صورت، پاسخی که برای خود راجع به آن پرسشها طرح می کند، پاسخی جامعه شناسانه یا روانشناسانه نخواهد بود؛ زیرا پرسش های نوع اول، خارج از قلمرو جامعه شناسی و روانشناسی به معنای خاص می باشند و نوعاً پرسش هایی فلسفی و متافیزیکی دربارهْ انسان هستند. به همین جهت است که پاسخ به آنها، تعیین کنندهْ چارچوپ کلی نگرش به انسان و پیش درآمدی بر بسیاری از مطالعات و بررسیهای مربوط به انسان خواهد بود. در اینجا به پاره ای از پرسش های نوع اول اشاره می کنیم (واعظی، 1377، ص13).
آیا انسان موجودی کاملاً مادی است، به طوری که کلیه فعالیت ها ی روانی و دماغی او قابل تبیین فیزیولوژیکی باشد، یا اینکه شعور و فعالیت های روانی او ماهیتی غیر مادی داشته، به جوهری غیر جسمانی و غیر مادی به نام نفس یا روح انسانی استناد می شود؟ پرسش دیگر این است که آیا انسانها دارای سرشت و طبیعت واحد و مشترکی هستند، یا نمیتوان از چیزی به نام انسانیت و طبیعت مشترک انسانی سخن گفت؛ بلکه ما با موجودات مختلف و متفاوتی روبرو هستیم که فاقد جهات ذاتی مشترکند و ما بر همه آنها نام واحدی به نام انسان می نهیم و انسانیت و سرشت انسانی، الفاظی مهمل و فاقد محتوای واقعی هستند؟
مسآله مهم دیگر، به گرایشها و بینشهای انسان در نظر دارد. آیا کلیه تمایلات، گرایشها و بینشهای انسان، اکتسابی و ناشی از جریان یادگیری و تحمیل محیط و جامعه است، یا اینکه برخی گرایشها و شناختها به طور ذاتی در انسان موجود است؛ یعنی نحوه وجود فطرت انسانی به گونه ای است که این گرایشها وشناختها را با خود دارد؟ پرسش مهم دیگر، چگونگی ترسیم شخصیت ایدئال انسانی است، اینکه کمال انسان در چیست و انسان کامل کیست؟ و با چه وسایل و اسبابی می توان به کمال انسانی رهنمون شد؟ همان طور که ملاحظه می شود اینگونه سؤالات پرسشهایی فلسفی و متافیزیکی هستند؛ یعنی به مدد روش تجربی و تحقیقات متداول در علومی نظیر روانشناسی، جامعه شناسی، علوم تربیتی، آنتروپولوژی و امثال آن، نمی‌توان پاسخی برای بسیاری از این پرسشها یافت (واعظی، 1377، ص12).
تاریخچه انسان شناسی
انسان شناسی پس از عصر اکتشاف به وجود آمد یعنی عصری که در آن انسان اجتماعاتی را پیدا کرد که از تمدن صنعتی غرب جدید دور مانده بودند. در واقع؛ زمینه تحقیق در آغاز محدود به اجتماعاتی بود که غربیان به شیوه نابخردانه یی بر چسب های «وحشی»، «ابتدایی»، «قبیله ای»، «سنتی»، و حتی «بی سواد» و «ما قبل تاریخی» و جز آنها به آن اجتماعات زده بودند. آنچه درباره این اجتماعات، بالاتر از همه، قابل تعمیم بود، این بود که با روحیات و سنت هایی انسان شناسان بسیار متفاوت، و یا حتی «بیگانه» بود؛ و در ابتدای تولد انسان شناسی، انسان شناسان همواره اروپایی یا از مردم آمریکایی جنوبی بودند. فاصله میان پژوهشگر و موضوع مطالعه او یکی از مشخصات پژوهش انسان شناختی بود. چنان که درباره انسان شناسان به طنز گفته اند که «آنان منجمان یا اختر شناسان علوم انسانی هستند.» و مقصودشان این بود که همان طور که منجم از دور به ستارگان آسمان می نگرد و احوال و حرکات آنها را تخمین بررسی می کند، این انسان شناسان نیز با موضوع تحقیق خود به همین اندازه فاصله داشتند. بدیهی است که چنین پژوهشی یک جانبه، تخیلی و غیر عملی بوده است. امروزه انسان شناسان، تنها به اجتماعات ابتدایی نمی پردازند. پژوهش آنان نه تنها به حوزه اجتماعات روستایی در جوامع جدید بسط پیدا کرده، بلکه به شهرها و حتی به موسسات صنعتی رسوخ یافته است، بنابراین، دو علم وسیع- انسان شناسی طبیعی و انسان شناسی فرهنگی- و علوم مربوط به آنها از قبیل نژاد شناس یپیش- تاریخی و زبان شناسی، اکنون برنامه یی را که اساسا برای مطالعه یک انسان شناسی تاسیس شده بود در بر می گیرد. این دو زمینه، بیشتر مستقل داد، و هر کدام پیوندهای ویژه خود را با علوم خارج از حوزه انسان شناسی دارند، و امروزه بسیار نادر است که یک تن در آن واحد در هر دو زمینه انسان شناسی طبیعی و انسان شناسی فرهنگی کار بکند (حلبی، 1374، ص19).
از سوی دیگر، این طور هم نیست که این زمینه ها با همدیگر قطع رابطه کرده باشند. چه متخصصان در هر دو زمینه هنوز در تکوین امری خاص یا در مسائل مربوط به مردم نگاری و موضوعات دیگر با هم همکاری می کنند. هر چند باستان شناسی پیش تاریخی و زبان شناسی هر یک به نحو بارزی در تحت عناوین جداگانه ای مورد بحث قرار گرفته اند، ارتباطات آنها با انسان شناسی فرهنگی در زمینه حاضر مشخص و قابل ذکر است. مثلا در طرح مساله تبدل نوع انسانی؛ به یک شیوه استقرایی- باستان شناسی برای کشف نخستین اجتماعات مورد نظر ضرورت دارد و از آن چشم نمی توان پوشید. در بسیاری از قلمروها وقتی تفسیر کاربرد ابزارهای ابتدایی یا پدیدارهای دینی خاصی مورد نظر است، انسان شناسی پیش- تاریخی یا فرهنگی (در معنای دقیق) متقابلا سودمند هستند. اجتماعات «ابتدایی» که هنوز به عصر آهن نرسیده هنوز هم وجود دارند. پیوندهای میان زبان شناسی و انسان شناسی فرهنگی (در معنی دقیق) متعدد است: در یک مرحله صرفا عملی انسان شناس باید در رشته زبان شناسی بررسی هایی بکند؛ او نمی تواند بدون شناخت زبان مردمی که روی آنان مطالعه می کند کاری انجام دهد، و لااقل باید نخستین مراحل این کار را انجام دهد. علاوه بر این، یکی از وظایف اصلی او این است که اشکال مختلف بیان شفاهی (محاوره یی) آن مردم را که شامل افسانه ها، داستان های عامیانه، امثال و حکم، و نظایر آنهاست جمع آوری کند. در سطح نظری، انسان شناسی غالبا مفاهیمی را که در زمینه زبان شناسی گسترش یافته است، به کار برده است: در مطالعه اجتماع به عنوان یک نظام ارتباطات، در تعریف مفهوم ساختار، و در تحلیل طریقه یی که انسان همه تجارب خود را در جهان توسط آن تنظیم و تصویب می کند. آن بخش از علم انسان شناختی، که برای آن به دلیل آسانی، شخص می تواند نام انسان شناسی فرهنگی بدهد، با گروه زیادی از علوم دیگر پیوند نزدیکی یافته است. مثلا در باب الاجتماع گفته اند که آن در حقیقت خواهر همزاد انسان شناسی است، احتمالا آن دو از طریق زمینه های پژوهشی از همدیگر جدا شده اند (اجتماعات جدید در برابر اجتماعات سنتی) ولی این تقبل تحمیلی و جعلی است. این دو دانش اجتماعی اغلب به هم می رسند. بنابراین، بررسی اجتماعات مستعمرانی همان اندازه که از علم الاجتماع بهره مند میشوند از انسان شناسی مکرر در مکرر در زمینه های شهری و صنعتی مداخله می کند، و به شیوه ظریفی در حوزه علم الاجتماع وارد می شود(حلبی، 1374، ص20).
تبادلات سودمند در علوم دیگری نیز که از انسان شناسی بسیار دور هستند انجام گرفته است: در علم سیاست، بحث از مفهوم حکمت و از ریشه آن، از انسان شناسی مدد گرفته و بارور شده است. اقتصاددانان نیز برای رویت مفاهیم خود در پرتو تطبیق روشن تری، به انسان تکیه کرده اند و حتی در فهم مفهوم «انسان مقتصد» که مدت ها مورد بحث بوده (و به طور تردیدآمیزی شبیه سرمایه دار سده نوزدهم است و توسط اقتصاد گرایان کلاسیک مورد احترام بوده) مورد جر و بحث بوده است. انسان شناسی برای روانشناسی پایگاه های جدیدی پدید آورده است، که بر پایه آنها بر روی مفاهیم شخصیت و شکل پذیری شخصیت تامل بیشتری بنماید. همین کار به روانشناسی امکان داده است که نظامی از روان درمانی عمیق فرهنگی یا به اصطلاح روان درمانی بومی را گسترش بدهد. از سوی دیگر، علوم روان شناختی، به ویژه روان کاوی، فرضیه های جدیدی به انسان شناسی عرضه داشته تا مفهوم فرهنگ را از نو تفسیر کند.
ارتیاط انسان شناسی با علم تاریخ نیز از روزگاری دراز یک پیوند حیاتی به شمار می رود، زیرا انسان شناسی اساسا بر پایه نظرگاه تحول گرایانه بود و برای اینکه تاریخ سخت کوشیده است تا تاریخ فرهنگی اجتماعات را بازسازی کند؛ اجتماعاتی که درباره آنها، به سبب فقدان مدارک مکتوب، هیچ گونه مدارک تاریخی ارائه نمیتوان کرد. در دوره های تقریبا نزدیک به ما انسان شناسی شیوه ها یا فنون جدیدی از برررسی به دست مورخان داده که بر پایه تحلیل و انتقاد سنت های شفاهی قرار دارد. و از این جا دانش تاریخ اقوام تا تاریخ شناخت نژادها پدیدار شده است. سرانجام باید گفت که انسان شناسی یا جغرافیای انسانی پیوندهای نزدیکی یافته است. این هر دو به انسان اهمیت زیادی قائل می شوند. خواه به عنوان اینکه انسان فضا و مکان یا زمین را به کار میبرد و یا از این نظر که می کوشد تا محیطی طبیعی را دگرگون سازد. بی جهت نیست که برخی از انسان شناسان پیشین در اصل علمای جغرافی بوده اند (حلبی، 1374، صص21-23).
البته انسانشناسی در مشرق زمین، همواره قالب مذهبی و دینی داشته است. دربارهْ‌ حقیقت انسان،‌آغاز و انجام او و جایگاهش در نظام هستی، در نگاه ادیان متنوع و عدیده ای که در مشرق زمین وجود دارد، تفاسیر مختلفی انجام شده است. ادیان توحیدی- اسلام، یهود و مسیحیت- از یکسو، و مذاهبی نظیر بودایی،برهمایی، هندونیسم و جینی از سوی دیگر، هر یک تفاسیر خاصی از انسان و سرنوشت او ارائه کرده اند. بنابراین، تنوع انسانشناسی در مشرق زمین، معلول تنوع ادیان است، نه معلول منابع و روشهای گوناگون شناخت انسان؛ اما با یک جمع‌بندی اجمالی در تفکرات مغرب زمین می توان انسانشناسی را به سه مرحلهْ فلسفی، ‌مذهبی و علمی تقسیم کرد. در تاریخ فرهنگ و تمدن مغرب زمین، اندیشه و تفکر فلسفی و هستی شناسی، با فلسفهْ یونان آغاز می شود. این فلسفه اگرچه با سقراط شروع نمی شود، ولی او نخستین فیلسوف یونانی است که انسان را محور و موضوع تفکر و اندیشهْ فلسفی خویش قرار داد (واعظی، 1377، صص5-6).
در فلسفهْ پیش از سقراط، سؤال اصلی این بودکه جهان از چه ساخته و از چه ترکیب یافته است؟ ولی در فلسفهْ سقراط سؤال اصلی این است که انسان چیست؟ دیگر فیلسوفان یونان پس از سقراط نیز افلاطون، رواقیون و نوافلاطونیان، همچنان انسان را کانون تأملات فلسفی خود قرار دادند، در عین حال که از پرداختن به دیگر شاخه های فلسفه غافل نماندند (واعظی، 1377، ص6).
مرحلهْ دوم انسانشناسی در مغرب زمین، با ورود دین مسیح در کالبد اندیشه و فرهنگ آن سامان آغاز می شود. مسیحیت از انسان، شناختی متفاوت با شناخت فلسفی و عقلانی فیلسوفان یونان عرضه داشت و نقش عقل را در شناخت آدمی کمرنگ ساخت. مرحلهْ سوم انسانشناسی، در بستر اومانیسم (انسان مداری) رشد می یابد. اومانیسم، به نهضتی اطلاق می شود که در قرن چهاردهم میلادی به عنوان عصیان بر ضد رفتار و سلطهْ اولیای کلیسا و فلسفهْ قرون وسطای اروپا شکل گرفت. جوهرهْ اندیشه اومانیسم این است که انسان، مدار همه چیز است و توانمندی و کامیابی و اقتدار و عظمت او باید کانون همه توجهات قرار گیرد. در نتیجهْ این تحول و نهضت، همان طور که ادبیات وهنر در خدمت ستایش و تمجید و تحسین انسان در می آید، علوم تجربی نیز، با هدف افزایش کامرانی بشر و اقتدار او بر طبیعت، توسعه و بالندگی پیدا می کند و تلاش عالمان به جای شناخت حقیقت و گشودن راز هستی و انسان، معطوف به گسترش تسلط بشر بر تغییر طبیعت و محیط و انسان می شود (واعظی، 1377، ص7).

مطلب مشابه :  امضای الکترونیکی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید