رشته حقوق

تعریف نظریه حقوق طبیعی و منشاء آن

نظریه حقوق طبیعی

نظریه حقوق طبیعی ریشه در تاریخ تفکر حقوقی دارد. پیشینه این نظریه را می­توان در آراء فیلسوفان یونانی به ویژه مکتب رواقی یافت. از دیدگاه حقوق طبیعی بنیاد حقوق بشر بر تمایلات نخستین و طبیعی انسانی نهاده شده و حقوق و تعهدات آدمیان به گونه­ای مطلق قابل استخراج از حقوق طبیعی  می­باشند. در این منظر حقوق فردی توسط هیچ قاعده­ای قابل نقض نیست. حقوقی که برتر از اراده قانونگذار قرار دارد و غیرقابل سلب و ذاتی می­باشند تا آنجا که قابل و اسقاط و واگذاری و سلب، حتی توسط اراده انسانی و آزاد فرد ذی­حق نیز نمی­باشند. حق­های طبیعی[1] ناشی از حقوق طبیعی[2] ابدی، ازلی و لایتغیّر می­باشند و مرور زمان را در آنها راهی نیست و هیچ قاعده و قراردادی را یارای سلب آن حق­ها از عالم انسانی نمی­باشد. از نظر باورمندان به حقوق طبیعی، حق­های طبیعی برآمده از نهاد و طبیعت انسان آن چنان بنیادی­اند که هدف نهایی هر نظم حقوقی را تشکیل می­دهند.[3]

در این مبحث ابتدا نظریه حقوق طبیعی را تعریف خواهیم نمود و از منشأ آن سخن خواهیم گفت و سپس به شرح حق­های بنیادین بشری ناشی از این نظریه را برخواهیم شمرد و آن گاه به تحلیل نظریه حقوق طبیعی خواهیم نشست و سرانجام تأثیر نظریه حقوق طبیعی بر حقوق بشر عرفی را بررسی خواهیم نمود.

گفتار اول: تعریف نظریه حقوق طبیعی و منشاء آن

حقوق طبیعی عبارتست از حقوقی که ناشی از حیثیت ذاتی انسان است و هیچ کدام از عوارض انسانی، نظیر زبان، نژاد، جنسیت، مذهب و … در آن دخالت ندارد. حق­های طبیعی بر این اساس عبارتند از: حق حیات، آزادی، برابری و مالکیت. منشأ حقوق طبیعی گرایش­های ذاتی انسان است[4]. از نظر هابز[5] و لاک[6] بنیادی­ترین غرایز، میل به صیانت ذات می­­باشد که حق حیات از آن سرچشمه می­گیرد. بر این اساس باید بیان نمود حقوق طبیعی از آن روی که بر حقوق فطری بنیاد گرفته است، بنابراین بر خلاف حقوق قراردادی دارای قاعده نمی­باشد و خود قاعده­ساز است، زیرا تمایلات ذاتی انسان بر خلاف امور اعتباری و قراردادی ثابت می­باشند و از این روست که می­گوییم حقوق طبیعی لایتغیّر است، اما آنچه متغیر     می­باشد همانا روش بهره­مندی از این حقوق در مقام استیفاء حق می­باشد. برای مثال گرایش انسان به زندگی یا به بیان حقوقی حق حیات امری لایتغیّر و ثابت است، اما روش زندگی متغیر و غیر ثابت     می­باشد و بنابراین هر نوع قانونگذاری که مالاً با توجه به متغیر بودن روش زندگی در جوامع و زمانها و مکان­های مختلف متفاوت می­باشد باید به گونه­ای باشد که حق حیات انسانها را به مخاطره نیاندازد.

گفتار دوم: حق­های بنیادین بشری در نظریه حقوق طبیعی

از دیدگاه نظریه حقوق طبیعی تمام قوانین موضوعه باید با احترام و رعایت حق­های زیر تهیه و تنظیم گردند. در واقع آنچه در این گفتار به عنوان حق­های بنیادین حقوق بشری در حقوق طبیعی آمده است، مخرج مشترکی است از کلیه رویکردهای معطوف به حقوق طبیعی.

بند اول: حق حیات

اولین و بنیادی­ترین حق در نظریه حقوق طبیعی «حق حیات» می­باشد. این حق مبنای اصلی سایر حقوق انسانی می­باشد. از این دیدگاه همان گونه که پیشتر در تعریف حقوق طبیعی بیان نمودیم در بهره­مندی از این حق مسائلی نظیر نژاد، جنسیت، دین، رنگ و سایر عوارض انسانی دخالتی ندارد.

بند دوم: آزادی

از آنجا که انسان دارای تمایل به حفظ نفس و نسل خویش می­باشد، از اینجاست که می­توان روش زندگی خود را آزادانه انتخاب نماید بنابراین آزادی در گزینش رفتار و کردار و گفتار در واقع از لوازم منطقی حق بر حیات می­باشد، البته به شرط آنکه با آزادی دیگران تعارض پیدا ننماید.

بند سوم: برابری

اینکه انسانها در حق بر صیانت نفس خویش با یکدیگر مشترک می­باشند، بیانگر برابری آنها با یکدیگر می­باشد. برابری یعنی حقوق طبیعی یکسان همگان و شرکت برابر افراد در تشکیل جامعه انسانی.

بند چهارم: مالکیت

انسانی که باید از نفس خویش حفاظت و صیانت نماید چاره­ای ندارد جز آنکه دارای حق مالکیت باشد، تا بوسیله آن لوازم و ابزار مورد نیاز حفظ خویشتن را مهیا نماید.

گفتار سوم: تحلیل نظریه حقوق طبیعی[7]

واقعیت آن است که اصلی­ترین دغدغه فیلسوفان حقوق در حقوق طبیعی ایجاد پیوند میان اخلاق و حقوق از یک سو و توجیه این رابطه می­باشد، بر این اساس باید منطقاً نتیجه گرفت تمام کسانی که در حوزه حقوق طبیعی نظریه پردازی نموده­اند، همه آنچه را بیان نموده­اند در حوزه حق­های بنیادین بشری قرار نمی­گیرد، اما واقعیت آن است که حقوق بشر عرفی وامدار این تلاشها می­­باشد.[8]

نظریه حقوق طبیعی ماهیت حق را به طبیعت انسان یا به قانون طبیعت یا به طبیعت هستی باز   می­گرداند. اینکه چرا این حقوق را از لحاظ تاریخی حقوق طبیعی می­نامند شاید بحث چندان مهمی نباشد. مهم این مطلب است که بعد از عصر روشنگری و خاصتاً از دوره گروسیوس این سخن به میان آمد که اگر خدا هم نباشد باز هم حقوق طبیعی هست. از زمان گروسیوس و جان لاک به بعد حقوق طبیعی وارد فاز جدیدی شد. از این زمان بود که گفتند حقوق طبیعی حقوقی که عقل بشری آنها را به عنوان حقوق طبیعی می­شناسد. از اینجا به بعد عقل هم در مقام کشف حقوق طبیعی حاضر بود و هم در مقام داوری آن در حالی که تا پیش از آن برای عقل تنها در مقام کشف حقوق طبیعی ارزش قائل بودند و او را در مقام داوری این حقوق راهی نبود.[9]

در این گفتار با بیان اجمالی برخی دیدگاه­ها خوانش­های مختلفی از نظریه حقوق طبیعی از گذشته تا حال و ارتباط حقوق و اخلاق در آنها را بررسی خواهیم نمود:

بند اول: حقوق طبیعی با خوانش ازلی، جهانشمول و فراگیر

سیسرون خطیب و شخصیت مشهور رومی قرن اول قبل از میلاد مسیح به نحو احسن و اکمل حقوق طبیعی با خوانش ازلی، جهانشمول و فراگیر را بیان داشته است. او معتقد بود انسانها می­توانند به گونه­ای برابر قانون طبیعی را تشخیص دهند و در عالم تنها دو گونه قانون وجود دارد یکی قانون ازلی و لایتغیّر و در واقع همان قانون طبیعی و دیگری قوانین موضوعه. از دیدگاه سیسرون تمامی شهروندان در صورت مشاهده تعارض میان این دو نوع قانون و برای رفع تزاحم باید قانون موضوعه را منسوخ و قانون ازلی را اجرا نمایند، تا بدین ترتیب تضادی در مقام عمل ایجاد نگردد.[10] در این خوانش از حقوق طبیعی آن چنان که سیسرون بیان می­دارد: قانون حقیقی عقل سلیم مطابق با طبیعت است که فراگیر، لایتغیّر و جهانشمول و ازلی است.[11]

مطلب مشابه :  قاعده‏ی الضمان بالخراج

از نظر او ضمانت اجرای حق در اصل وجدان اخلاقی نوع بشر می­باشد و از آن روی که حق­ها در منظر سیسرون دارای ریشه­ای غیر قراردادی و غیر وضعی می­باشند، تصویب و یا ابطال آنها نمی­تواند توسط ابناء بشر صورت پذیرد. و این موضوع که نوآوری سیسرون نیز می­باشد و از آن می­توان به پیوند میان اخلاق و حقوق تعبیر کرد، ره­آوردش در عرصه حقوق بشر عرفی ایجاد دستگاهی حقوقی با مبنایی غیر اعتباری و غیر قراردادی است. حقوقی که فراگیر، لایتغیّر، جهانشمول و ازلی می­باشند. ویژگی این حقوق از نظر سیسرون انطباق آن با طبیعت انسانی، فرا قراردادی و فرا وضعی و غیر اعتباری بودن آن به علت اخلاقی و عقلانی بودنش می­باشد.[12]

شاید بتوان گفت حقوقی را که امروز به هنجارهای بنیادین حقوق بشر عرفی مبدل شده­اند و از آنها تحت عنوان حقوق غیرقابل سلب در اسناد نظام بین­الملل حقوق بشر نام برده می­شود، ریشه در اندیشه حقوق طبیعی با چنین خوانشی دارند.

بند دوم: حقوق طبیعی با خوانش اخلاق دینی

مبدع حقوق طبیعی با خوانش اخلاق دینی توماس آکویناس قدیس[13] می­باشد. وی یک متکلم مسیحی بود و مانند دیگر متکلمان مسیحی انسان را دارای هدف برتر سعادت اخروی می­دانست و بر لزوم تتمیم عقل انسانی یا کتب مقدس تأکید می­کرد.[14] به باور آکویناس منبع حقوق فطری خداوند است و این حقوق به دلیل تغییرناپذیری و فرامکانی و فرازمانی بودن، با سرشت و طبیعت انسانی نیز سازگار است و عقل انسان به آن حکم می­کند و چنان غنی از انصاف و عدالت است که هیچ کس را یارای رد و نقض آن نیست.[15]

آکویناس نیز همانند سیسرون برای حقوق طبیعی ویژگی­هایی چون ثبات، ازلی و ابدی بودن، جهانشمولی، فراگیری و انسان فهم بودن قائل است و حقوق طبیعی را مناط اعتبار هر نوع قانونگذاری می­داند.[16] قانون از دیدگاه او عبارتست از دستور حاکمانه­ای که برای اطلاق حکمت عملی، از ناحیه حکمرانی که امرش در سراسر جامعه مجری است صادر شود.[17] او در واقع به تبیین جایگاه و موقعیت وحی و احکام الهی در دستگاه اخلاقی مبتنی بر عقل در زندگی آدمیان پرداخته است.[18]

از نظر توماس آکویناس قوانین به 4 دسته تقسیم می­گردند:

  • قوانین ازلی[19]: قانونی دارای اعتبار جهانی و فرای قانون موضوعه که دگرگون­پذیر نیست و سرچشمه­اش تنها حکمت جاودان الهی است.[20]
  • قوانین طبیعی[21]: در واقع مشارکت انسان در قانون ازلی است و عقل انسان با الهام از قانون ازلی، میان نیک و بد فرق می­گذارد.[22] این قانون جهانشمول همه انسانها را در برمی­گیرد و همه می­توانند با عقل خویش و به شکلی مشابه و مساوی از آن بهره برند.
  • قوانین خدواندی[23]: قانونی که خداوند برای هدایت انسان از طریق وحی نازل فرموده است و می­توان آن را در کتب انبیاء الهی یافت.
  • قوانین موضوعه یا بشری[24]: قوانینی که انسانها برای نظم بخشیدن به قوانین طبیعی تنظیم و تصویب نموده­اند.

باید توجه داشت که در نظر آکویناس نظام حقوقی بشر ساخته، تا آنجا قابلیت اعتنا دارد که قوانین طبیعی و خداوندی را نقض ننماید و این مطلب در یک معنای موسع یعنی جمع میان عقل فرادینی و وحی در مقام داوری در باب قوانین بشری و بر این اساس در یک نگاه اجمالی می­توان بیان نمود: هر چند در ظاهر امر خوانش اخلاقی و حقوقی توماس آکویناس از حقوق طبیعی در ظاهر خوانشی دینی است و مسأله او ایجاد سازش میان حقوق دینی ناشی از اخلاق دینی و حقوق طبیعی ناشی از اخلاق طبیعی است و به طور خلاصه- ایجاد آشتی میان مبانی اخلاقی حقوق بشر دینی و عقل- اما این تلاش سرآغاز صراطی است که آگاهانه یا ناآگاهانه به عرفی شدن یا غیر دینی شدن اخلاق و حقوق در مغرب زمین و از جمله عرفی شدن حقوق بشر انجامیده است.

بند سوم: حقوق طبیعی با خوانش غیر دینی یا عرفی

این سخن از گروسیوس[25] مبدع حقوق طبیعی با خوانش عرفی، سکولار یا غیر دینی می­باشد که می­گفت: اگر خدایی هم در عالم وجود نداشت باز هم حقوق طبیعی موجود بود.[26]

نگاه غیر دینی گروسیوس به حقوق طبیعی نظریه حقوق طبیعی[27] را از یک تئوری حقوقی کلامی و دینی تا آن زمان به یک تئوری سکولار، عرفی و غیر دینی مبدل نمود.[28]

این بیان گروسیوس که آن را نقل نمودیم یعنی قطع ارتباط میان مبانی اخلاقی حقوق با منابع دینی و توجه به منابع غیر دینی در مبانی اخلاقی حقوق و در نتیجه تدوین حقوق بشر غیر دینی یا عرفی. ریشه این ایده در واقع مربوط است به اعتقاد به حسن و قبح ذاتی در ارتباط با ارزش­های اخلاقی. یعنی هرگاه ما باور نماییم که نیک و بد امور در ذات طبیعت امور نهفته است و نه در اوامر و نواهی خداوند، در نتیجه می­توانیم با این مبنای اخلاقی دست به تدوین یک قرارداد اعتباری میان آدمیان جهت تدوین دستگاه ارزشی و اخلاقی نائل آییم.[29]

هر چند گروسیوس خود شخصی مذهبی بود و دغدغه­اش اثبات قابلیت قوانین طبیعی در عرصه حقوق و قانونگذاری، اما تئوری­های لیبرالیستی در حقوق و آزادی­ها و یا تفکرات روسو و اعلامیه استقلال آمریکا[30] و به تبع آن عرفی و سکولار شدن حقوق بشر را باید به گونه­ای غیر مستقیم اثر نظریات و آراء او دانست.[31]

بند چهارم: حقوق طبیعی با خوانش لیبرال

بی گمان جان لاک[32] را می­توان فیلسوفی دانست که از حقوق طبیعی دارای برداشتی لیبرال یا آزادی­گرا می­باشد که اثر بسیار عظیمی در تحکیم مبانی اخلاقی حقوق بشر عرفی داشته است. لاک در آثار خود از مفهومی به نام «وضعیت طبیعی»[33] سخن می­گوید. در وضعیت طبیعی لاک حقوق و تعهدات انسانی مستقیماً از خداوند ریشه می­گیرد و اصولاً دولت و حکومت در آن وجود خارجی ندارد تا بتواند حقوق و آزادیها را محدود سازد. در اندیشه لاک تضمین «جان»، «مال» و «آزادی» افراد و در واقع حقوق مدنی و سیاسی ایشان از مفاهیم کلیدی می­باشد و احترام به «حق حیات»، «مالکیت» و «آزادی» آدمیان مبنای اخلاقی حقوق بشر را در دستگاه اخلاقی و حقوقی او تشکیل می­دهد. هر چند توجه و دغدغه اصلی لاک بر حفظ حقوق مدنی و سیاسی آدمیان از طریق احترام به قوانین برتر[34] به عنوان معیاری برای تشخیص درستی یا نادرستی رفتار و مقررات موضوعه می­باشد،[35] اما باور او به این ایده که هرگاه در اثر مکانیسم بازار آزاد و عدم کنترل دولت عده­ای از گرسنگی بمیرند- کسانی که چنین شرایطی را به وجود آورده­اند در واقع کشندگان واقعی این افراد می­باشند-[36] می­تواند مبنای اخلاقی حق افراد بر حق بر تأمین حداقل معیشت یا حقوق اقتصادی از طریق پیوند دادن این حق با قانون برتر حق حیات در دیدگاه لاک به شمار رود.

مطلب مشابه :  مفهوم طلاق خلع و عقد صلح

بند پنجم: حقوق طبیعی و هنجارهای اخلاقی اساسی

مبتکر اندیشه هنجارهای اساسی اخلاقی جان فینیز[37] در کتاب حقوق طبیعی و حق­های طبیعی[38] از قواعدی سخن می­گوید که از نظرگاه او پایه­ای­ترین ارزشها در زندگی بشر را تشکیل می­دهند. او این ارزشها را «ارزش­های اساسی»[39] نام می­نهد. در اندیشه فینیز حق­های طبیعی[40] در معنا با حقوق بشر[41] یکسانند[42] و از همین رو آن گونه که خودش بیان می­دارد تقریباً همه صفحات کتاب فوق­الذکر را به حقوق بشر اختصاص داده است.

هفت هنجار اساسی فینیز شامل «زندگی»[43]، «علم»[44]، «سرگرمی»، «بازی» و «تفریح»[45]، «دین»[46]، «تجربیات هنری»[47]، «دوستی و رفاقت»[48] و «عقلانیت عملی»[49] می­باشند که در این میان آخرین ارزش یعنی «عقلانیت عملی» مبنای اخلاقی حقوق بشر را در دیدگاه او تشکیل می­دهد. او معتقد است آدمیان بر مبنای عقلانیت عملی حیات خویش و روابط­شان با دیگران را تنظیم می­نمایند. باید توجه نمود، هنجارهای اساسی اخلاقی حیات بشری مورد نظر فینیز که قابل تخفیف و تحویل به هیچ ارزش دیگری نیز نمی­باشند، توسط عقلانیت عملی پاس داشته و تضمین می­گردند، چرا که آنچه امروز خواسته ابناء بشر می­باشد همانا رعایت و احترام و تضمین حقوق و آزادی­های بنیادین می­باشد و از این روست که از نظر فینیز عقلانیت عملی می­تواند به مثابه ابزاری کارآمد این حقوق و آزادیها را در لباس حقوق بشر، برای آدمیان به ارمغان آورد.[50]

گفتار چهارم: تأثیر نظریه حقوق طبیعی بر حقوق بشر عرفی

همانگونه که پیشتر نیز آوردیم نظریه حقوق طبیعی حق را به «طبیعت انسان» یا به «قانون طبیعت» یا به «طبیعت هستی» برمی­گرداند و در این میان عقل مبنا قرار می­گیرد و در واقع کاشف حقوق در عالم واقع می­گردد و در عین حال همین عقل می­باشد که حقوق طبیعی را برای ما توجیه می­نماید؛ یعنی چه در «مقام گردآوری»[51] و چه در «مقام داوری»[52] عقل نقش بنیادین و اساسی دارد و در نتیجه می­بینیم که چه اعلامیه استقلال آمریکا[53] و چه اعلامیه حقوق بشر فرانسه[54] و چه اعلامیه حقوق بشر و شهروند آن کشور[55] و همچنین اعلامیه جهانی حقوق بشر همگی تحت تأثیر عمیق نظریه حقوق طبیعی قرار دارند. همچنین اصطلاحاتی مانند کرامت و حیثیت انسانی، حقوق غیر قابل سلب و ذاتی و … که به کرّات در گفتمان حقوق بشر معاصر بکار رفته­اند، ریشه در ادبیات حقوقی نظریه حقوق طبیعی دارد.[56]

[1] Natural Rights

[2] Natural Laws

[3] H. Mosler: “The International Society as a Legal Community”, Recueil des Cours, Collected of the Hauge Academy of International Law, Vol. 140, 1974, p. 96.

[4] ر.ک: فرهنگ علوم سیاسی، مرکز اطلاعات و مدارک علمی ایران، تهران، 1374، شماره 1612، ص 221.

[5] Hobbes

[6] Loke

[7] ر.ک: قاری سیدفاطمی، سید محمد، پیشین، صص 121-80.

[8] D. Feldman: Civil Liberties and Human Rights in England and Wales, Clarendon Press, Oxford, 1993, p. 20.

[9] ر.ک: صرامی، سیف الله، پیشین، ص316.

[10] ر.ک: فاستر، مایکل ب. خداوندان اندیشه سیاسی، ترجمه علی رامین، امیرکبیر، تهران، ج 2، صص 334- 307.

[11] M. D. A, Freeman: Lioyds Introduction to Jurisprudence, Sweet and Maxwell, London, 1994, p. 130.

[12] Dennis Lioyds: Introduction to Jurisprudence “with Collected Texts”, London, Stevens and Sons, 1965, p. 71-72.

[13] Saint Thomas Aquinas (1225-1274)

[14] جاوید، محمدجواد و انواری، محمدعلی، پیشین.

[15] T. Aquinas: The Varios Types of Law, Summa Theological, Translated by J. G. Dawson (ed), Qouted in Dennis Lioyd: op. cit. p. 76.

[16] T. Gilbery: Principality and Policy, Qouted in, Ibid, p. 289.

[17] ابوسعیدی، مهدی، حقوق بشر و سیر تکامل آن در تاریخ غرب، آسیا، تهران، 1345، چ2، ص 429.

[18] T. Aquinas: The Various Types of Law, Summa Theological, op. cit. p. 77.

[19] Lex Aeterna

[20] همان، ص 48.

[21] Lex Naturalis

[22] همان، صص 433- 430.

[23] Lex Divina

[24] Lex Humana

[25] Grotius

[26] Grotius Asserted that Human Nature Is the Mother of Natural Law, and That it Would Operate even if God did not Exist. [cf. T. Gilbery: op. cit. p. 59].

[27] Natural Law Theory

[28] B. Bix: Natural Law Theory (ed). D. Patterson, A Companion to Philosophy of Law Theory, Blackwell Publisher, 1999, p. 227.

[29] M.D.A. Freeman: Ibid, p. 101.

[30] American Declaration of Independence 1776

[31] Dennis Lioyds: op. cit. p. 67.

[32] John Loke

[33] State of Nature

[34] Higher Laws

[35] ر.ک: قاری سیدفاطمی، سید محمد، حقوق بشر در جهان معاصر، پیشین، ص94.

[36] J. Dunn: “Justice and the Interpretation of Loke’s Political Theory“, 1968, XV 11, Political Studies, p. 84.

[37] John Finnis

[38] J. Finnis: Natural Law and Natural Rights, Clarendon Press, Oxford, 1980.

[39] Basic Goods

[40] Natural Rights

[41] Human Rights

[42] J. Finnis: Ibid., p. 200.

[43] Life

[44] Knowledge

[45] Play

[46] Religion

[47] Aesthetic Experience

[48] Friendship

[49] Practical Reasonableness

[50] J. Finnis: Ibid, Rights.

[51] Context of Discovery

[52] Context of Justification

[53] The American Declaration of Independence, July 4, (1776)

[54] The French Declaration on Human Rights, (1789)

[55] The French Declaration of Rights of Man and the Citizen, August 26, (1789).

[56] قربان نیا، ناصر، پیشین، ص 147.

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید
92