راه حل ها

مهم‏ ترین عوامل غیر وراثتی شکل‏ گیری شخصیت

مهم‏ ترین عوامل غیروراثتی شکل‏ گیری شخصیت

عوامل مؤثر بر شکل‏گیری شخصیت از دیرباز به دو دسته معروف «وراثتی» و «محیطی» (غیروراثتی) تقسیم شده‏اند. عوامل وراثتی عوامل تأثیرگذار پیشینی هستند و خود فرد و محیط پیرامون آن چندان نقشی در آن ها ندارد و از طریق ژن‏ها به فرد منتقل می‏گردند. «عوامل محیطی» عواملی هستند که ناشی از محیط پیرامونی فرد بوده و ژن‏ها نقشی در آن ها ندارد و عمدتا پس از تولد فرد را تحت تأثیر قرار می‏دهند. در این نوشته، موضوع بحث، عوامل غیروراثتی است و از عوامل وراثتی سخن به میان نمی‏آید.

عوامل غیروراثتی را می‏توان به دو دسته کلی تقسیم نمود: عوامل بیرونی و عوامل درونی. «عوامل بیرونی» عواملی هستند که از بیرون بر وجود انسان تأثیر می‏گذارند؛ از قبیل خانواده و همسالان. عوامل درونی عواملی هستند که به درون انسان مربوط می‏شوند و بر او تأثیر می‏گذارند؛ از قبیل اراده، ناهوشیاری. همچنین باید توجه داشت که این مقاله درصدد استقصای همه عوامل تأثیرگذار غیروراثتی نیست، بلکه برخی از مهم‏ترین عوامل تأثیرگذار را، که در روان‏شناسی شخصیت بیشتر مورد توجه نظریه‏پردازان شخصیت واقع شده، مورد توصیف قرار می‏دهد(همت بناری،1386).

1-عوامل بیرونی

الف) خانواده

خانواده از مهم‏ترین عوامل مؤثر بر شکل‏گیری شخصیت به شمار می‏آید. به همین دلیل، کمتر نظریه مربوط به شخصیت را می‏توان یافت که به نحوی در آن از تأثیر این عامل بر شکل‏گیری شخصیت انسان سخن به میان نیامده باشد. این تأثیر، به ویژه در دوران اولیه زندگی‏انسان، بسیارمحسوس‏وملموس‏است‏وخانواده از جهات گوناگون، در رشد شخصیت کودک مؤثر است. خانواده کودک، هم از لحاظ تعداد نفرات، هم از نظر ارتباطات با کودک و هم از جنبه در اختیار گذاشتن امکانات مختلف، می‏تواند در رشد شخصیت کودک نقش داشته باشد(کریمی،1388).

در روان‏شناسی شخصیت، نقش و تأثیر خانواده بر شکل‏گیری شخصیت، عمدتا در سه محور مورد توجه واقع شده است: تأثیر والدین، به ویژه نقش مادر؛ تأثیر سایر اعضای خانواده ـ یعنی خواهران و برادران ؛ و ترتیب توالد و اینکه فرد چندمین فرزند خانواده است. در ذیل، به بررسی این سه محور می‏پردازیم:

تأثیر والدین: والدین اصلی‏ترین عناصر تأثیرگذار خانواده هستند و بیشترین نقش را در شکل‏گیری شخصیت کودک دارند و این نقش را به شیوه‏های گوناگون اعمال می‏نمایند. «والدین حداقل به سه شیوه تعیین‏کننده بر فرزندان خود اثر می‏گذارند:

الف)با رفتارهای خود، موقعیت‏هایی می‏آفرینند که رفتارهای خاصی را در فرزندانشان برمی‏انگیزند. (مثلاً، ناکامی به پرخاشگری منجر می‏شود.

ب)سرمشق‏هایی برای همانندسازی کودکانند.

پ)به طور انتخابی، بعضی از رفتارها را تشویق می‏کنند(پروین ولارنس،1389؛ ترجمه محمّدجعفر جوادى و پروین کدیور).

تأثیر والدین در شکل‏گیری شخصیت از جهات گوناگون، مورد توجه نظریه‏پردازان شخصیت واقع شده است: یونگ[1] معتقد است: در مرحله کودکی، آنچه ممکن است شخصیت کودک خوانده شود چیزی نیست، مگر انعکاس شخصیت والدین او. واضح است که پس از آن، والدین نفوذ زیادی بر شکل‏گیری شخصیت کودک اعمال می‏کنند. آن ها می‏توانند به وسیله شیوه‏ای که نسبت به کودک رفتار می‏کنند، به رشد شخصیت او کمک کنند یا مانع آن شوند(شولتز،1391: 119؛ ترجمه یحیی سید محمدی)

هورنای[2] رابطه اجتماعی موجود بین کودک و والدین را عامل اصلی رشد شخصیت کودک می‏داند و از نیاز کودک به ایمنی (نیاز به امنیت و رهایی او از ترس) و نقش آن در تعیین بهنجار بودن رشد شخصیت، سخن به میان آورده و معتقد است: امنیت کودک کاملاً بستگی دارد به اینکه چگونه والدین با او برخورد کنند. نشان ندادن گرمی محبت به کودک شیوه عمده‏ای است که والدین به وسیله آن، امنیت را تضعیف نموده، یا از آن جلوگیری می‏کنند(شولتز،1391: 170؛ترجمه یحیی سید محمدی).

اریک فروم[3] در زمینه تأثیر والدین، از رابطه والد ـ کودک و سه سازوکار وابستگی میان فردی تحت عناوین «وابستگی ـ همزیستی»، «کناره‏گیری ـ ویرانگری»، و «عشق» سخن به میان آورده و معتقد است:

عشق مطلوب‏ترین شکل تعامل والد ـ کودک است. در این مورد، والدین با احترام گذاشتن و ایجاد توازن بین امنیت و مسئولیت، بیشترین فرصت را برای رشد مثبت شخصیت کودک فراهم می‏آورند(شولتز،1391: 198؛ترجمه یحیی سید محمدی).

بندورا[4]، که تأثیر الگو یا سرمشق در یادگیری را مطرح کرده است، به نقش الگویی والدین اشاره می‏کند و معتقد است:

ما با والدینمان به عنوان الگو شروع می‏کنیم، زبان را می‏آموزیم و در راستای سنّت‏ها و رفتارهای قابل قبول فرهنگمان، اجتماعی می‏شویم(شولتز،1391: 460؛ترجمه یحیی سید محمدی).

وی همچنین در زمینه نقش والدین به عنوان الگو در کسب صفات و ویژگی‏های شخصیتی فرزند، می‏گوید:

کودکی می‏بیند والدین در مدت طوفان، وحشت‏زده هستند یا وقتی با غریبه‏ها مواجه می‏شنوند عصبی رفتار می‏کنند، به راحتی این ترس‏ها را تقلید می‏کنند و بدون اینکه از منشأ آنها آگاه باشد آنها را به بزرگ‏سالی ‏منتقل ‏می‏نماید. البته ‏پایداری ‏وجسارت به هنگام مواجه شدن با مشکلات و خوش‏بینی به هنگام روبه‏رو شدن با تجربیات جدید، از والدین و الگوهای دیگر آموخته می‏شوند(شولتز،1391: 460؛ترجمه یحیی سید محمدی).

اریکسون[5] نیز، که مراحل هشت‏گانه رشد روانی اجتماعی را مطرح کرده است، در چهار مرحله اول، یعنی «اعتماد در برابر بی‏اعتمادی»، «خودمختاری در برابر تدبیر»، «شرم» و «سخت‏کوشی در برابر حقارت»، بر نقش بی‏همتای والدین تأکید می‏کند(شولتز،1391: 245؛ترجمه یحیی سید محمدی).

راجرز[6] نیز در دوره شکل‏گیری «من» در کودک، اصطلاح «توجه مثبت» را مطرح کرده و معتقد است:

والدین، به ویژه مادر، باید توجه مثبتی نسبت به کودک خود داشته باشند(شولتز،1391: 373؛ترجمه یحیی سید محمدی).

همچنین مک‏کللند[7] با طرح «نیاز پیشرفت» بر نقش ویژه والدین و شیوه پرورشی آنها بر این نیاز و چگونگی ارضای آن، تأکید نمود و رفتارهای والدین در طول دو سال اول زندگی را برای شکل‏گیری نیاز پیشرفت زیاد، حیاتی دانست(شولتز،1391: 522؛ترجمه یحیی سید محمدی).

آنچه تاکنون بیان شد، اشاره به نقش کلی والدین بود. با این حال، هر یک از والدین نقش خاصی دارد که در این میان، نقش مادر، به ویژه در سال‏های اولیه زندگی بسیار برجسته‏تر از نقش پدر است. در ذیل، به نمونه‏هایی از نقش مستقل آن ها، به ویژه تأثیر مادر، اشاره می‏شود. در زمینه نقش پدر، با توجه به جایگاه وی در خانه و اقتدار و مدیریت کلانی که بر محیط خانه دارد، نقش وی در کودک می‏تواند از نوع مدیریت و اینکه ـ مثلاً ـ خودکامه باشد یا نه، و به دیدگاه‏های دیگر اعضای خانواده توجه کند یا نه، آشکار شود. برای‏ نمونه، مک‏کللند در یک‏ رشته‏ آزمایش‏هایی که در زمینه نقش والدین در نیاز پیشرفت انجام داده، نتایج آن ها وی را واداشته است تا بگوید سخت‏گیری یا خودکامگی پدر می‏تواند نیاز پیشرفت پسر را کم کند(همت بناری،1386).

اما در مقابل، نقش مادر در شکل‏گیری، به ویژه در ابتدای کودکی، بیشتر مورد توجه روان‏شناسان قرار گرفته است. برای نمونه، اریکسون در خصوص نقش مادر در مرحله «اعتماد در برابر بی‏اعتمادی» معتقد است:

تعامل بین کودک و مادر تعیین می‏کند که آیا کودک دنیا را با نگرش اعتماد خواهد دید یا بی‏اعتمادی. اگر مادر به نیازهای جسمانی کودک پاسخ دهد و محبت، عشق و امنیت کافی برای او تأمین کند از آن پس کودک شروع به پرورش دادن حسّ اعتماد خواهد کرد(شولتز،1391: 245؛ترجمه یحیی سید محمدی).

آلپورت[8] نیز به نقش مادر بر پرورش کودک تأکید می‏کند و معتقد است:

زمانی که نفس پرورش می‏یابد تعامل اجتماعی ما با والدینمان بسیار مهم است. با اهمیت‏ترین آنها رابطه کودک با مادر به عنوان منبع اصلی محبت و امنیت است. اگر مادر یا مراقب اصلی، محبت و ایمنی را تأمین کند نفس به تدریج، طی هفت مرحله پرورش می‏یابد و کودک به رشد روانی مثبت دست می‏یابد(شولتز،1391: 288؛ترجمه یحیی سید محمدی).

راجرز نیز در زمینه پیامد سوء عدم توجه مثبت مادر به کودک معتقد است:

اگر مادر توجه مثبت را ارائه ندهد گرایش فطری کودک به سوی شکوفایی و رشد خود، با مانع مواجه خواهد شد. کودکان عدم تأیید رفتارشان را به صورت عدم تأیید خود پنداره به تازگی ساخته شده خود، می‏دانند. اگر این حالت زیاد اتفاق افتد کودکان تلاش برای شکوفایی را متوقف می‏کنند و در عوض، برای به دست آوردن توجه مثبت از دیگران، عمل می‏کنند(شولتز،1391: 373؛ترجمه یحیی سید محمدی).

خواهران و برادران: علاوه بر والدین، خواهران و برادران نیز در شکل‏گیری شخصیت فرد تأثیرگذارند.

خواهران و برادران معیارهایی تعیین می‏کنند، الگوهایی برای تقلید فراهم می‏کنند و برای همدیگر نقش‏های مکمّلی را بازی می‏کنند که از طریق آن، می‏توانند کنش متقابل اجتماعی را تمرین کنند و در مواقع تنش عاطفی، به یکدیگر یاری رسانند(ماسن وهمکاران،1387؛ ترجمه مهشید یاسایی).

مطلب مشابه :  مزیت استفاده از روش لوله بازکنی با فنر

برادران و خواهران به انحای گوناگون می‏توانند بر فرد تأثیرگذار باشند و این تأثیر، به ویژه از سوی خواهران و برادران بزرگ‏تر برجسته‏تر است. برای مثال: یک فرزندِ اول سلطه‏گر و جسور می‏تواند بر همشیرهای کوچک‏تر به صورتی تأثیر بگذارد که آنها شخصیت انفعالی و غیررقابت‏طلب را پرورش دهند(شولتز،1391: 331؛ترجمه یحیی سید محمدی).

ترتیب توالد: از جمله عوامل تأثیرگذار بر شکل‏گیری شخصیت، که به خانواده مربوط است، ترتیب توالد فرزندان است. اینکه فرد فرزند چندم باشد ـ مثلاً، فرزند اول باشد یا دوم و یا فرزند آخر ـ در شکل‏گیری شخصیت وی و میزان تأثیرگذاری و تأثیرپذیری او مؤثر است. آلفرد آدلر[9] از جمله روان‏شناسان شخصیت است که توجه ویژه‏ای به این عامل نمود. وی معتقد است:

بزرگ‏تر یا کوچک‏تر بودن از همشیرهای دیگر و قرار داشتن در معرض نگرش‏های متفاوت والدین شرایط کودکی مختلفی را به وجود می‏آورد که به تعیین نمودن شخصیت کمک می‏کند(شولتز،1391: 146؛ترجمه یحیی سید محمدی).

همانند آدلر، بندورا نیز به اهمیت ترتیب توالد در خانواده توجه داشت. او دریافت که فرزندان اول و تک فرزندان نسبت به دیگر فرزندان، مبنای قضاوتی متفاوتی برای توانایی‏هایشان دارند(شولتز،1391: 469؛ترجمه یحیی سید محمدی).

ماروین ذاکرمن نیز، که در زمینه میزان تأثیرپذیری فرزندان در هیجان‏خواهی از والدین به پژوهش نشست، معتقد است:

فرزندان اول و تک فرزندان در سنین اولیه، تحریک و توجه بیشتر را از والدین خود می‏گیرند که سطح بهینه تحریک بالاتر برای سال‏های آینده را تعیین می‏کند(شولتز،1391: 328؛ترجمه یحیی سید محمدی).

ب)همسالان

عامل دیگری که تأثیر مهمی در شکل‏گیری شخصیت دارد همسالان و دوستان هستند. پس از آنکه فرد دوره نوزادی و کودکی اول را پشت سر گذاشت و روابط اجتماعی او از محدوده والدین به دیگر اعضای خانواده فراتر رفت، نقش همسالان آشکار می‏شود. می‏توان گفت: در واقع، کودکان در دو جهان زندگی می‏کنند: جهان والدین و سایر بزرگ‏سالان و جهان همسالان(ماسن وهمکاران،1387؛ ترجمه مهشید یاسایی).

در این میان، گروه همسالان مهارت‏های اجتماعی مهمی را به کودکان می‏آموزد که بزرگ‏سالان به هیچ وجه، نمی‏توانند آن ها را به کودک بیاموزند(ماسن وهمکاران،1387؛ ترجمه مهشید یاسایی). گروه همسالان فرد را برای پذیرش قوانین و رفتارهای جدید اجتماعی آماده می‏کند و تجاربی را فراهم می‏نماید که تأثیرات طولانی‏مدتی بر شخصیت فرد می‏گذارد(پروین ولارنس،1389؛ ترجمه محمّدجعفر جوادى و پروین کدیور).

همسالان به شکل‏های خاص بر شخصیت فرد تأثیر می‏گذارند. آن ها از راه‏های منحصر به فرد و عمده، در شکل‏گیری شخصیت، رفتار اجتماعی، ارزش‏ها و نگرش‏های دیگر دخالت دارند. کودکان از طریق سرمش‏دهی اعمالی که قابل تقلید است، با تقویت یا تنبیه پاسخ‏های خاص و یا ارزشیابی فعالیت‏های یکدیگر و بازخوردی که به یکدیگر می‏دهند، در یکدیگر تأثیر می‏گذارند. علاوه بر این، روابط بین همسالان تأثیرات نه چندان آشکاری در رشد کودکان دارد. برای مثال، بدون شک، موقعیت کودکان در میان همسالان و دوستی‏هایی که برقرار می‏کنند، در «مفهوم از خود» آنان تأثیر می‏گذارد(پروین ولارنس،1389؛ ترجمه محمّدجعفر جوادى و پروین کدیور).

نظریه‏پردازان شخصیت در نظریه‏های خود، به نقش این عوامل نیز توجه خاص کرده‏اند. برای نمونه، آدلر در نظریه شخصیت خود، بر اهمیت گروه همسال تأکید نمود و اعلام داشت: روابط کودک با همشیرها و با کودکان خارج از خانواده بسیار مهم‏تر از آن است که فروید تصویر کرده است(شولتز،1391: 137؛ترجمه یحیی سید محمدی).

اریکسون نیز به تأثیر بالقوّه گروه‏هایی همتا بر رشد هویّت «من» در نوجوانی اشاره کرده و معتقد است:

معاشرت بیش از اندازه با گروه‏ها و فرقه‏های افراطی و متعصّب و همانندسازی وسواسی با شمایل فرهنگی عامّه می‏تواند رشد من را محدود کند(شولتز،1391: 249؛ترجمه یحیی سید محمدی).

ج) مدرسه

عامل بیرونی دیگری، که به نحو ویژه‏ای بر شکل‏گیری شخصیت مؤثر است، عامل «مدرسه» است. مدرسه نقش بسیار مهمی بر شکل‏گیری شخصیت دارد تا آنجا که ژ ـ ماندل[10] می‏نویسد:

حقیقت ندارد که بزرگ‏ترین حادثه علمی جامعه انسانی گام نهادن انسان روی کره ماه باشد، بزرگ‏ترین حادثه لحظه‏ای است که یک کودک پنج ساله برای اولین بار، به مدرسه گام می‏نهد(بادن،1388؛ ترجمه محمود ایروانی).

مدرسه از جهاتی بر فرد تأثیر می‏گذارد؛ از مهم‏ترین آن ها، اجتماعی شدن فرد است. کودکان در مدرسه یاد می‏گیرند که چگونه رفتار اجتماعی داشته باشند و نقش خود را در اجتماع ایفا کنند. آن ها می‏آموزند که در چه محدوه‏ای بیندیشند، حسن همکاری داشته باشند و با دیگران همسازی کنند. آن ها یاد می‏گیرند که برای پیشرفت و موفقیت و رضایت خاطر خود، به همکاری و همسازی نیاز دارند. مدرسه می‏تواند رابطه‏صحیحی باکودک برقرار کرده و او را آماده پذیرش‏مسئولیت‏تصمیم‏گیری‏وحل‏مسائل‏زندگی‏سازد(نوری،1386).

جهت دیگر، جدید بودن فضای مدرسه در مقایسه با فضای خانه است که رفتارها و انتظارات متفاوتی نسبت به خانه از او می‏رود. تأثیر مدرسه از این جهت است که کودک از کانون خانواده، که محلّی برای نوازش و در اختیار گرفتن امکانات و ناز کردن بر والدین بوده، به محیطی گام نهاده که گاه ممکن است نسبت به او بی‏تفاوت باشند و یا حتی با او دشمنی کنند. او دیگر کوچولوی عزیز و یکی‏یکدانه نیست(نوری،1386).

او به فضای جدیدی، که متفاوت از خانواده است، گام نهاده. در فضای مدرسه، کودک باید جای خود را در میان گروه دانش‏آموزان پیدا کند.

جهت دیگر نقش مدرسه در انگیزه پیشرفت تحصیلی دانش‏آموزی است. مدرسه در این زمینه، وظایف سنگینی به عهده دارد. جوّ عمومی مدرسه از نظر محبت‏آمیز بودن یا خشن و تنبیهی بودن، تأثیر قابل توجه و عمیقی بر این انگیزه خواهد داشت. چنانچه محیط مدرسه، محیطی گرم، محبت‏آمیز و دوستانه باشد شاگرد به آن جذب شده علاقه‏اش به درس و تحصیل افزایش خواهد یافت. علاوه بر این، محبت در محیط مدرسه برای او، به صورت الگو، سرمشق و عادت درخواهد آمد و در زندگی اجتماعی خود نیز روابط گرم و محبت‏آمیزی با دیگران خواهد داشت. اما وجود جوّ خشن و تنبیهی در مدرسه، می‏تواند ذوق و علاقه کودک را نسبت به مدرسه سرکوب کرده، چه بسا او را از درس و مدرسه بیزار کند(کریمی،1388).

اریکسون نیز به نقش مدرسه در چهارمین مرحله از مراحل روانی اجتماعی رشد ـ یعنی سخت‏کوشی در برابر حقارت ـ اشاره می‏کند و معتقد است:

در این مرحله، کودک مدرسه را آغاز می‏کند و در معرض تأثیرات اجتماعی جدیدی قرار می‏گیرد. به صورت ایده‏آل، کودک، هم در خانه و هم در مدرسه، سخت‏کوشی را خواهد آموخت؛ یعنی کار خوب و عادت‏های مطالعه، که عمدتا وسیله‏ای هستند برای تحسین شدن و کسب لذتی که از تمام کردن موفقیت‏آمیزیک تکلیف به دست می‏آید(شولتز،1391: 247؛ترجمه یحیی سید محمدی).

مدرسه همچنین با اتخاذ سیاست‏های خاص خود، می‏تواند بر کارایی شخصی و به تبع آن، اعتماد به نفس افراد تأثیرگذار باشد. در این زمینه، بندورا معتقد است:

مدارسی که دانش‏آموزان را بر اساس توانایی گروه‏بندی می‏کنند، کارایی مشخص دانش‏آموزانی را که پیشرفت کمی دارند، تضعیف کرده و از این‏رو، اعتماد به نفس دانش‏آموزانی را که در گروه‏های ضعیف گمارده شده‏اند، کاهش می‏دهند. شیوه رقابتی، مثل نمره دادن طبق منحنی نیز دانش‏آموزان ضعیف را محکوم به متوسط بودن یا نمرات کم می‏کنند(شولتز،1391: 470؛ترجمه یحیی سید محمدی).

یکی از عناصر مهم تأثیرگذار مربوط به مدرسه «معلمان» هستند. معلمان از جهات گوناگون بر شخصیت دانش‏آموزان تأثیرگذارند. شیوه ارزیابی معلم از دانش‏آموز، نوع قضاوت و نگرش وی، سرمش و الگو بودن او، زمینه تأثیرگذاری بر دانش‏آموزان را فراهم می‏سازد. اتینگن[11] معتقد است:

معلمان از طریق تأثیرشان بر رشد توانایی‏های شناختی و مهارت‏های مسئله‏گشایی، که برای عملکرد کارآمد بزرگ‏سال حیاتی هستند، بر قضاوت‏های کارایی شخصی اثر می‏گذارند. پژوهش نشان داده است که وقتی که کودکان کارایی شخصی خود در مدرسه را ارزیابی می‏کنند، ارزیابی آنها عمدتا حاصل ارزشیابی‏ها و اعمال معلمان آن ها می‏باشد. کودکان متناسب با آن، به قضاوت کردن درباره توانایی‏هایشان بر حسب ارزشیابی‏ها، گرایش دارند(شولتز،1391: 470؛ترجمه یحیی سید محمدی).

2-عوامل درونی

علاوه بر عوامل بیرونی مؤثر بر شخصیت، برخی از عوامل درونی نیز بر شکل‏گیری شخصیت مؤثرند. در ذیل، دو نمونه از مهم‏ترین عوامل درونی مطرح شده در نظریه‏های شخصیت مورد بررسی قرار می‏گیرند:

الف) عامل ناهوشیاری

«ناهوشیاری» از جمله عواملی است که به نحوی در برخی نظریه‏های شخصیت مورد توجه قرار گرفته و از دیدگاه برخی روان‏شناسان، بر شکل‏گیری شخصیت فرد مؤثر است. اصطلاح «ناهوشیاری» چند کاربرد دارد که عبارتند از: 1. ناهوشیاری عاطفی یا هیجانی؛ 2. ناهوشیاری شناختی یا عقلانی؛ 3. ناهوشیاری شخصی؛ 4. ناهوشیاری جمعی. در اینجا، ضمن ارائه توضیح مختصری درباره این اصطلاح‏ها، به اجمال، نقش عامل ناهوشیاری بررسی می‏شود:

  1. ناهوشیاری عاطفی یا هیجانی: این کاربرد عمدتا در مکتب «روان تحلیلگری» به کار رفته و فروید بیش از دیگر روان‏شناسان بدان پرداخته است. از نظر فروید، ناهوشیاری مخزن ـ به اصطلاح ـ تاریک امیال و آرزوهای سرکوب شده انسان است. به دیگر سخن، ناهوشیار شامل نیروی سوق‏دهنده عمده در پشت کل رفتار است و مخزن نیروهایی است که نمی‏توانیم آن ها را ببینیم یا کنترل کنیم(شولتز،1391: 559؛ترجمه یحیی سید محمدی).
  2. ناهوشیاری شناختی یا عقلانی: این کاربرد عمدتا در روان‏شناسی شناختی مطرح است و از جمله روان‏شناسان شناختی، که بدان تصریح کرده، ژان پیاژه[12] است. از نظر پیاژه، «ناهوشیاری شناختی» عبارت است از:مجموعه ساخت‏ها و کنش‏وری‏هایی که آزمودنی از آن ها آگاه نیست و تنها چیزی که از آن ها می‏داند، نتایج آن هاست(منصور ودادستان،1386).توضیح آنکه از نظر پیاژه، آزمودنی تقریبا از فکر خود درباره یک موضوع یا یک مسئله آگاه است و تقریبا عقاید و باورهای خود را می‏شناسد. این مسئله فقط مربوط به نتایج کنشوری نهایی هوش است و این کنشوری کاملاً از لحاظ آزمودنی ناشناخته است، و این ناشناختگی تا سطوح بسیار عالی ـ یعنی آنجا که تفکر درباره مسئله ساخت‏ها امکان‏پذیر است ـ کشانده می‏شود(منصور ودادستان،1386).
  3. ناهوشیاری شخصی: دو اصطلاح «ناهوشیاری شخصی» و «ناهوشیاری جمعی»، که در پی می‏آیند، در نظام یونگ به کار رفته‏اند. از نظر یونگ، «ناهوشیاری شخصی» مخزن موادی است که زمانی هوشیار بوده‏اند، ولی به خاطر اینکه پیش پا افتاده یا ناراحت‏کننده بوده‏اند، فراموش یا سرکوب شده‏اند، ولی برای یادآوری آنها، تلاش ذهنی کمی لازم است. این اصطلاح در نظام یونگ، شبیه اصطلاح «نیمه هوشیار» در نظام فروید است(شولتز،1391: 113؛ترجمه یحیی سید محمدی).
  4. ناهوشیاری جمعی: ناهوشیاری جمعی مخزن تجربیات نوع انسان است که به هر فرد منتقل شده است. یونگ باور داشت که درست به همان صورت که هر یک از ما تمام تجربیات شخصی‏مان را در ناهوشیاری شخصی انباشته و بایگانی می‏کنیم، نوع انسان نیز به طور جمعی، به عنوان یک نوع، تجربیات انواع انسانی و پیش‏انسانی را در ناهوشیاری جمعی ذخیر می‏کند و این میراث به هر یک از نسل‏های جدید منتقل می‏شود(شولتز،1391: 114؛ترجمه یحیی سید محمدی).
مطلب مشابه :  سلامت روان سالمندان و هوش هیجانی

در هر صورت، عامل «ناهوشیاری» یکی از عوامل مؤثر بر شکل‏گیری شخصیت به شمار آمده است، به گونه‏ای که شخصیت انسان را تحت تأثیر قرار می‏دهد. از میان روان‏شناسان، بیش از همه زیگموند فروید به نقش این عامل پرداخته است. اگرچه فروید اولین کسی نبود که به اهمیت ناهوشیار توجه کرد، نخستین کسی است که خصوصیات زندگی ناهوشیار را به طور مشروح کشف کرد و برای آن اهمیت ویژه‏ای در زندگی روزمرّه قایل شد. فروید با تحلیل رؤیاها، لغزش‏های زبان، روان‏آزردگی‏ها، روان‏پریشی‏ها، کارهای هنری و آیین‏های پرستش، سعی کرد ویژگی‏های ناهوشیار را درک کند و اهمیت آن را در رفتار مشخص نماید(پروین ولارنس،1389؛ ترجمه محمّدجعفر جوادى و پروین کدیور).

از نظر فروید، ناهوشیاری شامل نیروی سوق‏دهنده عمده در پشت کل رفتار است و بر افکار و رفتار هوشیار انسان تأثیر می‏گذارد و به دلیل آنکه وی ناهوشیاری را بخش عمده و اصلی شخصیت انسان می‏داند، تأثیر بسزایی برای آن در شکل‏گیری شخصیت انسان قایل است. علاوه بر فروید، یونگ در ارتباط با ناهوشیاری شخصی، اصطلاح «عقده» را به کار برده که شامل مقوله‏بندی تجربه‏های فزاینده ذخیر شده در ناهوشیاری است. از نظر یونگ «عقده» مهم‏ترین قسمت یا الگوی هیجان‏ها، خاطره‏ها، ادراک‏ها و امیالی است که در اطراف یک موضوع مشترک سازمان یافته است. عقده‏ها می‏توانند هوشیار یا ناهوشیار باشند و ناهوشیارها می‏توانند مزاحم هوشیاری شوند. این عقده‏ها می‏توانند زیان‏بخش یا سودمند باشند. برای مثال، عقده کمال یا پیشرفت ممکن است موجب شود شخص برای پرورش استعدادها یا مهارت‏های خاص، به طور جدّی تلاش کند(شولتز،1391: 114؛ترجمه یحیی سید محمدی).

 

ب) اراده

یکی از عوامل درونی، که تأثیر انکارناپذیری بر شکل‏گیری شخصیت انسان دارد، «اراده» است. اراده از این نظر مهم و قابل توجه است که عاملی موازی با دو عامل وراثت و محیط به شمار می‏آید. به دیگر سخن، هرچند ممکن است داشته‏های وراثتی و عوامل محیطی در شدت و ضعف اراده مؤثر باشند، اما واقعیت اراده به عنوان یک عامل مهم و تعیین‏کننده در عرض عوامل محیطی و وراثتی قرار می‏گیرد و این بدان معناست که ممکن است فرد با تکیه بر قابلیت‏ها و توانمندی‏های خود، مسیری متمایز از آنچه داشته‏های وراثتی‏اش طلب می‏کنند و متمایز از آنچه محیط فرهنگی و اجتماعی پیرامونی‏اش اقتضا می‏کند، برگزیند و خود زندگی آینده خود را رقم زند و شخصیت خود را آن‏گونه که می‏خواهد، بسازد. این نقش و جایگاه برای عامل اراده موجب گردید تا نظریه‏پردازان شخصیت در نظریه‏های خود، توجه ویژه‏ای بدان معطوف دارند و از تأثیر آن در شکل‏گیری شخصیت، سخن به میان آورند. از جمله این نظریه‏پردازان، می‏توان از آلفرد آدلر یاد کرد. وی از جمله افرادی است که به رغم کمبودها و مشکلات جسمی و روحی در دوره کودکی، بر آنها فائق آمد و در پرتو اراده قوی، از زمره روان‏شناسان برجسته زمان خود شد و این وضعیت در نظریه شخصیت وی تجلّی یافت. آدلر مفهوم کلیدی «نیروی خلّاق خود» را در نظریه‏اش به کار برد و با برخورداری از چنین نیرویی معتقد شد: ما خودمان شخصیتمان و منشمان را به وجود می‏آوریم(شولتز،1391: 144؛ترجمه یحیی سید محمدی).

وی همچنین معتقد است: نه وراثت و نه محیط هیچ‏کدام نمی‏توانند رشد شخصیت را به طور کامل تبیین کنند. در مقابل، شیوه‏ای که ما این تأثیرات را تعبیر می‏کنیم پایه‏ای را برای ساختن خلّاق نگرشمان نسبت به زندگی به وجود می‏آورد. به سخن دیگر، ما برای شکل‏دهی نیروهای اجتماعی، که بر ما تأثیر دارد و استفاده خلّاقانه از آنها برای ساختن یک سبک زندگی بی‏نظیر، صاحب اراده آزاد هستیم(شولتز،1391: 149؛ترجمه یحیی سید محمدی).

اریک فروم نیز، از دیگر نظریه‏پردازان شخصیت، در این زمینه معتقد است:

ما به وسیله ویژگی‏های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه‏مان شکل می‏گیریم. با این حال، این نیروها به طور کامل، منش ما را تعیین نمی‏کنند. ما عروسک‏های خیمه‏شب‏بازی نیستیم که به نخ‏هایی که جامعه آن ها را می‏کشد، واکنش نشان دهیم، بلکه ما مجموعه‏ای از ویژگی‏ها یا مکانیزم‏های روان‏شناختی داریم که به وسیله آن ها، ماهیت خود و جامعه‏مان را شکل می‏دهیم(شولتز،1391: 205؛ترجمه یحیی سید محمدی).

هنری موری[13] نیز ضمن باور به تأثیر ویژگی‏های وراثتی و محیطی، بر این اعتقاد است که ما توانایی رشد و ترقّی را داریم و این رشد جزء طبیعی ماهیت انسان است. ما می‏توانیم از طریق توانایی‏های عقلانی و خلّاقمان تغییر کنیم و قادریم جامعه خود را نیز دوباره شکل دهیم(شولتز،1391: 227؛ترجمه یحیی سید محمدی).

اریکسون، دیگر نظریه‏پرداز شخصیت، در این زمینه معتقد است:

ما قادریم هر بحران را به صورتی که سازگارانه و تقویت‏کننده باشد، حل کنیم. اگر در یک مرحله ناکام شویم و پاسخی ناسازاگارانه یا ضعفی بنیادی را پرورش دهیم هنوز امید تغییر در مرحله بعدی هست. ما توان آن را داریم که به صورت هوشیار، رشد خود را در طول زندگی‏مان هدایت کنیم. ما صرفا محصول تجربیات کودکی نیستیم(شولتز،1391: 252؛ترجمه یحیی سید محمدی).

آبراهام مازلو[14]، نظریه‏پرداز انسانگرا، بیش از سایران بر تأثیر این عامل تأکید کرده و در سلسله نیازهای معروف خود، «نیاز به خودشکوفای» را مهم‏ترین نیاز قلمداد کرده است. وی معتقد است:

فرایند خودشکوفایی می‏تواند اشکال گوناگون به خود بگیرد، اما هر یک از ما صرف‏نظر از شغل و تمایلاتمان، توانایی تحقق بخشیدن به استعدادمان و رسیدن به این اوج رشد شخصیت را داریم(شولتز،1391: 346؛ترجمه یحیی سید محمدی).

او همچنین می‏گوید: همه ما توانایی آن را داریم که تصمیم بگیریم چگونه نیازهایمان را برآورده سازیم و استعدادمان را تحقق بخشیم(شولتز،1391: 355؛ترجمه یحیی سید محمدی).

جورج کلی[15]، نظریه‏پرداز رویکرد شناختی، با طرح اصطلاح «سازه شخصی»، به نحوی از اهمیت عامل اراده سخن به میان آورده و در این زمینه متعقد است:

ما توانایی برگزیدن جهت زندگی خود را داریم و در صورت لزوم، با اصلاح کردن سازه‏های قدیمی و ساختن سازه‏های جدید، می‏توانیم تغییر کنیم(شولتز،1391: 407؛ترجمه یحیی سید محمدی).

[1]-Carl Jung

[2]-Karen Horney

[3]-Erich Fromm

[4]-Albert Bandura

[5]-Ericsson

[6]-Carl Rogers

[7]-McClelland

[8]-Allport

[9]-Alfred Adler

[10]-J.Mandel

[11]-Oettingen

[12]-Jean Piaget

[13]-Henry Murray

[14]-Abraham Maslow

[15]-George Kelly

92