کتایون، برای اسفندیار صفات و گذشتهی رستم را برمیخواند؛ و این نشان دهندهی این است که نشان دهندهی که او یک زن معمولی حرمسرایی نیست و از سیاست روز آگاه است:
ســــواری کــــه بــــاشد بــه نیروی پیـل ز خـــون رانــــد انـــدر زمــین جــوی نیـل
بــــــدرد جـــــگرگـاه دیــــــو ســــپید ز شمـــشیـر او گــــــم کـــــــند راه شیــد
هـــــمان مـــــاه هـامــــاوران را بــکشت نیـــــاراست گــــفتن کـــس او را درشــت…
(فردوسی716:1389،ب158-156)
او زنی است که دو دربار و دو فرهنگ مختلف را تجربه کرده (ایران و رم) و به اصطلاح زنی است که سرد و گرم روزگار را چشیده است. در حقیقت او سیاستمداری عقلگرا و آیندهنگر است.
کهنالگوی آنیموس در زن میتواند اغلب به صورت باورهای نهفتهی مقدس و یا آشکار پدیدار گردد (یونگ،285:1392). مادران حماسههای اسطورهای ایرانی، همچون سیندخت، رودابه، تهمینه، جریره، فرنگیس، کتایون و … همگی سرشتهای مینوی و آسمانی درخویش دارند که در رفتارها و کنشهای آنان دیده میشود. کهنالگوی آنیموس، در زن، به وی استواری روحی می دهد و مایهی بسیاری از تجربههای مذهبی و مینوی وی میشود؛ تا بدانجا که، او میتواند پرده از رازها برگیرد و رخدادهای آینده را پیشبینی کند(همان:293). کتایون به واسطهی آینده نگریهای خود، سیستان را قتلگاه اسفندیار میداند و با گفتن این گونه سخنان اسفندیار عجولپیشه را رهنمود میکند:
جـــز از سیســـتان در جـهان جـای هست دلــــیری مــــکن تـــیز مـــــنمای دســت
(فردوسی،717:1389،ب166)
او حتی سرنوشت و آینده خویش را میداند و آن را در گرو این سفر میبیند و این آینده را به اسفندیار باز میگوید:
مــــــرا خاکــــسار دو گیتــــی مـــــکن از ایــن مهـــــربان مــــام بشنـــو سخـــن
(همان،ب167)
کتایون اسفندیار را زمان رفتن به سوی سیستان پیوسته پند و اندرز میدهد و از این کار منع میکند، اما زمانی میبیند که این پندها و سخنان چارهساز نیست و او را از رفتن باز نمیدارد؛ به اسفندیار میگوید:
اگــــر زیـــن نشـــان رای تـــو رفتنــست همـــــه کــــام بــــدگوهـــر اهـــرمنست
بــــــدوزخ مـــبر کــــــودکان را بپــــای کــــه دانـــــا نـــــخوانـد تـو را پـاک رای
(همان:717،ب181-180)
گویا کتایون از پیش میدانست که فرزندان اسفندیار در این سفر کشته میشوند به همین دلیل اسفندیار را از بردن فرزندان منصرف میکرد. نکتهی قابل ذکر این است که، میتوان گفت کهنالگوی نرینه کتایون در این داستان که از جنبههای مثبت آن بهره برده و او را روحانی و مقدس کرده؛ به گونهای که دل و اندیشهاش از بدی پاک و بیآلایش شده بود، زرتشت باشد. زیرا همانطور که پیشتر گفته شد کتایون از جمله کسانی بود که به دین بهی گروید و آن را از زرتشت پذیرفت (جان بایر،456:1381). کتایون برخلاف همسرش گشتاسپ که به روش و آیین زرتشت عمل نمیکرد، تمامی کارها و منش و به طور کلی شخصیتش بر روش این دین بود به این معنی که دروغ نمیگفت، صلحجو بود و همیشه به راه راستی و حقیقت میرفت.
زن، از طریق عنصر نرینه میتواند به انکشاف نهفته در شرایط عینی شخصیتی و فرهنگی خود، آگاهی یابد و به زندگی روحانیتری دست یازد(یونگ،293:1392). کتایون در زندگی خود، به ویژه از زمانی که دین بهی را از زرتشت میپذیرد، روحانی میزیید و اندیشهها و گفتههای مینوی(آنسری) را در سر میپروراند. او به اسفندیار میگوید که رفتن او به سیستان، خواست و دلخواه اهریمن است:
اگـــر زیـــن نشــان رای تـــو رفتـن است هـــمه کـــــام بــــدگوهـــر اهــــــرمنست
(فردوسی717:1389،ب180)
کتایون آنگاه که میداند دیگر راهی برای جلوگیری از این سفر شوم برایش باقی نمانده؛ تنها راه درمان و تسکین دل خود را گریه میداند:
ز پـــــیش پســــــر مــــــادر مـهربــان بیامــــــــد پــــــــر از درد و تیــــره روان
هــــمه شـــب ز مهــــر پــــسر مـادرش ز دیـــــده همـــی خـــون ریخـــت بر برش
(همان:717،ب187-186)

                                                    .