راه حل ها

چطور هوش هیجانی خود را تقویت کنیم -ویژگی­های هوش هیجانی

2-1-1-2 کسب هوش هیجانی

باید بدانیم هوش هیجانی واقعی این نیست تا افراد مطابق میل ما رفتار کنند. هوش هیجانی به معنی شناخت عواطف خود و دیگران است تا بتوانیم بر اساس آن رفتاری مبتنی بر اخلاق توام با وجدان اجتماعی داشته باشیم. هوش هیجانی یعنی احساسات خود و دیگران را به خوبی شناخته و آن را هدایت کنیم. کتاب های پر محتوا و افراد باهوش ممکن است ارزش یکسان داشته باشند اما هوش هیجانی عاملی است که انسان ها را نسبت به سایرین ممتاز و برجسته می سازد. افراد با هوش هیجانی بالا می توانند  موازنه منطقی میان عواطف و عقل به وجود آورند. آنها روحیه دهنده هستند ، هدایت کنند خوبی هستند و در افراد احساس خوبی نسبت به خودشان به وجود می آورند تا احساس ارزشمندی کنند. هیچ کس با دنباله روی از افراد با هوش هیجانی بالا چیزی را از دست نمی دهد ، این افراد به دلیل اینکه با خودشان صادق بوده و از خودشناسی بالائی برخوردارند ، همیشه دارای اعتماد به نفس قوی هستند. آنها می دانند کامیابی ها به خودشان ارتباط دارد و به دیگران ربطی ندارد. به جای اینکه به رفتار دیگران برچسب بزنند اول عواطف شان را مرور می کنند . افراد باهوش هیجانی بالا خوشبختی را هم برای خودشان و هم برای دیگران می خواهند. آنها می دانند زندگی فقط متعلق به آنان نیست بلکه متعلق به همه انسان هاست (خداوندی­راهدانه، 1383).

2-1-1-3 ویژگی­های هوش هیجانی

وقایع زندگی را می توان به دو دسته وقایع مهم (مانند ازدواج و مرگ افراد خانواده) و وقایع روزمره (همچون ملاقات یک دوست) تقسیم نموده هوش هیجانی از عامل های مهم در زندگی افراد بوده که بر روی هر دسته از وقایع زندگی تأثیر بسیار دارد. ویژگیهای هوش هیجانی همچون درک، توصیف، فهم و مدیریت احساس باعث مقابله‌ی کارآمد افراد با استرس های روزانه و وقایع مربوط و نیز اتفاقات مهم زندگی بوده و نتایجی همچون سلامت روانی، کیفیت مطلوب روابط، رضایت شغلی، رضایت تحصیلی و سلامت بدنی را در پی خواهد داشت. بر اساس مطالب موجود در زمینه‌ی هوش هیجانی می توان به دو رویکرد اشاره کرد:

رویکرد نخست، تحت عنوان رویکرد توانایی است که توسط مایر (1999) مطرح گردید. بر اساس این دیدگاه هوش هیجانی شامل مجموعه‌ای از تواناییها می باشد و بر اهمیت اطلاعات عاطفی تأکید دارد. منطق زیر بنایی رویکرد توانایی این است که هیجان‌ها یا عواطف علامت های روابط هستند. این رویکرد هوش هیجانی را شامل چهار توانایی می داند:

1- توانایی هشیاری عاطفی و هیجانی برای درک صحیح هیجانات: این توانمندی، شناخت هیجانات در چهره ها، موسیقی و طرح ها را در بر می گیرد.

2- توانایی کاربرد هیجانات، جهت بهبود تفکر شامل:

* ارتباط دادن دقیق هیجانات با احساسات دیگر

* کاربرد هیجانات در جهت تغییر دیدگاه ها

3- توانایی فهم هیجانات و معنای آنها شامل:

* توانایی تجزیه و تحلیل و طبقه بندی احساسات و تشخیص ارتباط بین واژه‌ها (برای مثال احساساتی چون دوست داشتن و عشق هر یک در طبقه‌ای مجزا جا می گیرند).

* قابلیت درک تغییرات احتمالی از یک احساس به احساس دیگر.

* توانایی فهم احساسات مرکب مانند احساس همزمان عشق و تنفر یا ترکیبی از آنها همچون احترام به عنوان ترکیبی از ترس و تعجب.

4- توانایی مدیریت احساسات: که در بردارنده توانایی شخص در مدیریت احساسات خود و دیگران می باشد (مایر، 1999).

دومین رویکرد، اصطلاحاً رویکرد ترکیبی نامیده شده است (برای مثال بار– ان، 2001 : گلمن، 1998). این رویکرد هوش هیجانی را به عنوان یک توانایی با صلاحیت های اجتماعی، صفات و رفتارها توصیف می کند. رویکرد ترکیبی مهارتهای عاطفی، ارزشهای اجتماعی و رفتارها را با هم ترکیب می کند (کوب و مایر، 2000، به نقل از جوانشیر، 1383).

2-1-1-4 طبقه بندی بار – اُن

طبق نظر بار – اُن (1997) هوش هیجانی دارای پنج زیر مجموعه بوده که عبارت اند از:

– هوش هیجانی درون فردی که خودآگاهی – خود کنترلی، خودشکوفایی و نیز عدم وابستگی را در بر می گیرد.

– هوش هیجانی بین فردی که شامل همدلی، روابط بین فردی و مسئولیت اجتماعی می باشد.

– هوش هیجانی سازگارانه که فرایند حل مسأله و رویارویی با موقعیت های واقعی را در بردارد.

– هوش هیجانی مدیریت استرس که شامل تحمل استرس و آسیب‌های زندگی می باشد.

– هوش هیجانی خلق عمومی که خوش بینی و شاد بودن را لحاظ می‌نماید (سپهریان­آذر، 1385).

2-1-1-5 طبقه بندی گلمن

بر اساس پیشنهاد گلمن (پارسا، 1380) زیر مجموعه های هوش هیجانی عبارتند از:

– خودآگاهی: به معنای شناخت احساسات و عواطف خود، تشکیل یک مجموعه واژگان برای بیان آنها و مشاهده‌ی حلقه های ارتباط میان اندیشه ها، احساسات واکنش های افراد می باشد.

– خودتنظیمی: که شامل خودکنترلی، صداقت و ابتکار می باشد، به بیانی دیگر خود تنظیمی عبارت است از این مطلب که در ورای هر احساس چه چیزی نهفته است (برای مثال حسادت است که موجب خشم می شود یا عاملی دیگر)

– انگیزش: این بخش زیر مجموعه های همچون میل به پیشرفت و خوش بینی را در بر می گیرد.

– همدلی: که از فاکتورهای مهم آن، درک احساسات، دیگران و محترم شمردن تفاوت احساسات افراد در مورد موضوعات یکسان است.

– مهارتهای اجتماعی: که از اساسی ترین آنها، نحوه‌ی ابزار احساسات درونی خویش می باشد.

ویژگیهای شخصیتی افراد دارای هوش هیجانی بالا.

به زعم گلمن (پارسا،1380) نیمرخهای آماری مردان و زنان در این خصوص تا حدودی متفاوت است به این صورت که:

مردانی که از نظر هوش هیجانی بالا هستند، از نظر اجتماعی متوازن، خوش برخورد و بشاش و در مقابل انکار نگران کننده یا ترس آور مقاومند آنان در زمینه‌ی خدمت به مردم یا حل مشکلات، قبول مسئولیت، برخورداری از دیدگاه‌های اخلاقی ظرفیتی قابل توجه دارند. در ارتباط خود با دیگران هم حسی و توجه‌ نشان می دهند. زنان دارای هوش هیجانی سرشار، با جرأت هستند و  احساسات خود را به طور مستقیم ابراز می دارند و درباره خودشان احساس خوبی دارند، زندگی برای آنان سرشار از معناست، آنان هم مانند مردان، خوش برخورد و اجتماعی هستند و احساسات خود را به صورت مقتضی ابراز می‌دارند. خود را به خوبی با فشارهای عصبی منطبق می سازند، جایگاه اجتماعی آنان به آنها امکان می دهد تا به آسانی با افراد جدید روبرو شوند، با خودشان به قدر کافی راحت هستند تا آنکه بتوانند شوخ طبع، خود انگیخته و در مقابل تجارب عاطفی پذیرا باشند (پارسا، 1380).

2-1-1-6 سیر مطالعه‌ی هوش هیجانی

از لحاظ تاریخی پیدایش هوش هیجانی را می توان در چند دوره مورد بررسی قرار داد:

1- سالهای 1969-1900 : در این دوره قلمرو آزمونهای هوش گسترش یافته و موضوعات هوش و هیجان به طور مجزا و تفکیک شده مورد توجه قرار گرفته بودند در این مقطع داروین درباره‌ی توارث و تکامل به بحث پرداخت. همزمان با گستردیگ آزمونهای هوش، روان‌شناسان به تحقیق در زمینه‌ی هوش کلامی اقدام نمودند (سیاروچی و همکاران، 2001).

2- سالهای 1989-1970 : در این دوره حوزه‌ی مطالعاتی شناخت و تأثیر متقابل احساسات و هیجانات در تفکر مورد توجه قرار گرفت. در این دوره قلمرو پژوهش در زمینه‌ی ارتباط غیر کلامی، بر حول محور درک اطلاعات موجود در ارتباطات غیرکلامی مانند حالات منعکس در چهره افراد متمرکز گردید (مارلو، 1986).

در سال 1983 هووارد گاردنر شروع به نوشتن کتابی تحت عنوان «قالب های ذهن» کرده گاردنر در این کتاب عنوان می نماید که فقط یک نوع هوش وجود ندارد. او در کتاب خود به قابلیت های هفت گانه ای اشاره می کند، این قابلیت ها عبارت اند: مهارت زبانی، توانایی منطقی – ریاضی، قدرت تجسم، نبوغ در تحرک و جنبش، استعداد موسیقی، مهارتهای بین فردی و ظرفیت درون فردی.

الگویی که گاردنر برای سنجش هوش افراد ارائه می دهد حالتی چندگانه دارد. گاردنر و همکارانش این فهرست هفت تایی را به بیست نوع مهارت مختلف گسترش داده اند. بر اساس این دیدگاه، هوش درون فردی به هم پیوسته ای است که به طرف درون باز می گردد و در واقع ظرفیت فرد برای خلق الگویی صادقانه و دقیق از خود است. الگویی که از آن بتواند به طرز موثری در زندگی استفاده کند. هسته‌ی هوش بین فردی شامل این ویژگی است که بتوانیم خلق و خو، روحیه، تمایلات و عوامل برانگیختگی را در افراد دیگر تشخیص داده و به طور مناسب به آنها پاسخ گوئیم. طبق نظر گاردنر هوش بین فردی کلید خودشناسی عبارت است از «آگاهی داشتن از احساسات شخصی خود و توانایی متمایز کردن و استفاده از آنها برای هدایت رفتار خویش» (گلمن، 1380).

3- سالهای 1993-1990 : دو پرفسور امریکایی به نام های جان مایر و پیتر سالووی اقدام به انتشار مقالاتی در خصوص هوش هیجانی و اندازه گیری آن نمودند. آنها متوجه شدند که بعضی از مردم بهتر از دیگران قادر به شناخت و تشخیص احساسات خود و دیگران بوده و در زمینه‌ی حل مشکلات هیجانی بهتر عمل می کنند (مایر، 1999).

هوش هیجانی از نظر آنان شامل توانایی درک معنای عواطف و احساسات و نیز توانایی استدلال و حل مسأله بر مبنای آنها می باشد. از نظر آنان پردازش اطلاعات هیجانی به درک عواطف فهم احساسات مشابه و ارتباط آنها با یکدیگر و مدیریت هیجان اطلاق می گردد (سیاروچی و همکاران، 2001، به نقل از نوری، 1383). آنان زیربناری توصیف خود از هوش هیجانی را که مشتمل بر پنج حیطه‌ی اصلی شناخت عواطف شخصی، به کار بردن درست هیجانات، برانگیختن خود، شناخت عواطف دیگران و حفظ ارتباط های اجتماعی است، بر اساس نظریات گاردنر قرار داده‌اند (گلمن 1380، به نقل از پارسا 1380).

4- سالهای 1997-1994 : در سال 1994 و اوایل سال 1995 یک نویسنده‌ی امریکایی در حال طراحی جهت نوشتن کتابی درباره هوش هیجانی بود او برای این کار از مدارس و برنامه هایی که جهت رشد عاطفی به کار می رود بازدید نمود. در همین راستا او مطالعاتی در زمینه‌ی هیجانات عمومی در انسان انجام داد. گلمن در جریان مطالعات خود با کارهای مایر و سالووی آشنا گردید و کتابی تحت عنوان «هوش هیجانی» منتشر کرد.

گلمن در این کتاب اطلاعات جالبی درباره مغز، هیجانات و رفتار جمع آوری کرد و بر مجموعه ای از ویژگی ها مانند توانایی تهییج و برانگیختن خود، استقامت و پایداری در مقابل شکست، از دست ندادن روحیه، پس راندن افسردگی و یاس در هنگام تفکر، همدلی، صمیمیت و امید داشتن متمرکز گردیده است.

5- پس از سال 1998 : در این مقطع کارهای پژوهشی و نظری در زمینه‌ی هوش هیجانی انجام پذیرفته است. در این راستا پژوهش هایی در زمینه‌ی بازنگری مفهوم هوش هیجانی صورت گرفته و مقالاتی در این باره منتشر گردیده است (مایر ، 1999).

2-1-1-7 اندازه گیری هوش هیجانی

علاقه به هوش هیجانی تا اندازه ای این ادعا را منعکس می کند که بر اساس آن تفاوتهای فردی در پردازش اطلاعات هیجانی – عاطفی، موفقیت در زندگی را پیش بینی می کند. مفهوم هوش هیجانی تا حدودی از باورهای نخستین در مورد هوش اجتماعی مشتق می گردد. (سالووی و مایر، 1990). امکان تفاوتهای فردی در توانهاییهای ادراک و بیان هیجانی و فهم و مدیریت اطلاعات هیجانی را مطرح می سازند و بر این باورند که این تواناییها قابل فراگیری هستند. آنان هوش هیجانی را در قالب چهار عامل تعریف کرده اند که بر این اساس هوش هیجانی عبارت است از توانایی و درک صحیح هیجان، ارزیابی و بیان هیجان، توانایی تشخیص و یا تعمیم احساسات به نحوی که تفکر را تسهیل کنند، توانایی فهم هیجان و اطلاعات هیجانی و در نهایت توانایی تنظیم هیجانات پابه‌پای ارتقا در رشد عقلی و هیجانی از مخرج مشترک تواناییهای فوق با عنوان هوش هیجانی یاد کرده اند (سپهریان­آذر، 1385).

چندین مولف کوشیده اند تا مدل مبتنی بر تواناییهای هوش هیجانی را از طریق خود گزارش دهی و روشهای عملکردی حداکثری عملیاتی نمایند. امروزه دو روی آورد سنجش در اندازه گیری هوش هیجانی مطرح است (سپهریان­آذر، 1385).

1- روی آورد سالووی و مایر که استفاده از شاخص های عملکردی است و از قضاوت هیجانات تجربه شده توسط مردم مشتق شده است که این هیجانات تجربه شده در داستانهای کوتاه توصیف شده یا در عکس ها و تصاویر ارائه می شوند.

2- روی آورد دیگر رایج برای سنجش هوش هیجانی استفاده از ابزارهای خود گزارش دهی (پرسشنامه‌ها) است که متغیرهای شخصیت و گرایش و تمایلات درونی شخصی را ارزیابی می کنند.

در این راستا مقیاس سنجش هیجانات (AES)  به منزله‌ی یک ابزار خود گزارش دهی در ارزشیابی ابعاد چند گانه‌ی هوش هیجانی توسعه پیدا کرده است. پژوهشگرانی چون دیویس و همکاران (1998) و مارتنیس – پونس (1998 ، 1999) نیز مقیاس فراخلق جفت (TMMS)  را به عنوان شاخص خود گزارش دهی هوش هیجانی به کار برده اند. (به نقل از وارویک و نقل بک، 2004) مایر و همکاران ابتدا شاخص توانایی حل مسأله هیجانی را اختراع کردند و نام آن را مقیاس هوش هیجانی چند عاملی (MEIS) گذاشتند. آنها قصد داشتند تا نسخه‌ی چهار عاملی هوش هیجانی را ارزشیابی نمایند. تحلیل عاملی آنها از MEIS فقط سه عامل را آشکار کرد: ادراک، فهم، و تنظیم هیجانات. این سه مولفه با همدیگر 402 عبارت را تشکیل دادند که به توسعه‌ی آزمون هوش هیجانی مایر، سالووی و کاروسو که 141 عبارت را در بر می‌گیرد، منجر شد (انجل برگ و اسجو برگ، 2004) تاکنون ابزارهای متعددی جهت سنجش این نوع از هوش طراحی شده اند که در این زمینه سیاروچی و همکاران (2001) به پرسشنامه های کنترل هیجان (1989)، پرسشنامه‌ی سطوح آگاهی هیجان (1990)، پرسشنامه‌ی سبک های پاسخ (1991)، آزمون هوش هیجانی گلمن (1995، به نقل از پارسا، 1380)، پرسشنامه‌ی هوش هیجانی بار – ان (1997)، پرسشنامه‌ی خود گزارش دهی اسکات (1998) و آزمون هوش هیجانی مایر و سالووی و کارسو (2001) اشاره کرده اند (پارسا، 1380).

پتراید و فارنهام (2000 ، 2001) نیز بر این باورند که دو سازه هوش هیجانی متفاوت وجود دارد که بسته به روش عملیاتی نمودن هوش هیجانی موجودیت می یابند. یک سازه با عنوان هوش هیجانی صفت، به عملکرد نوعی ارتباط دارد و از طریق خود گزارش دهی بهتر عملیاتی می شود. دومین سازه با عنوان هوش هیجانی توانایی به توانایی واقعی ارتباط دارد و از طریق روشهای عملکردی حداکثری بهتر از روش خود گزارش دهی عملیاتی می شود (بهرامی، 1381)

ابعاد مسأله دار هوش هیجانی از طریق پرسشنامه سئوالاتی را در مورد وسعت رابطه هوش هیجانی خود گزارش شده با مهارتهای هیجانی واقعی و همبستگی معنادار میان اندازه های هوش هیجانی و شخصیت را مطرح می سازد. با این وجود استفاده از این روش سنجش به خاطر اینکه در مقایسه با روشهای سنجش مبتنی بر تکلیف بیشتر قابل فهم است ادامه دارد (بهرامی، 1381)

2-1-1-8 هوش هیجانی و بیماریهای روانی

بیماری روانی اصطلاحی کلی برای مشکلات روانی جوی با ماهیت جسمی و روانزاد است. اختلال روانی امروزه اصطلاح قابل قبول تری از واژه‌ی بیماری می باشد چون واژه‌ی اخیر بیشتر با شرایط جسمانی در ارتباط است (بهرامی، 1381).

امروزه اعتقاد بر این است که اگر فرد از هوش هیجانی مطلوبی برخوردار باشد بهتر می تواند با چالش های زندگی مقابله کند. هیجاناتش را به طرز موثری کنترل نماید و در نتیجه از سلامت روانی بهتری برخوردار باشد (سیاروچی و همکاران، 2001، به نقل از نوری 1383)، از سویی دیگر هوش هیجانی پایین عاملی خطر بار در ابتلا به بیماری روانی است. اگرچه هوش هیجانی ایده‌ای نسبتاً جدید است، شواهدی وجود ندارند که رابطه هوش هیجانی را با سبک های مقابله و سلامت روانی وارسی کرده باشند. از زمانی که پیتر سالوی و جان مایر تعریف هوش هیجانی را در اوایل سالهای 1990 صورت بندی نمودند، مدلهای چندگانه ای از هوش هیجانی مطرح شدند. در زمینه های روانپزشکی و طب روان- تنی متخصصان بالینی و پژوهشگران یک سازه‌ی تقریباً مرتبط را به مدت تقریباً سی سال به کار برده اند که از آن تحت عنوان الکسی تایمی (شکل در شناسایی و بیان هیجانات) یاد شده است (سیاروچی و همکاران، 2001، به نقل از نوری، 1383).

الکسی تایی در مقایسه با هوش هیجانی به نحو معتبرتری تعریف شده و داده های بیشتری از مطالعات وجود دارد که حکایت از تأثیر الکسی تایمی بر زندگی روزمره ای انسان ها داشته باشد (سیاروچی و همکاران، 2001). آنان بر پایه مطالعات صورت گرفته در زمینه‌ی آلکسی تایمی این مسأله را مطرح ساخته‌اند که افراد دارای الکسی تایمی نمی توانند به خوبی با دیگران ارتباط برقرار کنند یا به خوبی با موقعیت ها مقابل کنند و نیز بیماریهای روانی مختلفی که همه حاصل آشفتگی های موجود در تنظیم هیجانات است، آنها را تهدید می کنند از این شواهدی می توان استنابط کرد که خود آلکسی تایمی جلوه ای از نارسایی در هوش هیجانی است (سیاروچی و همکاران، 2001، به نقل از نوری، 1383).

آلکسی تایمی به منزله‌ی یک اختلال هیجانی به مشکلاتی اشاره دارد که فرد مبتلا در شناسایی و توصیف احساسات ذهنی خود دارد (همچنان که مشکلات مطرح شده در بیماران دارای بیماریهای کلاسیک روان – تنی نیز وجود دارند).

در تعریف دیگر آلکسی تایمی با چهار ویژگی مهم مشخص می‌شود:

– اشکال در شناسایی احساسات

– اشکال در تمایز قایل شدن میان احساسات روانی (ذهنی) و احساسات بدنی حاصل از برانگیختگی هیجانی

– اشکال در توصیف احساسات برای دیگران

– تخیلات محدود و سبک شناختی ای که بر جزئیات رویدادهای بیرونی تمرکز دارد.

یکی از ابعاد هوش هیجانی، خودآگاهی هیجانی است. خودآگاهی هیجانی همان گونه که مایر و سالوی (1997 به نقل از سیاروچی و همکاران، 2001، به نقل از نوری، 1383) اظهار می دارند با دو ویژگی مهم آلکسی تایمی به لحاظ مفهومی همپوشی دارد، این ویژگی ها اشکال در شناسایی احساسات و توصیف آنها برای دیگران است. لذا نقص در خودآگاهی هیجانی به ظرفیت محدود توانایی فرد در شناخت هیجانات خود و نظارت بر آنها می انجامد و از سویی عدم فهم هیجانات خود که یک بعد دیگر هوش هیجانی است باعث می شود که فرد نتواند احساسات ذهنی خود را تشخیص داده و آن را برای دیگران توصیف کند. با توجه به ارتباط بین ویژگی های موجود در الکسی تایمی و ابعاد تشکیل دهنده‌ی هوش هیجانی پژوهشگران این گونه استدلال می کنند که الکسی تایمی شکل از نقص در اندازه و ماهیت هوش هیجانی فرد است (سیاروچی و همکاران، 2001، به نقل از نوری، 1383).

2-1-1-9 ابراز هیجان و پیامدهای آن در قلمرو سلامت

بحث تأثیر استرس بیش از حد بر اعضای بدن نظیر دستگاه های گردش خون، دستگاه های قلبی – عروقی، اسکلتی – ماهیچه ای و در نتیجه به کار کردن در این اعضا از مباحث دیرپا و دارای سابقه ای طولانی در روان شناسی سلامت است.

افراد بدگمان، خصومت ورز و تحریک پذیر در مواجهه با رویداهای برانگیزاننده‌ی خشم، تنفر، خصومت و سایر هیجانات منفی مستعد آن هستند که به شیوه‌ی نامعقول به این رویدادها پاسخ داده و در نتیجه هیجانات بیش از حدی را تجربه نمایند. خصومت، عوارض زیان باری را به صورت بالقوه می تواند بر دستگاه های قلبی – عروقی وارد کند. این خصیصه در وهله‌ی اول واکنش قلبی – عروقی مفروط ایجاد می‌کند. دستگاه قبلی و عروقی به رویدادهای استرس زای خفیف نیز واکنش بیش از حد نشان می دهد. این مسأله به ویژه در موقعیت هایی که مستلزم درگیری و مواجهه‌ی رویارویی با سایر افراد است مصداق دارد. رگهای خونی که در حالت عادی ماهیچه های قلبی را تغذیه می‌کنند در افراد خصومت ورز هنگام رویارویی با وقایع و رویدادهای پراسترس تنگ تر می شوند، این رویداد فیزیولوژیکی فشار جدی بر دستگاه کرونوی قلب وارد می کند. برانگیختگی هیجانی که غالباً توسط افراد خصومت ورز تجربه می شود با چربی هایی که به جریان گردش خون وارد می شوند ارتباط دارند. افزایش در میزان کلسترول و تری گلیسیریدهای خون خطر ایجاد رسوبات معروف به پلاکت را ایجاد می‌کند که می تواند کارکرد رگهای خونی را که وظیفه‌ی تغذیه‌ی ماهیچه های قلب را به عهده دارند متوقف کرده و منجر به حمله‌ی قلبی شوند. هنگامی که افراد خشم و خصومت را تجربه می کنند ممکن است در مواجهه با این هیجانات از طریق استعمال دخانیات، نوشیدن الکل و خوردن غذاهای پرچربی با آنها مقابله کنند، که خود می تواند به آسیب‌های درازمدت در زمینه‌ی سلامت بیانجامند. ابراز هیجان در این موقعیت ها می تواند مکانیز های تسهیل کننده ای را ایجاد کند که ارگانیسم را در مقابل آسیب های مطرح شده مصون نگه دارد. از این رو بازداری هیجان در این موقعیت ها به ویژه در افراد خصومت ورز پیامدهای آسیب زدایی را برای سلامت آنها در پی خواهد داشت (سیاروچی و همکاران، 2001).

هورمون هایی که در اثر فشار روحی در بدن ترشح می شوند، وسیله ای دیگر برای نشان دادن ارتباط میان هیجان ها و دستگاه ایمنی بدن هستند. کاته کولامین ها (آدرنالین و نورآدرنالین)، کورتیزول و پرولاکتین، و مخدرهای طبیعی بتا آندروفین و آنکفالین همگی در جریان انگیختگی ناشی از فشار روحی، آزاد می شوند. هر کدام از این هورمون ها بر دستگاه های ایمنی تأثیری عمیق بر جا می گذارند. اگرچه ارتباط های این دو نظام پیچیده اند، تأثیر اصلی آنها این است که هنگامی که این هورمون ها در خون ترشح می شوند، کارکرد یافته های ایمنی درون بدن با مشکل مواجه می شوند، فشار روانی، مقاومت دستگاه ایمنی را حداقل به طور موقت سرکوب می کند، احتمالاً به این شکل که ذخیره ای انرژی را به ضرورت های فوری تر اختصاص می‌دهد، ضرورت هایی که برای ادامه‌ی حیات لازمند، اما در صورتی که فشار روحی مداوم و شدید باشد، ممکن است این سرکوب طولانی شود (رابین و همکاران، 1989، پارسا، 1380).

افرادی که دچار اضطراب مزمن، دوره های طولانی اندوه و بدبینی، تنش مداوم یا خصومت دایمی، بدگمانی سخت دلانه یا سوءظن هستند، دو برابر سایرین در معرض ابتلا به بیماری قرار دارند (بیماریهایی از قبیل آسم، آرتروز، سردرد، زخم های گوارشی و بیماریهای قلبی، بیماریهایی که هر کدام نمایانگر مقوله های گسترده ای از بیماریهای جدی است). این دامنه‌ی تأثیرگذاری وسیع، هیجانهای درمانده کننده را نیز مانند عوامل خطرسازی چون سیگار کشیدن یا کلسترول بالا که برای بیماریهای قلبی خطرسازند، به عاملی خطرناک تبدیل می کند. به بیان دیگر این گونه هیجانها، تهدیدی جدی برای سلامتی به شمار می‌روند (پارسا، 1380).

2-1-1-10 یادگیری تنظیم هیجانات برای برخورداری از سلامت بهتر روان و بدن

گلمن، کرامر و سالووی (1996 ، به نقل از سیاروچی و همکاران 2001) طی یک پژوهش آینده نگر این مسأله را مورد بررسی قرار دادند که آیا باورهای شخص در مورد خلقیات خود به ویژه باور به این که شخص می تواند خلقیات منفی خود را بازسازی کند، با سلامت جسمانی ارتباط دارد؟ آنها دریافتند افرادی که نمی توانند احساسات خود را متناسب با موقعیت تنظیم کنند، از پیامدهای سلامتی بیشتری رنج می برند، به این معنی که آنها احساس استرس بیش از اندازه می‌کنند و بیشتر در جستجوی کمک آموزشی و پزشکی بر می آیند.

مطلب مشابه :  رویکرد غنی سازی شغلی و مشارکت در تصمیم گیری

گلمن و همکاران او استدلال می کنند که آنها به این دلیل که نمی‌توانند این احساسات را تنظیم کنند در جستجوی کمک بر می آیند. این افراد به سادگی ممکن است از نظام های مراقبت بهداشتی به منزله‌ی یک راهبر و تنظیم خلق استفاده کنند. بنابراین سازش یافتگی پراسترس تا اندازه ای به این باور بستگی دارد که شخص در مورد ظرفیت تنظیم احساسات خود دارد. کوتاه سخن اینکه تنظیم خلق به ویژه تنظیم خلقیات منفی به تناسب مقتضیات موقعیتی یک بعد مه سازه‌ی هوش هیجانی است (سیاروچی و همکاران، 2001، به نقل از نوری، 1383).

خود تنظیمی موثر به نظر می رسد که مربوط ترین بعد هوش هیجانی با سلامت جسمانی باشد. همچنان که گفته شد افرادی که قادر نیستند خشم و خصومت خود را مهار کنند مستعد ابتلا به بیماریهای قلبی هستند. داده های مربوط به خصومت و ارتباط آن با مشکلات قلبی – عروقی از قوت فوق العاده ای برخوردارند. به طور خلاصه نظریه پردازان هوش هیجانی معتقدند که یادگیری تنظیم هیجانات در موقعیت های مختلف می تواند یکی از راهبردهایی باشد که متخصصان خدمات مراقبت بهداشتی جهت تأمین سلامت بهینه‌ی آنها در موردشان اعمال کنند (سیاروچی و همکاران، 2001).

2-1-1-11 افزایش هوش هیجانی

شکل گیری هوش هیجانی ابتدا در سال های اولیه زندگی کودک انجام می گیرد، اگرچه شکل گیری این ظرفیت ها در خلال سال های مدرسه نیز ادامه پیدا می کند، تواناییهایی که کودکان بعدها در زندگی کسب می کنند بر پایه‌ی آموخته های سال های اول قرار دارند (گلمن، 1998، به نقل از پارسا، 1380).

میزان آمادگی کودک برای رفتن به مدرسه، بر پایه ای ترین معلومات بستگی دارد، یعنی اینکه چگونه باید یاد بگیریم، بریزیلتون (به نقل از گلمن، 1998) هفت عنصر اصلی از این توانایی های اساسی را بر می شمارد که همگی به هوش هیجانی مربوط می شوند.

1- اطمینان: داشتن احساس کنترل و تسلط بر بدن، رفتار و دنیای خود، وجود این حس در کودک که احتمال موفقیت او در هر مسئولیتی که بر عهده بگیرد بسیار زیاد است و بزرگسالان او را یاری خواهند کرد.

2- کنجکاوی: این کودک که کشف قانونمندی چیزها، مثبت و لذت‌بخش است.

3- قصدمندی: میل و قابلیت تأثیرگذاری و عمل کردن بر اساس آن با پشتکار و ثبات قدم، این امر با احساس توانایی، یعنی حس اثربخش بودن مرتبط است.

4- خویشتن داری: توانایی تعدیل و کنترل اعمال خود به طریقی متناسب با سن کودک، حس کنترل درونی.

5- مرتبط بودن: توانایی آمیزش با دیگران بر اساس این حس که شخص وضعیت دیگران را درک می کند و دیگران نیز او را درک می‌کنند.

6- توانایی برقراری ارتباط: میل و توانایی تبادل کلامی افکار، احساسات و مفاهیم با دیگران. این امر با حس اطمینان به دیگران و لذت بردن از آمیزش با دیگران و بخصوص بزرگسالان مرتبط است.

7- تشریک مساعی: توانایی متعادل کردن نیازهای خود با دیگران در فعالیت های گروهی.

اینکه آیا کودک در نخستین روز مدرسه با این تواناییها پا به مدرسه می گذارد یا نه، تا حد زیادی به این امر بستگی دارد که والدین – و معلمان پیش دبستان – او تا چه اندازه از او مراقبتی به عمل آورده اند که برای «آمادگی هیجانی» لازم است، یعنی آنچه که معادل عاطفی برنامه‌های «آمادگی عقلانی» است بنابراین آموزشهای عاطفی در نخستین لحظه های زندگی آغاز می شوند و در تمام دوران کودکی ادامه پیدا می کنند. تمام مبادلات کوچک میان والد و فرزند، دارای زیر مجموعه های عاطفی است و تکرار این پیام ها در طی سالیان به شکل‌گیری دیدگاهها و تواناییهای عاطفی اساسی در کودکان می‌انجامد.

هوش هیجانی را می توان با تمرین مهارتها و توانایی هایی که هوش هیجانی را می سازند افزایش داد و استحکام بخشید. مهارتهایی که شامل خودآگاهی، مدیریت هیجانی و خودانگیزی می باشند (بلاک 2000 به نقل از میلانی فر، 1376) معتقد است که برای افزایش هوش هیجانی در حیطه های مختلف می توان از راهکارهای زیر استفاده کرد:

الف – خودآگاهی: مشاهده و شناخت احساسات خود، یافتن واژگانی برای بیان احساسات، آگاه شدن از ارتباط میان افکار، احساسات و واکنش ها.

جهت افزایش خودآگاهی:

به دنبال بازخورد مداوم و بازنگری از طرف دوستان باشید. از دیگران بخواهید پیشنهاداتی را در خصوص اینکه چگونه شما ممکن است تواناییهای خود را بهتر کنید به شما بدهند.

از اینکه موقعیت ها و شانس های جدید را تجربه می کنید بیم نداشته باشید. انتقاد را بپذیرید و به خودتان بخندید.

ب – شهود:

* به درون خود بنگرید و ببینید نسبت به موقعیت چه احساسی دارید.

* تلاش کنید با مشاهده‌ی رفتار و تفکر درباره‌ی آنچه که دیگران می گویند، بفهمید افراد چه احساسی دارند.

* با آنچه در اطرافتان می گذرد به وسیله‌ی محبت با افراد درباره نقطه نظراتشان، افکار و تمایلات آنها در تماس باشید.

* دقت کنید کلید روشن نمودن ارتباط کجاست و روی کدام کلید شبکه‌ی اجتماعی می توانید دست بگذارید.

* قبل از اینکه تصمیم بگیرید، فکر کنید که آیا درست به نظر می‌رسد، و اگر دیدید درباره‌ی آن تمایلی دارید یا گمان درستی درباره‌ی آن دارید، از انجام آن خودداری کنید.

پ – همدلی: همدلی در بردارنده‌ی درجه ای است که افراد به احساسات و نگرانیهای دیگران توجه نشان می دهند.

* فرصت کافی برای با دیگران بودن فراهم کنید، خودپسند نباشید.

* از دیگران سئوال کنید و خوب به جوابهایشان گوش دهید.

* به صورت فعال نظرات، عقاید و احساسات دیگران را قبل از تصمیم گیری جستجو کنید.

* اطلاعات و نظرات خود را با دیگران در میان بگذارید و به زندگی و مشکلات آنها توجه نمایید.

* به موفقیت افراد امتیاز و بازخورد مثبت نشان دهید  (میلانی­فر، 1376).

روش اتخاذ دیدگاه قربانی که در درمان افراد جامعه و متجاوزین جنسی به کار می رود نیز در پی تقویت همین حس می باشد. در این روش مهاجمان جوانب آزار دهنده‌ی جنایتی شبیه عمل خود را که از دیدگاه قربانیان نوشته شده است می خوانند. آنها نوارهای ویدیوئی را مشاهده می کنند که در آنها قربانیان با چشمان اشکبار، آن لحظات تجاوز را تعریف می کنند. سپس مهاجمان درباره عمل خود از دیدگاه قربانی مطلبی می نویسند که در آن، احساس قربانی را در ذهن مجسم می کنند. آنان این نوشته را برای یک گروه درمانگر می خوانند و سعی می کنند به سئوالات مطرح شده درباره‌ی حمله از دیدگاه قربانی جواب دهند. در نهایت، مهاجم از طریق بازآفرینی صوری جنایت در شرایط مشابهی قرار می گیرد، اما این باز نقش قربانی را بازی می کند (گلمن، 1998).

ت – انگیزه:

* فعالانه در جستجوی موفقیت هایی باشید که کارها را بهبود بخشد.

* اهدافی بیشتر از آنچه از شما خواسته شده انتخاب کنید.

* علیرغم مشکلات و موانع روی دستیابی به هدف اصرار داشته باشید.

ث – هیجان:

* وقتی عاطفه منفی احساس می کنید، سعی کنید مثبت نگاه کنید. از خودتان بپرسید چطور احساس می کنم و چه چیزی احساسم را بهتر خواهد کرد.

* از احساساتتان برای کمک به خودتان و برای تصمیم گیریها استفاده کنید، با جایگزینی های دیگر چه احساسی خواهید داشت.

* با صداقت به احساسات منفی خودتان اعتراف کنید و آنها را به سوی جایگزینی حرکت دهید.

* از انرژی همراه خشم، برای تغییر موقعیت استفاده کنید و به جای احساس خشم احساس نیرو کنید.

* پس از اینکه عصبانی شدید، ابتدا سعی کنید خود را خونسرد کنید نه اینکه در پی حل مشکل باشید.

ج – مهارتهای اجتماعی:

* راههایی که دایره ای ارتباطات شما را گسترش می دهد، بیابید.

* حد و مرزهایی جهت دوستی تعیین کنید و افراد را در این حلقه نگه دارید.

* در طرحها و نقشه ها و اطلاعات و منابع با دیگران مشارکت کنید.

موریس الیاس (گلمن، 1998، به نقل از پارسا، 1380) در برنامه‌ی آموزش جهت ارتقای سطح آگاهی اجتماعی نتایج را زیر را بدست آورده است:

* افزایش حساسیت نسبت به احساسات دیگران

* بهبود درک پیامدهای رفتار خود

* افزایش توانایی در موقعیت های بین فردی و برنامه ریزی برای عمل مناسب

* افزایش عزت نفس

* افزایش رفتارهای جمع گرایانه

* یاری طلبی دوستان از فرد

* کاهش رفتارهای ضد اجتماعی، خودفرسا و ؟؟

* ارتقای سطح مهارتهای فرد در زمینه نحوه‌ی آموختن

* افزایش خویشتن داری، هشیاری اجتماعی و تصمیم گیری جمعی (میلانی­فر، 1376).

2-1-1-12 مدل هوش هیجانی مایر و سالووی

مدل هوش هیجانی مایر و سالووی یک رویکرد مبتنی بر هوش و توانایی – مدار است. آنها آغازگران نظریه هوش هیجانی هستند، و زمانی که برای نخستین بار این مفهوم را به کار بردند، مقصود آنها این بود که توجه روشن تری نسبت به رابطه بین هیجان و شناخت (استدلال) ایجاد کنند. نوشته های آنها در این زمینه به میزان زیادی بر نظریه های بعدی نفوذ داشت و پایه ای برای اکثر تحقیقات علمی و تأمل در این مفهوم بوده است (سپهریان­آذر، 1385).

در این مدل، هوش هیجانی به عنوان «توانایی درک و تظاهر هیجانها، فهم و به کارگیری هیجان ها، و اداره هیجانها جهت تقویت رشد شخصی» تعریف می شود (سالووی و مایر ، 1990). اما اخیراً سالووی و مایر (2001) در تجدیدنظر در مورد تعریف اولیه خود، از تعریف «تفکر در مورد احساسات» را تأکید ناکافی دانستند. بنابراین، آنها در یک تعریف تجدید نظر شده و پیچیده هوش هیجانی را بر اساس کفایت های اختصاصی آن شامل:

1) توانایی درک و ابراز هیجان به شکل صحیح

2) تسهیل هیجانی فکر

3) فهم و تحلیل اطلاعات هیجانی و به کارگیری آگاهی هیجانی

4) توانایی تنظیم هیجان ها جهت ارتقا رشد هیجانی و عقلانی و سلامت، تعریف نمودند. اساساً مدل آنها از هوش هیجانی با این عقیده آغاز می گردد که هیجانها در بردارنده اطلاعات درباره روابط هستند. هنگامی که روابط یک شخص با شخص یا شیء دیگر تغییر می کند، به تبع آن هیجانات وی نیز نسبت به آن شخص یا شیء تغییر می یابد. بنابراین، هوش هیجانی به نوبه خود، به توانایی شناسایی معنای هیجان‌ها و رابطه بین آنها و استدلال و حل مسأله بر مبنای آنها اشاره دارد. علاوه بر این هوش هیجانی را برای تقویت فعالیت های شناختی نیز به کار می گیرند (مایر، 2001). در نتیجه، طبق این دیدگاه می توان کفایت های اساسی درگیر در هوش هیجانی را شامل ادراک هیجان در خود و دیگران، فهم این هیجان ها و اداره هیجان ذکر نمود (فلدمن، 2001 ؛ به نقل از مایر، 2001). با تعریف اخیر از مفهوم هوش هیجانی، آنها تحلیل خود از توانایی های مرتبط با هیجان را به چهار حوزه از مهارتها تقسیم کرده و آنها را رشته ها نامیدند (مایر، 2001). هر یک از این حوزه ها، گروهی از مهارتهای فرعی اساسی تر هر حوزه هستند که به طور افزایشی به مهارتهای سایر حوزه های مدل وابسته می‌باشند (سپهریان­آذر، 1385).

در جدول شماره 1-2 ، چارچوب نظری هوش هیجانی مدل مایر و سالووی شامل حوزه‌های چهارگانه و مهارتهای فرعی نشان داده شده است (مایر و همکاران، 2001).

جدول شماره 1-2 : چارچوب هوش هیجانی: (مایر و همکاران، 2001).

ادراک، ارزیابی و تظاهر هیجانی

* توانایی شناسایی هیجان در حالات جسمانی و روانشناختی

* توانایی شناسایی هیجان در سایر افراد و موضوعات

* توانایی ابراز صحیح هیجانات و بیان نیازهای مرتبط با آن احساسات

* توانایی تمایز بین درستی یا نادرستی، صحت و سقم ابراز احساسات

تسهیل هیجانی تفکر

* توانایی هدایت مجدد و تقدم بخشی به تفکر خود بر پایه احساسات مرتبط با موضوعات، رویدادها و سایر افراد

* توانایی ایجاد یا رقابت بین هیجان های زنده برای تسهیل قضاوت‌ها و خاطرات مرتبط با احساسات

* توانایی تسلط بر نوسانات خلقی به منظور اتخاذ دیدگاه های گوناگون

* توانایی یکپارچه سازی این چشم اندازهای القاء شده از طریق خلق

* توانایی استفاده از حالات هیجانی جهت تسهیل حل مسأله و خلاقیت

فهم و تحلیل اطلاعات هیجانی: به کارگیری آگاهی هیجانی

* توانایی فهم نحوه ارتباط بین هیجان های مختلف

* توانایی درک علل و پیامدهای احساسات

* توانایی تغییر احساسات مرکب، مانند ترکیب هیجانی و حالات حساسی متضاد

* توانایی فهم و پیش بینی انتقال های احتمالی بین هیجانها

تنظیم هیجان

* توانایی پذیرش احساسات، شامل هر دو احساس خوشایند و ناخوشایند

* توانایی بازنگری و تفکر در مورد هیجانها

* توانایی درگیر شدن، تداوم و رها شدن از یک حالت هیجانی، بسته به قضاوت در مورد سودمندی و ارزش اطلاعاتی آن

* توانایی اداره هیجان در خود و دیگران

در این مدل، آنها بین رشته دوم مهارتها (استفاده از هیجانها برای تسهیل تفکر) و سه رشته دیگر تفاوت قائل شده اند. از این نظر، در حاکی که رشته های 1 و 3و 4 در بردارنده استدلال درباره هیجانها هستند، رشته 2 تنها شامل استفاده از هیجانها برای تقویت استدلال است.

جدول شماره 2-2 : مرور مدل چهار رشته ای هوش هیجانی با تأکید بر رابطه آن با هوش و شخصیت جدول از مایر و همکاران (2001).

رشته ها توصیف بخش رابطه با هوش و شخصیت
1- اداره هیجان توانایی اداره هیجان‌ها و روابط هیجانی برای رشد شخصی و بین فردی همساز با شخصیت و اهداف
2- فهم هیجان توانایی درک اطلاعات هیجانی درباره روابط، گذار از یک هیجان به هیجان دیگر، اطلاعات زبانی درباره هیجان جایگاه مرکزی پردازش انتزاعی و استدلال درباره هیجان ها و اطلاعات هیجانی
3- تسهیل تفکر به وسیله هیجان توانایی بکارگیری اطلاعات هیجانی و راهبردی برای تقویت تفکر اندازه‌گیری و انطباق تفکر به صورتی که تکالیف شناختی اطلاعات هیجانی را قابل استفاده سازد.
4- درک هیجان توانایی شناسایی هیجان‌ها و چهره‌ها و تصاویر درونداد اطلاعات برای هوش

 

2-3-2 : رویکرد مختلط که مبتنی بر توانایی و سایر ویژگی ها. مانند انگیزش و حالت های هوشیاری است که هوش هیجانی را با سایر مهارتها و ویژگی هایی مانند بهزیستی و سلامت، انگیزش و توانایی برقراری رابطه با دیگران ترکیب می کند (مایر، 2001)

در پی عمومیت یافتن مفهوم هوش هیجانی، تعریف آن به طور اساسی تغییر یافت. در تعریف گلمن در سال 1995 ، هوش هیجانی واحد به پنج حوزه زیر گردید:

«آگاهی از هیجان های خود، مدیریت هیجانها، خودانگیزی، شناسایی هیجان‌ها در دیگران و اداره روابط» (گلمن، 1998 ، به نقل از پارسا، 1380).

 

 

 

 

 

 

 

 

2-1-2 حمایت اجتماعی

2-1-2-1 تعاریف حمایت اجتماعی

حمایت اجتماعی عبارت است از ادراک  فرد از اینکه مورد توجه و علاقه دیگران بوده، از دیدگاه آنان فرد ارزشمند است، چنانکه دچار مشکل و ناراحتی شود، سایر افراد مؤثر در زندگی‌اش(مثل دوستان و برادر و همکاران ) به او یاری خواهند رساند. بر طبق این تعریف حمایت اجتماعی مفهومی است که به دامنه ارتباطات متقابل بین فردی توجه دارد، و هر چه میزان مبادلات بین فردی بیشتر باشد، میزان حمایت اجتماعی که فرد دریافت می‌دارد، افزونتر خواهد بود. عکس این رابطه نیز صادق است بنابر تعریف، حمایت اجتماعی دوجنبه یا دوبعد اساسی دارد: الف: جنبه دهنی: بعد ذهنی حمایت اجتماعی به تصوری اطلاق می‌گردد که فرد از افراد موثر دارد که قادرند به طور بالقوه در مواقع درماندگی و ناچاری وی را مساعدت نمائید.  این جنبه در میزان عملکرد فرد تأثیر فراوانی دارد و یافته‌های تحقیقاتی حاکی ازآن است که هرچه ذهنیت فرد در برخورداری از حمایت دیگران ـ حمایت بالقوه ـ بیشتر باشد میزان پاسخهای موفقیت‌آمیزی که به فشارهای روانی وموقعیتهای بغرنج نشان می‌دهد، بیشتر است. بر عکس، اگر فرد احساسی کند که از حمایت اجتماعی کافی اطرافیان برخورد دار نیست، احتمالاً آمادگی کمتری برای مقابله با خطر از خود نشان می‌دهد و ممکن است که به جای رویارویی با مشکلاتش به رفتارهای اجتنابی یا فرار متوسل شود (بیگی‌فرد، 1378). ب:جنبه عینی: بعد عینی یا بالفعل حمایت اجتماعی به میزان واقعی مساعدتهای و همیاریهای ارائه شده به فرد بستگی دارد هرنوع تغییر یا بروز مصیبتی در زندگی فرد، از جمله منابع فشاری است که ممکن است موجب پریشانی و نگرانی فرد شود. حضور افراد موثر و مساعدت آنان تاحد قابل ملاحظه‌ای از شدت فشار روانی می‌کاهد و فرد را قادر به انطباق دوباره خواهد ساخت به عنوان مثال، ازدواج از جمله وقایعی است که سبب ایجاد فشارهای روانی و محیطی بر فرد می‌گردد حضور افراد خانواده  و دوستان در مجلس جشن عروسی به زوج حوان از سوی اطرافیان ارائه می‌شود، تا میزان زیادی از فشار روانی ناشی از تغییر زندگی و مسئولیت‌ها می‌کاهد و آنها را قادر می‌سازد که با موقعیت و شرایط تازه انطباق لازم را به عمل می‌آورند (بیگی‌فرد، 1378).

اعتقاد بر این است که حمایت اجتماعی به سه طریق دربرخورد با رویدادهای فشار زا کمک می‌کند اولاً اعضای خانواده، دوستان، و سایر افراد می‌توانند مستقیمآ حمایت ملموسی به شکل منابع مادی در اختیار شخص قرار دهند. ثانیاً اعضای شبکه اجتماعی فرد می‌توانند با ارائه پیشنهادات وی را از حمایت اطلاعاتی خود برخوردار سازند و این اقدامات متنوع می‌تواند به حل مشکلاتی که موجب فشار شده است کمک کند. این پیشنهادات به فرد کمک خواهد کرد تا به مشکل از دیدگاه جدیدی نگاه کند، بدین ترتیب آن را حل کرده یا آسیب‌های ناشی از آن را به حداقل می‌رساند. ثالثاً افراد شبکه اجتماعی می‌توانند با اطمینان بخشی دوباره به فرد در خصوص اینکه مورد علاقه با ارزش و محترم است از وی حمایت عاطفی به عمل آورند و نهایتآ موجب افزایش عزت نفس و خود پنداره در او شوند(هاوس، 1988، به نقل از بیگی‌فرد، 1378).

یکی از مفاهیم روانشناختی که اخیراً توسط دانشمندان علوم تربیتی مطرح گردیده است، حمایت اجتماعی می‌باشد. این موضوع نیز یکی از نیازهای اساسی افراد بشر در طول تاریخ بوده است. انسان‌های اولیه در اکثر دوران تاریخ خود احتمالاً در دسته‌ها و گروه‌های کوچک زندگی می‌کردند و به دنبال یافتن غذا بودند و در مواقعی در معرض خطر حمله موجودات درنده قرار می‌گرفتند. به عقیده بالبی(1982، نقل از شریفی درآمدی،1381). در طول تاریخ بشری در صورت کمک اطرافیان، انسان‌ها به بهترین وجه قادر به رویارویی با بحران‌ها و روبرو شدن با خطرات بوده‌اند. بدین‌گونه در طبیعت ما نیاز به دلبستگی‌های نزدیک استقرار یافته است تا بتوانیم از حمایت خانواده و اطرافیان برخوردار گردیم.  آنگونه که از تعاریف مختلف حمایت اجتماعی استنباط می‌شود، آن عبارت است از میزان ادراک فرد از این که مورد توجه و علاقه دیگران بوده، از دیدگاه آنان فردی ارزشمند است و چنانچه دچار مشکل شود به او یاری می‌رسانند. بنا به تعریف، حمایت اجتماعی شامل دو بعد اساسی است، یکی جنبه ذهنی که نشان دهنده تصورات و ادراکات فرد از حمایت‌های اطرافیان است، و دیگری جنبه واقعی(عینی) است که عبارتست از میزان مساعدت‌ها و کمک‌های واقعی ارائه شده به فرد(بیابانگرد، 1383). منابع حمایت اجتماعی فراهم شده برای فرد نیز متنوع هستند. در این طیف گسترده، حمایت گروه‌هایی از قبیل خانواده، گروه همسالان، دوستان، خویشاوندان، مغازه‌دار محله، معلمان، همکاران، و سایرین قرار دارند. برخی از این گروه‌ها به طور رسمی و برخی دیگر به صورت غیررسمی تأمین‌کننده حمایت اجتماعی برای فرد هستند. مطالعات پژوهشی نشان داده است افرادی که از سیستم حمایت اجتماعی خوبی برخوردارند، نسبت به زندگی خود خوشبین‌ترند. (حریری، 1381).

حمایت اجتماعی، احساس ذهنی از تعلق داشتن، پذیرفته شدن، دوست داشته شدن، و مورد نیاز بودن، به خاطر خود فرد و به خاطر آنچه می‌تواند انجام دهد»، است. بیرچ حمایت اجتماعی را نشان دادن مراقبت یا همدردی با شخص دیگر یا گوش دادن به شخص یا بودن در آنجا هنگامی که او به یک دوست نیاز دارد، تعریف می‌کند. حمایت اجتماعی آثار رویدادهای استرس‌زا را تعدیل می‌کند و به تجربه عواطف مثبت می‌انجامد و با شادکامی و سلامت روانی، رابطه مثبت دارد. حمایت اجتماعی مرکب از مردمی است که می‌توانیم برای فراهم‌کردن حمایت اجتماعی، تصدیق (تأیید)، اطلاعات و کمک، به‌ویژه در زمان‌های بحران، روی آنها حساب کنیم. مفهوم حمایت اجتماعی، درک در دسترس بودن حمایت، رفتاری که در مدت حمایت رخ می‌دهد، حمایتی که واقعاً ارائه می‌شود و اینکه آیا حمایت، مفید بوده یا نه، را در بر می‌گیرد (پاشا و همکاران، 1386).

حمایت اجتماعی به فراهم سازی مراقبت، همدلی، عشق و اعتماد گفته شده است. حمایت عملی نیز به فراهم‌کردن یک شیء یا کمک عینی مانند ارائه کمک مالی یا انجام دادن کار تعیین شده برای دیگران، گفته می‌شود. حمایت اطلاعاتی نیز فراهم کردن اطلاعات برای شخص دیگر در زمان فشار روانی، تعریف شده است. منابع حمایت اجتماعی، شامل خانواده / خویشاوندان، دوستان، حمایت اجتماعی در محیط کار (کارفرما / همکار) و حمایت اجتماعی مذهبی است. چون مؤسسات مذهبی فرصت‌های جامعه‌پذیری را در میان اعضای معتقدان ارتقا می‌دهد، آنها می‌توانند پایه‌ای قوی برای حمایت اجتماعی فراهم کنند (بهبهانی و همکاران، 1385).

بسیاری از روان درمانگران، حمایت اجتماعی را عامل مهمی در امر درمان بیماران روانی می‌دانند. برای مثال، مازلو معتقد است که فراهم نمودن حمایت اجتماعی برای بیماران روان نژند باعث بالا رفتن عزت نفس آنها و رویارویی مؤثرتر با مشکلات و تعارض‌های فردی و اجتماعی بسیار گوناگون می‌شود و محیط خانواده به عنوان محل کسب اولین تجارب حمایت اجتماعی، و منابع دیگری از قبیل دوستان، خویشاوندان، همسایگان، همکلاسی‌ها و … در این طیف گسترده قرار می‌گیرند. برخی از این منابع، مثل دوستان و همسایگان به طور غیر رسمی و عامیانه، و برخی دیگر، مثل مؤسسه‌های مشاوره و بهداشت روان به شکل رسمی و تخصصی حمایت خود را عرضه می‌نمایند. طبعاً هر چه تعداد این منابع حمایتی و میزان کمک‌هایی که به فرد ارائه می‌شود بیشتر باشد و همچنین هر چه ذهن فرد در مورد مساعدت‌های بالقوه روشن‌تر و مطمئن‌تر باشد، توانایی وی در سازگاری با مشکلاتش بیشتر خواهد بود. حتی حمایت اجتماعی در درمان اختلالات جسمانی نیز می‌تواند نقش تسهیل کننده‌ای بازی کند (باوی، 1383).

مطالعات و پژوهش‌های مختلف نقش مثبت تماس‌های اجتماعی را در سازگاری روان‌شناختی و سلامت نشان داده‌اند. پزشکان معتقدند که تماس‌های اجتماعی در بهزیستی فرد و بهبود بیماری او مؤثر است. سربازانی که ارتباط مشوقانه و متقابلی با هم داشته‌اند، با موفقیت به بقای خود ادامه داده‌اند. روان درمانگران تلاش می‌کنند تا مراجعان خود را به پذیرش ارتباطات جمعی متقاعد کنند. حمایت اجتماعی برای هر فرد یک ارتباط امن به‌وجود می‌آورد که در آن، احساس صمیمیت و نزدیکی، یکی از ویژگی‌های اصلی این روابط است. بررسی‌ها نشان داده‌اند افرادی که از حمایت اجتماعی بالا و کشمکش‌های میان فردی کمتری بهره‌مندند، در رویارویی با رخدادهای فشارزای زندگی بیشتر ایستادگی می‌کنند، به طور مؤثری مقابله می‌نمایند و نشانه‌های کمتری از افسردگی یا آشفتگی روانی را نشان می‌دهند (ابراهیمی­قوام، 1370).

حمایت اجتماعی به معنای واکنش افراد نسبت به نفس وجود فرد است؛ بدون توجه به اینکه چه ویژگی‌های مثبت یا منفی‌ای وجود دارد. به عبارت دیگر افراد یک جامعه یا گروه، باید یکدیگر را تایید کنند؛ بدون در نظر گرفتن کاستی‌ها و ناتوانی‌ها یا موفقیت‌ها و توانایی‌ها. این نکته به ‌ویژه در سنین کهنسالی اهمیت دارد. یک شخص باید در گروه خود پذیرفته شود؛ نه به خاطر اینکه پول دارد و برای دیگران خرج می‌کند بلکه به خاطر خود فرد باید مورد حمایت قرار گیرد (باوی، 1383).

البته همه آن چه مورد اشاره قرار گرفت به این معنا نیست که توانمندی‌ها، مهارت‌ها و موقعیت مالی، خانوادگی، تحصیلی و شغلی افراد بر دیدگاه دیگران نسبت به آنها و میزان حمایت اجتماعی‌ای که دریافت می‌کنند، اثر نمی‌گذارد؛ برای مثال هنگامی‌که فرد به نقش اجتماعی خود عمل می‌کند و مسوولیت‌هایش را به درستی انجام می‌دهد، از سوی جامعه و گروه، مورد تایید بیشتری قرار می‌گیرد اما افرادی که در زندگی دچار کاستی‌ها و نقطه‌ضعف‌هایی هستند نیز باید به خاطر نفس وجودشان از این حمایت اجتماعی برخوردار باشند.  حمایت اجتماعی برای یک فرد بالغ فراتر از محیط خانواده است که گاهی از سوی جامعه به وی منتقل می‌شود و گاهی از محیط‌های کوچک‌تری مثل گروه‌های همسالان یا محیط کاری (بهبهانی و همکاران، 1385).

در بحث حمایت اجتماعی باید میان دو حالت تفکیک قائل شد: در حالت نخست برخورداری از یک نوع حمایت اجتماعی حق افراد است. اگر جامعه یا گروه این حق را بپذیرد و اعمال کند، شخص درمی­یابد که دیگران با حقوق او آشنا هستند؛ برای مثال استاد دانشگاهی را تصور کنید که فرزند او در دانشگاه شهر دیگری پذیرفته شده است. قانون به او اجازه می‌دهد در شرایطی فرزندش را به شهر محل زندگی خود منتقل کند. وقتی چنین حمایتی از این استاد دانشگاه صورت می‌گیرد، او رغبت و علاقه بیشتری به ادامه کار خود خواهد داشت (پاشا و همکاران، 1386).

در حالت دوم، حمایت اجتماعی حق شخص نیست، ولی جامعه با توجه به ارزش‌های اخلاقی و انسانی این حمایت را نسبت به ما اعمال می‌کند؛ برای مثال فرد سالمندی را در نظر بگیرید که در اتوبوس جا برای نشستن ندارد. جوانی برمی‌خیزد و جای خود را به او می‌دهد. کار این جوان نوعی حمایت اجتماعی است یا فردی که در شرایط بدی قرار دارد، با عجله وارد بانک می‌شود و از دیگران درخواست می‌کند که نوبت خود را به او بدهند؛ اگر این درخواست مورد موافقت قرار گیرد او از حمایت اجتماعی برخوردار شده است. هم­چنین هنگامی‌که افراد یک جامعه دچار حادثه‌ای طبیعی مانند زلزله می‌شوند و دیگران به جمع‌آوری کمک برای آنها می‌پردازند نوعی دیگر از حمایت اجتماعی است. در این شرایط افراد حادثه‌دیده احساس می‌کنند که تنها نیستند و دیگران شرایط آنها را درک می‌کنند (پاشا و همکاران، 1386).

 2-1-2-2 دلایل عدم احساس حمایت اجتماعی

از جمله  شرایطی  که باعث می‌شوند افراد حمایت‌های اجتماعی را نبینند می‌توان به موارد زیر اشاره کرد (تابع­بردبار، 1383):

سطح انتظارات بالا: گاهی انتظارات فرد از دیگران بیش از حد و غیرمنطقی است. به این معنا که جامعه و گروه به حدی که امکان آن وجود دارد از او حمایت می‌کنند ولی او انتظار بیشتر از آن را دارد. انتظارات این فرد ممکن است متناسب با شرایط نباشد. سطح انتظارات و توقعات بعضی افراد به طور کلی بالاست و این نکته جزو ویژگی‌های شخصیتی آن هاست. در بعضی شرایط هم افراد تصور می‌‌کنند به آن چه حق آن هاست نرسیده‌اند و استعدادهای آن ها به هدر رفته است به همین دلیل از دیگران انتظارات بیش از حدی برای حمایت دارند (تابع­بردبار، 1383).

مشکلات روان­شناختی: افسردگی و حالت‌های اضطرابی می‌توانند به این حالت منجر شوند که فرد حمایت اجتماعی را نبیند. او حتی اگر شاهد رفتارهای حمایتی باشد، از نظر روانی آن ها را نمی‌پذیرد؛ به همین دلیل است که گفته می‌شود ساختار روانی این فرد دچار اختلال است (تابع­بردبار، 1383).

مشکلات اقتصادی: گاهی گرفتاری‌ها و کمبودهای اقتصادی به حدی زیاد است که فرد حمایت‌های اجتماعی را ضعیف و ناکارامد می‌بیند. در این حالت مشکل نه انتظارات بالاست و نه مشکلات روانشناختی؛ واقعیت به گونه‌ای است که چنین تصوری را برای فرد به وجود می‌آورد (تابع­بردبار، 1383).

نوع نگرش افراد:‌ بعضی افراد از نظر شخصیتی منفی‌باف هستند و پیام‌های منفی را بیشتر از پیام‌های مثبت دریافت می‌کنند (تابع­بردبار، 1383).

مقایسه موقعیت‌ها: بعضی اوقات افراد شرایط خود را با دیگرانی که موقعیت بهتری دارند مقایسه و از موقعیت خود احساس نارضایتی می‌کنند؛ برای مثال یک کارمند ممکن است تصور کند در اداره‌ها و مجموعه‌های دیگر حمایت بیشتری از کارمندان و کارکنان صورت می‌گیرد (تابع­بردبار، 1383).

2-1-2-3 مقایسه­ی نقش خانواده ودوستان در احساس حمایت اجتماعی سالمندان

شواهد تجربی موجود حاکی از آن است که خویشاوندان و غیر خویشاوندان کنش متفاوتی را در زندگی سالمندان اعمال می­کنند. اعضای خانواده همواره به عنوان منبع مهم حمایت ابرازی (مانند دادن پول، هدایا و خدمات) ظاهر می­شوند. در حالی که دوستان کمتر همچین حمایتی را فراهم می­کنند. در مقابل حمایت عاطفی هم از دوستان و هم از خانواده بروز می­کند. دوستان افراد مسن در قیاس با فرزندان یا دیگر خویشاوندان در فعالیت­های اجتماعی بیشتر با آن­ها همراهی می­کنند. مطالعات محدودی در باره­ی کنترل اجتماعی در شبکه­های اجتماعی بزرگسالان صورت پذیرفته است. اما برخی شواهد حاکی از آن است که اعضای خانواده نسبت به دوستان کنترل اجتماعی بیشتری اعمال می­کنند. بنابراین به نظر می­رسد که وقتی سالمندان نیازی داشته باشند، از اعضای خانواده انتظار حمایت اجتماعی دارند و ممکن است تلاش­های اعضای فامیل را برای کنترل اجتماعی، تحمل کنند. در مقابل دوستان افراد مسن به طور معمول اشکال محدودتری را از حمایت اجتماعی فراهم کرده و از آن­ها انتظار نمی­رود که در تلاش­های کنترل اجتماعی مشارکت نمایند (معتمدی شلمزاری و همکاران، 1381).

2-1-2-4 نقش حمایت اجتماعی بر زندگی سالمندان

حمایت اجتماعی ممکن است تأثیرات بیشتری بر سالمندانی که سلامت ضعیف­تری دارند داشته باشد. حمایت و کمکی که اعضای شبکه­های اجتماعی فراهم می­سازند، ممکن است برای سالمندانی که سطح پایین­تری از واکنش بدنی دارند با ارزش­تر باشد، زیرا این افراد به کمک بیشتری نیاز دارند. سالمندانی که سطح بالاتری از کنش اجتماعی دارند بیشتر قادرند که فعالیت­های روزانه خود را اجرا نموده و مجبور نیستند که بر پیامدهای عاطفی بیماری­های حاد و محدودیت­های کنشی غلبه کنند. بنابراین سپر تأثیرات حمایت اجتماعی ممکن است به ویژه برای سالمندانی که نقایص کنشی دارند و کسانی که برای پیامدهای روان­شناختی و محدودیت­های بدنی­شان احتیاج به غلبه دارند مؤثرتر باشد. ترکیب کنش بدنی ضعیف و حمایت اجتماعی کم به طور خاص پیامدهای مضری بر سلامتی دارد.

همچنین حمایت اجتماعی ممکن است برای برای سالمندانی که درآمد کم دارند مفیدتر باشد. افرادی که درآمد کم دارند احتمالا بیشتر در معرض عوامل تهدید کننده سلامتی همچون شرایط خانوادگی نامناسب و یا ناایمن، جرایم همسایگان و تغذیه­ی نامناسب قرار دارند. این افراد ممکن است نیاز بیشتری برای حمایت اجتماعی داشته و وقتی حمایت اجتماعی مناسب را از دست دهند، بیشتر رنج ببرند. در مقابل سالمندانی که درآمد مناسبی دارند قادرند از عهده­ی مراقبت از سلامتی خود برآمده، کمک­هایی را طراحی کرده، رزیم غذایی مناسبی را داشته، مسافرت رفته، خود را سرگرم ساخته و همین­طور می­توانند دیگران را برای انجام کارهای خانه­شان به کار گیرند. بنابراین افراد مسن با درآمد مناسب می­توانند فقدان حمایت اجتماعی را با بکارگیری دیگران برای کمک در کار خانه یا با مسافرت رفتن برای دیدار با بستگان یا دوستانی که در فاصله­ی دور هستند، جبران نمایند. این ممکن است نتیجه­ی تعامل بین حمایت اجتماعی و درآمد باش. فقدان حمایت اجتماعی به تأثیرات منفی سلامتی در بین افرادی که درآمد کم دارند منجر شود (معتمدی شلمزاری و همکاران، 1381).

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2-1-3 سلامت روان

ریشه لغوی واژه انگلیسی «health» در واژه­های انگلیسی قدیم«haelth»  و«haelp» و کلمه آلمانی قدیم «heilen» و «heilida» به معنی کل قرار دارد.

گراهام 1(1992) این ریشه لغوی را با کلمات انگلیسی «halig» و آلمانی قدیم «heilig» که به معنی مقدس است ارتباط داده است. بنابراین از نظر ریشه شناسی لغوی سالم بودن به معنی کلیت داشتن یا مقدس بودن است بدین ترتیب شامل ویژگی های معنوی و فیزیکی است. از نظر سارتریوس سلامتی غیر قابل رویت است. و مستلزم تظاهر کارکرد بخش های مستقل روانی جسمی و اجتماعی است. مانی این رویکردهای کل نگر در مورد سلامتی را به کل جهان گسترش می دهد و سلامتی بشر را  از سلامتی سیاره زمین جدایی ناپذیر می داند. تودور (1996) سلامتی روان را به شرح زیر تعریف می کند. سلامت روان شامل: توانایی زندگی کردن همراه با شادی، بهره وری و بدون وجود دردسر است. سلامت روان مفهوم انتزاعی و ارزیابی نسبی گری از روابط انسان با خود، جامعه و ارزش هایش است و نمی توان آن را جدای از سایر پدیده های چند عاملی فهمید که فرد را به موازاتی که در جامعه به عمل می پردازد، می سازند. سلامت روان، شیوه سازگاری آدمی با دنیاست، انسان هایی که موثر، شاد و راضی هستند و حالت یکنواختی خلقی رفتار ملاحظه گرانه و گرایش شاد را حفظ می کنند. سلامت روان عنوان و برچسبی است که دیدگاه ها و موضوعات مختلف  مانند: عدم  وجود علایم احساسات مرتبط با بهزیستی اخلاقی و معنوی و مانند آن را در بر می گیرد. برای ارائه یک تئوری در مورد سلامت روان، موفقیت برون روانی کافی نیست باید سلامت درونی روانی را به حساب آوریم. سلامت روان ظرفیت رشد و نمو شخصی می باشد. و یک موضوع مربوط به پختگی است. سلامت روان یعنی هماهنگی بین ارزش ها، علایق ها و نگرش ها در حوزه عمل افراد و در نتیجه برنامه ریزی واقع بینانه برای زندگی و تحقق هدفمند مفاهیم زندگی است. سلامت روان، سلامت جسم نیست بلکه به دیدگاه و سطح روانشناختی ارتباطات فرد، محیط اشاره دارد. بخش مرکزی سلامت، سلامت روان است زیرا تمامی تعاملات مربوط به سلامتی به وسیله روان انجام می شود. سلامت روان ظرفیت کامل زندگی کردن به شیوه ای است که ما را قادر به درک ظرفیتهای طبیعی خود می کند و به جای جدا کردن ما از سایر انسانهایی که دنیای ما را می سازند، نوعی وحدت بین ما و دیگران بوجود می آورد .سلامت روان، توانایی عشق ورزیدن و خلق کردن است، نوعی حس هویت بر تجربه خود به عنوان موضوع و عامل قدرت فرد، که همراه است با درک واقعیت درون و بیرون از خود و رشد واقع بینی و استدلال (آقاجانی و اسدی نوقابی، 1381).

2-1-3-1 تعریف سلامت روان:1

پیش از پرداختن به تعریف سلامتی روان لازم است به یک نکته اشاره نماییم. سه واژه ی« بهداشت روانی» و«سلامت روانی» و « بهزیستی روانی2»گر چه دارای معانی متفاوتی هستند، ولی در مواردی بجای یکدیگر به کار می روند (هرشن سن3 و پاور4، 1988، ترجمه منشی طوسی، 1374).

کارشناسان سازمان بهداشت جهانی سلامت فکر و روان را این طور تعریف می کنند: «سلامت فکر عبارت است از قابلیت ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران، تغییر و اصلاح محیط فردی و اجتماعی و حل تضادها و تمایلات شخصی به طور منطقی، عادلانه و مناسب (میلانی­فر، 1376).

بهداشت روانی یک زمینه تخصصی در محدوده ی روانپزشکی است و هدف آن ایجاد سلامت روان بوسیله پیشگیری از ابتلاء به بیماریهای روانی، کنترل عوامل موثر در بروز بیماریهای روانی، تشخیص زودرس بیماریهای روانی، پیشگیری از عوارض ناشی از برگشت بیماریهای روانی و ایجاد محیط سالم برای برقراری روابط صحیح انسانی است. پس بهداشت روانی علمی است برای بهزیستی، رفاه اجتماعی و سازش منطقی با پیش آمدهای زندگی (میلانی فر، 1376).

سلامت روانی را می توان براساس تعریف کلی و وسیع تر تندرستی تعریف کرد. طی قرن گذشته ادراک ما از تندرستی به طور گسترده ای تغییر یافته است. عمر طولانی تر از متوسط، نجات زندگی انسان از ابتلاء به بیماریهای مهلک با کشف آنتی بیوتیک ها و پیشرفتهای علمی و تکنیکی در تشخیص و درمان، مفهوم کنونی تندرستی را به دست داده که نه تنها بیانگر نبود بیماری است. بلکه توان دستیابی به سطح بالای تندرستی را نیز معنی می دهد. چنین مفهومی نیازمند تعادل در تمام ابعاد زندگی فرد از نظر جسمانی، عقلانی، اجتماعی، شغلی و معنوی است. این ابعاد در رابطه متقابل با یکدیگرند، به طوری که هر فرد از دیگران و از محیط تاثیر می گیرد و بر آنها تاثیر می گذارد. بنابراین سلامت روانی نه تنها نبود بیماری روانی است، بلکه به سطحی از عملکرد اشاره می کند که فرد با خود وسبک زندگی اش آسوده و بدون مشکل باشد. در واقع، تصور براین است که فرد باید بر زندگی اش کنترل داشته باشد وفقط در چنین حالتی است که می توان آن قسمت هایی را که در باره ی خود یا زندگی اش مساله ساز است تغییر دهد(هرشن سن و پاور،1988، ترجمه منشی طوسی،1374 ).

یهودا ( 1959، به نقل از منشی طوسی،1374 ) مواردی را برای تعریف سلامت روانی ارائه کرد:

الف) نگرش مثبت به خود                                       ب) میزان رشد، تحول و خودشکوفایی

ج) عملکرد روانی یکپارچه                                      د) خود مختاری یا استقلال شخصی

ه) درک صحیح از واقعیت                                     و) تسلط بر محیط

دیگران نیز موارد دیگری را ارائه دادند ولی از نظر اسمیت1(1961، به نقل از منشی طوسی، 1374 ) همه ی این موارد، مفاهیم اصلی یکسان را برداشتند. بنابراین وی پیشنهاد کرد به جای شمردن اینگونه موارد بهتر است ابعاد بهداشت روانی بر اساس اصول زیر انتخاب شود:

الف) نشان دادن ارزش های مثبت بشری                 ب) داشتن قابلیت اندازه گیری و تشخیص

ج) داشتن ارتباط با نظریه های شخصیت            د) مرتبط بودن با بافت های اجتماعی که برای آن تعریف و مشخص شده اند.

به این ترتیب، متخصصان بعدی کارشان را روی مفاهیمی کلی از قبیل بهنجار بودن یا بهزیستی متمرکز کردند. امروزه مفهوم مقابله2 به منزله ملاک سلامت روانی به نوشته های رشته های تخصصی گوناگون بهداشت روانی راه یافته است(هرشن سن و پاور،1988، ترجمه منشی طوسی، 1374). بعضی از محققان معتقدند سلامت روانی حالتی از بهزیستی و وجود این احساس در فرد است که می تواند با جامعه کنار بیاید. سلامت روانی به معنای احساس رضایت، روان سالمتر و تطابق اجتماعی با موازین مورد قبول هر جامعه است (کاپلان و سادوک،  1999، ترجمه پور افکاری ،1376).

سازمان بهداشت جهانی، سلامت روانی را قابلیت ایجاد ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران، توانایی در تغییر و اصلاح محیط اجتماعی، و حل مناسب و منتطقی تضادهای غریزی و تمایلات شخصی، به طوری که فرد بتواند از مجموعه تضادها ترکیبی متعادل به وجود آورد، می داند. طبق تعریفی که این سازمان ارائه می دهد، وظیفه اصلی بهداشت روانی، تامین سلامت روان است تا به مدد آن بتواند قوا و استعدادهای روانی را پرورش داد. در واقع، بهداشت روانی مبتنی بر سه پایه است:

الف)حفظ و تامین سلامت روان              ب)ریشه کن ساختن عوامل بیماری زا و پیشگیری از ابتلاء به بیماریهای روانی                                ج)ایجاد زمینه ی مساعد برای رشد و شکوفایی شخصیت و استعدادها تا حداکثر ظرفیت نهفته در آن­ها (آزاد، 1378).

به طور کلی شخص دارای سلامت روان می تواند با مشکلات دوران رشد روبرو شود و قادر است در عین کسب فردیت با محیط نیز انطباق یابد. به نظر می رسد تعریف رضایت بخش از سلامت روانی برای فرد مستلزم داشتن احساس مثبت و سازگاری موفقیت آمیز و رفتار شایسته مطلوب است. بنابراین هرگونه ملاکی که به عنوان اساس سلامتی در نظر گرفته می شود باید شامل رفتار بیرونی و احساسات درونی باشد(بنی جمال و واحدی، 1370).

سازمان بهداشت جهانی سلامت را به صورت بهزیستی کامل فیزیکی – روانی و اجتماعی تعریف می کند. نه صرف فقدان بیماری و ناراحتی. سلامت در دیدگاهی کلی نگر از جنبه های روانی – اجتماعی و فیزیکی مورد توجه قرار می گیرد. رابطه آن با محیط نیز در نظر قرار می گیرد. سلامت روان شناختی نیز تعریفی است که دانشمندان روان شناختی و علوم اجتماعی و رفتاری در مورد کارآمدی و عملکرد روان شناختی متناسب انسان ارائه کرده اند. مفهوم سلامت و بیماری روانی در طول زمان تغییرات و دگرگونی های زیادی داشته اند. ارسطو در کتاب اخلاق می گوید: هر انسان به اندازه ای سالم است که توانسته کنشهای بشری را در خود توسعه دهد. از آنجا که بشر بالاترین عملکرد هوش را دارد پس بهترین زندگی، زندگی خردمندانه است و سلامت روانی یعنی نوعی زندگی که استدلال بر آن کاملا حکومت کند. مفهوم طبیعت گرایانه سلامت روانی توسط ارسطو، در قرون وسطی نادیده گرفته شد، از قرن هفتم و شانزدهم سلامت روان شناختی بصورت پرهیزکاری تعریف شد. پس از قرن شانزدهم مجددا سلامت روان شناختی بصورت طبیعت گرایانه تعریف شد. همزمان با رنسانس روانپزشکی در اواخر قرن 19 سلامت روان شناختی نوعا به صورت «فقدان بیماری روانی» تعریف گردید (احمدوند، 1382).

معمولا سلامت روان شناختی را به 3 شکل می توان تعریف کرد: نخست معنای خودآگاهی که این تعریف توسط فروید (1856)، مک دوگال (1871)، جورج برکلی (1685) و بسیاری از هستی گرایان و نظریه پردازان نقش مانند لورنتز – پذیرفته شده است. تعریف دوم شامل خود شکوفایی و تحقق خود می شود، یعنی بالفعل ساختن تواناییهای روان شناختی ذاتی و درونی با استفاده از نوعی دگرگونی روانی میسر می شود. یونگ (1875)، آلپورت (1897)، و انسان­گرایانی مازلو (1908)، این دیدگاه را پذیرفته اند (خدارحیمی، 1373).

سومین تعریف سلامت روانی حدودی است که فرد توانسته با «شبکه روابط اجتماعی پایدار» یکپارچه شود آدلر (1870)، و بسیاری از جامعه شناسان این تعریف را پذیرفته اند (خدارحیمی، 1373).

بحث درباره سلامتی و بیماری مدت مدیدی است که فکر پژوهشگران را به خود مشغول ساخته است. هنگامی که از پزشک معروف انگلیسی آسلر در اواخر قرن نوزدهم تعریف سلامتی را خواستند وی چنین پاسخ داد: «عدم وجود بیماری در فرد سلامتی است» و هنگامی که پرسیدند پس در این صورت بیماری چیست، آسلر بی درنگ پاسخ داد: «عدم وجود سلامتی»! (نجات و ایروانی، 1378).

محققین امروزه اعتقاد دارند که ملامتی و بیماری یک حالت مطلق و مستقل در انسان نیست یعنی بیماری و سلامتی یک «رویداد» نیستند بلکه یک «فرآیند» محسوب می شوند. وضعیت جسمانی و روانی انسان در یک طیف یا گستره قابل بررسی است. بدین معنی که انسان می تواند در درجات و باشد گوناگون بیمار یا سلامت باشد (برکابی و خوئینی، 1382).

تعریف پزشکی از بیماری و سلامتی مشخص است. البته همان گونه که خواهیم دید این تعریف دچار دگرگونی های بسیاری شده و امروزه کمتر متخصصی به آن اعتقاد کامل دارد. دیدگاه پزشکی سنتی غربی را درباره بیماری می توان بدین صورت خلاصه کرد. «بیماری یعنی بروز اختلال یا آسیب به بافت های بدن که متعاقب آن عوارض غیر و مشخص ظاهر می گردد.» این عوارض یا نشانگان واکنش طبیعی بدن نسبت به بروز آسیب است (جوهری تیموری، 1384).

بسیاری از پژوهشگران در حیطه روان­شناسی نشان داده­اند که فرد پس از شناخت اختلال و تشخیص نوع بیماری وارد مرحله ای می‌شود که در آن ایفای نقش بیماری صورت می گیرد. این مرحله که آن را «نقش اجتماعی بیماری» می نامند بدین ترتیب است که از نظر اجتماعی فرد بیمار باید نقشی متفاوت از آنچه در وضعیت سلامتی دارد ایفا کند. برای مثال، بسیاری از مسئولیت های اجتماعی و فردی از بیمار سلب می شود، اجازه خارج شدن موقت از جامعه، انزوا و دوری جستن از برخوردها و معافیت از انجام تکالیف و وظایف فردی و اجتماعی و خانوادگی به او داده می شود. مجوز عدم فعالیت شغلی را جامعه صادر می کند. بیمار مجاز می شود تا بیش از پیش ابراز احساسات کند و درد و ناراحتی خود را ابراز نماید. در عین حال اطرافیان فرد بیمار مکلف می شوند تا از وی نگاهداری کنند و احتیاجات وی را فراهم سازند (افزایش حمایت عاطفی و اجتماعی). در مقابل این «مجوزها» بیمار نیز موظف می شود برای بهبود و بازگشت هر چه سریعتر به جامعه تلاش کند و همچنین موظف می شود تا با فرایند درمان همکاری کامل داشته باشد. بیماری که از دستورات پزشک و مسئولین اطاعت بی چون و چرا می کند «یک بیمار خوب» شناخته می شود. حال و صورتی که مدت بیماری به درازا انجامد و یا در حال مثمرثمر واقع نشود به تدریج ماهیت این نقش اجتماعی تغییر می یابد. فرد بیمار به عنوان یک موجود ناتوان از جامعه طرد می شود. تاریخ پزشکی بارها این مسأله را در مورد بیماران روانی، افراد سلول و جذامیان یا بیماران مزمن و لاعلاج در ادوار مختلف نشان داده است (جوانشیر، 1383).

2-1-3-2 بهداشت روان:

بهداشت روان عبارت است از پیشگیری از بروز بیماریهای روانی و سالم سازی محیط روانی – اجتماعی تا افراد جامعه بتوانند با برخورداری از تعامل روانی با عوامل محیط فرد رابطه و سازگاری صحیح برقرار کرده و به هدفهای بلند تکامل انسانی برسند، بهداشت روانی در تعریف سازمان جهانی بهداشت به عنوان یکی از معیارهای لازم برای سلامت عمومی در نظر گرفته شده است. از دیدگاه این سازمان سلامتی عبارت است از «حالت رفاه کامل جسمی، روانی و اجتماعی و نه تنها نبود بیماری» (کاپلان و سادوک،  1999، ترجمه پور افکاری ،1376). در خلال دهه 1950 تعدادی از متخصصان کوششهایی انجام دادند تا فهرستی از ملاک های بهداشت روانی را تهیه کنند. برای مثال در سال 1959 در مورد بهداشت روانی فهرست طبقه بندی شده زیر را ارائه داد:

الف: نگرشهای مثبت به خود

ب: میزان رشد و نمو یا خودشکوفایی

ج: ترتیب اصلی یا عملکرد یکپارچه روانی

د: خودمختاری یا استقلال شخصی

ه: درک صحیح از واقعیت

و: تسلط بر محیط.

از نظر دوویچ (1963) ملاک های مهم سلامت روانی عبارت است از:

الف: شناخت خود و محیط

ب: استقلال فردی

ج: رفتار بهنجار و منطبق با معیارهای جامعه

د: یکپارچگی شخصیت (گنجی، 1376).

نگرشهای مربوط به خود

– تسلط بر هیجانها – آگاهی از ضعف ها – رضایت از خویشتن

* نگرشهای مربوط به دیگران

– علاقه به دوستی های طولانی و صمیمی – احساس تعلق به یک گروه – احساس مسئولیت در مقابل محیط انسانی و مادی

* نگرشهای مربوط به زندگی – پذیرش مسئولیت ها – ذوق توسعه علایق و امکانات – توانایی اخذ تصمیم شخصی- ذوق خواب کار کردن همچنان که در تعریف بالا می بینیم بهداشت روانی مطلوب یعنی داشتن نگرشهای کارآمد در مورد خود، دیگران و محیط، در این حال پاسخ‌های فرد سازگارانه خواهد بود. کورسینی (2001) بهداشت روانی را چنین تعریف می کند: «وضعیت روانی یا مشخصه های سلامت هیجانی، رهایی نسبی از اضطراب و نشانه ها، ظرفیت برقرایی روابط پایا و توان رویارویی منظم با استرس ها و نیازمندی های زندگی». در این تعریف به نشانه ها و ارتباط آن با بهداشت روانی اشاره شده است. پس همان طور که ملاحظه شد در ارتباط با مفهوم بهداشت روانی دیدگاهها و نظرات متفاوتی ارائه شده است. به طور کلی می توان گفت: مفهوم بهداشت روان در ارتباط با بهزیستی، رفاه اجتماعی و سازش منطقی با پیامدهای زندگی مطرح می شود و می توان آنرا نوعی قابلیت ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران، تغییر و اصلاح محیط فردی و اجتماعی و حل تضادها و تمایلات شخصی به طور منطقی عادلانه و مناسب دانست (گنجی، 1376).

مطلب مشابه :  خصوصیات افراد دارای سلامت روانی:
92