هنگامی که در غرب از سنّت صحبت میشود اشاره جدّی به قرون وسطی می باشد به طوری که تجدّد یا مدرنیته پس از پایان قرون وسطی شروع میشود. در قرن سوم پس از میلاد با پذیرش مسیحیت به عنوان دین رسمی امپراطوری روم زمینهای شکلگیری قرون وسطی با ویژگیهای خاص خودش که بعدّها به سنّت معروف شد فراهم آمد. سقوط امپراطوری روم را آغازی بر قرون وسطی میدانند. بسیاری بر این باورند که پذیرش دین مسیحیت موجبات سقوط روم را توسط بربرها فراهم کرد. با سقوط امپراطوری روم و تکه تکه شدن حاکمیت آن کلیسا توانست قدرتگیرد و تا حدی خلاء را پرکند. در طول قرون وسطی همواره کشمکشی بین حاکمان و کلیسا وجود داشت. سلطه و سیطره کلیسا و احکام و قوانینی که وضع میکرد، از زندگی خصوصی مردم گرفته تا قوانین علمی، نماد و نشانه بارز سنّت در طول قرون وسطی بود.
تقریباً از قرن چهارده میلادی به بعد تحوّلات فکری حاصل از تلاش دانشمندانی چون کوپرنیک، کپلر، گالیله، تیکو براهه و…. موجب گردید که فرضیات علوم قرون وسطی اعتبار خود را از دست داده و شکاکیت دینی در اندیشهها قوت بگیرد.( تقوی مقدم، 1380 : 25) این زمینههای ذهنی همراه با زندگی تجمّلی پاپها، فساد اخلاقی کلیسا، خرید و فروش بهشت و عفو گناهان، فروش آمرزشنامه، ثروتاندوزی متصدّیان کلیسا، اخاذیها و مالیاتبندیهای آنها و همچنین دنیا پرستی و شهوترانی آنها علیرغم ادعای معنویتشان، همه و همه از عواملی بودندکه مردم را از کلیسا بری میساختند (ماله، 1342 : 131) در این زمان بود که نطفه مدرنیته شکل گرفت. ظاهراً خود واژه مدرن در حدود قرن پنجم میلادی به کار میرفته است. در سال 1460 واژه ” Mderne” در زبان فرانسه بکار رفته است. در سدهی هیجدهم واژه « مدرنیست » و در قرن نوزدهم واژه « مدرنیته » به کار رفته است (زرشناس، 1383 : 221)اصطلاح مدرنیته نخستین بار در مقالهای از بودلر درباره نقاشی فرانسوی به نام کنستانتین گی « نقاش زندگی مدرن » (1845) به کاررفته است.(پین، 1383 : 600).
بیشتر پژوهشگران، رنسانس و عصر روشنگری را زمان شکلگیری مدرنیته میدانند. محتوای عصر روشنگری در قالب مفاهیمی مانند : عقل، علم، تکنولوژی، سود، ترقی، خوشبختی، آزادی، دمکراسی، طبیعت و… تجلّی می یابد. عناصر سازندهی عصر روشنگری موتور جدیدی را در مسیر حرکت بشر ایجاد کردند که با طی کردن فراز و فرودهای بسیار، سر انجام در فرآیند تکاملی خود « مدرنیته » غرب را تحقّق بخشید. ( تقوی مقدم، 1380 : 26 )
3-1-5-3- تفاوت سنّت در اسلام و سنّت در غرب
پس از روشن شدن مفاهیم کلیدی، به مسألهی اصلی یعنی بررسی نسبت اسلام و سنّت و مدرنیسم میپردازیم. در گام اوّل به بررسی نسبت اسلام و سنّت خواهیم پرداخت. در ابتدا باید به این مسأله روشن شود که در اسلام منظور از سنّت چیست؟ سنّت در اسلام با کدام یک از مفاهیم سنّت که قبلاً ذکر شد سنخیت دارد؟ اصولاً چه تفاوتی بین سنّت در اسلام و سنّت در غرب وجود دارد؟ برای روشن شدن بحث ابتدا مفهوم سنّت را در اسلام مورد بررسی قرار می دهیم. البتّه باید پیش از هر چیز به این نکته اشاره کرد که در دنیای امروز کلمات به قدری مورد سوء استفاده قرار گرفتهاند که تداعی معانیهای نادرست، معنی واقعی هر کلمه را لوث کرده است و این امر صحبت کردن درباره هر مسأله و موضوعی را مشکل کرده است. چنانچه اگر بخواهیم از سنّت حرف بزنیم خطر متهم شده به ارتجاع و هزار چیز دیگر در پیش است.(بینا مطلق، 1377 : 82) بنابراین ابتدا باید اشاره کنیم که سنّت فی نفسه و بدون توصیف شدن با صفتی مشخص، نفیاً و اثباتاً بیانگر موضوع و مفهومی « نیک » یا « بد » به طور مطلق نیست. مگر آنکه به صفتی که گویای جهان بینی و اعتقادی خاص باشد، متّصف گردد. مانند سنّت الهی، سنّت اسلامی، سنّت ایران، سنّت جاهلی، سنّت مسیحی، سنّت قرون وسطی و امثالهم. ( تقی زاده، 1381 : 59 ). بنابراین برای فهم مفهوم سنّت باید آن را در بستر زمانی و مکانی خود، یا در یک سطح بالاتر، در آن پارادایمی که مطرح میشود، مورد بررسی و شناخت قرار داد. از لحاظ لغتشناسی نیز همانطور که قبلاً اشاره شد واژه « سنّت » معادل مناسبی برای « Tradition » نیست. Tradition اشاره نظری به گذشته است و مفهوم کهنگی و قدیمی در آن مستتر است همانطور که از لحاظ لغوی به معنی « آنچه انتقال داده میشود » است. امّا سنّت در زبان فارسی معنایی اعم از آن دارد. سنّت در مفهوم اسلامی آن یعنی « سنّت اسلامی » به هیچ وجه معنای گذشته و قدیمی و کهنه را نمیدهد و حتّی به یک معنا، سنّت اسلامی مخالف جدّی گزارههای کهنه است. سنّت اسلامی هیچ سنخیتی با سنّت به معنای تاریخی آن و همچنین سنّت به معنای انتروپولوژیک آن و حتّی سنّت به معنای ماوراء الطبیعی آن ندارد. برای روشنتر شدن و تبیین بیشر این مطلب لازم است ریشهایتر به مفهوم سنّت در اسلام توجّه شود.
همانطور که بیان شد سنّت در لغت به معنای راه و روش و آئیین و رسم است. همانطور که خداوند در قرآن می فرماید : « سُنَّهَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ » (احزاب : 62)(این سنّت خداوند در اقوام پیشین است).( حسینی دشتی، 1376 : 337) معانی « سنّت » در تعالیم اسلامی و سخن متفکّرین عبارتست از « دین » به معنای عام. این کلمه و مشتقات آن جمعاً 16 بار در قرآن (13 بار واژه « سنّت »، دو بارکلمه « سنن » و یک بار کلمه« لسنّتنا » در قرآن کریم تکرار شده است که از میان آنها 6 بار به سنّت پیشینیان (سنه الاولین و سنن من قبلهم)، 8 بار به سنّت خدا (سنه الله و لسنّتنا ) و 5 بار به ” سنه الله ” (که تبدیل و تحوّل و دگرگونی در آن را ندارد)) اشاره شده است.(تقی زاده، 1381 : 57) در اصطلاح فقهی و اصولی سنّت اسلامی به چند معنی اطلاق میشود : 1- سنّت، یعنی هر حکمی که مستند به اصول شریعتباشد، در مقابل بدعت. 2- سنّت به معنای فرض واجب در مقابل مستحب. 3- آنچه که پیامبر(ص) بر فعل آن مواظبت میکردند وترک آنچه ایشان بدون عذر ترک میکردند.(ملکی اصفهانی، 1379 : 344). در نهایت میتوان گفت سنّت در فرهنگ اسلامی، نابترین تفسیر بیانی و عملی قرآن کریم از سوی معصومین(ع) است.(نقی زاده، 1381 : 57)
با توجّه به موارد فوق ذکر، هنگامی که از سنّت در اسلام صحبت می کنیم به هیچ وجه منظور چیز قدیمی وکهنه نیست. مخصوصاً در معنای اوّل از سنّت، یعنی احکامی که مستند به اصول شریعت است. میتوان با استناد به اصول شریعت احکامی را استخراج کرد که متناسب با شرایط زمان و مکان باشد و در عین حال کاملاً مبتنی بر شریعت مقدّس اسلام. اسلام و مخصوصاً تشیع و فقه جعفری این توانمندی و استعداد را دارد که متناسب با هر عصری احکام متناسب با آن عصر را عرضهکند. « مسلمان بودن در هر عصر به معنای تغذیه از سنّت به معنای فهمیده گذشتگان نیست…. مسلمان هر عصر به خود اجازه میدهد در همان عصر به فهم و تفسیر قرآن بپردازد بدون اینکه فهم و تفسیر مسلمانان عصرهای گذشته برای آنان حجّت و الزام آور باشد. معنای دینی مسلمان زیستن در هر عصر، فهم سنّت مستتر گذشتگان و زیستن با آن نیست » ( مجتهد شبستری، 1375 : 70-69). البتّه اینجا منظور فهم و تفسیر معصوم(ع) نیست. پس در این معنا سنّت کاملاً با مفهوم قدیمی و کهنه فرق دارد.
از طرف دیگر سنّت در مفهوم اسلامی به هیچ وجه دارای بار مردم شناسانه نیست. یعنی به هیچ وجه آن چیزی که به عنوان آداب و رسوم مردم است به معنای سنّت اسلامی نیست. بارها در قرآن سنّت به معنای آن چیزی که گذشتگان به آن عمل می کردند و جزء آداب و رسوم بوده نقد شده است و مردم از آن نهی شدهاند. به عنوان مثال خداوند میفرماید « لاَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَقَدْ خَلَتْ سُنَّهُ الأَوَّلِینَ » (حجر : 13) (آنها به آن ایمان نمی‏آورند، و سنّت اقوام پیشین نیز چنین بود. ) و یا در آیه دیگری میفرماید « وَمَا مَنَعَ النَّاسَ آن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءهُمُ الْهُدَی وَیَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلَّا آن تَأْتِیَهُمْ سُنَّهُ الْأَوَّلِینَ » ( کهف : 55 ) (تنها مانع انسانها از اینکه هنگامی که هدایت به سراغشان آمد ایمان بیاورند و از پروردگارشان تقاضای آمرزش کنند این بود که سنّت پیشینیان دامانشان را بگیرد). این تعابیر به خوبی نشان دهندهی این است که سنّت صرفاً به معنای آنچه گذشتگان انجام میداند مورد پذیرش اسلام نیست و سنّت اسلامی به حساب نمیآید. البتّه ممکن است جامعهای یا گروهی آداب، رسوم، اخلاق و منش پسندیدهای داشته باشند که در معنای انتروپولوژیک آن جز سنّتهای آن جامعه به حساب آید. طبیعی است که اگر تضادی با شریعت اسلام نداشته باشد، اسلام با آن مخالفت نکرده و حتّی تشویق هم میکند. مانند سنّت مهمان نوازی که در عرب جاهلیّت بود. البتّه باید دقّت نمود تایید اسلام بر این آداب و رسوم نه از آن باب است که چون گذشتگان انجام دادهاند پس ما نیز باید انجام دهیم، بلکه چون مبتنی بر اصول شریعت است مورد تأیید و حمایت قرار میگیرد. همانطور که قبلاً در تعریف سنّت بیان شد متأسفانه بسیاری، اعمال و رفتاری که در میان مسلمانان رایج است را صرفاً از این باب که در گذشته مسلمانان به آن عمل میکردند، جزء سنّت اسلامی میآورند بدون اینکه توجّه کنند آیا این اعمال ریشه در اصول شریعت دارد یا خیر. همین امر باعث شده تا عامهی مردم بسیاری از رفتارهایی که از گذشتگان به آنها رسیده است و یا چون مسلمانان در گذشته اقدام به عمل یا انجام آن کار خاص میکردند، آن عمل را یک آموزه اسلامی قلمداد کنند و در مقابل یک گزاره یا فعل جدیدی را صرفاً از آن جهت که به عنوان سنّت نبوده یعنی گذشتگان انجام ندادهاند، نفی کرده و با آن مخالفت کنند و آن را از دایره اسلام خارج بدانند. در صورتی که هر دو برداشت غلط بوده و با اسلام سازگاری ندارد. برای اسلام آنچه که مهم است عدم مغایرت یک گزاره با موازین شریعت است نه آنکه گذشتگان آن را انجام می دادهاند یا نه. ممکن است گزارهای سالها و حتّی قرنها در میان مسلمین رواج داشته امّا با اسلام منافات داشته باشد. از این دست گزارهها کم نیستند و همینها باعث عقب ماندگی جهان اسلام شده است. در مقابل ممکن است گزارهی جدیدی مطرح شود و گذشتگان هم به هیچ وجه به آن نپرداخته باشند امّا با موازین شریعت انطباق داشته و میتواند مورد استفاده مسلمانان قرار بگیرد. با مباحث ذکر شده فوق روشن شد که سنّت اسلامی با سنّت در دو معنایی که در غرب بکار می رود یعنی برداشت تاریخی و برداشت آنتروپولوژیک، هیچ سنخیتی ندارد.
همانطور که بیان شد آنچه که در اسلام سنّت نامیده میشود منشأ الهی دارد. این امر نباید باعث این اشتباه شود که سنّت اسلامی را معادل معنای سوم از سنّت یعنی امری دینی و مرتبط با ماوراء الطبیعه در نظر گرفت. در باب ماوراءالطبیعه باید گفت که اسلام گزارههای افسانهای و اسطورهای و یا چیزهایی مانند جادو را که هیچگونه عقلانیّتی در آنها نیست و برای تخدیر روح انسان به کار می روند را رد میکند. برخی گزارهها از این دست هیچ مبنا و اساسی ندارد و معلوم نیست منشأ آنها چیست. بسیاری از سنّتها و آئین ها که از گذشته باقی مانده به اصطلاح ریشههای ماوراء الطبیعه دارند. در افسانهها و اسطورهها، داستانی ذکر شده و بر اساس آن عملی در جامعهای نسل به نسل استمرار پیدا کرده. اسلام به هیچ وجه این گزارهها را نمیپذیرد.
شاید تنها گزارهای که بتوان در برداشت اسلام از سنّت و غرب از سنّت(Tradition) یکی دانست، مترادف قرار دادن Tradition با دین است.گفتیم که در اسلام سنّت منشأ الهی دارد. در غرب نیز بسیاری Tradition را معادل دین قرار میدهند و دین را مظهر و نماد Tradition میدانند. در باب قرون وسطی نیز که عصر Tradition است بزرگترین شاخصه آن حکومت دین و کلیسا میباشد. همین اشتراک ظاهری باعث شده بسیاری همان حرفهایی که غرب در تقابل بحث سنّت Traditionو مدرنیته، درباب دین به عنوان نماد سنّت Traditionزده است نعلبالنعل آورده و در مورد اسلام بکار برده و آن ادلهای که مدرنیته در نفی و یا طرد دین ( مسیحیت ) به کار می برد در مورد اسلام نیز بکار برند. این خلط مبحث از آنجا ناشی شده که بسیاری به تفاوتهای سنّت در اسلام و مسیحیت توجّه نمی کنند. در مسیحیت، Tradition بیش از آنکه یک امر دینی باشد یک گزاره دست ساز خود غرب، چه در غالب دست ساز بودن آباء کلیسا و چه در غالب دست ساز بودن خود مردم غرب است. یعنی آنچه که کلسیا ساخت به عنوان سنّت مطرح شده که در غالب دین جای میگرفت. تاریخ قرون وسطی پر است از این موارد. آباء کلیسا هر کاری را تمایل داشتند با نسبت دادن آن به دین توجیه می کردند. و این امر باعث می شد در گذر زمان آن فعل به Tradition تبدیل شده و مورد استناد قرار بگیرد، هر چند ممکن بود با دین مسیحیت و حتّی با عقل و علم در تضاد باشد. مانند فروش بهشت و یا مرکز بودن زمین که به عنوان بخشی از دین مسیحیت در قرون وسطی قرار گرفته بود. ایمان و عقیدهی مسیحیت بر روی این گزارهها سوار شده بود و دین مترادف این Tradition قرار گرفت. گزارههای که هیچ ربطی به خداوند، وحی و دین نداشت. این تضاد و تمایز بین آنچه که گذشتگان انجام میدادند که در قالب Tradition جای می گرفت و عقل سلیم و دستاوردهای علمی بشر باعث شد تا به حق، آن Tradition طردشود. باید به غرب حق داد که به مخالفت با آن Tradition بپردازد و خود را در آغوش مدرنیته رها کند.
در اینجا خط تمایز سنّت اسلامی و Tradition در مسیحیت ( قرون وسطی ) در معنای دینی آن کاملاً مشخص میشود. در قرون وسطی که نماد و مظهر Tradition در غرب است و هرگاه غرب از Tradition یاد میکند منظورش قرون وسطی است و همواره برای سنّتی خطاب کردن بعضی جوامع آنها را با قرون وسطای خود مقایسه میکند، همواره اعمال و رفتاری که گذشتگان انجام میداند، مخصوصاً آباء کلیسا به عنوان دین و Tradition مسیحی شناخته می شد. امّا در اسلام تنها قرآن (وحی تحریف نشده) و اعمال و گفتار معصومین(ع) است که برای ما حجّت است. آن هم از آن لحاظ که معصومین(ع) قرآن و شریعت اسلام را کاملاً شناخته و تجسم عینی اسلام هستند و همچنین چون معصوم هستند در عمل کار خطایی انجام نداده و میتوانند به عنوان یک الگو همیشه سرمشق باشند.
« عدّهای از صاحبنظران بر این موضوع اصرار ورزیدهاند که مفهوم سنّت و توابع آن برای مسلمانان در درجه اوّل یک مفهوم دینی – عقیدتی است و اصل و اساس ایمان اسلامی بر استمرار یک سنّت در معنای دین، تاریخی و زبانی – آنگونه که در مغرب زمین بوده – استوار گردیده است. صاحب این قلم ( محمّد مجتهد شبستری ) چنین عقیدهای را خطا میداند و معتقد است این مفهوم از سنّت اختصاص به مغرب زمین دارد و سرایت دادن آن به جهان اسلام یک خطای علمی است…. معنای دینی رویارویی سنّت و تجدّد به مغرب زمین اختصاص دارد و ریشه اصلی آن در تلقّی مسیحیت، بویژه کاتولیکها، از « سنّت دینی تاریخی » قرار دارد…. کلیسا حامل این سنّت دینی و تاریخی بود تا اینکه پدیده تجدّد پیش آمد. ظهور تجدّد در مغرب زمین از درون سنّت مسیحی بود و در عین حال در برابر آن. تجدّد این بود که یک عقل انتقادی مستقل و خود بنیاد، همراه با تحوّلات اجتماعی و سیاسی جدید به ویژه دموکراسی سیاسی تدریجاً همه ابعاد زندگانی اروپایین را فرا گرفت. مهمترین مسألهای که در این جریان به وجود آمد این بود که سنّت دینی، تاریخی و زبانی مسیحیت که حامل ایمان و عقیده مسیحیت است به خطر افتاد. بحران عظیمی رخ داد که سنّت را هم در معنای آنتروپولوژیک آن و هم در معنای دین و عقیدتی آن به زوال تهدید می کرد. اینگونه بود که مسیحیان مغرب زمین رویارویی سنّت و تجدّد را رویارویی دینداری و بیدینی تلقّی کردند.» ( مجتهد شبستری، 1375 : 65 – 69)
بنابراین یکی دانستن سنّت در معنای دینی آن در اسلام و مسیحیت غلط است. البتّه این نکته را نباید از نظر دور داشت که برخی سوء استفادهها از اسلام باعث شده که برداشتی شبیه مسیحیت از اسلام صورت بگیرد. همواره بودهاند کسانی که از دین و اسلام برای منافع خود استفاده کرده یا کارهای خود را با آن توجیه کردهاند. این گزاره از تاریخ صدر اسلام تا کنون وجود داشته است. به عنوان مثال یک زمان خلیفه رسول الله(ص) در سقیفه انتخاب می شد، برای توجیه آن نظریه حل و عقد آمد. بار دیگر خلیفه توسط خلیفه قبل انتخاب شد، نظریه استخلاف آمد. بار دیگر خلیفه توسط شورا انتخاب می شد نظریه شورا میآمد و در جایی خلیفه با زور سر کار میآمد، نظریه استیلا مطرح می شد. این نظریات صرفاً توجیه کننده حکومتها بودهاند و هیچ کدام ریشه در شریعت اسلام نداشتند امّا بعدها در قالب سنّت به عنوان گزارههای دینی و اسلامی مطرح شدند. امروز نیز عالمان برخی از فِرَق با دادن احکام تکفیری و حلال شمردن خون مسلمانان دیگر و حمایت از حکومتهای استبدادی جلوههایی از سنّت قرون وسطایی را نشان میدهند. یکی از نویسندگان اهل سنّت به خوبی به شباهت بین این مفاهیم با گزارههای کلیسایی قرون وسطی اشاره کرده است. « عالمان دین، اعم از فقیهان، محدثان، مفسران و متکلّمان، نقش قدرت کلیسایی را در تبیین حدود ایمان و عَلَم کردن مخالفان بازی می کردند. آنان نام خدا را از آن خود ساخته و بر دیدگاه و آراء خود، قداست بخشیدند و قوانینی را که وضع کردند احکام الهی تلقّی کردند، بدان توجیه که این احکام شرعی استنباط شده از اصول اسلامی بویژه قرآن و سنّتاند و اجماع بر آن قائم شده است. » (شرفی، 1383 : 28) شاید برخی با اعمال خود جلوه بدی از سنّت اسلامی نشان دهند که شبیه سنّت قرون وسطایی است، امّا باید تمام اسلام و جامعه مسلمین را دید. نباید مباحث را با هم خِلط کرد. به عنوان نمونه به ندرت شاهد بودهایم که علمای تشیع توجیهگر حاکمان فاسد و ظلم و فساد علیه مردم باشند. مخالفتهای علمای ایران با حاکمان فاسد مخصوصاً طی 150 سال اخیر نمونهای از این موارد است.
در مجموع میتوان این گونه نتیجه گرفت که سنّت اسلامی بطور مشخص با Tradition مسیحی قرون وسطایی چه در معنای تاریخی آن، چه در معنای آنتروپولوژیک آن و چه در معنای دینی آن هیچ شباهت و سنخیتی ندارد. در نهایت میتوان گفت سنّت در فرهنگ اسلامی، نابترین تفسیر بیانی و عملی قرآن کریم از سوی معصومین(ع) است(نقی زاده، 1381 : 57) نه چیز دیگری.
4-1-5-3- تقابل سنّت اسلامی و مدرنیته غربی
با بررسی نسبت سنّت در اسلام و سنّت(Tradition) در غرب و درک تمایز و عدم سنخیت میان آنها، اکنون به بررسی نسبت سنّت اسلامی و مدرنیتهی غربی میپردازیم. قبلاً بیان کردیم مفهوم مدرن دارای چهار مشتقِ مدرنیته، مدرنیسم، مدرنیزاسیون و مدرنیست میباشد. همانطور که در تعریف مدرنیته بیان کردیم، مدرنیته عناصر درونی فکری و فلسفی و فرهنگی تمدّن غرب و مدرنیسم نمودهای بیرونی تمدّن جدید غرب است. یعنی تجلّی آن عناصر درونی فکری – فلسفی و فرهنگی در صحنه اجتماعی در غالب نهادهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، مدرنیسم را رقم می زند. مدرنیزاسیون هم دست آوردهای سخت افزاری مدرنیته محسوب میشود مانند تکنولوژیهای پیشرفته، ابزار مدرن زندگی و…. و کسی که در در چهارچوب این سه حوزه حرکت میکند مدرنیست است. نسبت سه حوزه مدرنیته، مدرنیسم و مدرنیزاسیون بدین شرح است:
آنچه مهم به نظر می آید و اساس تمدّن مدرن غرب است و سایر مفاهیم ریشه در آن دارند « مدرنیته » است. مدرنیته همانطور که گفته شد تغییر در ذهنیّات و باورها است، یعنی تا زمانی که یک جامعه و افراد آن دریافت ذهنی نو از جهان، هستی و زمان نداشته باشد( هودشیان، 1373 : 61 ) و نتواند شالوده فکری و عقلی خود را متناسب با طبیعت دوره جدید تجدّید نمایند (طباطبایی، 1370 ) نمیتوانند به سمت مدرنیته حرکت کنند و تا زمانی هم که به مدرنیته دست نیابند، دستیابی به مدرنیسم برای آنها معنا ندارد. شاید بتوانند مدرنیزاسیون را برای خود رقم بزنند مانند کشورهای جنوبی حوزهی خلیج فارس، امّا این امر به معنای مدرنیته نخواهد بود. البتّه گفته میشود که مدرنیزاسیون فرآیندی است که طبیعتاً به مدرنیته میانجامد (هاپوود، 1380 : پانزده) امّا هنوز در کشورهای حوزه خلیج فارس هیچ نشانهای از مدرنیته دیده نمیشود. بر عکس، آنچه به نظر می رسد این است که تا زمانی که یک جامعه و افراد آن در فکر و نظر عقیده مدرن نشوند ( مدرنیته ) مدرنیزاسیون صرفاً رنگ و لعابی از مدرن شدن و مانند کف روی آب است. تاریخ کشوری مانند ایران به خوبی نشان دهندهی این نکته است. هر چند رضا شاه تلاش بسیاری در مدرنیزاسیون ایران صورت داد و محمّد رضا شاه نیز همان راه را ادامه داد و تا حدی به سمت مدرنیسم ( یعنی تغییر در نهادهای اجتماعی ) حرکت کرد امّا در نهایت به ضرر خود آنها تمام شد. چون ابتدا فرآیند مدرن شدن در ذهن و دیدگاهها صورت نگرفته بود. به هر حال آنچه اساسی به نظر می رسد بحث مدرنیته است. به همین منظور در اینجا به بررسی سنّت اسلامی و مدرنیتهی غربی خواهیم پرداخت.
برای انجام این بررسی لازم است ابتدا ویژگیهای مدرنیته را بشناسیم. برای مدرنیته ویژگیهای زیادی بر شمرده شده است. تقریباً مجموع این ویژگیها را میتوان اینگونه بیان کرد :
تأکید و تکیه بر عقل جزوی نفسنیت مدارِ استیلا جویانه ( عقل مدرن)
اومانیسم و بشر انگاری به عنوان ویژگی اصلی روح عصر جدید
اعتقاد به اصالت علوم جدید که مبتنی بر روششناسی آزمایشگاهی و معرفتشناسی حسی، تجربی هستند
جدا کردن اخلاق از تار و پود عالم، یا به تعبیری اعتقاد به جدایی هست از باید
سکولاریسم
نیهلیسم یا نیست انگاری به عنوان صفتِ ذاتِ مدرنیته

                                                    .