رشته حقوق

ابراهیم (ع)

دانلود پایان نامه

«چشم امّا می تپد در چهره ی من
هوش می خشکد ز هول جادوان وهم
میوه ی طاقت
می مکد شادابیش را شاخ پیر خشم
سنگ می ترکد ز صبر من : چه یعقوبی و چه ایوب ! . . . » (آتشی،1386، ص81)
13-3-3-4- یوسف
«لَقَدْ جَاءَکُمْ یُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بالْبَیَّناتِ فَمَاز لْتُمْ فی شَکٍ مِّمَّا جاءَ کُم به حَتّی إذَاهَلَکَ قُلْتُمْ لَنْ یَبعَثَ اللهُ مِنْ بعدِهِ رَسولاً کَذَالِکَ یُضِلَّ اللهَ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرتابٌ
یوسف پیامبر (ع) پیش از این برای شما دلایل روشنی بر توحید و نبوت خویش آورد . پس شما همواره از آن چه آورده بود ، در تردید بودید تا چون درگذشت گفتند : هرگز خداوند پس از او رسولی بر نمی انگیزد در درمان حیاتش او را تکذیب کردید و پس از مرگش پذیرفتند و آیندگان را انکار نمودید . این چنین خداوند کسی را که اسرافکار تردید کننده است ، در گمراهی می کند . »(سوره ی انفال ، آیه ی 34)
«جمیز هاکس» می نویسد «خواهد افزود » زیرا مادرش به واسطه ی اعتقاد بر این که خداوند پسر دیگری به وی کرامت خواهد فرمود ، وی را «یوسف» نام نهاد . (اردلان جوان،1385،ص276)
یوسف پسر «نورس» ، خوش سیما ، پاکیزه خوی و دلبربای یعقوب (ع) در کودکی مادر خود «راحیل» را از دست داده و از نعمت مهر مادری محروم مانده بود ، از این جهت پدر بزرگوارش در نگهداری و مراقبت و مهربانی نسبت به او بی نهایت کوشا بود و او را از یازده فرزند دیگرش بیشتر دوست می داشت . یوسف کوچک و شیرین زبان ، بامدادی سر از بالین برداشت و با شادی زیادی پیش پدر دوید و گفت : پدر دیشب خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه از آسمان فرود آمدند و مرا سجده کردند . پدر گفت : خواب تو از جمله رؤیاهای صادقه است و تو را با جاه و جلال و علم و مقام بشارت می دهد امّا مبادا که آن را با کسی درمیان گذاری ، بویژه با برادرانت که هم اکنون نسبت به تو حسد می ورزند و اگر این از این خواب آگاه شوند ، آتش کینه و حسرتشان شعله ور خواهد شد و خرمن هستی تو در کام خواهد کشید .(همان ، ص277)
برادران حضرت یوسف (ع) وقتی احساس کردند که یوسف (ع) با شایستگی هایی که دارد در نزد پدر از محبوبیت ویژه ای برخوردار است در میان خود مشورت کرده و گفتند : در نزد پدر یوسف و برادرش (بنیامین) نسبت به ما محبوب تر هستند در حالی که ما قوی و تنومندیم و به کار او می آییم و آن دو هنوز کودکی بیش نیستند و به کار او نمی آیند ، به درستی که پدر ما در این باب به گمراهی آشکاری گرفتار شده است ، هر طوری شده باید یوسف را از پدر دور کنیم تا محبت پدر مخصوص ما باشد و ما از گروه شایستگان باشیم البته بعداً ، از این عمل (جدا کردن یوسف از پدر) توبه می کنیم و در گروه صالحان قرار می گیریم .
اوّل آنان نقشه کشیدند که یوسف (ع) را بکشند تا مهر و شفقت پدری مخصوص ایشان باشد، امّا برادر بزرگترشان گفت : کشتن او جایز نیست ، بلکه ما او را از دیده ی پدر خود پنهان می کنیم که پدر او را نبیند و با ما مهربان گردد .
بعد از این تصمیم به نزد پدر خود آمده و گفتند : ای پدر ! چرا ما را بر یوسف امین نمی گردانی که او را هماه ما بفستی و حال آنکه ما برای او ناصح وخیرخواهیم ، او را فردا با ما بفرست تا با ما تفریح کند و بازی نماید مطمئن باش که ما از حفظ او از گزند آفات از هیچ کوششی دریغ نخواهیم کرد .
یعقوب (ع) فرمود : من خیلی ناراحت می شوم اینکه او را از پیش من ببرید ، تابع جدایی از او را ندارم و می ترسم که شما از او غافل باشید و او را گرگ بخورد . یعقوب (ع) می ترسید که مبادا آن بلایی که از جانب حق تعالی برایش مقدر شده است ، درباره ی یوسف باشد چون از همه بیشتر او را دوست داشت .
امّابلاخره بر اثر اصرار برادران، یوسف رابه آنان سپردبا آن که ازدل به این کار رازی نبود البته آن ها برای پدر سوگند یاد کردند که از یوسف مراقبت می کنند . چون یوسف را از کنعان دور کردند ، به جنگلی داخل شدند و برخی از آنان گفتند : او را همین جا بکشیم و خودمان را راحت کنیم ، شب هم جنازه اش را گرگ می خود و هیچ اثری از او باقی نمی ماند . یهودا که برادر بزرگ و عاقل بود گفت : اگر می خواهید او را از پدر جدا کنید، یوسف را نکشید و او را در چاه بیندازید آنان حرف او را پذیرفته و لباس حضرت یوسف (ع) را بیرون آورده و او را به چاه انداختند . یوسف در قعر چای با خدایش مناجات می کرد که ای خدا ! به ضعف و کوچکی و بیچارگی من رحم کن . در این هنگام کاروانی از آن منقه فرود آمد که افراد آن از اهالی مصر بودند، آن ها برای برداشتن آب سطلی را به چاه انداختند امّا وقتی سطل را بیرون آوردند به جای آب دیدند پسرکی چون قرص ماه در آن نشسته است . گفتند: این پسر زیبا را می فروشیم و پول آنرا بضاعتی برای خود قرار می دهیم بادران یوسف نیز نزد پدر آمدند و با حالتی تصنّعی و دروغین در حالی که گریه می کردند به سرو صورت خود می زدند ناله کنان گفتند ای پدر ! ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم و یوسف را نزد اثاث خود گذاشتیم وقتی آمدیم متوجّه شدیک که گرگ او را خورده است . یعقوب (ع) پیراهن یوسف را بوئید و آهی کشید و از شدت ناراحتی بی هوش شد چون صبح شد برادران به یکدیگر گفتند بایید برویم و ببینیم حال یوسف چگونه است آیا مرده است یا زنده ؟ چون به سر چاه رسیدند جمعی را دیدند که بر سر چاه جمع شده بودند و چون سطل را به چاه انداختند یوسف با سطل از چاه بیرون آمد . چون آن را بیرون آوردند برادران گفتند این غلام ماست دیروز به این چاه افتاد و امروز آمده ایم که او را بیرون آوریم یوسف را از دست آنان گرفتند و به کناری بردند و گفتند اگر اقرار به بندگی ما نکنی که تو را به مردم این قافله بفروشیم تو را می کشیم .
پس او را به مردم قافله بردند و گفتند این غلام را از ما می خرید؟ شخصی از مردم قافله به نام «مالک بن زعر» او را به بیست درهم از برادران یوسف خرید و بعد شتری آوردند و یوسف را با پلاس و غل و زنجیر در بالای آن شتر افکندند و به سمت مصر حرکت کردند .
یوسف (ع) سرانجام به مصر آوردند و در معرض فروش گذاردند و طبق معمول چون تحفه ی نفیسی بود در بازار برده فروشان توسط عزیز مصر «بوتیفار» او را به کاخ خود برد و به همسرش زلیخا پیشکش می کند . یوسف در کاخ بوتیفار رشد کرده وبه سنّ بلوغ می رسدپس از بلوغ زلیخاعاشق چهره ی زیبای یوسف شده و برای بدست آوردن وی نقشه ها می ریزید امّا یوسف حاضر به نافرمانی از پروردگارش و خیانت به عزیز مصر نمی شود . سرانجام زلیخا پس از ناامید شدن از یوسف او را متهم به خیانت از عزیز مصر کرده و وی را به زندان می اندازند .
یوسف(ع) در زندان به همه ی زندانیان پیوسته نیکی و محبت و احسان می کرد ، از بیماران پرستاری و از غم زدگان دلداری و دلجویی می نمود ، نیازمندانشان را یاری می کرد و با تمام وجود بر اهل زندان خدمت رسانی می نمود و به آنها آرمش می داد . مهم تر از همه خواب های آنان را تعبیر می کرد .
در همان روزها پادشاه مصر خوابی می بیند که هفت گاو لاغر، هفت گاو فربه را می خورند و هفت خوشه خشک هفت خوشه سبز را نابود می سازند . پادشاه مصر (فرعون) همه ی خواب گذارانش را برای تعبیر این خواب فرات می خواند اما همگی از تعبیش عاجز می مانند . سپس به یاد یوسف می افتند و تعبیر آن را از او می خواهند . یوسف بیان می کند که هفت سال نعمت و برکت و فراوانی محصول و سپس هفت سال خشکسالی در پیش است پس باید در هفت سال اول قسمتی از محصول ذخیره شود تا در زمان خشکسالی مردم در قحطی نمانند . بدین ترتیب او از زندان آزاد شده و با مرگ بوتیفار جانشین او می شود .
در زمان خشکسالی ، کنعان نیز درچار خشکسالی می شود . برادران یوسف از سر ناچاری برای درخواست کمک به مصر نزد عزیز مصر می رود یوسف در هنان نگاه نخست آنان را می شناسد اما از آن جا که در زمان جدا شدن از برادرانش ، وی کودکی بیش نبوده و چهره اش تغییر کرده است ، برادران او را نمی شناسند ، یوسف به آن ها کمک کرده و از آن ها می خواهد اگر باز هم نیاز داشتند باز گردند و در سفر بعد برادر دیگر خود را نیز همراه خود بیاورند آنها موافقت کرده و با خوشحالی راهی کنعان می شوند .
در سفر بعدی جوان ترین برادرشان«بنیامین»را همراه خود می آورند یوسف پس از کمک به آن ها با ترفندی بنیامین را نزد خود نگاه می دارد . یعقوب از دوری بنیامین غمگین است ، نامه ای برای عزیز می نویسد و برادران یوسف آن را نزد وی می برند در این هنگام یوسف خود را به آن ها معرفی کرده و آن ها را از رفتار ناشایستشان آگاه می سازد . برادران پشیمان شده و یوسف از آن ها درمی گذرد ، بعد یوسف (ع) پیراهن مخصوص نبوت را به آنان داده و گفت : این پیراهن مرا که جبرئیل برای ابراهیم (ع) آورده و او را به اسحاق (ع) داده و او را به یعقوب (ع) و او به من پوشانده ، و هر گرفتاری وبیماری بوسیله ی آن رهایی و بهبود می یابد ، به کنعان ببرید و بر روی پدرم بیندازید تا نور چشمانش باز گردد . آنگاه آن را نزد بیاورید . یوسف (ع) به آنان تأکید که این پیراهن را برای پدرم،کسی باید ببرد که پیراهن خون آلوده ام را قبلاً برده است . یهودا گفت : من پیراهن خون آلودت رابه پدر دادم وگفتم گرگ اورا خورده است وبنابراین او مسئول این کارشد.چون یهوداپیک مژده رسان یوسف (ع) آمد و آن پیراهن را بر روی یعقوب (ع) افکند ، چشمانش بینا گشت و بعد از آن فرزندانش اظهار پشیمانی و تقاضای بخشش کدند و یعقوب(ع) آنها را بخشید .

مطلب مشابه :  تاریخ

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید